چپتر 2438: مفهوم انسانیت
0پرتوِ کورکنندهٔ نورِ سفیدِ خالص به پلیدِ غولپیکر خورد و خاموش شد...اجازه قدرتِ آسیب زدن به آن از پرتو سلب شد، یا بهتر استمیگرفت گفت بدون برجا گذاشتنِ هیچ ردی روی گوشتِ خاکستریِ دیوِ نفرینشده، ناپدید شد.
زمان و مکان در هم خمیدند تا پیکرِ عظیمش بتواند بسیار سریعتر از حدِ معمول به نفیسمیگرفت نزدیک شود. بالهایش توفانی به پا کرد و او را به عقب فرستاد؛ دور از مسیرِ دستوپاهایتوانست اسکلتیِ بیشماری که به جلو دراز شده بودند تا او را در چنگالِ مرگبارِ خود اسیر کنند.
جهانی که به دیوِ نفرینشده اجازه داده بود چنین سریع عبور کند، در برابرِسپر حرکتِ نفیس مقاومت میکرد، شتابش را میگرفت و سرعتش را کم میکرد. اگر زرهِدشمنش ارادهای نبود که نفیس برای خود ساخته بود، شاید اصلاً نمیتوانست از جایش تکان بخورد.
با این حال، بهسختی توانست ازداشت جنگلِ مخوفِ دستهای زغالشده جاخالی بدهداقتدارِ و از میانِ انگشتانِ دیوِ نفرینشده بگریزد.
در حینِ پروازدراز به عقب، دندانهایشچنگالِ را روی هم فشرد.
پلید صد دستکنند داشت، اما نفیسداده تنها یک شمشیر.
و تازه همان شمشیر همموجود در برابرِ اقتدارِ ایزدِ سقوطکردهوحشتِ بیتأثیر از آب درآمده بود.
اقتداری که این موجود داشت، در تواناییاش برای انکارِ نفیس بیش از حد مطلق بود. آن وحشتِ باستانیموجود این اقتدار را هم بهعنوانِ سپر و هم سلاح به کار میگرفت... و همینطور هم طعمه و همدشمن تله؛ بهطوری که هم جلوی آسیب زدنِ دشمن را میگرفت و هم همزمان تواناییِ فرارشان را سلب میکرد.
نفیس اخم کرد.
نه... دشمنش صرفاً اقتدارِ انکار را به کار نمیگرفت. اوعبور تجسمِ خودِ انکار بود — تجسمِ مفهومِ طرد کردنِ یکزرهِ چیز، و در نتیجه نفیِ قدرت و نفسِ وجودِ آن چیز.
این همان کاری بود کهموجود اراده، وقتی تا مرزِ مطلقوحشتِ شدن بالا میرفت، میتوانست انجام دهد.
چطور میشددندانهایش با یکپلید ارادهٔ مطلق جنگید؟
هرچند نفیس هنوز خبر نداشت، اما تکنیکی که سانی قرار بودجهانی در بازیِ آریل به کار ببرد این بود که مفهومی را هدایتشتابش و تجسم کند که مستقیماً در تضاد با قدرتِ دشمنش قرار داشت.
با این حال... آن دو آدمهای کاملاً متفاوتیچنین بودند و دستاوردهای سانی چیزی نبود که نفیسشتابش بتواند یا حتی بخواهد از آنها تقلید کند.
او بایدبیتأثیر مسیرِ خودشاقتداری را میساخت.
درست در همان لحظه، چشمانِ بیشمارِ دیوِاما نفرینشده روی پیکرِ گریزانِ نفیس قفل شدسقوطکرده و اعماقِ درکناپذیرشان با فکری هولناک برقی زد.
و لحظهای بعد،دراز حس کرد که نفسِمرگبارِ وجودش دارد کمرنگ میشود...
چون انکار دیگر از بازی کردن با غذایش خسته شده بود. دیو بهجای مقاومتمقاومت در برابرِ حملاتش، خیلی ساده تصمیم گرفت خودِ نفیس را انکار کند — وجودش راتکان طرد کند و جهان را وادار سازد تا او را بهکلی از هستی پاک کند.
«چطور دربیتأثیر برابرِ ارادهٔ یهموجود ایزد مقاومت کنم؟»
سؤالِ پیچیدهای بود — سؤالی که ازاما زمانِ نزولِ طلسمِ کابوس بر جهان، تنهاسقوطکرده عدهٔ انگشتشماری مجبور شده بودند از خود بپرسند.
اما برایجلو نفیس، جوابشده ساده بود.
فقط باید آنکنند را با ارادهٔداده خودش در هم میشکست.
فقط باید خردش میکرد.
اگر پلید از سوختنپلید سر باز میزد، باید اوشمشیر را با شعلههایی قدرتمندتر میسوزاند.
اگر از بریده شدنشده سر باز میزد، باید اواسیر را با تیغهای تیزتر میدرید.
اگر ازاسیر مردن سرجهانی باز میزد...
فقط باید مرگدرآمده را متقاعد میکردتواناییاش تا جانش را بگیرد.
«هی، پلید...»
نفیس روی آوار فرود آمدبودند و به عقب سُر خورد؛ تقریباًجهانی تا لبهٔ آب رانده شده بود.
چشمانش بااسیر درخششِ سفید واجازه هولناکی شعلهور شد.
«فکر میکنی میتونیدرآمده به همین راحتیتواناییاش منو خاموش کنی؟»
حضورش که کمرنگفشرد شده بود، ناگهان واضح،اما پهناور و درکناپذیر شد.
«انکار» شاید میتوانست وجودِ یکبودند قدیس را نفی کند... یاکنند حتی یک فرمانروای ضعیفتر را.
اما نفیس بر تمامِ بشریت فرمان میراند و الهامبخشِ آنها بود. جانور برای نفیِمقاومت وجودِ او، باید اول تمامِ نسلِ بشر را از هستی پاک میکرد. باید درجایش یک آن، تمامِ ستارگانِ بیشماری را که آسمانِ پهناورِ روحش را روشن میکردند، خاموش میکرد.
او ستارهٔبیتأثیر دگرگون بود... ستارهٔموجود ویرانی. ایزدبانوی بشریت.
نفیس از این کلمات خوشش نمیآمد و حتی کارهایی کرده بود تا مردم راسقوطکرده از صدا زدنش با این لقب و پرستیدنش به عنوان یک ایزد منصرف کند.سلاح اما با اینکه هنوز مرحلهٔ خداشدن را نگذرانده بود، حرفِ بعضیها تا حدی حقیقت داشت.
او در عمل به تجسمِ بشریت تبدیل شدهخود بود. شمشیرش شمشیرِ تمامِ انسانها بود و بارِسریع تمامِ امیدها و رؤیاهایشان را به دوش میکشید.
بارِ تمامِ اشتیاقشان را.
شعلههایش ازبیتأثیر میلِ آنهااقتداری نیرو میگرفت.
«چطور جرئتدندانهایش میکنی منوپلید نفی کنی؟»
نفیس غریدجلو و بهشده جلو یورش برد.
«برکت» با تمامِ شعلهٔ روحش تقویت شده بود و به خاطرِ صفتِ [مجرای شعله]، حتی بیشتر از جسمسرعتش و روحِ خودش نیرو گرفته بود. همزمان، ظرفیتش برای درهمشکستنِ ارادهٔ موجوداتِ کابوس با صفتِ [نورِ تطهیرکننده] بیشترمخوفِ هم شده بود؛ ویژگیِ خاصِ شمشیرِ پیوندخورده با سایه که آن را برای آلودگان به تباهی بهشدت مرگبار میکرد.
اما مهمتر ازدرآمده همه... شمشیر به ظرفِانکارِ ارادهاش تبدیل شده بود.
و ارادهاش ازفشرد میل به کشتنِداشت دیوِ نفرینشده نیرو میگرفت.
میل ریشهٔ تمامِ فضایل بود... و همچنینمرگبارِ تمامِ گناهان. بهسختی میشد منبعی قویتر ازبود اشتیاقی سوزان برای نیروی اراده پیدا کرد.
بسوز!
نفیس تمامِ ارادهاش را در نوکِ تیغه جمع کرد و آن را با ضربهایسپر رو به پایین فرود آورد؛ همان ضربهٔ رو به پایینی که هزاران بار تمریندشمنش کرده بود، تا جایی که تمامِ جزئیاتِ اجرای بینقصِ آن در استخوانهایش ریشه دوانده بود.
و در پاسخ به ارادهاش...
جهان سوخت.
با درخششی خیرهکننده سوخت؛جهانی آوارِ سنگی ذوب میشد وسریع دریاچهٔ تاریک به جوش میآمد.
اما این تازه آغازِ کار بود. چونانکارِ در لحظهٔ بعد، نفیس ارادهاش را به کارسلاح گرفت تا کلمات را هم به زبان بیاورد.
شعری هولناک از نامهای راستینِ بههمپیوسته از لبانش خارج شدتازه و آتش و ویرانی را بر جهان احضار کرد. شعلههای سفیدبیش و سوزان زبانه کشیدند و غریدند و تاروپودِ هستی را بلعیدند.
اما کارِجلو نفیس هنوزشده تمام نشده بود.
با رها شدن ازجهانی قیدوبندهای پوستهٔ فانیاش، کالبدِچنین متعالیِ واقعیاش را آزاد کرد.
تودهای از شعلههای سفید از زمین برخاست که بهراحتی همقدِ آن کوهستانِاقتدار زشت از گوشتِ خاکستری بود. شعله طوری حرکت میکرد که انگار برای خودشتواناییِ جان داشت، و به جلو زبانه کشید تا به مصافِ دیوِ نفرینشده برود...
در همین حین، تودهٔ شعلهها بهداشت شکلِ پیکری بالدار و درخشان درآمداقتدارِ که شمشیری تابان در دست داشت.
تیغهٔ غولپیکری که از نورِ سفیدِ خالصمرگبارِ بافته شده بود فرود آمد، تا دههابود اندامِ سوختهٔ موجودِ کابوس را قطع کند...
درخششِ این صحنه چنان کورکنندهاجازه بود که گویی سپیدهدم برعبور تاریکیِ درهمشکستهٔ حصارِ واقعی تابیده است.
و زیرِ تابشِ آن نور،موجود دیوِ نفرینشده به خود لرزید؛ وحشتزدهباستانی از یادِ آسمانِ بیرحم و نابودگر.
...البته، تنهادندانهایش برای لحظهایپلید کوتاه متزلزل شد.