---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2804: جبههٔ دوم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2804: جبههٔ دوم

0

سانی به‌محضِ رسیدنِ خبرِ اتفاقاتِ دوزخِ‌فقط​ شیشه‌ای، با شتاب راهیِ آنجا شد.‌می‌بلعید​ البته که دیگر خیلی دیر شده بود...

تپهٔ سرخ‌ذهنِ​ از دست‌دست‌کاری​ رفته بود.

نیمی از قلمروِ اشتیاق هم از دست رفته بود. اقتدارِ شعلهٔ جاودان، هم رویِ زمین و‌نفوذِ​ هم در عالمِ رؤیا، به‌سرعت در حالِ فروپاشی بود. طاعون تمامِ شهرهای انسانی را بلعیده بود‌حال​ و در میانِ مردم بیداد می‌کرد؛ حالا دیگر حتی معلوم نبود پیروانِ آستریون در اقلیت باشند.

اما یک چیز‌روشن​ روشن بود: اوضاع در‌بدتر​ آینده فقط بدتر می‌شد.

خیلی زود، قلمروِ گرسنگی قلمروِ اشتیاق‌فقط​ را تمام‌وکمال می‌بلعید... درست مثلِ اتفاقی‌می‌بلعید​ که در دوزخِ شیشه‌ای افتاده بود.

تپهٔ سرخ نخستین شهرِ انسانی بود که تمام‌وکمال به دستِ رؤیازاد افتاد، اما آخرینِ‌نبودند​ آن‌ها نبود. نفیس و سانی داشتند شرطی را که آستریون پیشنهاد داده بود می‌باختند؛ در‌وهم‌آورِ​ واقع، شرط را باید باخته فرض می‌کردند. آن‌ها در جنگِ عقاید به‌کلی شکست خورده بودند.

خب، معلوم است که شکست خورده‌بیانِ​ بودند. هر چه نباشد، آن حرام‌زاده‌میزانِ​ از همان اول داشت تقلب می‌کرد.

جنگِ عقاید؟‌چیز​ مبارزه برای‌اوضاع​ جلبِ حمایتِ مردم؟

وقتی دشمن می‌توانست آزادانه‌اوضاع​ ذهنِ انسان‌ها را دست‌کاری کند،‌زود​ این کار چه فایده‌ای داشت؟

حقیقت اهمیتی نداشت. واقعیت‌ها مهم نبودند. دیدگاه‌های آدم‌ها و توانایی‌شان در بیانِ آن‌مهم​ دیدگاه‌ها هم هیچ اهمیتی نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت، میزانِ آسیب‌پذیریِ افراد‌افراد​ در برابرِ نفوذِ وهم‌آورِ آستریون بود؛ نوادهٔ ایزدِ دل، ایزدِ ارواح، احساسات و گرسنگی.

و از آنجا که آستریون در رتبهٔ مطلق‌هیچ​ بود، کمتر کسی در جهان پیدا می‌شد که‌نفوذِ​ بتواند در برابرِ سرشتِ موذیانهٔ او مقاومت کند.

...با این حال، سانی و نفیس چنین نتیجه‌ای را پیش‌بینی کرده بودند. آن‌ها خیلی زود فهمیده بودند که جنگِ عقاید قرار است چطور به‌نفیس​ پایان برسد. به همین دلیل بود که آن‌ها هم دنبالِ راهی برای تقلب می‌گشتند؛ راهی برای مهروموم کردنِ آستریون بدونِ قتل‌عامِ تمامِ کسانی که از‌مبارزه​ وجودش خبر داشتند و در نتیجه، ایدهٔ او را در ذهنِ خود حمل می‌کردند. برای همین، هرگز واقعاً قصد نداشتند در شرط‌بندیِ او پیروز شوند.

فقط داشتند‌چیز​ زمان می‌خریدند تا‌آینده​ راهِ‌حلی پیدا شود.

و در‌ذهنِ​ نهایت، پیدایش‌دست‌کاری​ هم کردند.

اگر دقیق‌تر‌نبودند​ بگوییم، کاسی‌آدم‌ها​ پیدایش کرده بود.

فقط مسئله این بود که راهِ تقلب کردن برای اینکه آستریون نتواند تمامِ بشریت را‌اتفاقی​ ببلعد، اصلاً آسان‌تر نبود و از بسیاری جهات، بسیار پرخطرتر از به راه انداختنِ یک‌واقع​ جنگِ تمام‌عیار علیه او بود. از طرفی چیزی هم نبود که بتوانند فوراً عملی‌اش کنند.

بنابراین، هرچند از دست دادنِ یک شهرِ کامل به قلمروِ گرسنگی — آن هم همراه با دژ و حاکمِ متعالی‌اش —‌افتاد​ ضربهٔ سنگینی بود، سانی خیلی نگرانِ تپهٔ سرخ نبود. سقوطِ شهر به دستِ رؤیازاد دلیلِ این نبود که او با چنان شتابی‌نباشد​ از قلبِ زاغ به اینجا آمده بود و دشتِ رودِ ماه و گورِ خدا را با سرعتی سرسام‌آور پشت سر گذاشته بود.

دلیلِ آن‌ذهنِ​ کاملاً چیزِ‌دست‌کاری​ دیگری بود.

خدایانِ من...

سانی که روی دشتِ شیشه‌ایِ درخشانی ایستاده بود‌می‌شد​ و هیچ سایه‌ای در اطرافش به چشم نمی‌خورد،‌افتاده​ در سکوتی مبهوت و وحشت‌زده به روبه‌رو خیره شد.

شهرِ انسانیِ تپهٔ سرخ‌اوضاع​ از زمانِ آخرین دیدارِ او‌زود​ دستخوشِ دگرگونیِ عمیقی شده بود.

اول از همه، انگار حالا دو شهرِ عینِ‌فایده‌ای​ هم و دو دژِ یکسان روی دشتِ شیشه‌ای‌آدم‌ها​ ایستاده بودند... که البته صرفاً یک توهم بود.

در حقیقت، دروازهٔ رؤیای عظیمی در دشتِ پشتِ شهر‌تنها​ قد برافراشته بود. سطحش همچون آینه‌ای بی‌نقص بود و از‌ایزدِ​ این رو، تصویرِ کاملی از شهر در آن بازتاب می‌یافت.

هم در بازتاب و‌اوضاع​ هم در واقعیت، شهر‌می‌شد​ پر از آدم بود.

پر از موجوداتِ‌روشن​ کابوسِ عظیم و‌فقط​ کریه نیز بود.

اقیانوسِ پهناوری از آن‌ها خیابان‌ها را پر کرده و به دشتِ آن‌سو سرازیر شده بود. منظرهٔ‌آدم‌ها​ این انبوهِ بی‌کران از پلیدهای قدرتمند، با انسان‌هایی که در کمالِ آرامش میانشان می‌لولیدند، هم وهم‌انگیز‌ارواح​ بود و هم مورمورکننده. با دیدنِ آن‌ها، سانی بی‌اختیار اخم کرد و دندان‌هایش را به هم سایید.

«اون روانیِ لعنتی...»

البته خوب می‌دانست که آن میلیون‌ها‌فقط​ انسان و خیلِ بی‌شمارِ موجوداتِ کابوس،‌می‌بلعید​ در واقع یک نفر بیشتر نیستند.

همهٔ آن‌ها‌چیز​ ظرف‌های موردرت‌اوضاع​ بودند، پادشاهِ هیچ.

«همه‌شونو کشته.»

سانی چشمانش را‌دیدگاه‌های​ بست؛ چهره‌اش از‌بیانِ​ دردی در هم رفت.

شهری پر از آدم در یک‌فقط​ آن نابود شده بود؛ ارادهٔ یک مطلقِ‌درست​ شوم جان‌های بی‌شماری را خاموش کرده بود.

از زمانِ قطبِ جنوب‌اوضاع​ تا به حال، کشتاری‌می‌شد​ در این مقیاس ندیده بود.

«لعنتی، لعنتی، لعنتی!»

برای لحظه‌ای،‌نبودند​ خشمِ مرگباری در‌توانایی‌شان​ روحش شعله‌ور شد.

انگار همین الان هم برای مقابله با آستریون‌می‌شد​ به اندازهٔ کافی دردسر نداشتند. حالا موردرت هم‌افتاده​ باید می‌رفت و خودش را قاطیِ ماجرا می‌کرد.

خورشید داشت غروب می‌کرد و تمامِ دشتِ شیشه‌ای مانند اقیانوسی از طلای‌می‌بلعید​ مذاب می‌درخشید. آن دوردست‌ها، ظرف‌های موردرت مشغولِ رفت‌وآمد در تپهٔ سرخ بودند. سانی‌داشتند​ می‌توانست سایهٔ آن‌ها را پیشِ روی خود... و همین‌طور زیرِ پایش حس کند.

به پایین نگاه کرد.

هرچند دشتِ شیشه‌ای آرام به نظر می‌رسید، اما کشتارِ دلخراشی زیرِ‌اهمیت​ سطحش می‌جوشید. ظرف‌های موردرت به تونل‌های کندو سرازیر شده بودند و جنگِ‌مطلق​ خونینی را علیه پلیدهایی که در اعماقش می‌زیستند به راه انداخته بودند.

ظرف‌های موردرت برخی از موجوداتِ کابوس را می‌کشتند تا گوشت‌گرسنگی​ و خرده‌های روحشان را بردارند، و پادشاهِ هیچ برخی دیگر را‌افتاد​ تسخیر می‌کرد تا خودشان به مجرایی برای روحِ تکه‌تکه‌شده‌اش بدل شوند.

سانی که به اعماقِ‌اوضاع​ شیشهٔ درخشان خیره شد، بازتابش‌زود​ نیز به او خیره ماند.

لبخندی زد.

«خوش اومدی، سرورِ سایه‌ها!»

سانی به بازتابِ خودش خیره ماند؛ میلِ‌بدتر​ شدیدی حس می‌کرد که دشتِ شیشه‌ای را‌مثلِ​ خرد کند و آن را از بین ببرد.

تنها چیزی که جلویش را گرفت این بود‌می‌شد​ که می‌دانست اگر چنین کند، هزاران بازتاب از‌افتاده​ درونِ تکه‌های شیشه به او لبخند خواهند زد.

نفسِ عمیقی کشید،‌انسان‌ها​ خودش را کنترل‌این​ کرد و غرید:

«چیکار کردی، روانیِ زنجیری؟»

بازتابش چند لحظه‌روشن​ درنگ کرد و‌فقط​ بعد به خنده افتاد.

«خب، راستش فقط از‌اوضاع​ بی‌خونه‌بودن خسته شده بودم. پس‌زود​ برای خودم یه خونه ساختم.»

نیشخندی زد.

«کاملاً منصفانه‌ست که پادشاهِ شرافتمندی مثلِ من برای خودش یه قلعه بسازه، مگه‌آسیب‌پذیریِ​ نه؟ مردم شاید بهم بگن موردرتِ هیچ‌کجا، اما زندگی کردن بدونِ حتی یه دژ‌پیدا​ به اسمِ خودم، بابِ میلم نبود. پس سعی کردم این بی‌عدالتی رو جبران کنم.»

بازتاب وانمود کرد که به‌آینده​ اطراف نگاه می‌کند و چشم‌اندازِ دشتِ‌تمام‌وکمال​ شیشه‌ایِ بی‌پایان را از نظر می‌گذراند.

«اینجا خیلی به‌روشن​ من میاد. آره،‌فقط​ واقعاً برازنده‌ست. موافق نیستی؟»

ناولها | novelha.net