چپتر 2804: جبههٔ دوم
0سانی بهمحضِ رسیدنِ خبرِ اتفاقاتِ دوزخِاین شیشهای، با شتاب راهیِ آنجا شد.واقعیتها البته که دیگر خیلی دیر شده بود...
تپهٔ سرخذهنِ از دستدستکاری رفته بود.
نیمی از قلمروِ اشتیاق هم از دست رفته بود. اقتدارِ شعلهٔ جاودان، هم رویِ زمین واحساسات هم در عالمِ رؤیا، بهسرعت در حالِ فروپاشی بود. طاعون تمامِ شهرهای انسانی را بلعیده بودفهمیده و در میانِ مردم بیداد میکرد؛ حالا دیگر حتی معلوم نبود پیروانِ آستریون در اقلیت باشند.
اما یک چیزانسانها روشن بود: اوضاع درکار آینده فقط بدتر میشد.
خیلی زود، قلمروِ گرسنگی قلمروِ اشتیاقاین را تماموکمال میبلعید... درست مثلِ اتفاقیواقعیتها که در دوزخِ شیشهای افتاده بود.
تپهٔ سرخ نخستین شهرِ انسانی بود که تماموکمال به دستِ رؤیازاد افتاد، اما آخرینِنبودند آنها نبود. نفیس و سانی داشتند شرطی را که آستریون پیشنهاد داده بود میباختند؛ دروهمآورِ واقع، شرط را باید باخته فرض میکردند. آنها در جنگِ عقاید بهکلی شکست خورده بودند.
خب، معلوم است که شکست خوردهاهمیت بودند. هر چه نباشد، آن حرامزادهوهمآورِ از همان اول داشت تقلب میکرد.
جنگِ عقاید؟ذهنِ مبارزه برایدستکاری جلبِ حمایتِ مردم؟
وقتی دشمن میتوانست آزادانهدستکاری ذهنِ انسانها را دستکاری کند،حقیقت این کار چه فایدهای داشت؟
حقیقت اهمیتی نداشت. واقعیتها مهم نبودند. دیدگاههای آدمها و تواناییشان در بیانِ آنمهم دیدگاهها هم هیچ اهمیتی نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت، میزانِ آسیبپذیریِ افرادافراد در برابرِ نفوذِ وهمآورِ آستریون بود؛ نوادهٔ ایزدِ دل، ایزدِ ارواح، احساسات و گرسنگی.
و از آنجا که آستریون در رتبهٔ مطلقآسیبپذیریِ بود، کمتر کسی در جهان پیدا میشد کهاحساسات بتواند در برابرِ سرشتِ موذیانهٔ او مقاومت کند.
...با این حال، سانی و نفیس چنین نتیجهای را پیشبینی کرده بودند. آنها خیلی زود فهمیده بودند که جنگِ عقاید قرار است چطور بهمیزانِ پایان برسد. به همین دلیل بود که آنها هم دنبالِ راهی برای تقلب میگشتند؛ راهی برای مهروموم کردنِ آستریون بدونِ قتلعامِ تمامِ کسانی که ازفهمیده وجودش خبر داشتند و در نتیجه، ایدهٔ او را در ذهنِ خود حمل میکردند. برای همین، هرگز واقعاً قصد نداشتند در شرطبندیِ او پیروز شوند.
فقط داشتندذهنِ زمان میخریدند تاکند راهِحلی پیدا شود.
و درذهنِ نهایت، پیدایشدستکاری هم کردند.
اگر دقیقتردیدگاهها بگوییم، کاسیتنها پیدایش کرده بود.
فقط مسئله این بود که راهِ تقلب کردن برای اینکه آستریون نتواند تمامِ بشریت رادیدگاههای ببلعد، اصلاً آسانتر نبود و از بسیاری جهات، بسیار پرخطرتر از به راه انداختنِ یکنوادهٔ جنگِ تمامعیار علیه او بود. از طرفی چیزی هم نبود که بتوانند فوراً عملیاش کنند.
بنابراین، هرچند از دست دادنِ یک شهرِ کامل به قلمروِ گرسنگی — آن هم همراه با دژ و حاکمِ متعالیاش —تنها ضربهٔ سنگینی بود، سانی خیلی نگرانِ تپهٔ سرخ نبود. سقوطِ شهر به دستِ رؤیازاد دلیلِ این نبود که او با چنان شتابیمقاومت از قلبِ زاغ به اینجا آمده بود و دشتِ رودِ ماه و گورِ خدا را با سرعتی سرسامآور پشت سر گذاشته بود.
دلیلِ آنذهنِ کاملاً چیزِدستکاری دیگری بود.
خدایانِ من...
سانی که روی دشتِ شیشهایِ درخشانی ایستاده بودفایدهای و هیچ سایهای در اطرافش به چشم نمیخورد،آدمها در سکوتی مبهوت و وحشتزده به روبهرو خیره شد.
شهرِ انسانیِ تپهٔ سرخدستکاری از زمانِ آخرین دیدارِ اوحقیقت دستخوشِ دگرگونیِ عمیقی شده بود.
اول از همه، انگار حالا دو شهرِ عینِفایدهای هم و دو دژِ یکسان روی دشتِ شیشهایآدمها ایستاده بودند... که البته صرفاً یک توهم بود.
در حقیقت، دروازهٔ رؤیای عظیمی در دشتِ پشتِ شهرافراد قد برافراشته بود. سطحش همچون آینهای بینقص بود و ازکمتر این رو، تصویرِ کاملی از شهر در آن بازتاب مییافت.
هم در بازتاب ودستکاری هم در واقعیت، شهرفایدهای پر از آدم بود.
پر از موجوداتِانسانها کابوسِ عظیم واین کریه نیز بود.
اقیانوسِ پهناوری از آنها خیابانها را پر کرده و به دشتِ آنسو سرازیر شده بود. منظرهٔآدمها این انبوهِ بیکران از پلیدهای قدرتمند، با انسانهایی که در کمالِ آرامش میانشان میلولیدند، هم وهمانگیزارواح بود و هم مورمورکننده. با دیدنِ آنها، سانی بیاختیار اخم کرد و دندانهایش را به هم سایید.
«اون روانیِ لعنتی...»
البته خوب میدانست که آن میلیونهااین انسان و خیلِ بیشمارِ موجوداتِ کابوس،واقعیتها در واقع یک نفر بیشتر نیستند.
همهٔ آنهاذهنِ ظرفهای موردرتدستکاری بودند، پادشاهِ هیچ.
«همهشونو کشته.»
سانی چشمانش راهیچ بست؛ چهرهاش ازاهمیت دردی در هم رفت.
شهری پر از آدم در یکاین آن نابود شده بود؛ ارادهٔ یک مطلقِمهم شوم جانهای بیشماری را خاموش کرده بود.
از زمانِ قطبِ جنوبدستکاری تا به حال، کشتاریفایدهای در این مقیاس ندیده بود.
«لعنتی، لعنتی، لعنتی!»
برای لحظهای،دیدگاهها خشمِ مرگباری درچیزی روحش شعلهور شد.
انگار همین الان هم برای مقابله با آستریونفایدهای به اندازهٔ کافی دردسر نداشتند. حالا موردرت همآدمها باید میرفت و خودش را قاطیِ ماجرا میکرد.
خورشید داشت غروب میکرد و تمامِ دشتِ شیشهای مانند اقیانوسی از طلایواقعیتها مذاب میدرخشید. آن دوردستها، ظرفهای موردرت مشغولِ رفتوآمد در تپهٔ سرخ بودند. سانیآسیبپذیریِ میتوانست سایهٔ آنها را پیشِ روی خود... و همینطور زیرِ پایش حس کند.
به پایین نگاه کرد.
هرچند دشتِ شیشهای آرام به نظر میرسید، اما کشتارِ دلخراشی زیرِنفوذِ سطحش میجوشید. ظرفهای موردرت به تونلهای کندو سرازیر شده بودند و جنگِبتواند خونینی را علیه پلیدهایی که در اعماقش میزیستند به راه انداخته بودند.
ظرفهای موردرت برخی از موجوداتِ کابوس را میکشتند تا گوشتاهمیتی و خردههای روحشان را بردارند، و پادشاهِ هیچ برخی دیگر راتنها تسخیر میکرد تا خودشان به مجرایی برای روحِ تکهتکهشدهاش بدل شوند.
سانی که به اعماقِدستکاری شیشهٔ درخشان خیره شد، بازتابشحقیقت نیز به او خیره ماند.
لبخندی زد.
«خوش اومدی، سرورِ سایهها!»
سانی به بازتابِ خودش خیره ماند؛ میلِکار شدیدی حس میکرد که دشتِ شیشهای رانبودند خرد کند و آن را از بین ببرد.
تنها چیزی که جلویش را گرفت این بودفایدهای که میدانست اگر چنین کند، هزاران بازتاب ازآدمها درونِ تکههای شیشه به او لبخند خواهند زد.
نفسِ عمیقی کشید،انسانها خودش را کنترلاین کرد و غرید:
«چیکار کردی، روانیِ زنجیری؟»
بازتابش چند لحظهانسانها درنگ کرد واین بعد به خنده افتاد.
«خب، راستش فقط ازدستکاری بیخونهبودن خسته شده بودم. پسحقیقت برای خودم یه خونه ساختم.»
نیشخندی زد.
«کاملاً منصفانهست که پادشاهِ شرافتمندی مثلِ من برای خودش یه قلعه بسازه، مگهنوادهٔ نه؟ مردم شاید بهم بگن موردرتِ هیچکجا، اما زندگی کردن بدونِ حتی یه دژحال به اسمِ خودم، بابِ میلم نبود. پس سعی کردم این بیعدالتی رو جبران کنم.»
بازتاب وانمود کرد که بهکند اطراف نگاه میکند و چشماندازِ دشتِنداشت شیشهایِ بیپایان را از نظر میگذراند.
«اینجا خیلی بهانسانها من میاد. آره،این واقعاً برازندهست. موافق نیستی؟»