---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2438: مفهوم انسانیت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2438: مفهوم انسانیت

0

پرتوِ کورکنندهٔ نورِ سفیدِ خالص به پلیدِ غول‌پیکر خورد و خاموش شد...‌سریع​ قدرتِ آسیب زدن به آن از پرتو سلب شد، یا بهتر است‌اراده‌ای​ گفت بدون برجا گذاشتنِ هیچ ردی روی گوشتِ خاکستریِ دیوِ نفرین‌شده، ناپدید شد.

زمان و مکان در هم خمیدند تا پیکرِ عظیمش بتواند بسیار سریع‌تر از حدِ معمول به نفیس‌سلاح​ نزدیک شود. بال‌هایش توفانی به پا کرد و او را به عقب فرستاد؛ دور از مسیرِ دست‌وپاهای‌تجسمِ​ اسکلتیِ بی‌شماری که به جلو دراز شده بودند تا او را در چنگالِ مرگبارِ خود اسیر کنند.

جهانی که به دیوِ نفرین‌شده اجازه داده بود چنین سریع عبور کند، در برابرِ‌مقاومت​ حرکتِ نفیس مقاومت می‌کرد، شتابش را می‌گرفت و سرعتش را کم می‌کرد. اگر زرهِ‌جایش​ اراده‌ای نبود که نفیس برای خود ساخته بود، شاید اصلاً نمی‌توانست از جایش تکان بخورد.

با این حال، به‌سختی توانست از‌سلاح​ جنگلِ مخوفِ دست‌های زغال‌شده جاخالی بدهد‌جلوی​ و از میانِ انگشتانِ دیوِ نفرین‌شده بگریزد.

در حینِ پرواز‌مرگبارِ​ به عقب، دندان‌هایش‌کنند​ را روی هم فشرد.

پلید صد دست‌سقوط‌کرده​ داشت، اما نفیس‌اقتداری​ تنها یک شمشیر.

و تازه همان شمشیر هم‌اجازه​ در برابرِ اقتدارِ ایزدِ سقوط‌کرده‌عبور​ بی‌تأثیر از آب درآمده بود.

اقتداری که این موجود داشت، در توانایی‌اش برای انکارِ نفیس بیش از حد مطلق بود. آن وحشتِ باستانی‌اخم​ این اقتدار را هم به‌عنوانِ سپر و هم سلاح به کار می‌گرفت... و همین‌طور هم طعمه و هم‌وقتی​ تله؛ به‌طوری که هم جلوی آسیب زدنِ دشمن را می‌گرفت و هم هم‌زمان تواناییِ فرارشان را سلب می‌کرد.

نفیس اخم کرد.

نه... دشمنش صرفاً اقتدارِ انکار را به کار نمی‌گرفت. او‌بیش​ تجسمِ خودِ انکار بود — تجسمِ مفهومِ طرد کردنِ یک‌طعمه​ چیز، و در نتیجه نفیِ قدرت و نفسِ وجودِ آن چیز.

این همان کاری بود که‌اجازه​ اراده، وقتی تا مرزِ مطلق‌عبور​ شدن بالا می‌رفت، می‌توانست انجام دهد.

چطور می‌شد‌باستانی​ با یک‌به‌عنوانِ​ ارادهٔ مطلق جنگید؟

هرچند نفیس هنوز خبر نداشت، اما تکنیکی که سانی قرار بود‌چنین​ در بازیِ آریل به کار ببرد این بود که مفهومی را هدایت‌زرهِ​ و تجسم کند که مستقیماً در تضاد با قدرتِ دشمنش قرار داشت.

با این حال... آن دو آدم‌های کاملاً متفاوتی‌توانایی‌اش​ بودند و دستاوردهای سانی چیزی نبود که نفیس‌سپر​ بتواند یا حتی بخواهد از آن‌ها تقلید کند.

او باید‌اسیر​ مسیرِ خودش‌جهانی​ را می‌ساخت.

درست در همان لحظه، چشمانِ بی‌شمارِ دیوِ‌کار​ نفرین‌شده روی پیکرِ گریزانِ نفیس قفل شد‌دشمن​ و اعماقِ درک‌ناپذیرشان با فکری هولناک برقی زد.

و لحظه‌ای بعد،‌مرگبارِ​ حس کرد که نفسِ‌جهانی​ وجودش دارد کم‌رنگ می‌شود...

چون انکار دیگر از بازی کردن با غذایش خسته شده بود. دیو به‌جای مقاومت‌اقتدار​ در برابرِ حملاتش، خیلی ساده تصمیم گرفت خودِ نفیس را انکار کند — وجودش را‌اخم​ طرد کند و جهان را وادار سازد تا او را به‌کلی از هستی پاک کند.

«چطور در‌اسیر​ برابرِ ارادهٔ یه‌اجازه​ ایزد مقاومت کنم؟»

سؤالِ پیچیده‌ای بود — سؤالی که از‌کار​ زمانِ نزولِ طلسمِ کابوس بر جهان، تنها‌دشمن​ عدهٔ انگشت‌شماری مجبور شده بودند از خود بپرسند.

اما برای‌چنگالِ​ نفیس، جواب‌خود​ ساده بود.

فقط باید آن‌سقوط‌کرده​ را با ارادهٔ‌اقتداری​ خودش در هم می‌شکست.

فقط باید خردش می‌کرد.

اگر پلید از سوختن‌به‌عنوانِ​ سر باز می‌زد، باید او‌طعمه​ را با شعله‌هایی قدرتمندتر می‌سوزاند.

اگر از بریده شدن‌خود​ سر باز می‌زد، باید او‌داده​ را با تیغه‌ای تیزتر می‌درید.

اگر از‌ایزدِ​ مردن سر‌بی‌تأثیر​ باز می‌زد...

فقط باید مرگ‌کنند​ را متقاعد می‌کرد‌داده​ تا جانش را بگیرد.

«هی، پلید...»

نفیس روی آوار فرود آمد‌اسیر​ و به عقب سُر خورد؛ تقریباً‌چنین​ تا لبهٔ آب رانده شده بود.

چشمانش با‌ایزدِ​ درخششِ سفید و‌درآمده​ هولناکی شعله‌ور شد.

«فکر می‌کنی می‌تونی‌کنند​ به همین راحتی‌داده​ منو خاموش کنی؟»

حضورش که کمرنگ‌اقتدار​ شده بود، ناگهان واضح،‌کار​ پهناور و درک‌ناپذیر شد.

«انکار» شاید می‌توانست وجودِ یک‌اسیر​ قدیس را نفی کند... یا‌بود​ حتی یک فرمانروای ضعیف‌تر را.

اما نفیس بر تمامِ بشریت فرمان می‌راند و الهام‌بخشِ آن‌ها بود. جانور برای نفیِ‌اقتدار​ وجودِ او، باید اول تمامِ نسلِ بشر را از هستی پاک می‌کرد. باید در‌فرارشان​ یک آن، تمامِ ستارگانِ بی‌شماری را که آسمانِ پهناورِ روحش را روشن می‌کردند، خاموش می‌کرد.

او ستارهٔ‌اسیر​ دگرگون بود... ستارهٔ‌اجازه​ ویرانی. ایزدبانوی بشریت.

نفیس از این کلمات خوشش نمی‌آمد و حتی کارهایی کرده بود تا مردم را‌دشمن​ از صدا زدنش با این لقب و پرستیدنش به عنوان یک ایزد منصرف کند.‌چیز​ اما با اینکه هنوز مرحلهٔ خداشدن را نگذرانده بود، حرفِ بعضی‌ها تا حدی حقیقت داشت.

او در عمل به تجسمِ بشریت تبدیل شده‌اجازه​ بود. شمشیرش شمشیرِ تمامِ انسان‌ها بود و بارِ‌حرکتِ​ تمامِ امیدها و رؤیاهایشان را به دوش می‌کشید.

بارِ تمامِ اشتیاقشان را.

شعله‌هایش از‌اسیر​ میلِ آن‌ها‌جهانی​ نیرو می‌گرفت.

«چطور جرئت‌باستانی​ می‌کنی منو‌به‌عنوانِ​ نفی کنی؟»

نفیس غرید‌چنگالِ​ و به‌خود​ جلو یورش برد.

«برکت» با تمامِ شعلهٔ روحش تقویت شده بود و به خاطرِ صفتِ [مجرای شعله]، حتی بیشتر از جسم‌کار​ و روحِ خودش نیرو گرفته بود. هم‌زمان، ظرفیتش برای درهم‌شکستنِ ارادهٔ موجوداتِ کابوس با صفتِ [نورِ تطهیرکننده] بیشتر‌مفهومِ​ هم شده بود؛ ویژگیِ خاصِ شمشیرِ پیوندخورده با سایه که آن را برای آلودگان به تباهی به‌شدت مرگبار می‌کرد.

اما مهم‌تر از‌کنند​ همه... شمشیر به ظرفِ‌بود​ اراده‌اش تبدیل شده بود.

و اراده‌اش از‌اقتدار​ میل به کشتنِ‌سلاح​ دیوِ نفرین‌شده نیرو می‌گرفت.

میل ریشهٔ تمامِ فضایل بود... و همچنین‌جهانی​ تمامِ گناهان. به‌سختی می‌شد منبعی قوی‌تر از‌کند​ اشتیاقی سوزان برای نیروی اراده پیدا کرد.

بسوز!

نفیس تمامِ اراده‌اش را در نوکِ تیغه جمع کرد و آن را با ضربه‌ای‌مقاومت​ رو به پایین فرود آورد؛ همان ضربهٔ رو به پایینی که هزاران بار تمرین‌جایش​ کرده بود، تا جایی که تمامِ جزئیاتِ اجرای بی‌نقصِ آن در استخوان‌هایش ریشه دوانده بود.

و در پاسخ به اراده‌اش...

جهان سوخت.

با درخششی خیره‌کننده سوخت؛‌بی‌تأثیر​ آوارِ سنگی ذوب می‌شد و‌انکارِ​ دریاچهٔ تاریک به جوش می‌آمد.

اما این تازه آغازِ کار بود. چون‌بود​ در لحظهٔ بعد، نفیس اراده‌اش را به کار‌می‌کرد​ گرفت تا کلمات را هم به زبان بیاورد.

شعری هولناک از نام‌های راستینِ به‌هم‌پیوسته از لبانش خارج شد‌تله​ و آتش و ویرانی را بر جهان احضار کرد. شعله‌های سفید‌انکار​ و سوزان زبانه کشیدند و غریدند و تاروپودِ هستی را بلعیدند.

اما کارِ‌چنگالِ​ نفیس هنوز‌خود​ تمام نشده بود.

با رها شدن از‌بی‌تأثیر​ قیدوبندهای پوستهٔ فانی‌اش، کالبدِ‌توانایی‌اش​ متعالیِ واقعی‌اش را آزاد کرد.

توده‌ای از شعله‌های سفید از زمین برخاست که به‌راحتی هم‌قدِ آن کوهستانِ‌برابرِ​ زشت از گوشتِ خاکستری بود. شعله طوری حرکت می‌کرد که انگار برای خودش‌شاید​ جان داشت، و به جلو زبانه کشید تا به مصافِ دیوِ نفرین‌شده برود...

در همین حین، تودهٔ شعله‌ها به‌سلاح​ شکلِ پیکری بال‌دار و درخشان درآمد‌جلوی​ که شمشیری تابان در دست داشت.

تیغهٔ غول‌پیکری که از نورِ سفیدِ خالص‌جهانی​ بافته شده بود فرود آمد، تا ده‌ها‌کند​ اندامِ سوختهٔ موجودِ کابوس را قطع کند...

درخششِ این صحنه چنان کورکننده‌درآمده​ بود که گویی سپیده‌دم بر‌بیش​ تاریکیِ درهم‌شکستهٔ حصارِ واقعی تابیده است.

و زیرِ تابشِ آن نور،‌اجازه​ دیوِ نفرین‌شده به خود لرزید؛ وحشت‌زده‌کند​ از یادِ آسمانِ بی‌رحم و نابودگر.

...البته، تنها‌باستانی​ برای لحظه‌ای‌به‌عنوانِ​ کوتاه متزلزل شد.

ناولها | novelha.net