چپتر 2392: قلعهٔ برف
0صبح که فرارسید، منظرهٔ تارهایکوه بیپایانی که سراسرِ جهان را پوشاندهخاکستر بودند، از پیش هم وهمانگیزتر شد.
پردههای مواج و ریشریش از ابریشمِ سیاه و شبحوار، هرچه را بهساخته چشم میآمد پوشانده بودند و در پسِ افق ناپدید میشدند. کوهها کاملاًجنسِ زیرِ آنها مدفون شده بودند، همچون سنگقبرهایی که کپک رویشان را گرفته باشد...
حالا که فکرش را میکرد، کوهی که دیروز ترک کرده بودند هم باید به ابریشمِ سیاه آلوده شده باشد —کهربا به همین دلیل بود که از روی درختِ محور به چشمِ سانی عجیب آمده بود. تارها هنگامِ فورانِ کوه سوختهبعد بودند — اما اینجا، ابریشمِ رازآلود بیش از آن بود که در خاکستر و موادِ مذاب بسوزد و از بین برود.
سانی در سکوت به آن چشماندازِمیساخت کابوسوار خیره ماند و مشتِ راستشافسون را آهسته باز و بسته کرد.
«اصلاً ازتارها این وضعیتفورانِ خوشم نمیاد.»
کمتر از دو روز تا نبرد با تایرنتِ برف باقیسایه مانده بود و این یعنی باید خود را از نظرِحوصله ذهنی آماده میکرد... برای رویارویی با هرچه در انتظارش بود.
اما پیش از آن باید کارِ خاطرهای راسایه تمام میکرد؛ همان خاطرهای که داشت با کهربایمرور طلاییِ درختِ محور و سه خردهٔ روحِ مقدسش میساخت.
این بارطلاییِ میخواست یکروحِ تعویذ بسازد.
طرحِ افسون پیشتر در ذهنش شکل گرفته بود و رشتههای کافی از جوهرِ سایه برایبین بافتنش ساخته بود. حالا سانی صرفاً داشت تصویرِ ذهنیِ آن بافتهٔ جادویی را مرور میکردوضعیت و همزمان با حوصله تکهٔ کهربا را با چاقویی از جنسِ سایه میتراشید و شکل میداد.
کهربای طلایی بیش از حد سفت بود، اما زیرِجوهرِ تیغهٔ تیز رفتهرفته تسلیم میشد. شکلی که سانی میتراشیدمرور هم زیبا بود و هم ساده — یک ستاره.
آن ستاره قرار بود دررشتههای کشتنِ تایرنتِ برف کمکش کند؛ حالاصرفاً آن تایرنتِ برف هرچه که بود.
بعد از آن... قرار بود آن را به قدیس بدهد. قدیسطرحِ مدتها بود تعویذِ قدرتمندی متناسب با تسلیحاتِ جهانِ زیرینش نداشت، بنابراین سانیتصویرِ باید مطمئن میشد که ستارهٔ غروب برازندهٔ صاحبِ آیندهاش از کار درمیآید.
«بعداً میتونم افسونِ اولیهش رو هم ارتقا بدم. این خردههای روحِ مقدس واقعاً معرکهن... وزنِبین بافتِ طلسمی که میتونن تحمل کنن دیوانهواره. این افسونی که تو ذهنم دارم همین الانشوضعیت از بیشترِ کارای قبلیم پیچیدهتر و ظریفتره، و هنوز خیلی مونده تا پتانسیلشون رو تموم کنه.»
وقتِ سانی تنگ بود، بنابراین باید در طراحیِ افسون نبوغِ واقعیبافتنش به خرج میداد. راهحلهایی که برای سادهکردنِ الگوهای پیچیده و درکهربا نتیجه تسریعِ روندِ بافندگی پیدا کرده بود، واقعاً خلاقانه و بینظیر بود.
حتی برای ستارهٔ غروب محدودیتی شرطی گذاشته بود تا در صورتِ فراهمشدنِ شرایطِ مناسب، اثرش بهشدتمرور قویتر شود... راستش این ایده را از گناهِ تسلا دزدیده بود، همان شمشیرِ نفرینشدهٔ صاحابمرده. تاجِشکلی گرگومیش هم سازوکارِ مشابهی داشت و جوهرش را فقط در گرگومیشِ غروب و سپیدهدم پر میکرد...
حالا که فکرش راروحِ میکرد، بسیاری از قدرتمندترین خاطرههایش—اگرتعویذ نگوییم بیشترشان—به شکلی محدودیت داشتند.
همین به آنها قدرتِ واقعی میداد. سانی همیشهاینجا ناخودآگاه این اصل را درک کرده بود، اما تازهسکوت الان کاملاً فهمیده بود چطور از آن بهره ببرد.
احتمالاً درسِ عمیقی دربارهٔ آدمها و نقصهایشان درکافی این موضوع نهفته بود، اما آنقدر غرق دربافتهٔ کارش بود که نمیخواست واردِ حاشیهرویِ فلسفی شود.
دو روز، یک شب.
این تمامِ زمانی بود کهمقدسش پیش از روبهرو شدن بابسازد تایرنتِ برف برایش باقی مانده بود.
روزِ اول در یکفورانِ چشمبههمزدن گذشت و خیلیاینجا زود، دوباره غروب شد.
پلِ ابسیدین...
شکل نگرفت.
ستونهای خاکستر به سمتِ کوهِ دوردست کشیده شدند و شروع به سفت شدن کردند، اما دررشتههای تارهای مواج گیر افتادند و پیش از آنکه شکلی به خود بگیرند، فروریختند. سانی و کایچاقویی در سکوتی بهتزده این صحنهٔ زیبا و وهمانگیز را تماشا کردند، سپس محتاطانه به یکدیگر نگاهی انداختند.
پلی در کار نبود، اما قلمروِ خاکستر همچنان میتوانست حرکت کند. پس سانیمذاب یک جفت بالِ سیاه پدیدار کرد و آن دو بر فرازِ دریای ابریشمِبسته سیاهِ مواج به پرواز درآمدند و با احتیاط روی قلهٔ کوهِ شمالی فرود آمدند.
از آنجا،طرحِ سرانجام توانستند قلعهٔذهنش برف را ببینند.
و همچنین منبعِذهنش ابریشمِ سیاه، یعنیکافی خودِ تایرنتِ برف را.
چـ—چی؟
جانور چنان عظیم بود کهکوه حتی سانی هم میتوانست آنبیش را با چشمِ غیرمسلح ببیند.
با چهرهای رنگپریده به قلهٔذهنش کوهِ آخر خیره ماند وسایه نفس کشیدن از یادش رفت.
آنجا، در دوردست...
بیدِ سیاهِ غولپیکری روی قلهٔ ابریشمین نشسته بود و بالهای تاریکشطرحِ شیبِ کوه را میپوشاند. پاهایش شبیه ستونهای ابسیدین بود. شاخکهایش تاصرفاً بلندیهای آسمان کشیده شده بود و بهآرامی در باد تکان میخورد.
بیدِ سیاه شباهتِ دوری به پروانههای کابوسِ مقبرهٔ آریل داشت، اما بسیار غولپیکرتر و هولناکتربین از آنها بود. حتی ظاهرِ بیرونیاش هم نبود که تا این حد وحشتناک به نظر میرسید...خوشم بلکه تنها نگاه کردن به آن، سانی را غرق در حسِ ناامیدیِ سرد و وهمانگیزی میکرد.
چیزی در این بیدِ عظیم چنان شوم، وحشتناک و عمیقاً نادرستبافتنش بود که حس میکرد میخواهد تسلیم شود و دست از مقاومتِکهربا بیمعنیاش بردارد. هرچه باشد، از همین حالا هم کارش تمام بود.
اما دلیلِپیشتر بهتزدگیِ سانیشکل این نبود.
بلکه به این خاطرروحِ بود که بیدِ سیاهِ شوم...تعویذ بهطرزِ عجیبی برایش آشنا بود.
حالا که فکرش را میکرد...
ابریشمِ سیاهطرحِ هم آشناپیشتر به نظر میرسید.
سانی لرزیدپیشتر و سپسشکل آرام زمزمه کرد:
«من... میشناسمش.»
کای با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
سانی دستِ راستش را بالا آوردکافی و به جانورِ وحشتناکی که رویتصویرِ قلعهٔ برف نشسته بود اشاره کرد.
«من اون جانورخردهٔ رو میشناسم... یامیساخت حداقل گونهاش رو.»
هرگز تایرنتِ برفهنگامِ را ندیده بود،سوخته اما خوب میشناختش.
آن موجود عروسکگردان بود.
کرمِ عروسکگردانی بود که ذهنِ انسانها را در هم پیچانده،ساخته از آنها تغذیه کرده و نابودشان کرده بود، و حالا پسچاقویی از فرار از این شفیره، به بیدِ عروسکگردان تبدیل شده بود.
سانی توصیفِطلاییِ کفنِ عروسکگردان رامقدسش به یاد آورد...
[روزی کرمِ تردیدی راهِ خود را به قلبِ پادشاهی درستکار باز کرد. با گذشتِ زمان، پادشاه از درون بلعیده شد و به عروسکِ خیمهشببازیاش بدل گشت. یک عمر بعد، کرمِ عروسکگردان از پیکرِ بیجانِ پادشاه گریخت و پیلهای از ابریشمِ سیاه به جا گذاشت. هیچکس نمیداند به کجا رفت؛ با این حال، وقتی مردم جرئت کردند به قلعهٔ خاموش نزدیک شوند، این ابریشم را میانِ کوههایی از استخوانهای جویدهشده یافتند و از آن زرهی ساختند.]
...نمیدانست جانوری که با آن روبهرو شده همانسایه کرمِ عروسکگردانی است که مسببِ پیدایشِ شاهِ کوهمرور بود، یا صرفاً تکاملیافتهترین عضو از گونهٔ مخوفشان است.
تنها چیزی که میدانست این بود که توصیفِمیخواست زرهِ قدیمیاش هیچ اشارهای نکرده بود که لارورشتههای پس از ترکِ شفیرهاش به چه چیزی تکامل مییابد.
و حالا داشت بهفورانِ چیزی که لارو به آنرازآلود تبدیل شده بود نگاه میکرد.