چپتر 2853: طاعونِ فولاد
0درختی سر به فلک کشیده با پوستهای سفید چون برف و برگهایی سرخ در میانِ تپههای شنیتویی ایستاده بود؛ چشمهٔ آبی در سایهاش برکهای ساخته بود. درخت میوهای نداشت... با این حال، دهها هزارکند جمجمه از شاخههای زیبایش آویزان بودند که با نخهای درخشانِ ابریشمِ سیاه به آنها بسته شده بودند.
درختِ مقدس با آن درختی که روی عرشهٔ زنجیرشکن میرویید فرق داشت،میخهای چون بسیار پیرتر بود و در خاکی متفاوت رشد کرده بود. همچنینمیداد با درختِ روحخوار در ساحلِ فراموششده تفاوت داشت، زیرا تسلیمِ تباهی نشده بود.
شاید روحخوار هم قرار بود همینگونه باشد، البته اگر بذرشتسلیمِ در برکهای از خون جوانه نمیزد؛ بر فرازِ کوهی ازخون اجساد که از قربانیشدنِ هولناکِ هفت قهرمان به جا مانده بود.
شاخههای درخت بهآرامی در باد تکان میخوردند و اسکلتی فرسوده بیرحمانهماند به پوستهٔ سفیدش میخکوب شده بود. اسکلت با چشمانِ توخالیاش به سانیبردهٔ و نفیس خیره شده بود و دندانهایش در پوزخندی ابدی نمایان بود.
فکر کنممیداد این همونعقلش آزاراکس باشه.
درست در همان لحظه، اسکلت تکان خورد. دندانغروچهایدندانغروچهای کرد، غرید و تقلا کرد تا از میخهای نقرهاینگاهی که او را به درخت دوخته بودند رها شود.
سانی نگاهی به نفیسهمچنین انداخت. چهرهٔ بیحالتش رگهای اززیرا دلتنگیِ عجیبی را لو میداد.
«مطمئنی عقلش سر جاش بود؟»
نفیس چند لحظه ساکت ماند،جاش به اسکلت که تقلا میکردشانه خیره شد و شانه بالا انداخت.
«با من حرف زد.»
در آنرشد لحظه، صدایی گوشخراشروحخوار در گوششان پیچید:
«تویی! موجودِ پلید... بردهٔ بافنده!»
آزاراکس تلاشهایش را برای رهایی از درختساکت دوچندان کرد و باعث شد جمجمههای آویزان ازگوششان شاخههایش تکان بخورند و به هم برخورد کنند.
سانی مجبور بود اعتراف کند که آن اسکلتِ بدخلق واقعاً با بیمرگهای بیعقل فرق داشت.رها با این حال، مطمئن نبود که آزاراکس کاملاً عاقل باشد؛ حداقل به نظر نمیرسید متوجهِماند سپاهِ سایه شده باشد که حالا مثلِ دریایی از تاریکی، واحهٔ کوچک را محاصره کرده بود.
تمامِ سایههای پایینتر از رتبهٔ متعالی از پیشتفاوت نابود شده بودند. البته اهمیتِ چندانی نداشت، چونباشد بیشترشان تا شب یا روزِ بعد بازیابی میشدند.
تلفات در میانِ سایههای متعالی تأثیرگذارتر بود، چون ترمیمِ آنها چند روزی طول میکشید. بیش ازصدایی نیمی از آنها از بین رفته بودند، به این معنی که وقتی خورشیدِ در حالِ طلوعبخورند سفرش را در آسمان کامل میکرد و دوباره پشتِ افق ناپدید میشد، دیگر این استراتژی جواب نمیداد.
در موردِ فراوانی هم، سانی آن را تا حدِ ممکن از واحه دور کرده بود؛گوششان نمیخواست در بدترین زمانِ ممکن، دستهٔ عظیمی از جنگجویانِ نامرده از شکمِ کرمِ خدا بیرونبرخورد بجهند. آن سایهٔ مقدس هنوز در بیابان میخزید و از بدترین سوءهاضمهٔ تاریخ رنج میبرد.
سانی قصد داشت کمی بعد آن را مرخص کند و بیمرگها رامیخهای دور از سپاهِ سایه، در همان حاشیههای بیابانِ کابوس سرگردان رها کند؛میداد پیش از آنکه فراوانی آسیبِ شدیدی ببیند، چه رسد به اینکه نابود شود.
کمی کنجکاو بود که اگر بیمرگها در معرضِ نورِ خورشیدتسلیمِ قرار بگیرند چه بر سرشان میآید، اما همین که میدانستخون از سپاهِ سایه دورند و سرِ راهش نیستند، برایش کافی بود.
آزاراکس آروارههایش را به هم کوبیدمطمئنی و با خشمی وحشتناک در حدقههایمیکرد خالی و تاریکش به نفیس خیره شد.
«بزدل! خائن!»
سانی اخم کرد.
«چرا داره بهت فحش میده؟»
نفیس بیاعتنارگهای به اسکلتِعجیبی باستانی خیره ماند.
«اگه بخوام حدس بزنم... حس کرده حاملِ طلسمِ کابوسم. برای همین منوحرف برگزیدهٔ بافنده میدونه. بافنده به دیمونها خیانت کرد و جنگِ شوم رورهایی ول کرد. پس به چشمِ اون، من خدمتگزارِ یه خائنِ بزدلم؛ دیمونِ تقدیر.»
سانی لبخند زد.
چرا به من برخورد؟
«پس عالی شد.»
فقط برای این به درختِ مقدس نیامده بودند که نفیس مسیرِ گذشتهاش را مرور کند و از کمیموجودِ تأملِ نوستالژیک در خود لذت ببرد. در حقیقت، سانی امیدوار بود در ازای آزاد کردنِ آزاراکس، او رابدخلق به خدمت بگیرد و از این طریق متحدِ قدرتمندی در طولِ سفر به بیابانِ کابوس به دست آورد.
برای این منظور، اتفاقاً خیلی خوب بود که او دیگرغرید حاملِ طلسمِ کابوس نبود. دستکم در ظاهر، هیچ ربطی بهبیحالتش بافنده نداشت؛ بنابراین آزاراکس دلیلی برای تنفر و تحقیرِ او نداشت.
«هی، با توام... آزاراکسِ قدرتمند، شاهِ شاهان،فراموششده طاعونِ فولاد، فاتحِ صد تخت. چطوره منقرار و تو یه گپی با هم بزنیم؟»
جمجمهٔ فرسوده چرخید و لحظهایمیداد به او نگاه کرد. انگارساکت آزاراکس تازه متوجهِ حضورش شده بود.
...سپس، پوستِ درختِ مقدس ترک برداشت. اسکلت ناگهان با خشمیشانه جنونآمیز برای رهایی تقلا کرد و شکستگیهای باریکی روی استخوانهایبردهٔ باستانیاش افتاد. غرشِ جانورانهای از میانِ آروارههای قفلشدهاش بلند شد.
آزاراکس با خشم به نفیس نگاه کردهخورد بود. اما وقتی نوبت به سانی رسید،دوخته انگار حسش نفرتی خالص، زلال و تمامعیار بود.
«بردهٔ سایه! توکرده و اربابت روساحلِ تیکهتیکه میکنم، موجودِ ملعون!»
سانی چند بار پلک زد.
اوه...
دقیقاً. سرشتِ او، بردهٔ سایه، در ابتدا متعلق بهکرد سایههای ایزدِ سایه بود. پس جای تعجب نداشت کهانداخت اسکلتِ باستانی او را یکی از آنها فرض کرده بود.
آزاراکس از همان ابتدا در جنگِ شوم در جبههٔ دیمونها جنگیده بود؛ منطقی بود فرض کند کهالبته هیچ علاقهای به خدمتگزارانِ ایزدان ندارد. از آن گذشته، سانی به هر ایزدی وصل نبود. او بهمیخوردند ایزدِ سایه متصل بود؛ همان کسی که بیمرگها و آزاراکس را به رنجِ ابدی نفرین کرده بود.
...چه ضایع.
آبِ حوضچهٔ کوچک موج برداشت و تلماسههایساکت اطرافشان شروع به فروریختن کردند. شاخههای درختِگوشخراش مقدس از خشمِ آزاراکس بهشدت تاب میخوردند.
جمجمههایی که به شاخهها بسته شده بودند به رقصکرد درآمدند و به این سو و آن سو تابانداخت خوردند؛ با هر برخورد به یکدیگر تقتق صدا میکردند.
«تیکهتیکهت میکنم!»
سانی که جادلتنگیِ خورده بود، بهمطمئنی آزاراکس خیره ماند.
مدتی ساکت ماند وعقلش بعد با نگاهی تیرهماند به اسکلتِ خشمگین چشم دوخت.
«میخوای منو تیکهتیکه کنی؟»
ابرو دررشد هم کشید وروحخوار بعد پوزخند زد.
«...برو تهِ صف.»
قبلی
بعدی