چپتر 2908: نابودی
0سانی برای چنددیده ثانیه حسابِ زمانلحظهٔ را از دست داد.
فقط همانجا ایستاده بود و نفسنفس میزد؛ غرق در ندا و آن وحشتِ عجیب و فراگیری کههمهچیز جایی در اعماقِ وجودش ریشه دوانده بود و همچون موجی از رویش میگذشت. منشأ آن وحشت راسرش نمیدانست، یا اینکه چرا چنین بر او غلبه کرده بود، و همین فقط ترسش را بیشتر میکرد.
هر چه باشد،آمد مردم بیشتر ازبالا همه از ناشناختهها میترسیدند.
سانی مدتها بود که به احساسِنمیده ترس عادت نداشت، برای همین تجربهاشپشتِ در این لحظه عجیب و وهمانگیز بود.
سرانجام توانست کمی به خودش مسلط شود — دستکم آنقدرهمهچیز که جلوی خودش را بگیرد تا به زانو نیفتد ونمیده مغلوبِ میلِ تماس با بذرهای کابوس، به سمتِ هرمِ عظیم نخزد.
سانی نفسِ لرزانی کشید.
«منظورت چیه؟ اون چیه، نف؟»
نفیس که هنوز چشمانش رامعنی پوشانده بود تا مانعِ دیدنِبده نوکِ مقبرهٔ آریل شود، زمزمه کرد:
«این پایانه.»
سانی از رفتارِ نفیس کمکمفکر داشت نگران میشد — هرگزدیده او را اینقدر ترسیده ندیده بود.
در واقع، فکر نمیکردهمهچیز اصلاً تا به حالروی ترسی در او دیده باشد.
«پایانِ چی؟»
پاسخ پس ازدیده چند لحظهٔ طولانیلحظهٔ و ترسناک آمد.
«پایانِ همهچیز.»
دستش را بالاآمد آورد، روی دستِ نفیسآورد گذاشت و کمی فشرد.
«حرفات اصلاً معنیفشرد نمیده، نف. لطفاً براملطفاً توضیح بده تا بفهمم.»
پشتِ سرش، نفیس نفسِ عمیقیپاسخ کشید، مدتی ساکت ماند وهمهچیز بعد شروع به صحبت کرد:
«دقیقاً نوکِ هرم، یه سنگِ رأس هست. درستحال مثلِ تمامِ بلوکهای دیگهای که هرم ازشون ساخته شده،همهچیز اون سنگِ رأس هم یه بذره. یه بذرِ کابوس.»
سانی آرام سر تکان داد.
«اما اینجا میلیونها بذرحرفات هست. چی این یکیبرام رو اینقدر خاص میکنه؟»
پشتِ سرش، نفیسدیده سر تکان داد وطولانی با لحنی آرام گفت:
«نه، سانی. نمیفهمی. هیچ بذریفکر مثلِ این توی هستی وجوددیده نداره. نمیتونه وجود داشته باشه.»
سانی اخم کرد و سعی کرد حرفهایش راروی رمزگشایی کند. تمامِ بذرهای کابوس منحصربهفرد بودند... پس چهتوضیح چیزی این یکی را تا این حد یگانه میکرد؟
بذرهای پایینِ مقبرهٔ آریل از رتبهٔ پایینیلطفاً برخوردار بودند، در حالی که بذرهای بالاتر درمدتی آن گسترهٔ عظیم، هولناکتر بودند. پس بالاترین بذر...
پیش از آنکه سانیپایانِ بتواند فکرش را تمامترسناک کند، نفیس بهآرامی گفت:
«این آخرین بذره. نه...واقع اولین بذره. سانی، اینحال بذره... بذرِ طلسمِ کابوس.»
صدایش به زمزمهای تبدیل شد:
«این بذرِ کابوسِ هفتمه.»
سانی خشکش زد وپایانِ بارِ دیگر حسابِ زمانترسناک را از دست داد.
بذرِ... هفتم...
شوکِ عمیقِ آن کلمات ذهنِ او راآورد برای چند تپشِ قلب از کار انداخت.نمیده یا شاید برای یک ابدیت — نمیتوانست بگوید.
نه، صبر کن...
غافلگیر شدن با این دانشِ ناگهانی، آن هم از ناکجا، برایش خیلی سنگین بود. سانی همین حالا همحرفات بهسختی در اقیانوسِ ندا عقلش را حفظ کرده بود؛ ایستاده بر آستانهٔ مقبرهٔ آریل، در قلبِ جهنمی بیانتها،هرم در حالِ جنگ با سپاهِ نفرینشدهای از جنگجویانِ باستانی که ایزدِ سایه آنها را از مرگ طرد کرده بود.
بذرِ کابوسِ هفتم — منشأفکر تمامِ بذرهای دیگر و ریشهٔ طلسمِپایانِ کابوس — اینجا چه کار میکرد؟
هرگز انتظار نداشتند آن را اینجا پیدا کنند.روی حتی به احتمالش هم فکر نکرده بودند، چهبرام رسد به اینکه آن را هدفِ خود قرار دهند.
کابوسِ هفتم...
خودِ کابوس بود.
کابوسِ ایزدِ فراموششده، کهواقع در آن زندانی شدهحال بود. دستکم آگاهیاش آنجا بود.
سانی لرزید.
اما بعد،گذاشت بهطرز عجیبی،حرفات آرام شد.
خب... بالاخرهترسی باید یهپایانِ جایی میبود.
تصور میکرد بذرِ کابوسِ هفتم در قلبِ عالمِ سایه باشد، جایی که دروازهٔ خلأ ایستاده بودآمد — و جایی که بافنده مرده بود و عصرِ طلسمِ کابوس را آغاز کرده بود. امابفهمم حالا که به گذشته نگاه میکرد، هیچ نشانهای مبنی بر وجودِ آن در آنجا در دست نبود.
با نگاهی به گذشته، سرنخهای دیگری هم وجود داشت کهگذاشت میتوانست به او کمک کند حقیقت را بفهمد. اما بازپشتِ هم، همهچیز در نگاه به گذشته روشنتر به نظر میرسید.
مثلِ این واقعیت که ذهنش از درکِ سنگِ رأسِ مقبرهٔ آریل سر باز زده بود، وقتی در ابتدای کابوسِشروع سوم آن را برای لحظهای در رؤیا دیده بود. حالا که فکرش را میکرد... همانجا بود که رؤیا دراما هم شکسته بود — بهمحضِ اینکه نگاهش به قلهٔ تیزِ هرمِ عظیم افتاده بود، رؤیا ناگهان متوقف شده بود.
همین واقعیت که هر سنگِ مقبرهٔ آریل یک بذرِ کابوس بود،دستش باید چیزی به او میگفت. چرا هرگز از خودش نپرسیده بودبرام چطور ممکن است یک سازهٔ واحد اینهمه کابوس به وجود بیاورد؟
و پروانهها... پروانههای تاریک. پروانههای کابوس، دستهٔ غیرقابلتصوری از آنها که روی دیوارهایلحظهٔ داخلیِ هرم لانه کرده بودند — میلیونها پلیدِ اعظم، یا شاید هم بیشتر.معنی چرا از خودش نپرسیده بود آنجا چه کار میکنند و چطور به وجود آمدهاند؟
حالا که بیشتر میدانست، میتوانست نظریهای ارائهآورد دهد. این پلیدهای عجیب حتماً از تراوشاتِ کابوسهایلطفاً بیشمار تغذیه میکردند و از آنها قوت میگرفتند.
در آستانهٔ ساختنِ نظریهٔ دیگری هم بود — نظریهایتوضیح دربارهٔ اینکه چرا بافنده مقبرهٔ آریل را بهعنوانِ مکانیبعد انتخاب کرد که بذرِ طلسمِ کابوس در آن ریشه بدواند...
نه، نه.ترسی الان وقتِپایانِ حاشیهرفتن نیست، سانی!
نبرد هنوزترسیده در اطرافشانواقع بیداد میکرد.
به مقبرهٔ آریل رسیدههمهچیز بودند، اما ورود بهروی آن کاملاً بحثِ دیگری بود.
و قسم به ایزدانِحرفات مرده، تازه منشأ تمامِبرام کابوسها را کشف کرده بودند!
آنها در تیررسِ نگاهِ شبیهترین موجود به یک ایزدِ راستین کهدستش در هستی باقی مانده بود، ایستاده بودند — در برابرِ بذریبرام که روحِ آخرین ایزدِ بازمانده، ایزدِ فراموششده، در آن گرفتار بود.
خب نفیس میتوانستندیده آن را ببیند. چشمانِاصلاً سانی فعلاً بسته بود.
آخه چراترسناک داشت چشمانشهمهچیز را میپوشاند؟
دستِ سانی پایین افتاد.
جواب کاملاً مشخص بود...
دلیلش این بود که نفیس توانِنمیکرد [اشتیاق] را داشت و در برابرِ تباهیلحظهٔ مصون بود، در حالی که او نبود.
خیرهشدن به منشأ کابوس تفاوتِ چندانی با خیرهشدنِروی مستقیم به خلأ نداشت. یک نگاه کافی بود تاتوضیح روحش با تاریکیِ پست و مهلکِ تباهی شکوفا شود.
«نگاه نمیکنم. قولفشرد میدم. نفیس، میتونینمیده دستت رو بیاری پایین.»
با این حال نفیس تنها پس ازطولانی اینکه نواری از پارچهٔ لباسش پاره کردروی و دورِ چشمانِ سانی بست، رهایش کرد.
سانی نفسش را تازه کرد و سعی کرد وضعیت رادیده بسنجد. به نظر میرسید آزاراکس، قدیس و کُشنده داشتند بیمرگهاآورد را عقب نگه میداشتند — فعلاً، و آن هم بهسختی.
از همین حالا میتوانست تغییرِ جریانِ سیلابهایآورد اراده را حس کند؛ اتفاقی که درنمیده اینجا، در بیابانِ کابوس، نشانهٔ شومی بود.
این یعنی یک روحِحرفات بیمرگ داشت نزدیک میشد... یاتوضیح شاید حتی چند روحِ بیمرگ.
سانی و نفیسدیده باید بهسرعت واردِلحظهٔ مقبرهٔ آریل میشدند.
با این حالندیده همین موضوع بهخودیِخودنمیکرد یک مشکل بود.
قطعاً راهی برای ورود به هرمِ عظیم وجود داشت. هر چه باشد،حرفات مردمی که کاهنهها رهبریشان میکردند، در اوجِ جنگِ نابودی به طریقی بهساکت رودِ بزرگ رسیده بودند. دایرون و قهرمانانش نیز توانسته بودند وارد شوند...
سانی و نفیس هم در آیندهنمیده — همین امشب — واردش میشدند. حتیسرش اگر هنوز به آن آینده نرسیده بودند.
اما حتی در اینپایانِ صورت هم سانی باز بایدآمد زودتر ورودی را پیدا میکرد.
«چطور بریم داخل؟»
با نگاه کردنِ نفیس به بالا،بالا سایهاش تکان خورد و در نتیجه،حرفات تقریباً یک قدم به عقب رفت.
پس از سکوتی کوتاه گفت:
«اون بالا، نزدیکِ نوکِ هرم... جایی که ردّ چنگال داره. سنگیدستش که باهاش واردِ کابوسِ سوم شدیم، بهاحتمالِ زیاد از همونجا اومده. زخمهایتوضیح روی سطحش عمیقن، پس باید راهی داخلِ یکی از اون نشانهها باشه.»
سانی لحظهای تردید کرد.
«میخوای... ازشترسناک بریم بالا؟همهچیز نزدیکِ اون بذر؟»
مطمئن نبودگذاشت که اینحرفات ایدهٔ عاقلانهای باشد.
نفیس سرش را تکان داد.
«نمیتونیم از هرم بالا بریم — اگه به بذرهای کوچکتردیده دست بزنیم، من در نهایت به داخلِ یه کابوس کشیدهآورد میشم و تو کشته یا تباه میشی. پس باید پرواز کنیم.»
سانی سر تکان داد.
«پس وقتشهگذاشت زنجیرشکن روحرفات دوباره احضار کنم.»
با بیرون آمدنِدیده این کلمات ازلحظهٔ دهانش لحظهای خشکش زد.
فهمید که قطعاتِ پازل دارند دقیقاً کنارِاصلاً هم قرار میگیرند تا آیندهای را کهطولانی در کابوسِ سوم تجربه کرده بودند، تکرار کنند.
اما اصلاً اهمیتی داشت؟
در آنگذاشت لحظه هیچحرفات اهمیتی نداشت.
زنجیرشکن بهترین شانسشان برای ورود به مقبرهٔطولانی آریل بدونِ لمسِ دیوارهایش بود، پس قرار بوددستِ از همان برای رسیدن به آنجا استفاده کنند.
«من به آزاراکس کمک میکنم بیمرگها رو عقب نگهترسی داره تا تو اون رو از دریای روحت بیروندستش بکشی و برای پرواز آمادهش کنی. بعدش، ما... ما...»
صدای سانیترسناک ضعیف شد ودستش سپس سکوت کرد.
در واقع همهچیز در سکوت فرونمیده رفت. دنیا ناگهان ساکت و آرام شدسرش و هیاهوی نبرد بهکلی از بین رفت.
دلیلش این بوددیده که دیگر نبردیلحظهٔ در کار نبود.
سانی از مقبرهٔ آریل رویفکر برگرداند و برای درکِ محیطِدیده اطراف به حسِ سایهاش اتکا کرد.
چیزی که حسآمد کرد، باعث شدبالا بر خود بلرزد.
بیمرگها داشتند عقبنشینی میکردند.
در واقع اگردیده از اوضاع بیخبر بود،طولانی میگفت دارند فرار میکنند.
«چی... آخه چرا دارن...»
تنها کسانی که روی شنهای سفیدِ مقابلِ مقبرهٔ آریلدستِ باقی مانده بودند، نفیس، سانی و سایههایش، بقایای ترحمانگیزِبده سپاهِ سایه، و آزاراکس در رأسِ ارتشِ نامردگانش بودند.
بیمرگها وحشتناک بودند،فشرد اما غیبتشان بهنوعی سانیلطفاً را بسیار بیشتر میترساند.
«از چی دارن فرار میکنن؟»
در آن لحظه حسش کرد...
سایهها را.
سایههای بیشماری داشتند از شکلِمعنی بیکرانِ هرمِ عظیم جدا میشدند...بده و بهسرعت به سمتشان حرکت میکردند.