چپتر 3185: فالگیرِ دورهگرد
0سفر طولانیزدنِ بود، امافالگیرِ آسان هم نبود.
در غروبِ عصرِ ایزدان، عوالمِ فانی همچنان تحتِ فرمانرواییِ موجوداتِ تباهیقهرمانانِ بود. انسانها جایی برای خود زیرِ آفتاب دستوپا کرده بودند، اما همچناننبردهای در موضعِ دفاعی قرار داشتند و برای محافظت از سکونتگاههایشان سرسختانه میجنگیدند.
با وجود اینکه انسانها با گذشتِ زمان رفتهرفته قویتر میشدند، اما هنوز آماده نبودند تا برای سلطهداشت بر جهان به مصافِ پلیدها بروند. این اتفاق تنها با فرا رسیدنِ عصرِ قهرمانان رخ میداد؛ عصریکوفته که با سقوطِ پادشاهیِ اول و ظهورِ قهرمانانِ متعالی که خونِ ایزدی در رگهایشان جریان داشت، آغاز میشد.
از این رو، کاسی در حینِ جستجویش نبردهای هولناکِ زیادی را از سر گذراند. از برخی جانِ سالم بهمانده در برد، در حالی که برخی دیگر او را مجروح و کوفته رها کردند. در دورانِ بهبودیاش به میانِبیاختیار انسانها پناه میبرد — در هر حال، برای رسیدن به هدفش باید هر آنچه را که آنها میدانستند، یاد میگرفت.
اخباری که تاجران از عوالمِ دوردست میآوردند، افسانههای قدیمی، شایعاتِ مربوطمکاشفات به اتفاقاتِ عجیبی که در دوردستها رخ میداد... کاسی با جاتمامِ زدنِ خود به عنوانِ یک فالگیرِ دورهگرد، چیزهای زیادی یاد گرفت.
او از شهود و کششِ ذاتیاش به مکاشفات و سرنوشت، حتی بیشتر هم آموخت. بارگهایشان این حال، چیزی که به دنبالش بود از این طریق پیدا نمیشد — انگار تمامِبرد سرنخهای مربوط به آن در مه پنهان شده و از حواسِ او دور مانده بود.
به جستجویش ادامه داد.
گاهی با کاروانهای تجاری و همراهانِ موقت همسفر میشد. گاهی تنها سفرانگار میکرد و تنها یادِ گذشته همراهش بود. همراهیِ کسانی که احضارشان میکرد ناخوشایندهمراهانِ نبود... اما حتی اگر با او بودند، باز هم بیاختیار احساسِ تنهایی میکرد.
زمان گذشت.
یک روز، کاسی به شهری انسانی رسید. با استانداردهای این زمانهٔ ابتدایی، شهرِخونِ نسبتاً بزرگی بود که با وضعی خطرناک بر لبهٔ درهای عمیق جا خوشگذراند کرده بود. مردمِ اینجا به غریبهها بدبین بودند، برای همین نمیخواست جلبِ توجه کند.
آنقدر خسته و مجروح بود که نمیتوانست برای جلوگیری از درگیری تلاشِ زیادی بکند،ایزدی و اگر حاکمانِ شهر از روی ترس، غرور یا طمع علیهِ او اقدامی میکردند،جانِ نمیخواست شهر را به انقیاد بکشد — پس، بهتر بود که دور از چشم بماند.
کاسی که در شنلِ ژندهاش پیچیده شده بود، روی زمین نزدیکِ حوضِانگار میدانِ اصلی نشست. قالیچهٔ کوچکی جلوی خود پهن کرد و کاسهای لبپرتجاری روی آن گذاشت و کپهٔ کوچکی از استخوانهای کندهکاریشده را کنارش قرار داد.
موهایش با کلاهِ شنل پوشیده شده بود و چهرهاش پشتِ نقابی پنهان بود. عصای چوبیاش همان حوالی افتاده بود. ظاهرینمیشد معمولی و ژولیده داشت — بیشک شبیهِ ولگردی بود که از راهِ فریب دادنِ آدمهای زودباور روزگار میگذراند، نه یک نیمهخداهمراهیِ که آنقدر قدرت داشت که کلِ شهر را نابود کند... و آنقدر زیبا بود که مردانِ بیشماری را به خونریزی وادارد.
ظاهرِ کاسی هرگز در دنیای واقعی برایش دردسرساز نشده بود،ظهورِ اما اینجا در کابوس، یاد گرفته بود که آن را پنهانحینِ کند. در هر حال، نمیخواست هزاران کشتی را روانهٔ جنگ کند.
خیلی زود،فرا اولین مشتریقهرمانان از راه رسید.
«ها. یه فالگیر؟»
سکهای مسی توی کاسهاش افتاد.
«خب پس، فالم رو بگیر.»
کاسی دست دراز کرد، استخوانها را برداشت وپادشاهیِ روی قالیچه پخش کرد. این کار هیچ فایدهایجریان نداشت، اما اینطوری مردم راحتتر حرفش را باور میکردند.
«یه سکهٔ مسی...»
لحظهای مکثزدنِ کرد وفالگیرِ بعد گفت:
«شکر! عجب شانسی. تبریک میگم،میداد بهزودی فرزندِ چهارم قدم بهظهورِ خونهتون میذاره. این بار پسره.»
لحظهای سکوت حاکم شدقهرمانان و بعد فریادی ازپادشاهیِ سرِ هیجان به گوش رسید.
«یه پسر! بالاخره!»
مشتریاش مکثیزدنِ کرد و بعددورهگرد با شک پرسید:
«نه، وایسا. مگه کوری؟!قهرمانان استخوانها دایرهای افتادن. اینپادشاهیِ که معلومه یعنی بدبختی!»
کاسی سرشفرا را کمیقهرمانان کج کرد.
«راستش من کورم.»
مرد پوزخند زد.
«یه فالگیرِفرا کور آخهقهرمانان چی میتونه ببینه؟»
کاسی پشتِ نقابش لبخند زد.
«یه پسرِمکاشفات تپل وحتی سالم میبینم...»
مرد چند بار فحشفالگیرِ داد و بعد باشهود قدمهای سنگین دور شد.
البته پیش از آن، فراموش نکرد کهسقوطِ با تردید نگاهی به او بیندازد وایزدی بیسروصدا سکه را از توی کاسه بردارد.
کاسی اهمیتیفرا نداد. پول بهمیداد چه دردش میخورد؟
اما با این حال.
«عوضی. میخواستم بهت بگم کهدورهگرد همسایهٔ جوون و خوشتیپت پدرِذاتیاش واقعیِ پسرهست، ولی خب به درک!»
در هر حال، اینطوری بهتر بود. خیلی وقت پیش یاد گرفته بود که مردم وقتی خبرِ بدیداشت برایشان میآورد، فقط عصبانی میشوند و دعوا راه میاندازند، و مهم نبود حرفهایش چقدر حقیقت داشته باشد، دررها هر صورت او را به دروغگویی متهم میکردند. آنها فقط چیزی را باور میکردند که دلشان میخواست بشنوند.
بعد از آن مشتریهای بیشتریمیداد آمدند. کاسی بهراحتی نقشِ یکظهورِ فالگیرِ فلکزده را بازی میکرد.
«عجب شانسی! پسرت بهزودی ازبیشتر طرفِ ارباب ترفیع میگیره. حتیپیدا ابریشمِ گرانبها هم پاداش میگیره...»
«خدایِ من. توی آیندهت فقط نشانههایچیزهای خوب میبینم. تازگیها برای ایزدان قربانیسرنوشت دادی؟ ایزدان باید خیلی راضی باشن...»
«غصه نخور. بخت بهت لبخند میزنه. خواهرِ کوچیکترت واقعاً زودترظهورِ از تو عروسی میکنه — اما، تو شوهرِ آیندهت روکاسی توی عروسیِ اون میبینی. و اون با اختلاف، خوشتیپترین مردِ اونجاست...»
در حینِ پیشگویی، گوش میداد. وقتی مردمسقوطِ از زندگیِ سادهشان برایش میگفتند، چیزهای زیادیایزدی دربارهٔ شهر، شهروندانش و عالم یاد میگرفت.
حاکمِ آنجا جنگجوی توانمندی بود که ایزدبانوی جانوران را میپرستید. بینِ او و هیولای متعالی،پنهان ببری عظیم که در جنگل زندگی میکرد، رقابتی وجود داشت. آن دو اغلب با همگذشته بحث میکردند و میجنگیدند، اما دوشادوشِ هم از شهر در برابرِ موجوداتِ تباهی دفاع میکردند.
آنسوی کوهها شهرِ دیگری بود که کاهنهای از ایزدبانوی توفان بر آن حکومتحتی میکرد. کاهنه پیر بود و جانشینی پرورش میداد — معبدی که بر آنحواسِ فرمان میراند قرنها پیش ساخته شده بود و نفوذش در سراسرِ عالم گسترده بود.
ظاهراً چوپانی جوان ایزدبانویی را در حالِ آبتنی در رودخانه دیده و شیفتهاش شده بود. چنانجریان شیفته که سنگی که مبهوت روی آن نشسته بود، نُه ماه بعد شکافته شد و نوزادی ازمجروح آن بیرون آمد — نوزادی که پوستش چنان سفت بود که هیچ شمشیری در آن فرو نمیرفت.
کاسی مطمئن نبود محلیها از کجا فهمیدهاند شمشیر در بدنِ نوزاد فرو نمیرود،خونِ اما با این حال حواسش بود که شایعه را در حافظهٔ بیپایانش ثبت کند.برخی پیش از این هم داستانهای عجیبِ بیشماری از این دست در آنجا وجود داشت.
طولی نکشید کهسرنوشت مشتریِ دیگری باآموخت چهرهای پریشان روبهرویش نشست.
«بگو ببینم، پیشگو... گاوم کِی خوب میشه؟گرفت نه، واقعاً باید بدونم! یه ماهِ تمومهبیشتر که گرفته خوابیده. اصلاً خجالت سرش میشه؟!»
کاسی در سکوت بهقهرمانان مرد نگاه کرد وپادشاهیِ سرش را کمی کج کرد.
سرانجام گفت:
«انتظار نداشتم اینجا ببینمت.»
مرد چند بار پلک زد.
«ها؟ من تو رو میشناسم؟»
کاسی آهی کشید.
«انگار به حرفام اعتماد نداری.»
مرد اخم کرد.
«هی! طفرهفرا نرو وقهرمانان دربارهٔ گاوم بگو!»
کاسی کمی چرخید.
«با تو نبودم.»
پیش از آنکه مرد بتواند جواب دهد، چشمانش بهکششِ طرزِ عجیبی درخشید. لحظهای بعد، پیکری بلندقامت کنارش ظاهرطریق شد و با نگاهی مرموز به کاسی خیره شد.
مرد یکه خورد و مبهوت و گیجسقوطِ به عقب تلوتلو خورد. با نگاه به بالا،رگهایشان رنگش پرید و سعی کرد چهاردستوپا فرار کند.
«یه... یهفرا دیمون! ایزدان،قهرمانان نجاتم بدین!»
مردی که از هیچکجا ظاهر شدهآموخت بود اخم کرد و سرش را کمیتمامِ چرخاند تا فرار کردنش را تماشا کند.
«شبیهِ دیمونهام؟»
پیکرِ در حالِ فرارقهرمانان در چشمانِ آینهمانندِ مردپادشاهیِ بازتاب یافت. اخم کرد.
«اون احمق تا حالاقهرمانان یه دیمون هم ندیده، پساول از کجا میدونه چه شکلیان؟»
سرش را تکانسرنوشت داد و روآموخت به کاسی برگرداند.
«و بله، بانو کاسیا. من واقعاً شک دارم کهکششِ انتظار نداشتی منو اینجا ببینی. هر چه باشه، دنیاطریق بزرگه. چقدر احتمال داره که تصادفی به هم بربخوریم؟»
کاسی لبخندِ محوی زد.
«خب. شایدفرا از قصدقهرمانان دنبالت گشتم.»
موردرت روبهرویشمکاشفات نشست و چندبیشتر لحظه ساکت ماند.
پیش از این، سالهای بیشماری را در کابوس گذرانده بود. در ابتدا، با سراب نزدیکِ دریاچهٔ آینهدنبالش مانده بود، جایی که این نسخه از او متولد شده بود. بعداً از بازتابها گریخت و بههمراهانِ کاوش در دنیا پرداخت؛ در چشمانِ مردم پنهان میشد و بهعنوانِ شاهدی خاموش، زندگیهای پیاپی را تجربه میکرد.
تا الان بازتابِ مردان و زنانِ بیشماری شده بود، اوجِ فضیلت و قعرِ فسادایزدی را دیده بود، با بردگان و پادشاهان، سربازان و کشاورزان همراه شده بود —جانِ چهرههای بیشماری که همه در هم میآمیختند و رفتهرفته او را به مرزِ جنون میکشاندند.
دلیلِ سادهای داشترسیدنِ که چنین وجودِ عجیبیسقوطِ را انتخاب کرده بود.
به این دلیل بود که موردرت هیچ قلمرویی نداشت. برادرش قلمروِ قدرتمندی برای خود ساخته بود — میلیونهادور کالبد که قطعههای روحش را حمل میکردند و همه زیرِ پرچمِ پادشاهِ هیچ متحد شده بودند. اما همهٔاگر آنها یا در جنگ با رؤیازاد نابود شده بودند یا در تلاش برای فتحِ خداشدن از بین رفته بودند.
اما این موردرت هرگز روحی را نابود نکرده بود تاذاتیاش بدنِ شخصِ دیگری را تسخیر کند. هیچ میلی به ایننمیشد کار نداشت و حتی این ایده به نظرش ناخوشایند میرسید.
او تنها یک بازتاب ساخته بود —سقوطِ و آن را در جهانِ واقعی جا گذاشتهرگهایشان بود، جایی که بهشدت به آن نیاز بود.
هیچ دژی هم نبود که بر آن فرمانپادشاهیِ براند. بنابراین، موردرت با دستِ خالی واردِ کابوسجریان شد... و در نتیجه، هیچ فروپاشیای را تجربه نکرد.
که اینمکاشفات هم برکت بودبیشتر و هم نفرین.
برکت بود چون با آندورهگرد نابود نشده بود. نفرین بودذاتیاش چون با آن تغییری نکرده بود.
با رسیدن به آزمونِ دومِ کابوس، موردرت نسبت به پیش ازقهرمانانِ ورودش، هیچ به خداشدن نزدیکتر نشده بود. پس، با پی بردنجستجویش به اینکه چه اتفاقی باید میافتاد، تلاش کرد آن را اصلاح کند.
به همین دلیل قرنها در زندگیِ انسانهای بیشماری غوطهور شده بود — و تمامِایزدی امیدها و آرزوها، دلشکستگیها و غمها، آزمونها و پیروزیهایشان را تجربه کرده بود. دنیاجانِ را از طریقِ بازتابهای بیشماری مشاهده میکرد و میکوشید بفهمد ایزد بودن به چه معناست.
موردرت مطمئن نبود چیزِ زیادی دربارهٔ ایزد بودن یاد گرفته باشد.نمیشد با این حال، پیش از آن هرگز زندگیِ روزمره را تجربهگاهی نکرده بود... پس در عوض، چیزهای زیادی دربارهٔ انسان بودن آموخت.
مطمئن نبود از چیزیفالگیرِ که یاد گرفته خوشششهود آمده باشد یا نه.