چپتر 2736: ارزشهای آلوده
0بازجویی مدتی طولانی ادامهمیرسید یافت و همان پاسخهایمیپرسیدند بیمعنی را به دنبال داشت.
بیدارشده یوترا مردی شریف بود. شاید مردِبیمارگونهاش قدرتمندی نبود، اما در حدِ استعداد وسرسپردگیِ فرصتِ ناچیزی که نصیبش شده بود، بینظیر بود.
همسر و پدری مهربان بود، دوستی قابلاعتماد برای دیگر بیدارشدگان، و سربازی شجاع برایگیج قلمروِ انسان. هرچه دربارهٔ خودش به آنها گفت، کاملاً با اطلاعاتی که از پیشسرسپردگیِ جمعآوری کرده بودند همخوانی داشت و کای هم هیچ دروغی در حرفهایش حس نکرد.
مردی خوب و وفادار بود.
البته جز اینکه حالا در ذهنِ یوترادقیقتری هیچچیز مهمتر از سرور آستریون نبود؛ کسیسرهم که یوترا او را خیرِ مطلقِ خود میپنداشت.
سرسپردگیاش به آن رؤیازاد مطلق بود و روی تمامِ ارزشها و اصولِ دیگر خط میکشید. مردِ بیاخلاقی نبود — کاملاً برعکسفقط — اما اخلاقیاتش برای هرچیزی که به آستریون ربط داشت استثنا قائل میشد. غیرمنطقی هم نبود، اما هر بار که نامِبرنامههای آستریون به میان میآمد عقلش از کار میافتاد و حتی نمیتوانست درک کند که افکار و عقایدش تا چه حد نامعقول است.
آزاردهنده بود... دقیقاً به این خاطرمنطقی که یوترا در سایرِ موارد آدمیمیپرسیدند کاملاً عاقل و منطقی به نظر میرسید.
وقتی سؤالاتِ دقیقتری از او میپرسیدند، لحظهای گیجسرور میشد، اما بعد بهراحتی پاسخهای بداههای سرهم میکردرؤیازاد که با دیدگاهِ بیمارگونهاش از جهان جور درمیآمد.
یوترا چیزِ زیادی دربارهٔ مرجعِوقتی این سرسپردگیِ مورمورکنندهاش نمیدانست، هرچندگیج خودش متوجهِ این موضوع نبود.
انگار فقط بهطورِ مبهم میدانست که آستریون از رتبهٔ مطلق است، اما خبر نداشت که این رؤیازاد چطور به این رتبهفقط رسیده یا چه قدرتهایی در اختیار دارد. یوترا دقیقاً به یاد نمیآورد چطور یا چه زمانی اینچنین سرسپردهٔ آستریون شده است.برنامههای از همه مهمتر، کوچکترین تصوری نداشت که برنامههای آستریون چیست، یا نقشِ خودش در به ثمر رساندنِ این برنامهها چه باید باشد.
کاری جز این از دستشعاقل برنمیآمد که لبخندی چندشآور بزندسؤالاتِ و کلماتِ نامفهومی را تکرار کند:
«همبستگی... پیوند... رستگاری برای همه!»
هویتِ دیگر دربندانِ آستریون را هم نمیدانست. معلوم است که نمیدانست؛ هرچه باشد،بداههای حتی خبر نداشت که خودش هم دربند است. در عوض، انگار فرض را برهرچند این گذاشته بود که همه عقایدی مثلِ او دارند، گویی این طبیعیترین چیزِ دنیاست.
هیچیک از حرفها وسرهم کارهایشان نتوانست سرسپردگیاش راجهان حتی ذرهای متزلزل کند.
سرانجام یوترا راموارد تنها گذاشتند ومنطقی از اتاق بیرون آمدند.
کای بیرونِ سلول به آنهاذهنِ ملحق شد، در حالی که حالتیخیرِ آشفته در چهرهٔ جذابش دیده میشد.
«کاملاً دیوونهست.»
گفتگوی عجیب با یوترا آنها را هم آشفته کرده بود، اما کای بایدمرجعِ خیلی بیشتر عذاب کشیده باشد، چرا که حس میکرد هرچه آن برده میگویدخبر حقیقت دارد — یا دستکم خودش از صمیمِ قلب باور دارد که حقیقت است.
سانی به شکلِموارد انسانیاش درآمد و نگاهینظر طولانی به دوستش انداخت.
«اگه دیوونه بود کهحالا غمی نبود. مشکل اینهسرور که بیش از حد عاقله.»
نفیس سر تکان داد.
«قوای ذهنیش سرِبداههای جاشه. فقط... دادههایدیدگاهِ مرجعش عوض شده.»
ماشینِ پیچیدهٔ ذهنِ یوترا دقیقاً همانطور که باید کار میکرد. با اینمیپرسیدند حال، شالودهای که روی آن بنا شده بود — یعنی باورها ودرمیآمد اصولش — دستکاری شده بود. در نتیجه، تمامِ خروجیاش بهکلی آلوده بود.
نفیس مدتی ساکت ماندحالا و اخم کرد. سرانجام،سرور تنها یک کلمه گفت:
«دردسرسازه.»
سانی هم تقریباً موافق بود.
«مغزش کاملاً شستوشو داده شده...عاقل که این یه نوع مشکلِسؤالاتِ جدیده، حداقل تو تجربههای بدبختانهٔ من.»
آهی کشید.
حملاتِ ذهنی همیشه موذیانهترین حملات بودند و دشمنانی که از آنها استفاده میکردند،بداههای خطرناکترین دشمنان. با این حال، او هرگز با چنین سطحی از دستکاریِ ذهنینمیدانست روبهرو نشده بود... معمولاً، دربندان یا بیعقل بودند یا اربابانشان مستقیماً کنترلشان میکردند.
اما یوترا نه بیعقل بود نه کسی کنترلش میکرد. آستریون نخهای او را نمیکشید... نیازی هم به این کارموضوع نبود، چون یوترا عروسکِ خیمهشببازی نبود. او فردی کاملاً آزاد و مستقل بود؛ کسی که هنوز اختیارِ خودش راسرسپردهٔ داشت و تصمیم گرفته بود به رؤیازاد خدمت کند، صرفاً به این دلیل که باور داشت این کار درست است.
حتی اگر باورهایشموارد با دستکاریِ موذیانهایمنطقی آلوده شده بود.
صدای کاسیالبته آرام، اماحالا گرفته بود:
«ما قبلاً هم بامیرسید چنین مشکلی روبهرو شدیم.میپرسیدند تو هم باید شده باشی.»
سانی بابهراحتی تعجب بهسرهم او نگاه کرد:
«روبهرو شدیم؟»
کاسی سر تکان داد.
«وقتی من و نفیس خفته بودیم، گرفتارِ طلسمِ ذهنیِ یه درختِ پلید شدیم. اون درخت باورهای ما رو تحریفجور کرد، هرچند نه به این روشِ پیچیدهای که رؤیازاد به کار برده... اما نتیجهش به همون اندازه مؤثر بود.چطور تو سالها بعد موقعِ کاوش توی ساحلِ فراموششده اون درخت رو سوزوندی. پس، این مشکل کاملاً هم جدید نیست.»
چشمانِ سانی کمی گشاد شد.
«آه. راست میگی.موارد اون درخت واقعاًمنطقی قدرتِ مشابهی داشت.»
نفیس کمیالبته سرش راحالا کج کرد.
«روحخوار حتماً نهالِ فاسدشدهای از درختِ مقدسِدقیقتری ایزدِ دل بوده. رؤیازاد هم تبارِ ایزدِسرهم دل رو به ارث برده. ارتباطِ عجیبیه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
ایزدِ دل. خدایموارد روحها، احساسات، رشد،منطقی یادها... و گرسنگی.
کای به نفیساینکه نگاه کرد وهیچچیز با لحنی متفکرانه پرسید:
«شما دو تا اونمیرسید سالها، چطور از اونمیپرسیدند طلسمِ ذهنی فرار کردین؟»
نفیس نگاهی به کاسیسرهم انداخت، مدتی ساکت ماند وجور بعد سرش را پایین انداخت.
«...دقیقاً یادم نمیاد.»
شاید نفیس و کاسیحالا به یاد نمیآوردند، اماسرور سانی خوب یادش بود.
چطور ازمنطقی دستِ روحخوارمیرسید فرار کرده بودند؟
با ترکیبِ مقدّری از هشدارِمیکرد پیشگویانهٔ کاسی، لجاجتِ نفیس، کینهتوزیِ بیامانِچیزِ سانی و قطرهای از خونِ بافنده.
اما گمان نمیکرد که سرنوشت دوباره نجاتشان دهد. هم به ایندقیقتری دلیل که آستریون بینهایت قویتر از چیزی بود که روحخوار تا بهجور حال بوده، و هم به این دلیل که خودش دیگر مقدّر نبود.
«دقیقاً یادت نمیاد...»
سانی به کاسی نگاه کرد،وقتی مدتی او را برانداز کردگیج و بعد با لحنی بیتفاوت پرسید:
«با توجه به اینکه رؤیازادمیکرد دادههای آلوده رو توی سرِدرمیآمد یوترا گذاشته... نمیتونی فقط پاکشون کنی؟»
کاسی لحظهای ساکت ماند.
«میخوای توی حافظهش دست ببرم؟»
سانی سر تکان داد.
«میخوام شستوشوی مغزیش رو پاک کنی. اینطور نیست که قبلاً به این گزینه فکر نکرده باشیم.نمیدانست قدرتِ واقعیِ آستریون از طریقِ دانش پخش میشه و یکی از ما میتونه دانش رو ازاختیار سرِ آدمها پاک کنه. احمقانه نیست اگه سعی نکنیم از این به نفعِ خودمون استفاده کنیم؟»
کاسی سرش راموارد به سمتِ او چرخاندنظر و کمی اخم کرد.
«تنها مشکل اینه که موقعِذهنِ تلاش برای پاک کردنش، خودم همخیرِ در معرضِ همون دانش قرار میگیرم.»
کمی مکثمنطقی کرد و بعدوقتی شانهای بالا انداخت.
«منظورم اینهبهراحتی که... ارزشِ امتحانمیکرد کردن رو داره.»