چپتر 3137: خندهای خفه
0افی حالخنجر و روزِبرید چندان خوشی نداشت.
اما دستکم آزاد بود.
طاعونی هولناک داشت او را از درون میخورد و رودیمورچهای از خونِ سیاه از زخمهای بیرحمانهای که آزاراکس بر تنش انداختهمانده بود جاری بود. افی حس میکرد به آخرِ خط رسیده است.
اما طنابی که دستانش را بسته بود حالا بریده شده بود و توانست فرار کند. آزاراکس وقتی خنجرش را در بدنِباقیماندهٔ او جا گذاشت اشتباهِ بزرگی کرد. در ابتدا افی به این فکر افتاد که تیغه را به سمتِ خودِ او برگرداندوحشت — هرچه باشد شاهِ شاهانِ قدرتمند حواسش پرت بود و به او پشت کرده بود. یک ضربه، و کابوس تمام میشد...
ذهنش تار بود و افکارش بهکندی حرکت میکرد، اما حتی در آن حالتِ مهآلود هم غریزهٔ تیزِ بقایش به او میگفتاردوگاه که تلاش برای کشتنِ آزاراکس حماقتِ محض است. هرگز نمیتوانست او را از پا دربیاورد — نه با یک ضربه، وکنند نه با این حال و روزی که داشت. شاید وقتی طاعون او را بیشتر از پا درمیآورد میتوانست، اما الان نه.
پس افیحواسش فرار راپشت ترجیح داد.
با استفاده از گیجی و حواسپرتیِلشکرِ آزاراکس به پشتِ چادرِ باشکوهش خزیدجنگجویانی و با خنجر پارچهٔ آن را برید.
بیرون اردوگاهِ لشکرِ فولاد مثلِ لانهٔ مورچهای لگدمالشده بود. جنگجویانی که از شهر برمیگشتند رنگپریده و غرقمیسوخت در دوده بودند. آنهایی که در اردوگاه مانده بودند هم یا مرده بودند یا وحشتزده. بخشِ بزرگیروی از اردوگاه بهکلی ویران شده و در آتش میسوخت؛ شعلهها اندک آذوقهٔ باقیماندهٔ لشکرِ فولاد را میبلعیدند.
این حتماً کارِ جت بود.
سربازان به اینطرف و آنطرف میدویدند تا آتش را خاموش کنند و عدهای هم ازحتی شدتِ خستگی روی زمین وا رفته بودند. مجروحانِ زیادی آنجا بودند... و بسیاری از آنهاروزی با وحشت به دستانِ لرزانشان چشم دوخته بودند؛ خونِ تیره از زیرِ باندهایشان بیرون میزد.
دود وپارچهٔ خاکستر هوا رااردوگاهِ پر کرده بود.
افی از این آشوب استفادهغرق کرد تا راهش را بهمانده بیرون از اردوگاه باز کند.
راستش را بخواهید دقیقاً یادش نمیآمد چطور توانسته بود فرار کند. انگار سرِجنگجویانی راه چند سرباز را کشته بود، چون تیغهٔ خنجری که هنوز در دست میفشردویران آغشته به خون بود — خونِ سرخ، نه سیاه، که یعنی خونِ خودش نبود.
اما حتی اگر چند نفری را هم کشته بود به نظرتار نمیرسید بقیه متوجهِ فرارش شده باشند. دستکم نه فوراً... ولی تا الانبرای دیگر قطعاً فهمیده بودند. افی این را میدانست چون داشتند تعقیبش میکردند.
با ذهنِ مهآلودش دقیقاً نمیفهمید کجاست. به خودش که آمد دید در جنگلی است، در محاصرهٔ درختانِدوده مردهٔ بیشمار. زمین بایر بود و خورشید داشت غروب میکرد و دنیا را در گرگومیش فرو میبرد.حتماً افی به درختی تکیه داد، در حالی که نفسنفس میزد یک دستش را روی بالاتنهٔ لهوپارهاش فشرد.
اما این کار مثلِ این بود که بخواهد جلوی جریانِ رودخانهای را با یک سنگ بگیرد. آزاراکسمیسوخت موقعِ ضربه زدن خساست به خرج نداده بود، برای همین زخمهایی که خورده بود بیشتر از آن بودزمین که با یک دست پوشانده شود — خون همچنان جاری بود و قطراتِ سنگینش روی خاکِ سیاه میچکید.
این اصلاً خوب نبود، چون به جا گذاشتنِفولاد ردِ خون موقعِ تعقیب شدن ایدهٔ بدی بهرنگپریده نظر میرسید. و تازه اتفاقِ عجیبی هم داشت میافتاد...
جاهایی که خونِ افی روی خاکِ بایر میچکید انگار شکوفه میزد. علفهای سبز،بهکندی تاکها و گلها از زمین میروییدند و با سرعتی حیرتانگیز رشد میکردند. حتیمحض درختانِ مردهٔ اطراف هم انگار جان میگرفتند و جوانههایی روی شاخههایشان متورم میشد.
«آخه... این دیگه چه وضعشه...»
افکار بهکندی در سرش میچرخیدند. نمیفهمید چه اتفاقی دارد میافتد، اما بهطورِ مبهمی از آن وحشت کرده بود. ردِاندک خون بهخودیخود بد بود و حالا ردِ بسیار آشکارتری از گیاهانِ سرسبز پشتِ سرش جا میماند. جنگل هر جازیادی که او قدم میگذاشت جان میگرفت، پس برای پیدا کردنش فقط کافی بود آن سبزیِ زنده را دنبال کنند.
و تعقیبکنندگان، هر که بودند،بیرون داشتند به او میرسیدند. میتوانستلانهٔ صدای حرکت را از دور بشنود.
افی شک داشت که آزاراکس شخصاً برای تعقیبش آمده باشد — هرچه باشدبهکندی اگر خودش میآمد در عرضِ چند لحظه به او میرسید. شاهِ شاهان درمحض این لحظه باید مشغولِ سروسامان دادن به اوضاع و کنترلِ لشکرِ وحشتزدهٔ فولاد میبود.
تازه حتماً فکر میکرد افی کارش تمام است — اگر افی هم باشهر خودش صادق بود همین را میپذیرفت — پس سربازانی که در تعقیبش بودند احتمالاًآتش ردیابهایی باتجربه، کهنهکارانی آبدیده و یکی دو قدیس بودند تا مطمئن شوند قسر درنمیرود.
معمولاً اوضاع را برمیگرداند و این شکارچیها را به طعمهٔ خودش تبدیلوحشتزده میکرد، اما در این لحظه افی حتی مطمئن نبود که چند دقیقهٔکارِ دیگر زنده بماند. جنگیدن با جنگجویانِ آبدیدهٔ طاعونِ فولاد اصلاً در توانش نبود.
و هنوز میخواست زنده بماند... با ناامیدی مصمم بود جانِ سالم به درجنگجویانی ببرد، حتی اگر عقلِ سلیم میگفت که برای زنده ماندن از این زخمهایبهکلی کشنده بیش از حد ضعیف شده و طاعون از پا درش آورده است.
اصلاً چه کسی به عقلِ سلیم اهمیت میداد؟ وقتی پای بیدارشدگانِ قدرتمند دربهکندی میان بود عقل هیچوقت از برخورد با واقعیت جانِ سالم به در نمیبرد،محض پس افی تصمیم گرفت حقیقتِ آشکارِ مرگِ حتمی و قریبالوقوعش را هم نادیده بگیرد.
نالهای کرد و خودش را ازلشکرِ درخت جدا کرد؛ خنجر را انداختجنگجویانی و جای دستِ خونیاش روی آن ماند.
قدم، قدم، قدمی دیگر...
با هر قدم خونِبرید بیشتری از زخمهایش میرفت ومثلِ کمی احساسِ ضعفِ بیشتری میکرد.
اما باز هم قدمِ بعدی را برداشت، وتمام بعدی، و بعدی را؛ تلوتلوخوران جلو میرفت، درحالتِ حالی که صدای تعقیبکنندگان پشتِ سرش بلندتر میشد.
اتفاقِ عجیبی برای بدنِ لرزان و همینطور روحِ خستهاش داشت میافتاد. اما افی آن را نادیده گرفتدوده و فقط روی چیزی که پیشِ رویش بود تمرکز کرد؛ به خودش زور میآورد تا به راهحتماً رفتن ادامه دهد، حتی با اینکه تنها چیزی که حس میکرد فرمانِ مقاومتناپذیرِ افتادن و بیحرکت ماندن بود.
شاید نهالهای سبزی که از زمیندوده بیرون میزدند نتیجهٔ میلِ سوزان ووحشتزده طاقتفرسای او برای زنده ماندن بود.
پس افی به تلوتلوبرید خوردن به جلو ادامه داد،مثلِ هر بار یک قدمِ زجرآور.
تا اینکهحواسش دیگر جاییپشت برای رفتن نماند.
جنگل ناگهان ناپدید شد و به پهنهٔ وسیعی از آبمورچهای رسید. در درخششِ زرشکیِ غروبِ سوزان آب به رنگِ سرخِاردوگاه تندی درآمده بود و مثلِ دریایی آرام از خونِ تازهریخته میدرخشید.
افی خشکش زدبرمیگشتند و خندهای خفهدوده از لبانش دررفت.
«...انگار آخرِ خطه.»
نمیتوانست روی آب راه برود و باکابوس صدای تعقیبکنندگانی که درست پشتِ سرش بهحرکت گوش میرسید، انگار سفرش به پایان رسیده بود.
با این حال چند قدمِ دیگر جلو رفت، بهلانهٔ لبهٔ آب رسید و پا در آن گذاشت. امواج خیلیآنهایی زود به زانوهایش رسیدند و او تلوتلو خورد و افتاد.
«اصلاً با عقل جور درنمیاد...»
آخه چرا دریایی روبهرویش بود؟ قرار بود در جهتِ مخالف باشد، پشتِ شهرِجنگجویانی سوخته. افی نمیتوانست از آن مسیر رفته باشد، چون بیشترِ لشکرِ فولاد دربهکلی حینِ فرارش داشتند از همانجا برمیگشتند. برای همین، از شهر دور شده بود.
خودش را بالا کشید، در آبِ خنک نشست و بیحس به درآمیختنِ خونِ تیرهاشحرکت با آب خیره ماند. تازه متوجهِ ماجرا شد. این باید همان دریاچهٔ مصنوعی میبود کهدربیاورد آزاراکس برای منحرف کردنِ رودخانه ساخته بود. با توجه به هدفش، منظرهٔ کاملاً زیبایی داشت.
افی نفسِ عمیقی کشیدبیرون و به بالا، بهمثلِ آسمانِ سرخ نگاه کرد.
پشتِ سرش صدای برخوردِ چکمههای سنگین با خاک و همچنین صدای کشیدهوحشتزده شدنِ زهکمانهای بیشماری را میشنید. ذهنش خالی بود و جایی زیرِ آن خلأ،سربازان این آگاهیِ سرد و انکارناپذیر که چیزی نمانده بمیرد، در تاریکی شناور بود.
جنگجویانِ لشکرِخنجر فولاد تیرهایشانبرید را رها کردند.
افی حسابی خسته بود. دردِ وحشتناکی میکشید. آبِ سرد بدنِ سوزانش را میشست و دردش را تسکین میداد... برای همین، لحظهای با خود فکر کرد که شاید بد نباشد در آن تاریکیِطاعون سرد دراز بکشد و استراحت کند. در عوض، از همان اندک جوهری که به دست آورده بود استفاده کرد و توانِ بیدارشدهاش را فعال کرد تا پوستش را مثلِ فولاد سخت کند. تیرهااردوگاه به پوستش خوردند و کمانه کردند، و شماری از آنها خرد و خاکشیر شدند. دو سه تیر توانستند در بدنش فرو بروند، اما حتی در آن حالت هم نوکشان چندان عمیق نفوذ نکرد.
«عمیق نفوذ نکرد، هان...»
ناگهان لبخندیشهر کج رویرنگپریده لبهای افی نشست.
«به درک.»
دراز کشیدن برایپرت استراحت توی اونضربه تاریکیِ سردِ آرامبخش؟
کی وقتِپارچهٔ این کارابیرون رو داشت؟
افی هیچ حوصلهای برایرنگپریده آرامشِ مرگ نداشت. نیازیآنهایی به تسلای آن نداشت.
پس حتی در حالی که طاعون ازلشکرِ درون او را میخورد و تیرهای تیز گوشتشبرمیگشتند را میشکافتند، تصمیم گرفت کمی بیشتر تقلا کند.
میخواست ببیند پیش از آنکه از پا درش بیاورند، چند نفرتار از تعقیبکنندگانش را میتواند بکشد... نه، اصلاً چرا باید به این فکربرای میکرد؟ قرار بود همهٔ آنها را بکشد، پس نیازی به شمردن نبود.
ناگهان، افی کابوسِ دومش را به یاد آورد. معبدِ جام یادش آمد و کودکانی کهرنگپریده دوشادوشِ آنها آموزش دیده بود؛ همانهایی که با هم بیرحمیِ خشنِ دوشیزگانِ جنگ و جنونِ پنهانِآذوقهٔ پادشاهیِ امید را تاب آورده بودند... تا اینکه همهٔ آنها رفتند و تنها او باقی ماند.
همچنان در حالِ تقلا.
راهِ ایزدبانوی جنگ همین بود، مگراردوگاهِ نه؟ تقلای ابدیِ همهٔ موجوداتِ زنده —جنگجویانی تقلا برای زنده ماندن، برای زندگی کردن.
برای شکوفا شدن.
«آه، جنگ...»
افی نالید.
«...تا ابدخنجر توی گورتبرید بپوس، ایزدِ لعنتی.»
سعی کرد روی پاهایش بایستد، اماضربه توانِ چندانی در بدنش نمانده بود،افکارش برای همین بهسختی توانست تکان بخورد.
به تلاشش ادامه داد.
و در همین حین...
انگار چیزیخنجر درونش بهبرید نقطهٔ بحرانی رسید.
انگار چیزی کامل شده بود.
بالا آمد، تمامِ وجودشبیرون را فرا گرفت ومثلِ همچون چشمهای لبریز شد.
و سپس،شهر طلسم دررنگپریده گوشش زمزمه کرد.
[میراثِ سرشت به دست آمد: برکتِ جنگ.]
در حالی که افی نفسنفساردوگاهِ میزد و شکمِ خونریزیکردهاش را چسبیدهلگدمالشده بود، طلسم به حرفش ادامه داد.
[قطعهای از قلمروِ زندگی به دست آمد.]
[قلمروِ سادهای در روح شکل گرفت: باغِ شکوفایی.]
[اربابِ باغِ روح شدهای.]
«چـ... چی؟»
خونِ سیاه که از زیرِ دستِلشکرِ افی بیرون میزد، ناگهان روشنتر شدجنگجویانی و رفتهرفته به رنگِ سرخ درآمد.
و سرانجام حس کرد تغییریغرق که در او رخ میداد،مانده به نقطهٔ اوجِ خود رسیده است.
حتی اگر افی در آن لحظه نمیتوانست ببیندش، دگرگونیِ عمیقی درونِ روحش در جریانشهر بود. اگر واردِ دریای روحش میشد، میدید دریایی که زیرِ آسمانِ آبیِ صاف آرمیدهآتش و با درخششِ گرمِ خورشیدی تابان روشن شده بود، حالا دارد میجوشد و میخروشد.
سپس، چیزِ عظیمی بهآرامی از زیرِ امواجِ مواج بالا آمد — جزیرهٔ بزرگی بود، با کوههای بلندی که سر به آسمانمیگفت کشیده بودند و رودهای زلالی که در دشتها و درههایش جریان داشتند. نهالهای سبز از خاکِ غنی جوانه زدند و جزیرهٔپشتِ بیباروبر بهسرعت پوشیده از جنگلها، مرغزارها، بیشهها و علفزارها شد. گلها شکفتند و شاخههای درختان زیرِ بارِ میوههای رسیده خم شدند.
فراوانیِ شکوفای این جزیرهٔ بهشتی سرشار از سرزندگیِ پرشور و پایانناپذیریلگدمالشده بود و آن سرزندگی در تمامِ وجودِ افی دمیده شد ومرده در جنگی بیرحمانه با طاعونی که او را میخورد، درگیر شد.
«این... دیگه چه مزخرفیه؟»
افی میخواست بخندد، اما نتوانست، چون درلشکرِ آن لحظه تیرهای بیشتری رویش بارید وشهر تعدادِ زیادی از آنها توانستند پوستش را بشکافند.
تلوتلو خورد و خونِپشت بیشتری را حس کردتمام که روی بدنش جاری میشد.
فقط اگهپارچهٔ میتونست رویبیرون پاش وایسه... اونوقت...
حالا جوهرش تقریباً تهکشیده بود و حتی اگر میراثِاردوگاه سرشتِ تازهبازشدهاش او را قویتر کرده بود، باز همشعلهها بهزودی تواناییِ استفاده از سرشتش را از دست میداد.
وقتی این اتفاق میافتاد،برید آن تیرها در هرفولاد صورت جانش را میگرفتند.
اما پیش از آنکهپشت جوهرِ افی تمام شود، ناگهانمیشد سرمای وحشتناکی را حس کرد.
مِهی یخی ساحلِ دریاچه را پوشاند و او رالانهٔ از چشمِ کمانداران پنهان کرد. فریادهای وحشتزدهای از درونِ مهآنهایی به گوش رسید که در آغوشِ سردِ آن خفه میشد.
افی نفسش رابرمیگشتند بهآرامی بیرون داد وبودند سرانجام گذاشت تا بیفتد.
با این حال، درستبرید پیش از آنکه در آبمثلِ بیفتد، کسی او را گرفت.
به بالا نگاه کرد، بهکرده چشمانِ آبیِ یخی که ازذهنش تاریکی به او خیره شده بودند.
افی آهی کشید.
«آبجی بزرگه... حالم خیلی داغونه.»
جت که او رابرید نگه داشته بود، درفولاد سکوت سر تکان داد.
«قیافهت هم خیلی داغونه.»
افی سعی کرد ریزبیرون بخندد، اما در عوضمثلِ چهره در هم کشید.
«یه باغ... تویبرمیگشتند روحم داره شکوفهدوده میده... یه باغِ روح...»
جت اخم کرد.
«انگار داری هذیان میگی. عیبی نداره،ضربه ولی سعی کن خودتو نگه داری.افکارش حداقل تا وقتی از اینجا بریم بیرون.»
افی که در آغوشِ اواردوگاهِ جا گرفته بود، به بالامورچهای نگاه کرد و پوزخند زد.
«خودمو نگه دارم،برمیگشتند هان؟ دقیقاً چیودوده باید نگه دارم؟»
جت مسیرِ نگاهشپارچهٔ را دنبال کرداردوگاهِ و پوزخندِ تمسخرآمیزی زد.
«مثل اینکه حالش اونقدرهاپشت هم بد نیست. خوبه...تمام حالا بیا فرار کنیم...»