---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3121: دروازه را باز خواهند کرد • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 3121: دروازه را باز خواهند کرد

0

در حالی که به سمتِ دیوارِ دوردست قدم می‌زدند، شهر مرده و خاموش بود. خیابان‌ها خالی بود و‌جاده​ هیچ تنابنده‌ای به چشم نمی‌خورد. سکوتی وهم‌انگیز فضا را پر کرده بود؛ انگار جایی مسیر را اشتباه رفته و‌کردند​ از جهنم سر درآورده بودند... اگر جهنمی در کار بود، افی تصور می‌کرد باید شبیه به همین جا باشد.

در زندگی‌اش انواع و اقسامِ وحشت‌ها را دیده بود و ویرانه‌های سیاه‌شده — ساختمان‌های فروریخته، اجسادِ پراکنده در‌انسانی​ غبار و بوی پوسیدگی و خاکستر که در هوا پیچیده بود — برایش تازگی نداشت. خودِ این ویرانی جهنم‌نزدیک​ نبود... جهنمِ واقعی، آگاهی از تمامِ دردها، یأس‌ها و رؤیاهای شکسته‌ٔ انسانی بود که زیرِ آوار پنهان شده بود.

افی خوشحال بود که مورگان و سیشان‌حال​ تصمیم گرفته بودند در این مسیرِ دلگیر همراهی‌اش‌عبورش​ کنند. وگرنه، بیش از حد احساسِ تنهایی می‌کرد.

اما با نزدیک‌حالا​ شدن به دروازهٔ‌انتظارش​ شهر، اوضاع تغییر کرد.

به بیشترِ سربازانش دستورِ عقب‌نشینی داده بود، اما حالا استقبالِ باشکوهی انتظارش را‌برای​ می‌کشید. سربازانِ بی‌شماری — که همگی تکیده و درهم‌کوفته بودند — برای بدرقهٔ‌می‌توانست​ فرمانده‌شان جمع شده و دو دیوارِ انسانی در دو طرفِ جاده تشکیل داده بودند.

نه هورا کشیدند و نه حرفی زدند.‌این​ با این حال، وقتی افی نزدیک شد،‌دردها​ می‌توانست تمامِ حرف‌های ناگفته‌شان را در چشمانشان بخواند.

هنگامِ عبورش، سربازان در سکوت به او ادای احترام کردند؛‌حرف‌های​ چهره‌های تودارشان پرده از توفانی از احساساتِ متلاطم برمی‌داشت. اندوه، احترام،‌چهره‌های​ درد، شجاعت — می‌توانست همهٔ این‌ها و حتی بیشتر را ببیند.

اما بیشتر از هر چیز، آنچه می‌دید قدرت بود. این آدم‌ها همگی‌درهم‌کوفته​ مجروح، گرسنه، خسته و بیمار بودند و داشتند امیدشان را از دست می‌دادند.‌وقتی​ اما هیچ‌کدامشان نشکسته بودند — هیچ‌کدام حتی به تسلیم شدن فکر هم نمی‌کردند.

پس با خودش فکر‌استقبالِ​ کرد بهتر است نمایشِ‌سربازانِ​ خوبی برایشان اجرا کند.

افی کمرش را صاف کرد، به چشمانِ سربازانش خیره شد و لبخند زد.‌تمامِ​ لبخندی مطمئن و آسوده بود — لبخندی که هیچ نشانی از ترس یا‌تصمیم​ تردید در آن دیده نمی‌شد. همان لبخندی که بارها و بارها دیده بودند.

اگر شاهزادهٔ جوانِ این شهرِ رو به مرگ وقتی‌می‌توانست​ می‌گفت او را به یاد خواهند آورد صادق بود،‌ادای​ افی می‌خواست که او را همین‌گونه به یاد بیاورند.

آرزوی عجیبی بود، چرا که همهٔ آن‌ها‌می‌کشید​ صرفاً اشباحی بودند که طلسم احضارشان کرده بود‌فرمانده‌شان​ و با پایان یافتنِ کابوس از بین می‌رفتند.

اینکه اشباحی فراموش‌شده آدم را به یاد بیاورند، چه معنایی‌همگی​ داشت؟ سرانجام به دروازه‌های شهر رسیدند. آنجا، چهره‌ای تنها منتظرشان‌هورا​ بود؛ وسطِ جاده ایستاده بود و راهشان را سد می‌کرد.

البته که کای بود.

مورگان و سیشان قدم‌هایشان‌کشیدند​ را آهسته کردند تا افی‌می‌توانست​ به‌تنهایی به او نزدیک شود.

افی جلو‌داده​ رفت و‌استقبالِ​ آرام سوت زد.

اوه اوه.‌داده​ کای اصلاً‌استقبالِ​ خوشحال نیست...

در واقع، این موضوع مثل روز روشن بود. دیگران سعی کرده بودند احساساتشان را‌دردها​ پنهان کنند، اما او به خودش زحمتی نداده بود — چهره‌اش تاریک و گرفته‌مسیرِ​ بود... حتی مستأصل. زیرِ چشمانش گود افتاده و سیاه شده بود و نگاهش گزنده بود.

چشم‌های کبود،‌تشکیل​ گونه‌های فرورفته،‌کشیدند​ لب‌های ترک‌خورده...

خدای من.

کای واقعاً به خودش‌استقبالِ​ نرسیده بود. حتماً دنیا‌سربازانِ​ داشت به آخر می‌رسید.

«افی...»

افی جلوی‌تشکیل​ او ایستاد‌کشیدند​ و لبخند زد.

«چرا این‌قدر دمغی؟»

کای لحظه‌ای به‌حالا​ او خیره ماند‌انتظارش​ و بعد اخم کرد.

«باید یه راهِ دیگه باشه. مجبور نیستی...‌این​ نباید این کار رو بکنی. می‌تونیم یه‌دردها​ نقشهٔ دیگه بکشیم. لطفاً تجدید نظر کن.»

افی لحظه‌ای در‌هورا​ سکوت براندازش کرد‌زدند​ و بعد خندید.

«منو که می‌شناسی رفیق. من خیلی اهلِ فکر و ملاحظه نیستم.‌تکیده​ کلی زور زدم تا همین یه نقشه رو بکشم... حالا انتظار‌حرفی​ داری کلِ قضیه رو دوباره بررسی کنم؟ خدایان رحم کنن، عمراً بتونم.»

حاضر نبود با لحنِ شوخِ او‌انتظارش​ آرام شود و با نگاهی تیره‌درهم‌کوفته​ و نافذ به او چشم دوخت.

افی آهی کشید.

«نقشهٔ خوبیه کای... تنها راهه. خودت می‌دونی. هر کدوممون فقط‌حرف‌های​ باید سهمِ خودش رو انجام بده. سهمِ من یکم پرزرق‌وبرقه، ولی‌چهره‌های​ سخت‌ترین نیست. در واقع، شاید کارِ من از بقیه‌تون راحت‌تر باشه.»

کای دندان‌هایش‌داده​ را روی‌استقبالِ​ هم فشرد.

«تو رو می‌کشه!»

افی لحظه‌ای ساکت‌برایش​ ماند، بعد سر‌خودِ​ تکان داد و خندید.

«شاید. ولی فوراً منو‌کشیدند​ نمی‌کشه — و همین‌وقتی​ کافیه. پس، برو کنار.»

کای کمی دیگر با خشم‌باشکوهی​ به او خیره ماند و‌همگی​ بعد نگاهش را پایین انداخت.

سرانجام، به کناری‌حالا​ رفت و اجازه‌انتظارش​ داد رد شود.

افی لحظه‌ای درنگ کرد، بعد دستش را روی‌ویرانی​ شانهٔ او زد و از کنارش گذشت. حالا‌رؤیاهای​ تنها دروازه بود که در برابرش قد برافراشته بود.

کمی تردید‌تشکیل​ کرد و بعد‌حرفی​ نفسِ عمیقی کشید.

«هی، کای.‌داده​ می‌تونی یه لطفی‌باشکوهی​ در حقم بکنی؟»

او جوابی نداد؛‌حالا​ افی برگشت و‌انتظارش​ نگاهی به او انداخت.

«وقتی رفتم بیرون... نگاه نکن.»

دیگر چیزی‌تشکیل​ نگفت، و او‌حرفی​ هم پاسخی نداد.

اما در نهایت، کای آهسته‌باشکوهی​ سر تکان داد. افی لبخند زد‌تکیده​ و او هم سر تکان داد.

«باید وجهه‌ام رو حفظ کنم،‌باشکوهی​ همین. خب، تو قبلاً آیدل‌همگی​ بودی، پس باید درک کنی.»

با این حرف، هر چه باید گفته‌این​ می‌شد، گفته شده بود. افی بارِ دیگر به‌یأس‌ها​ روبه‌رو نگاه کرد و صدایش را بالا برد:

«دروازه رو باز کنید!»

دروازهٔ اصلی و سربه‌فلک‌کشیدهٔ شهر که از آغازِ محاصره‌بی‌شماری​ بسته مانده و تن به هیچ رخنه و شکستی‌جاده​ نداده بود، سرانجام ناله‌ای کرد و به حرکت درآمد.

باز کردنِ آن دروازهٔ عظیم کارِ پیچیده‌ای بود، چرا که خودِ بنّا آن را ساخته بود. وزنِ آن بسیار بیشتر از آن بود که‌حال​ مردم یا بیدارشدگان بتوانند هُلش بدهند — حتی عروج‌یافتگان و قدیس‌ها هم برای باز کردنش به زحمت می‌افتادند. بنابراین، سازوکارِ پیچیده‌ای در میان بود‌همهٔ​ که تیمی از مهندسان آن را هدایت می‌کردند. حالا آن سازوکار فعال شده بود و دو تخته‌سنگِ عظیمِ عرفانی را از هم دور می‌کرد.

خورشید دیگر داشت طلوع می‌کرد و شب را‌ویرانی​ پس می‌زد — روزِ تازه‌ای از راه رسیده‌رؤیاهای​ بود و با خود نویدِ فردایی روشن‌تر را می‌آورد.

یا شاید هم فردایی تاریک‌تر.

افی مطمئن نبود کدام‌یک، اما می‌دانست‌انتظارش​ که فردا با تمامِ روزهای پیش‌درهم‌کوفته​ از آن کاملاً متفاوت خواهد بود.

وقتی دروازه آن‌قدر باز شد که یک‌می‌کشید​ نفر بتواند از آن عبور کند، نفسِ‌بدرقهٔ​ عمیقی کشید و قدم به جلو گذاشت.

پشتِ سرش، سربازانِ بی‌شمار مشت‌هایشان را بر زره‌های خود‌نبود​ کوبیدند و با وقار نامش را فریاد زدند. صدایشان‌انسانی​ همچون غرشِ کرکننده‌ای به آسمان برخاست و افلاک را لرزاند.

افی لبخندِ محوی زد.

«لعنتی.»

کمی منقلب شده بود.

اما طعنهٔ روزگار اینجا بود که او در‌ویرانی​ این کابوس نقشِ دوشیزهٔ جنگ را بازی می‌کرد،‌رؤیاهای​ بنابراین آن‌ها حتی نامِ واقعی‌اش را فریاد نمی‌زدند.

«احمق‌ها...»

با عبور از دروازه، افی واردِ میدانِ کشتارِ پهناور و هولناکی شد که از دیوارِ شهر تا افق امتداد داشت. اگر شهر فقط شبیهِ جهنم بود،‌می‌توانست​ اینجا چهرهٔ واقعیِ آن به حساب می‌آمد. اجساد در اینجا همچون کوه تلنبار شده بودند و کلاغ‌های چاق میانِ سلاح‌های شکسته و بقایای ماشین‌های محاصرهٔ غول‌پیکر‌ببیند​ قدم می‌زدند. زمین به لجنزاری سیاه تبدیل شده و غرق در خون و خاکستر بود. بوی تعفن تحمل‌ناپذیر بود و ستون‌های دود به آسمانِ رنگ‌پریده برمی‌خاستند.

بدونِ اینکه به پشتِ سر نگاه کند، به راهش ادامه داد. آن بیرون، در افق،‌فرمانده‌شان​ خطی تاریک مرزِ جهان را رسم می‌کرد. آن خط، اردوگاهِ پهناور و ظاهراً بی‌پایانِ لشکرِ‌بخواند​ فولاد بود — شب‌ها، آتشی که سربازانش برپا می‌کردند شبیهِ دریایی بی‌کران به نظر می‌رسید.

آنجا همان مقصدی‌برایش​ بود که افی‌خودِ​ به سویش می‌رفت...

امروز، پس از محاصره‌ای طولانی و‌زدند​ تلخ، قرار بود به شکست اعتراف کند‌بخواند​ و شهر را تسلیمِ شاهِ شاهان کند.

ناولها | novelha.net