چپتر 2586: آشیانهٔ کلاغ
0«بذار بهت بگم، کلاغکلاغ... اون دیمونها همهشون یه علاقهٔصیغهایه خاصی به سازههای بیخودی بزرگ داشتن. آخه چرا همهٔ دژهاشوناخم اینقدر احمقانه بزرگن؟ نه، جدی، داشتن چی رو جبران میکردن؟»
سانی که کیلومترها بالاتر از سطحِ اقیانوس، در آشیانهٔ کلاغِ دکلِ اصلیِ باغِ شب نشسته بود، با چهرهای تلخسیاه به افق نگاه کرد. راستش هیچکس آنقدر دیوانه نبود که تا این حد بالا بیاید، بهخصوص که دکلهای این کشتیِنیست غولپیکر طوری طراحی شده بودند که صاعقه را به خود جذب کنند؛ پس میتوانست اینجا با خیالِ راحت خلوت کند.
و حالا، پس از آنکه مدتهای طولانی درچقدر وسعتِ بیپایانِ این کشتیِ عظیم بینتیجه به دنبالِباشم ردپای بافنده گشته بود، داشت همین کار را میکرد.
کلاغکلاغ سرش را کج کرد،طراحی نگاهی متفکرانه به او انداختجذب و منقارش را باز کرد.
«کلاغ! کلاغ!»
سانی آهی کشید.
«دقیقاً! حرفِ حسابی زدی. اندازهٔ خودشون چی؟ حداقل اینقدر شعور ندارن که فقط یهکردم اندازه داشته باشن؟ کُشنده توی اون رؤیا خیلی کوتاهتر از بافنده به نظر نمیرسید...برگرداند پس آخه چرا بازتابِ بافنده صد متر قد داشت؟ این دیگه چه صیغهایه، هان؟»
پرندهٔ کوچک باغولپیکر چشمانِ سیاه و براقشبودند به او خیره ماند.
«کوتاه! کوتاه!»
سانی اخم کرد.
«به کی میگی کوتاه، زاغِ دودگرفته؟ بذار بهت بگم،دلم من میتونم هر چقدر دلم میخواد قد بکشم! فقط خودمترحمآمیز انتخاب کردم که اینقدی باشم! صد متر که چیزی نیست...»
کلاغکلاغ نگاهی ترحمآمیز به اوطراحی انداخت و قارقار کرد، انگارجذب که میخواست حرفش را ثابت کند:
«دوده! دوده!»
سانی پوزخندیداشته زد وکُشنده نگاهش را برگرداند.
ساحلِ استرالیا که تا پیش از این از پهلوی راستِ باغِ شب دیدهانتخاب میشد، حالا تقریباً پشتِ سرشان قرار داشت. پایین روی آب، کاروانی دریایی متشکلپوزخندی از دهها نبردناوِ عظیم داشتند آرامآرام پشتِ دماغهٔ پهنِ دژِ بزرگ آرایش میگرفتند.
البته وقتی سانی برای اولین بار در همان ابتدای زنجیرهٔ کابوسها آنها را دیدهخیالِ بود، عظیم به نظر میرسیدند. اما حالا که در سایهٔ بدنهٔ باغِ شب پنهان شدهگشته بودند، این غولهای آلیاژی بیشتر شبیه دستهٔ جوجهاردکهای بیدستوپایی بودند که دنبالِ مادرشان راه افتادهاند.
سانی چندخیلی چهرهٔ آشنانظر هم دید.
در یک سمتِ کاروان، نهنگِ قاتلِ غولپیکری برای لحظهای سطحِ آب را شکافت وصیغهایه دوباره به اعماق شیرجه زد. در سمتِ دیگر، مارِ دریاییِ عظیمالجثهای با خارهای بالهٔمیتونم پشتیِ بلندش امواج را میشکافت و سرعت میگرفت تا خودش را به کشتیِ غولپیکر برساند.
طولی نکشید که مار ناپدید شد و مردی از رشتهمیخواد نردبانهای طنابی بالا رفت تا به عرشهٔ باغِ شب برسد؛قارقار او کاملاً مراقب بود که دستش به سطحِ بدنه نخورد.
تا نیو به عرشه برسد، جت کهبودند همچون سیلابی از مهِ روان از تالارِخیالِ رونی پایین آمده بود، آنجا انتظارش را میکشید.
کسِ دیگری هم آنجا منتظرِ قدیسِ شبمتر بود؛ دختری نوجوان با موهایی که زیرِسیاه نورِ گرمِ آفتاب با درخششی نیلیرنگ برق میزد.
«بابا!»
سانی که حرکتِ سایههایشانمیگی را حس کرده بود،چقدر پشتِ سرش را خاراند.
«اون دختر کیه؟»
چشمانش گرد شد.
«صبر کن، اون دخترِ نیوه؟ چی...رؤیا کی رفت تو سنِ نوجوونی؟ قسم میخوردمدیگه همین چند سال پیش پنج سالش بود!»
به کلاغکلاغ نگاهاخم کرد و ازدودگرفته روی خجالت سرفهای کرد.
«خب، فکر کنم پیرطوری شدن همینجوری کار میکنه...صاعقه وایسا، نیو چند سالشه؟»
دستی بالا آورد و شروع کرد به شمردن باصیغهایه انگشتهایش. وقتی دید انگشت کم آورده، چند دستِ سایهکوتاه احضار کرد و با آنها به شمردن ادامه داد.
«یا خدا، عجب فسیلیه.»
خوب شد جت صدایشمیگی را نمیشنید، چون طبقِچقدر محاسباتش، آنها همسن بودند.
سانی نگاهیکشتیِ مشکوک بهطوری کلاغکلاغ انداخت.
«نمیخوای که آدمفروشی کنی، نه؟»
کلاغکلاغ بالهایشداشته را بهکُشنده هم زد.
«آدمفروش! آدمفروش!»
...حالا اینکشتیِ هر معنیای کهطراحی میخواست داشته باشد.
نیو که برای محافظت از کشتیهای پناهندگان از باغِصیغهایه شب غایب بود، دخترش را در آغوش گرفت وکوتاه دستی به سرش کشید. سپس رو به جت کرد.
«آمارِ همه گرفته شده، پس به محضِ اینکه جزئیاتِ آرایشِ دفاعی مشخص بشه، آمادهٔ حرکتیم. پیشگوهاپرندهٔ هم هیچ پلیدِ قدرتمندی رو حس نکردن که تو مسیرِ انتخابیمون در حرکت باشه. گزارشِ اعدادبکشم و ارقامِ دقیق پیشمه، الان در موردش بحث کنیم؟ اوه، یه مشکلِ کوچیک هم تو تدارکات هست...»
دخترش دستبهسینهکوتاه شد ومیگی لب برچید.
«باباااا.»
نیو لحظهای ساکت شد.
«یا میتونیم یه...باشن ساعتِ دیگه دررؤیا موردش بحث کنیم؟»
سانی آهی کشید.
«افسوس، من یه دخترِ بامزه ندارم کهبودند کمکم کنه از زیرِ کار دربرم. فعلاًخیالِ که ندارم. به هر حال، برگردیم سرِ کار...»
کلاغکلاغ بهخیلی نشانهٔ تأییدنظر قارقار کرد.
سانی چشمانش را بست و روی جستجوی باغِ شب با حسِ سایهاش تمرکز کرد. درهان این میان، پرندهٔ کوچک از همراهی با او خسته شد و برای گشتزنی به بالاتریندلم تیرکِ افقیِ دکلِ اصلی رفت و با قیافهای بینهایت جدی لِکلِککنان در امتدادِ لبهاش راه رفت.
طولی نکشید که باغِ شب دوباره به حرکت درآمددلم و به سمتِ شمال رفت. ناوهای جنگی پشتِ سرش آرایشترحمآمیز گرفتند و خیلی زود، ساحلِ استرالیا از دیدرس ناپدید شد.
دوروبرشان چیزیکشتیِ جز آبهایطوری آزاد نبود.
اولین باری که سانی از اقیانوس عبور کرده بود، تجربهای اعصابخردکن بود. ناوِ جنگیسیاه مثلِ تابوتی آلیاژی به نظر میرسید و از آنجا که میدانست تنها چیزی که اوانتخاب را از اعماقِ آب جدا میکند چند لایه فلزِ معمولی است، بیاختیار احساسِ خطر میکرد.
موجوداتِ کابوس هم بارها به کاروانِ دریاییخیلی حمله کرده بودند و حتی یک بارصیغهایه چیزی نمانده بود چند کشتی از دست برود.
حالا سانی بسیار بیشتر احساسِ امنیت میکرد؛ در واقع آنقدر امن که هیچ دلیلی برای نگرانی نمیدید. نهنیست تنها یک فرمانروا بود، بلکه داشت با باغِ شب سفر میکرد. این کشتیِ عظیم دقیقاً شکستناپذیر نبود، اما درپشتِ اقیانوسِ هند هیچ چیزی پیدا نمیشد که بتواند آسیبِ جدی به آن برساند، چه رسد به اینکه غرقش کند.
اما دریای توفان...
امیدوارم قبل از اینکهنظر به عالمِ رؤیا برگردیم، چیزیصیغهایه رو که دنبالشم پیدا کنم.
اما با وجودِباشن امیدواریِ سانی، آنرؤیا را پیدا نکرد.
مهم نبود با چه دقتی باغِ شب را میگشت، هیچ اثریبکشم از چیزی که بافنده به جا گذاشته باشد به چشم نمیخورد.میخواست خونش هیچ واکنشی نشان نمیداد و حتی شهودش هم خاموش مانده بود.
انگار اصلاًکشتیِ هیچ سرنخی درطراحی هیچکجای کشتی نبود.
با هر روزی که بدونِ نتیجه میگذشت، خلقوخویدیگه سانی گرفتهتر میشد. سرانجام، مجبور شد به چیزی اعترافماند کند که تمامِ این مدت از آن طفره میرفت.
فکر کنم... مجبورم برایکُشنده پیدا کردنِ ردپای بافندهکوتاهتر از اون چیز استفاده کنم.
فقط فکر کردناخم به آن همدودگرفته لرزه بر تنش میانداخت.