چپتر 2311: برف و خاکستر
0«این... دیگه جدیده.»
سانی به چشماندازِ عجیب و باشکوه خیره شد. دامنههای تاریکِسیاهِ آتشفشانِ دودآلود در بارشِ خاکستر غرق شده بود، و قلههایلعنت برفی در دوردست از دریای ابرها سر بر آورده بودند...
تاریکی و مهتاب همچونبیرون نقاشیِ ظریفی با جوهر،لبریز در هم تنیده بودند.
حالتی گرفته بر چهرهاش نشست.
«برف و خاکستر، هان؟»
انگار طرفِ سفیدِ اینیشم بازیِ مرگ برف بودمهرهٔ و طرفِ سیاه، خاکستر.
از آنجا که سانی روی آتشفشانِ میانی از آن سه آتشفشان ایستاده بود، به یکی ازوجود جنگجویانِ خاکستر تبدیل شده بود. آن هم نه یک جنگجوی معمولی؛ در بازیای که آریل وقرار ملکهٔ یشم ناتمام رها کرده بودند، مهرهٔ سیاه روی خانهٔ سیاهِ وسط تاج بر سر داشت.
به این معنی کهبازیای سانی نقشِ تایرنتِ خاکسترناتمام را بر عهده گرفته بود.
آرام نالید.
«لعنت بهش!»
تنها سه خانهٔ سیاه روی صفحه مانده بود، در حالی که چهل واما شش خانهٔ دیگر سفید بودند. از مهرههای سیاه هم فقط سه تا باقیباید مانده بود: تایرنت و دو جانور؛ در حالی که طرفِ سفید دوازده مهره داشت.
سانی اصلاً نمیتوانست تصور کند آریلملکهٔ به این فلاکت ببازد. پس حتماًخانهٔ ملکهٔ یشم با خاکستر بازی کرده بود...
«لعنت بهش،وحشتناک آخه چقدر تویتمام شطرنج افتضاح بودی؟!»
سانی با عصبانیت نفسش را بیرون داد؛ دلش از خشم لبریز بود. نمیدانست چه آیندهای درتایرنتِ انتظارش است، اما احتمالِ زیادی وجود داشت که برای فرار از این صفحهٔ یشمیِ وحشتناک، مجبورتایرنت شود بازی را تمام کند. این یعنی باید تایرنتِ برف را از موضعی بهشدت ضعیف میکشت.
مگه قرار نبود ملکهٔ یشم بهدلش خردمندی معروف باشه؟ نمیتونست حداقل مهرههایاست بیشتری براش بذاره تا باهاشون بجنگه؟!
نفسش را آرام بیرون داد.
«آروم باش.»
هنوز هیچچیز نمیدانست. حتی اگر شکش درست بود، معلوم نبود این بازیِ مرگداشت چطور کار میکند. مشخصاً قوانینِ حاکم بر این عالمِ مصنوعی باید با قواعدِ بازیِدیگر اصلی متفاوت میبود، حتی اگر به نظر میرسید بر پایهٔ همانها بنا شده است.
برای مثال، نبردِ میانِ مهرهها طبقِ قواعد پیش میرفت؛ اگر قواعد حکماست میکرد که مهرهای باید ببازد، حتماً میباخت. اما سانی صرفاً یک مهرهتمام نبود... یک آدم بود. آدمی که خوب میدانستند جانسخت است و بهشدت مرگبار.
پس با وجودِ قواعدی که حکمملکهٔ به شکستش میدادند، باز هم شانسِخانهٔ خوبی برای از پای درآوردنِ دشمن داشت.
«صبر کن... دشمن؟»
چهرهٔ گرفتهٔآریل سانی از قبلناتمام هم تاریکتر شد.
دشمنش دقیقاً چه کسی بود؟ پاسخ واضحخشم به نظر میرسید: باید تایرنتِ برف و بقیهٔزیادی مهرههای سفید باشند. اما آن مهرهها چه بودند؟
از آنجا که سانی مهره نبود،ملکهٔ بلکه موجودی زنده بود که صفحهٔخانهٔ بازی او را زندانی کرده بود...
پس بقیهٔوحشتناک مهرهها همشود میتوانستند همینطور باشند.
با به یاد آوردنِ اعماقِ مورمورکنندهٔرها تباهی که درونِ صفحهٔ زیبای یشمیتاج نهفته بود، چهره در هم کشید.
اگر مهرههای برف واقعاً موجوداتی زنده بودند، باید موجوداتِ کابوسِ قدرتمندی میبودند. از دیدنِ چاهی ازوجود تاریکیِ هولناک که حتی از روحِ مکافات هم بزرگتر و عمیقتر بود جا خورده بود، اماقرار اگر منشأ آن نه یک، بلکه دوازده پلیدِ باستانی بود... آنوقت همهچیز منطقی به نظر میرسید.
«حداقل از رتبهٔمعمولی اعظم هستن. شایدملکهٔ هم رتبهٔ نفرینشده؟»
سانی آهی عمیق کشید.
پس مهرههای خاکستر چه؟
او تایرنتِ خاکستر بود، اما دو جانورِ خاکستر هم رویآیندهای تخته بودند. آیا آنها هم موجوداتِ کابوس بودند، یا کسِیشمیِ دیگری هم همراهِ او به بازیِ مرگ کشیده شده بود؟
معمولاً کاسی میتوانست نقشِ پیامرسان میانِ اویشم و متحدانش را بازی کند، اما انگاروسط ارتباطِ ذهنیاش با او قطع شده بود.
سانی مدتی مکث کرد.
اول کارهای مهمتر...
پیش از آنکه به فکرِ برندهشدن در بازیِ مرگ باشد،آیندهای باید مطمئن میشد راهی برای فرارِ بیدردسر از آن نیست.یشمیِ اگر راهی بود، دیگر دلیلی نداشت با پلیدهای برف بجنگد.
یا بهتر بگویم، بدونِ آمادگی به مصافشان برود. سانی همچنان مصمم بود بخشِسیاهِ تبارِ بافنده را به دست بیاورد، و آن بخش به تایرنتِ برف ربطصفحه داشت. که یعنی او و تایرنتِ برف بالاخره باید جایی با هم روبهرو میشدند.
سانی آرام وضعیت را سنجید. حالتِیعنی فعلیاش کاملاً غیرعادی بود، و حالا وقتشقرار رسیده بود که به این مسئله بپردازد.
چقدر عجیب...
اولین ناهنجاری کاملاً غریب بود: نمیتوانست آنچه را تجلیهای دیگرش حسانتظارش میکردند، حس کند. سانی هفت بدن داشت، اما ذهنش فقط یکیمجبور بود؛ پس چنین چیزی نباید ممکن میشد. با این حال، شده بود.
نمیتوانست سایههای پیرامونِ سایههای خودش یا اعضای خاندانِ سایه را هممهرهٔ حس کند. برای اولین بار پس از مدتی طولانی، ذهنش ساکت ولعنت سوتوکور بود و تنها حواسِ یک آواتارِ واحد در آن جریان داشت.
بهنوعی آرامبخش بود.
حتی حسِ سایهاش هم سرکوب شده بودکرده و تنها بخشی از آتشفشان را که بالاترنقشِ از ابرها قد برافراشته بود، در بر میگرفت.
آریلِ لعنتی... واقعاً ازبیرون این یارو متنفرم. هر کدومنمیدانست از ساختههاش از قبلی بدتره.
سانی پشتِ سرشمعمولی را خاراند وملکهٔ بعد بلند آه کشید.
خب، مطمئنموحشتناک تجلیهای دیگهم اوضاعشونتمام رو به راهه.
مهمتر از آن، نمیتوانست هیچ ارتباطی با قلمروِ خود احساس کند. در واقع،داشت حتی نمیتوانست ارتباطی با عنصرِ منشأ خود حس کند؛ سایهها هنوز پذیرایش بودند،چهل اما هیچ جوهرِ جانی از آنها دریافت نمیکرد... یا حتی از ارتشِ سایههایش.
با این وجود، سانی بهداد یک قلمرو متصل بود وآیندهای از یک عنصرِ منشأ تغذیه میشد.
فقط مسئله این بودبازیای که آنها قلمرو وناتمام عنصرِ منشأ او نبودند.
در عوض، آن...
خاکستر؟
خب، منطقی بود. هر چه نباشد، اوخشم تایرنتِ خاکستر بود. معقول بود فرض کند هرچهزیادی قلههای بیشتری را فتح کند، قدرتش بیشتر میشود.
در حالِ حاضر، تنها سه قله دریشم کنترلِ او بود، در حالی که تایرنتِوسط برف چهلوشش قله را در اختیار داشت.
سانی اصلاًوحشتناک از اینشود اعداد خوشش نمیآمد.
بگذریم.
خیلی کنجکاو بود بداند آیا میتواند سایههایشخشم را احضار کند یا نه. اگر میتوانست،احتمالِ نابود کردنِ مهرههای برف بسیار آسانتر میشد...
اما افسوس که نمیتوانست. درآریل واقع، حتی نمیتوانست واردِ دریای روحشمهرهٔ شود یا خاطرهها را احضار کند.
سایههایش راوحشتناک هم نمیتوانستشود احضار کند.
ای بابا!
سانی دندانهایشعصبانیت را رویبیرون هم سایید.
پس از بررسیِ اوضاع، بهآریل این نتیجه رسید که وضعیتکرده بهمعنای واقعی کلمه مسخره است.
«پس در نتیجه...»
در بازیِ ساختهٔ دیمونِ هراسناتمام گرفتار شده بود و از قدرتها،وسط تجهیزات و زیردستانش محروم مانده بود.
تمامِ داراییاش همین یک بدن بود و لباسیلبریز که به تن داشت... یا بهتر بگویم لباسِ استعاریاش،برای چون لباسهایش در واقع از سایهها شکل گرفته بودند.
اینها تنها منابعی بودند که برایملکهٔ مقابله با دوازده وحشتِ باستانی، ازخانهٔ جمله تایرنتِ برفِ شوم، در اختیار داشت.
سانی لحظهایوحشتناک درنگ کرد، سپستمام لبخندِ کجی زد.
«خیلی ناعادلانهست، نه؟»
...البته برای تایرنتِ برف.
ایدهٔ درخشانِ چه کسیبازیای بود که وارثِ مرگ رارها به بازیِ مرگ دعوت کند؟
سانی سر تکان داد.
آن احمقهاآریل نمیدانستند چه چیزیناتمام در انتظارشان است...