---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2497: آن‌هایی که می‌روند • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2497: آن‌هایی که می‌روند

0

با شنیدنِ این حرف، قدیس سرانجام نگاهش را از منظرهٔ‌سرابم​ شهرِ در حالِ غرق‌شدنِ بیرونِ پنجره گرفت. چند لحظه با سردی‌تغییرِ​ به مورگان خیره ماند، سپس برگشت و نگاهی به سانی انداخت.

چینِ محوی روی پیشانی‌اش افتاد.

با اینکه حرفی نمی‌زد،‌شده​ سانی می‌توانست حدس بزند‌دیدم​ توی سرش چه می‌گذرد...

دیگه شورش دراومده. هرچقدر دلتون می‌خواد با هم‌دیدم​ دیوونه‌بازی دربیارید، ولی اگه بخواید دربارهٔ نقشه‌های سوءقصد‌تبدیل​ به جونِ کسی حرف بزنید، زنگ می‌زنم پلیس!

...صبر کن. خودش که پلیسه.

سانی گلویش را‌بزنید​ صاف کرد و حواسش‌صبر​ را داد به جاده.

پربیراه هم نمی‌گه.

مدتی ساکت‌طرفش​ ماند، سپس با‌برای​ لحنی خنثی پرسید:

«این‌طوری شد که سر‌پنهان​ از تیمارستان درآوردی؟ سعی کردی‌دیدم​ اون یکی موردرت رو بکشی؟»

مورگان لب‌هایش را‌بزنید​ روی هم فشرد‌پلیس​ و آهی کشید.

«آره. متأسفانه شکست خوردم.»

چهره‌اش کمی حسرت‌بار شد.

«شاید کی سونگ از نقصِ برادرم و جایی که قایمش کرده بود خبر داشت، ولی دربارهٔ آینهٔ بزرگ‌بشم​ چیزِ زیادی نمی‌دونست، چه برسه به چیزهایی که اون طرفش پنهان شده. برای همین، وقتی دیدم تو شهرِ‌شدم​ سرابم، برام تجربهٔ... کاملاً تازه‌ای بود. اینکه یهو دوباره تبدیل بشم به یه آدمِ عادی هم تغییرِ سختی بود.»

مورگان به دستانش نگاه کرد.

«تازه، وقتی داشتم سعی می‌کردم یواشکی از دیوِ نفرین‌شده‌ای که تو حصارِ واقعی ول کرده‌دوباره​ بودی رد بشم، به‌شدت مجروح شدم. آسیبِ روح، آسیبِ روانی... هرچی که فکرشو بکنی. حالم‌حصارِ​ اصلاً خوب نبود و موردرت—موردرتِ واقعی—هم سایه‌به‌سایه‌م می‌اومد. برای همین، شاید یه کم عجولانه عمل کردم.»

چهره‌اش در هم رفت.

«کشتنِ قدرتمندترین مردِ شهرِ سراب به‌عنوانِ یه آدمِ عادی، سخت‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. به‌طرزِ باورنکردنی‌ای ازش‌آدمِ​ محافظت می‌شه؛ یه ارتش محافظ شبانه‌روز دنبالشن—هم آشکارا و هم پنهانی. خب، به‌هرحال زنده موند. فکر می‌کردم همون‌جا در دم‌روانی​ کارم رو تموم می‌کنن، ولی حتماً به اون نسخهٔ دروغینِ من وابسته شده بود... حتی حسابی پریشون به نظر می‌رسید.»

مورگان پوزخندی زد.

«شاید باورت نشه، ولی دلیلِ اینکه سر از اون تیمارستان درآوردم این نبود که می‌خواست بی‌سروصدا‌تبدیل​ از شرم خلاص بشه. هیچ نیتِ شومی پشتِ تصمیمش برای بستری‌کردنم تو اون مرکزِ روانی نبود؛ برعکس،‌به‌شدت​ انگار واقعاً امید داشت که من خوب بشم و برگردم به همون حالتی که همتایِ قبلیم داشت.»

سر تکان داد.

«اون یارو... یه چیزیش می‌شه. به‌برای​ اندازهٔ موردرتِ واقعی مریض نیست، ولی‌تجربهٔ​ قطعاً عقلش هم سر جاش نیست.»

سانی لبخندِ کجی زد.

«یادت که نرفته همین الان از‌همین​ یه تیمارستان فرار کردی؟ واقعاً در‌کاملاً​ جایگاهی هستی که به بقیه بگی دیوونه؟»

مورگان خندید.

«قبوله.»

سانی چند لحظه مکث کرد.

«البته انگار خیلی راحت فرار کردی.‌همین​ شک ندارم هر وقت اراده می‌کردی‌کاملاً​ می‌تونستی از اونجا بری. پس چرا موندی؟»

شانه بالا انداخت.

«چون برای مدتی، اونجا امن‌ترین جای ممکن برام بود. اون یکی موردرت شاید جونم رو بخشیده بود، ولی موردرتِ واقعی هنوز‌تغییرِ​ همون بیرون بود و مصمم بود کاری رو که تو نبردِ جمجمهٔ سیاه شروع کرده بود، تموم کنه. داشتم سرم رو پایین‌حالم​ نگه می‌داشتم و دربارهٔ شهرِ سراب اطلاعات جمع می‌کردم... تا اینکه دژِ من یهو دیگه اون‌قدرها هم امن نبود. وقتِ رفتن بود.»

سانی اخم کرد.

«صبر کن، اصلاً تو چطوری خودآگاهیت رو پس گرفتی؟‌سرابم​ اونجا که افی نبود تا مجبورت کنه به یاد بیاری.‌عادی​ به خاطرِ این بود که یه زمانی حاکمِ حصار بودی؟»

مورگان لبخندی‌طرفش​ زد و‌شده​ سر تکان داد.

«نه... به خاطرِ این‌پنهان​ بود که خیلی وقت‌وقتی​ پیش بازتابم رو کشتم.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«چی؟»

مورگان خندید.

«کمی بعد از بیداری‌م، پدرم من رو برد جلوی آینهٔ بزرگ—نسخهٔ دروغینش تو حصارِ خیالی—و‌یهو​ مجبورم کرد با بازتابِ خودم بجنگم، تا وقتی که یکی‌مون نابود بشه. برای همینه که‌نفرین‌شده‌ای​ این مکان تسلطِ کمتری روی من داره تا روی تو. شک ندارم برادرم هم همین‌طوره.»

«هَه.»

سانی لبخندِ شومی زد.

«و من فکر می‌کردم‌شده​ دیگه بیشتر از این‌دیدم​ نمی‌تونم از آنویل متنفر باشم.»

مدتی مکث‌چیزهایی​ کرد و بعد‌شده​ سر تکان داد.

«به هر حال، نمی‌تونیم‌زنگ​ اون یکی موردرت رو‌خودش​ بکشیم. حداقل نه الان.»

مورگان نگاهِ‌طرفش​ برنده‌ای به‌شده​ او انداخت.

«اون‌وقت چرا؟»

مدتی مردد ماند‌طرفش​ و سعی کرد افکارش‌همین​ را به زبان بیاورد.

سرانجام، سانی گفت:

«خب، اول از همه... اون دو دههٔ گذشته رو اینجا زندگی کرده. و از قرارِ معلوم‌تبدیل​ — و باورت بشه یا نه، خودمم باورم نمیشه دارم اینو می‌گم — این نسخه از‌بودی​ موردرت به نظر آدمِ خوبیه. اون یه تماشاچیِ بی‌گناهه، پس ما چه حقی داریم که بکشیمش؟»

مورگان خندید.

«صبر کن، این دیگه چیه؟ واقعاً داری سخنرانیِ "اگه بهای نجاتِ دنیا اشکِ یه کودکِ بی‌گناه باشه، دنیا ارزشِ نجات دادن نداره"‌سختی​ رو تحویلم می‌دی؟ هی. اینجا شهرِ سرابه، نه اوملاس، و تو هم سرورِ سایه‌هایی، نه ایوان کارامازوف. احساسِ قشنگیه... چقدر نجیبانه است‌اصلاً​ که می‌خوای جونش رو ببخشی. واقعاً تحت‌تأثیر قرار گرفتم. اما وقتی کشتارِ بعدیِ خاندانِ شب اتفاق بیفته، تو مسئولیتش رو به عهده می‌گیری؟»

سانی اخم کرد.

«اوه، بی‌خیال... وانمود نکن که اتفاقی که برای خاندانِ شب افتاد‌تجربهٔ​ برات مهمه — خدایان می‌دونن که دستای خودت هم چندان پاک نیست.‌نگاه​ تو هم به سهمِ خودت کارای پست و کثیفی کردی، شاهزادهٔ دلاوری.»

آهی کشید.

«ولی می‌فهمم چی می‌گی. البته نه اینکه بدونم داری دربارهٔ کدوم املت و... اون دومی‌یهو​ رو که حتی نمی‌تونم تلفظ کنم... حرف می‌زنی. نیازی نیست تحصیلاتِ میراث‌داری‌ت رو به رخم بکشی،‌حصارِ​ باشه؟ در هر صورت، چرا باید مسئولیتِ کاری رو که برادرِ دیوونه‌ت می‌کنه به عهده بگیرم؟»

سانی سر تکان داد.

«به هر حال، دلیلِ اصلیِ اینکه نمی‌تونیم اون یکی موردرت رو بکشیم این نیست. اون باید زنده بمونه چون محورِ شهرِ‌سختی​ سرابه. کلِ این مکان رو قلعه‌بان — بازتابِ ارشدی که متولیِ آینهٔ بزرگه — ساخته تا با خیالاتش جور دربیاد. حتی‌حالم​ اگه الان نفوذهای بیگانه‌ای تاروپودِ شهرِ سراب رو به هم ریخته باشن، پایه‌واساسش هنوز همون چیزیه که برادرِ دیگه‌ت تصور کرده.»

به چراغ‌های شهر که از پشتِ‌همین​ پنجرهٔ خودرو به سرعت می‌گذشتند نگاه‌کاملاً​ کرد و چهره در هم کشید.

«مشکل رو می‌بینی؟ اگه اون یکی موردرت حذف بشه، تخیلِ کی می‌شه پایه‌واساسِ این قلمروِ وهم‌آلود؟ تخیلِ تو، یا من؟‌عادی​ اصلاً می‌دونی چه وحشت‌هایی توی تخیلِ ما لونه کرده، مورگان؟ تو رو نمی‌دونم، اما من چیزای چنان دلخراشی دیدم که‌هرچی​ فقط تماشاشون درجا ذهنِ آدمای عادی رو متلاشی می‌کنه و روحشون رو خاموش می‌کنه. و تازه تخیلم هم خیلی فعاله.»

سانی خنده‌ای بی‌روح سر داد.

«تخیل شبیهِ یه قدرتِ خیال‌انگیز به نظر می‌رسه — یه قدرتِ شیرین و فانتزی که رؤیاها‌تبدیل​ و خیالات رو به واقعیت تبدیل می‌کنه. اما وقتی بهش فکر می‌کنی، شاید ترسناک‌ترین چیزِ عالمِ‌بودی​ هستی باشه. چون آدم می‌تونه وحشت‌ها رو هم تصور کنه... و برخلافِ واقعیت، تخیل هیچ حدومرزی نداره.»

سراب، دیمونِ خیال، در مقایسه با خواهر و برادرهای‌سرابم​ برجسته‌ترش همیشه گنگ و ناشناخته به نظر می‌رسید، برای‌آدمِ​ همین سانی هرگز آن‌قدرها عمیق به او فکر نکرده بود.

چیزِ زیادی هم درباره‌اش نمی‌دانست.

اما حالا که داخلِ کاخِ متروکه‌اش بود، کم‌کم به این شک‌صاف​ می‌افتاد که او به‌هیچ‌وجه کمتر از بقیهٔ دیمون‌ها شوم و ترسناک‌پرسید​ نبوده — و شاید حتی بسیار بیشتر از آن‌ها بوده است.

جای تعجب نداشت که‌شده​ برای فروریختنِ قلعه‌اش، خودِ‌دیدم​ ماه باید خرد می‌شد.

سر تکان داد.

«نکته اینجاست که ما حتی نمی‌دونیم چطور باید از آینهٔ بزرگ فرار کنیم. افی کنترلِ کاملِ کاخِ خیال‌بشم​ رو تو دست نداره چون اون قلعه‌بانِ لعنتی یاغی شده و نقشِ اربابِ قلعه رو غصب کرده. پس‌شدم​ تا وقتی قلعه‌بان رو پیدا کنیم و از سرِ راه برش داریم، اون یکی موردرت باید زنده بمونه.»

سانی نگاهی به آینهٔ عقب‌می‌زنم​ انداخت و به چشمانِ درخشان‌گلویش​ و شنگرفیِ مورگان خیره شد.

«اون‌وقت تصمیم‌طرفش​ می‌گیریم باهاش‌شده​ چی‌کار کنیم. مفهومه؟»

مورگان مدتی‌طرفش​ ساکت ماند و‌برای​ بعد پوزخند زد.

«خب، اگه این‌طوری می‌گی...»

مکث کرد و آشکارا لرزید.

«آره. فعلاً زنده نگهش می‌داریم. ما... ما نمی‌تونیم این ریسک‌برام​ رو بکنیم که تخیلِ آتنا تو این مکان افسار پاره کنه.‌سختی​ این اتفاق تحت هیچ شرایطی نباید بیفته، هر طور که شده...»

ناولها | novelha.net