---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2251: سایهٔ مطلق • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2251: سایهٔ مطلق

0

سرمایی ناگهانی در سراسر میدانِ نبرد پیچید. لحظه‌ای بعد،‌ردی​ تاریکی که از دریای درخششِ ملایم عقب نشسته بود، انگار‌دستِ​ عمیق‌تر و سیاه‌تر شد و نورِ سفیدِ خالص را فروبلعید.

دور از جایی که رین از سرما می‌لرزید، پادشاهِ شمشیرها بالای نقابِ سیاه و ترسناکی‌هوا​ ایستاده بود که روی زمین قرار داشت. نورِ بی‌رحمِ خورشید از پردهٔ دریده‌شدهٔ ابرها می‌تابید؛ از‌برای​ این رو بی‌حرکت ماند و شمشیرش همچنان به سوی دشمنی که خاکستر شده بود، دراز بود.

چهره‌اش بی‌حالت بود، اما‌فولادینش​ در چشمانِ خاکستری و فولادینش‌سرورِ​ ردی از ناآرامی دیده می‌شد.

سرورِ سایه‌ها از بین رفته‌دراز​ بود؛ نه با تیغهٔ دشمن، که‌فولادینش​ به دستِ خودش کشته شده بود...

با این‌دراز​ حال، سایه‌اش‌بی‌حالت​ باقی مانده بود.

تماشای سایه‌ای بی‌کالبد منظرهٔ‌کم‌سو​ عجیبی بود، اما نقاب‌نیز​ پادشاه را محتاط کرده بود.

نقابِ ترسناک که روی سایهٔ متروک‌ناآرامی​ افتاده بود، به او خیره شد؛‌رفته​ تاریکیِ نفوذناپذیری در چشمانش لانه کرده بود...

سپس لرزید.

تقریباً در همان زمان، درخششِ کورکنندهٔ مغاکِ سفید‌فولادینش​ و ملتهب کم‌سو شد. پردهٔ ابرها ترمیم شد‌رفته​ و فضایی که شکافته بود نیز التیام یافت.

تاریکیِ سردی‌سفید​ ناگهان آنویل را‌ترمیم​ در بر گرفت.

نقابِ سیاه و ترسناک به هوا برخاست و‌می‌شد​ سایهٔ دشمنِ مقتولش نیز همراهِ آن بالا آمد و‌کشته​ شکل گرفت... تا اینکه به پیکری آشنا تبدیل شد.

سرورِ سایه‌ها صحیح‌خاکستر​ و سالم، نگاهِ سردی‌بی‌حالت​ به پادشاهِ شمشیرها انداخت.

آنویل برای اولین بار‌بی‌حالت​ پس از سال‌های بسیار‌فولادینش​ طولانی، جا خورده بود.

«...غیرممکنه.»

مسئله این نبود که دشمنش پس از خاکستر شدن زیرِ آسمانِ بی‌رحمِ گورِ‌تیغهٔ​ خدا دوباره زنده شده بود... بلکه حضورِ نامحسوس اما مورمورکننده‌اش به‌نحوی بسیار قدرتمندتر‌عجیبی​ شده بود، چنان‌که اکنون حتی حضورِ خودِ آنویل را نیز ناچیز جلوه می‌داد.

نقاب در سایه‌ها محو شد و چهره‌ای رنگ‌پریده و‌چشمانِ​ جذاب را نمایان کرد. لبخندی شوم بر لبانِ مردِ‌بین​ جوان نشسته بود، اما چشمانِ سیاهش همچنان سرمایی گزنده داشت.

سانی با‌دراز​ لبخندی شوم به‌اما​ آنویل نگاه کرد.

«اوه، ولی‌سفید​ هست... ممکنه،‌کم‌سو​ پادشاهِ شمشیرها.»

دستش را بالا برد و به مار فرمان داد‌سرورِ​ تا شکلِ اوداچیِ سیاهی به خود بگیرد؛ سپس هوای‌حال​ شیرینِ دنیای زندگان را با تمامِ وجود نفس کشید.

...حسِ فوق‌العاده‌ای داشت.

بدنش از قدرتی درنده لبریز بود — قدرتی بیشتر از‌ناآرامی​ هر زمانِ دیگری. تفاوتِ میانِ کالبدِ مطلق و کالبدِ متعالی به‌کشته​ گستردگیِ تفاوتِ میانِ قدیس و استاد نبود، اما همچنان چشمگیر بود.

تغییراتِ دیگری که در او رخ‌فضایی​ داده بود، آن‌قدر عمیق بود که‌ناگهان​ تکاملِ فیزیکیِ نسبتاً ناچیزش را جبران کند.

هنوز داشت برخی از‌فولادینش​ آن‌ها را هضم می‌کرد، اما‌سرورِ​ تفاوت‌های دیگر کاملاً آشکار بود.

اول از همه، کیفیتِ جوهرش بود. بسیار‌بی‌حالت​ قوی‌تر شده بود و از مقدارِ غیرقابلِ‌درکی‌دیده​ از قدرتی سرد و ترسناک لبریز بود.

دوم، مقدارِ جوهرش‌چهره‌اش​ بود. خلاصه اینکه...‌چشمانِ​ بی‌پایان به نظر می‌رسید.

سانی هفت هسته و بافتِ روح داشت، در نتیجه سرعتِ بازیابیِ جوهرش همیشه‌آنویل​ به‌طور غیرعادی بالا بود. حالا که مطلق شده بود، این سرعت باز هم بیشتر‌صحیح​ شده بود، اما دلیلِ اصلیِ اینکه ذخایرِ جوهرش پایان‌ناپذیر به نظر می‌رسید، این نبود.

بلکه به‌چشمانِ​ دلیلِ نحوهٔ جذبِ‌ردی​ جوهرِ جان بود.

پیش از این، سانی وقتی در محاصرهٔ عنصرِ منبعش بود، می‌توانست مقادیرِ کمی‌ناآرامی​ از آن را به‌طور منفعل جذب کند. اما حالا، جریانِ پیوسته‌ای از آن را‌باقی​ از قلمروش دریافت می‌کرد — از هر سایهٔ خاموشی که در روحش آرمیده بود.

ارتباطش با سایه‌های خاموش عمیق‌تر شده و تکامل یافته بود،‌ناآرامی​ و ازآنجاکه ده‌ها هزار سایه وجود داشت، ورودِ سیل‌آسای جوهر‌خودش​ از سایه‌ها، تمام کردنِ آن را برایش تقریباً غیرممکن می‌کرد.

به عبارت دیگر، یک فرمانروا تا زمانی که در قلمروِ خود بود، به مقدارِ تقریباً نامحدودی‌برخاست​ از جوهرِ روح دسترسی داشت. این موضوع چیزهای زیادی را دربارهٔ اینکه آنویل و کی سونگ‌اولین​ چطور می‌توانستند از قدرت‌های شگفت‌انگیزشان استفاده کنند، و همچنین برخی از اقداماتشان در طولِ جنگ توضیح می‌داد...

اما سانی مثلِ آن‌ها نبود.

او کاملاً‌دشمنی​ خاص بود. در‌دراز​ واقع، بی‌همتا بود.

چون، برخلافِ دیگر مطلق‌ها، قلمروش را درونِ روحش حمل می‌کرد. بنابراین، قلمروش مستقل‌سرورِ​ بود و هر جا که می‌رفت با او همراه می‌شد. برای قوی‌تر کردنش‌تماشای​ نیازی به دژها نداشت... به پیروانِ وفادار و ایمانِ مردم هم نیازی نداشت.

تنها چیزی که نیاز‌کم‌سو​ داشت، جمع‌آوریِ سایه‌های موجوداتِ‌نیز​ زنده با کشتنِ آن‌ها بود.

چه ایدهٔ ترسناکی.

سانی حتی می‌ترسید تصور کند چنین قدرتی‌بی‌حالت​ بیفتد دستِ کسی که مثلِ خودش تا این‌می‌شد​ حد عاقل و از نظر روانی باثبات نباشد...

البته اساسی‌ترین تغییر، اراده‌اش بود. حالا به نیرویی بسیار ملموس‌تر و همچنین بسیار قدرتمندتر تبدیل شده‌رفته​ بود. سانی پیش از این هم می‌دانست چطور از آن استفاده کند، اما تنها پس از درگیری‌محتاط​ با آنویل و تماشای او که از اراده‌اش به‌عنوان سلاح استفاده می‌کرد، واقعاً فهمید چطور مهارش کند.

چطور دنیا‌سفید​ را تسلیمِ‌کم‌سو​ اراده‌اش کند.

البته مدتی طول می‌کشید تا واقعاً بر این مهارت تسلط یابد‌بین​ و آن را با تکنیکِ نبردش ترکیب کند... اما همین حالا‌تماشای​ هم آن‌قدر می‌دانست که بتواند در مبارزه از آن بهره ببرد.

تغییراتِ کوچک‌ترِ‌دشمنی​ نسبتاً زیادی هم‌دراز​ رخ داده بود.

برای مثال، ردایِ عقیقی... دیگر عقیقی نبود. زرهش هنوز سیاه بود، اما بافتِ سطحِ صیقلی‌اش‌بین​ تغییر کرده و حتی تاریک‌تر، حتی صاف‌تر... و تقریباً بی‌نقص شده بود. حالتی اصیل و‌عجیبی​ تا حدودی وهم‌انگیز به خود گرفته بود، انگار که از یشمِ سیاه تراشیده شده باشد.

ردایِ عقیقی هم تکامل‌کم‌سو​ یافته و به ردایِ‌نیز​ یشمی تبدیل شده بود.

آه، و البته...

خودِ ماهیتِ‌دشمنی​ روحش تغییر‌شده​ کرده بود.

روحِ یک عروج‌یافته درونِ کالبدش محصور بود. روحِ یک متعالی به فراتر از کالبد گسترش می‌یافت‌رفته​ و تا حدی با دنیا ترکیب می‌شد. در این میان، روحِ وسیعِ یک مطلق... می‌توانست از‌پادشاه​ طریقِ واسطه‌ای به نامِ قلمرو، آزادانه بر دنیا رها شود و آن را مطیعِ خود کند.

اصلاً از همان‌ملتهب​ ابتدا، اصلِ اساسیِ‌فضایی​ قلمرو همین بود.

و بنابراین...

سانی با نگاه‌خاکستر​ به آنویل، روحش‌چهره‌اش​ را رها کرد.

قلمروش را پدیدار کرد.

و با این کار،‌کم‌سو​ سایه‌ها در سراسرِ میدانِ‌نیز​ نبردِ تکه‌تکه‌شده به حرکت درآمدند.

ناولها | novelha.net