---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2859: حلقهٔ دوم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2859: حلقهٔ دوم

0

شب بار‌جهتِ​ دیگر داشت بر‌فولاد​ بیابان سایه می‌گسترد.

با غروبِ خورشید که شن‌های سفید را به رنگِ سرخِ تندی درمی‌آورد، دریای تاریکِ سایه‌ها در آرایشِ‌سمتِ​ پیشروی صف کشیدند. امشب سانی سربازِ کافی نداشت تا بال‌های دفاعی را دورِ هستهٔ سپاه شکل دهد؛‌کرد​ در عوض، قوی‌ترین جنگجویانش که شبِ قبل آن‌ها را عقب نگه داشته بود، باید واردِ نبرد می‌شدند.

نفیس روی شن‌ها نشسته بود و با چشمانِ بسته مراقبه می‌کرد. دیروز نه دگرگونیِ جزئی‌اش‌سلاح​ را به کار گرفته بود نه دگرگونیِ کاملش را، اما نبردِ امروز قرار بود دشوارتر باشد.‌اون​ پس باید خودش را برای عذابِ شعله‌های بی‌رحمِ سفید آماده می‌کرد؛ برای تبدیل شدن به شعله.

سانی هم‌آهی​ داشت خودش‌پرسید​ را آماده می‌کرد.

امروز می‌خواست هر ۷ آواتارش را مستقل از هم به نبرد بفرستد. فراتر از آن، می‌خواست‌بیابانِ​ دست به کارِ جاه‌طلبانه‌ای بزند: ساختنِ ۷ پوستهٔ پیچیده به صورتِ هم‌زمان. اگر موفق می‌شد، دیگر‌بسازم​ فقط یک غولِ عظیمِ سایه نبود که از سپاه محافظت کند. ۷ غول در کار می‌بود.

نبردِ امروز از‌کشید​ یک جهتِ دیگر‌برات​ هم تفاوت داشت...

امروز طاعونِ‌نگاه​ فولاد در‌نمی‌کرد​ جبههٔ آن‌ها می‌جنگید.

آزاراکس چند قدم جلوتر از سانی ایستاده بود و بی‌صبرانه به‌نیزه​ پهنهٔ بی‌کرانِ بیابانِ کابوس نگاه می‌کرد. اصلاً خودش را آماده نمی‌کرد؛ در‌اون​ عوض، فقط بی‌تاب بود تا خود را به دلِ نبردِ سهمگین بیندازد.

سانی آهی کشید و پرسید:‌فولاد​ «حداقل برات یه سلاح بسازم؟‌قدم​ چی می‌خوای؟ شمشیر، نیزه؟ گرز؟»

اسکلتِ باستانی جمجمهٔ‌کشید​ خندانش را به‌برات​ سمتِ او چرخاند.

«نیازی نیست. بعد از‌نمی‌کرد​ اینکه اون احمق‌ها رو پودر‌بیندازد​ کردم، سلاحِ دشمنام رو برمی‌دارم.»

سانی چند‌آهی​ لحظه با نگاهی‌حداقل​ سرگرم براندازش کرد.

طرزِ فکرِ‌جهتِ​ یه فاتحِ‌طاعونِ​ باستانی این‌طوری بود؟

سؤال‌های زیادی داشت، اما‌پرسید​ متأسفانه وقتِ زیادی نداشتند.‌بسازم​ پس به مهم‌ترینشان بسنده کرد.

«آزاراکسِ بزرگ‌نگاه​ و قدرتمند دقیقاً‌بی‌تاب​ چه قدرت‌هایی داره؟»

سؤالِ طبیعی اما پیچیده‌ای بود. هرچه باشد، با وجودِ این اتحادِ موقت،‌گرز​ هنوز دشمنِ هم بودند؛ آزاراکس نفرتش را از سانی و نفیس و‌احمق‌ها​ همچنین میلش را به راه انداختنِ فتوحاتِ خونین در جهان پنهان نمی‌کرد.

پس توضیح دادنِ جزئیاتِ قدرت‌هایش برای‌جبههٔ​ آن‌ها، مثلِ این بود که دشمنانِ آینده‌اش‌بی‌صبرانه​ را برای نبرد با خودش مسلح کند.

حتی معلوم نبود که این اسکلتِ باستانی اصلاً سرشتی دارد یا نه. آزاراکسِ اصلی‌باستانی​ سرشت داشت... اما او انسان بود. اما این یکی، جزوِ بی‌مرگ‌ها بود؛ موجوداتِ نفرین‌شده‌ای‌دشمنام​ که با از دست دادنِ سایه‌ها و در نتیجه مرگشان، دوباره متولد شده بودند.

آزاراکس احتمالاً مدت‌ها پیش‌نمی‌کرد​ سرشت و نقصش را‌سهمگین​ از دست داده بود.

آزاراکس خندید.

«دلت نمی‌خواد بدونی؟»

با این حرف،‌کشید​ تایرنتِ باستانی بارِ دیگر‌سلاح​ به روبه‌رو خیره شد.

«خیلی زود می‌بینی. با این حال، قدرتِ‌دلِ​ من اصلاً دلیلی نیست که این‌قدر اصرار‌برات​ داشتی باهام معامله کنی، مگه نه، سایه؟»

سرش را تکان داد.

«بلکه فقط به‌تفاوت​ این دلیله که‌جبههٔ​ من از بی‌مرگ‌هام.»

سانی لحظه‌ای‌آهی​ درنگ کرد، بعد‌حداقل​ لبخندِ کمرنگی زد.

«اوه نه. مچمو گرفتی.»

آزاراکس شانه‌ای بالا‌کشید​ انداخت و استخوان‌هایش‌برات​ روی هم ساییده شد.

«من از بی‌مرگ‌هام، یعنی نابود کردنم خیلی سخته. در ضمن از جنسِ همون موجوداتی‌ام‌پهنهٔ​ که باید توی این بیابون باهاشون بجنگید — و نصفشون زمانی همرزم‌های من بودن.‌پرسید​ پس امیدواری فقط نصفِ بی‌مرگ‌ها به من حمله کنن و به تبعِ اون، به شما.»

با خنده‌ای‌آهی​ خشک به‌پرسید​ سانی اشاره کرد.

«حتی شاید امیدوار باشی اونایی که من رو از خودشون می‌دونن،‌کشید​ کمتر به تو و اون نفیلیم توجه کنن، یا شاید حتی برای‌جمجمهٔ​ نابودیِ بی‌مرگ‌هایی که زمانی سربازِ لشکرِ ایزدی بودن، به من ملحق بشن.»

سانی شانه‌ای بالا انداخت.

«کم‌وبیش، آره.»

آزاراکس به بیابان خیره شد.

پس از مدتی گفت:

«نمی‌دونم جنگجویانِ قلمروهای دیگه چه کار می‌کنن... اما اگه به سربازهایی بربخوریم‌گرز​ که زمانی زیرِ پرچمِ من می‌جنگیدن، تسلیمِ سرورشون می‌شن. اگه نشن، مجبورشون‌احمق‌ها​ می‌کنم. من ارتشمو احیا می‌کنم — حتی اگه لازم باشه سرباز به سرباز.»

آزاراکس آرواره‌اش را تق‌تق به هم زد‌می‌جنگید​ و به خورشید نگاه کرد که داشت‌پهنهٔ​ در دریای تپه‌های شنیِ سرخ غرق می‌شد.

«آه... شب دیگه داره می‌رسه. بالاخره،‌برات​ بعد از هزاران سال تماشای عاجزانه،‌گرز​ طعمِ شیرینِ این نبردِ باشکوه رو می‌چشم.»

برگشت؛ تاریکیِ جاخوش‌کرده در‌نمی‌کرد​ حدقه‌های خالیِ چشمانش از‌سهمگین​ بدخواهی و کینه لبریز بود.

«اما قبل از اون...»

اما پیش از آنکه‌طاعونِ​ بتواند تکان بخورد، صدای آرامِ‌چند​ نفیس حرفش را قطع کرد.

«نکن.»

چشمانش را باز کرد،‌نمی‌کرد​ از روی شن‌ها برخاست و‌بیندازد​ با سردی به آزاراکس نگریست.

«می‌خواستی درخت‌آهی​ رو نابود‌پرسید​ کنی، نه؟»

آزاراکس انگار سرگرم شده بود.

«خب که چی؟‌کشید​ چرا باید از‌برات​ اون چیزِ نفرین‌شده بگذرم؟»

نفیس آهی کشید.

«چون هزاران سال دوام آورد و‌برات​ تسلیمِ تباهی نشد. چیزهای خیلی کمی تو‌اسکلتِ​ دنیا این‌طور بودن، پس... ولش کن، آزاراکس.»

مدتی به او خیره‌طاعونِ​ شد، سپس جمجمه‌اش را‌آزاراکس​ تکان داد و رو برگرداند.

«و به خودتون می‌گید مطلق؟ ترحم‌انگیزه، رقت‌باره.‌سلاح​ جفتتون خیلی جوونید... خیلی دل‌رحم، خیلی مهربون.‌باستانی​ شکست دادن و کشتنتون خیلی راحت می‌شه.»

نفیس دهان باز کرد‌نمی‌کرد​ تا چیزی بگوید، اما ناگهان‌بیندازد​ حالتِ چهره‌اش تغییری نامحسوس کرد.

این تغییر‌آهی​ از چشمِ‌پرسید​ سانی دور نماند.

«چی شده؟»

نفیس مدتی ساکت‌کشید​ ماند، سپس دندان‌هایش‌برات​ را به هم سایید.

«...همین الان یه‌اصلاً​ دژِ دیگه رو‌خود​ از دست دادم.»

برای لحظه‌ای، نگاهی آشفته در‌حداقل​ چهره‌اش نمایان شد. سپس، حالتِ‌شمشیر​ بی‌تفاوتِ همیشگی‌اش جای آن را گرفت.

«به نظر می‌رسه تهاجمِ موردرت‌فولاد​ باعث شده رؤیازاد برنامه‌هاش رو جلو‌جلوتر​ بندازه. ما هم باید عجله کنیم.»

سانی آهی کشید.

از دست دادنِ یک دژ به‌خود​ این معنا بود که قدیسی دیگر‌پرسید​ به بردهٔ آستریون تبدیل شده است.

همچنین به این‌کشید​ معنا بود که نفیس‌سلاح​ کمی ضعیف‌تر شده است.

این فقدان در حالِ حاضر چندان قابل‌توجه نبود، اما معنایش این‌جلوتر​ بود که هرچه بیشتر در دلِ بیابان پیش می‌رفتند، قدرت‌های او مدام‌دلِ​ کاهش می‌یافت — در حالی که دشمنانشان فقط قوی‌تر و قوی‌تر می‌شدند.

او به دریای بی‌پایانِ تپه‌های شنی و شبحِ‌بسازم​ دوردستِ مقبرهٔ آریل نگاه کرد که همگی در‌خندانش​ نورِ سرخ‌رنگِ خورشیدِ در حالِ غروب غرق می‌شدند.

آخرین ردِ خورشید در پسِ افق‌خود​ ناپدید شد و شن‌ها جان گرفتند و‌حداقل​ لشکری بی‌کران از وحشت‌های اسکلتی را زاییدند.

عجله کن...

باید عجله‌جهتِ​ می‌کردند و جهنم‌فولاد​ را فتح می‌کردند.

ناولها | novelha.net