---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3039: آخرین قطعه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3039: آخرین قطعه

0

سانی و نفیس هر دو می‌دانستند‌ضررشان​ در آیندهٔ نزدیک چه چیزی در انتظارشان‌آخرالزمان​ است؛ خطرِ شوم و ناشناختهٔ کابوسِ پنجم.

اگر همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، قرار بود پس از عروجِ شش فرمانروای جدید وارد آن‌توانِ​ شوند و وظیفهٔ محافظت از جهان را تا زمانِ فتحِ کابوس به دستِ آن‌ها بسپارند. اما‌خود​ اگر بدترین حالت پیش می‌آمد و دوستانشان در تلاش برای رسیدن به تختِ مطلق جان می‌باختند...

باز هم چاره‌ای نداشتند جز اینکه به مصافِ کابوسِ پنجم بروند. با این تفاوت‌فقط​ که این بار، قهرمانانِ بسیار کمتری برای دفاع از بشریت باقی می‌ماندند و سانی‌انسانی​ و نفیس فقط می‌توانستند دعا کنند تا زمانِ بازگشتشان چیزی از دنیا باقی مانده باشد.

کابوسِ پنجم گریزناپذیر بود،‌می‌شد​ اما هر دو را‌خودشان​ نگران و محتاط می‌کرد.

آزمونی بود که پیش از آن هیچ انسانی فتحش نکرده بود، بنابراین اطلاعاتِ‌آخرالزمان​ چندانی درباره‌اش وجود نداشت. تمامِ دانشی که از آن داشتند عمدتاً از دو‌خود​ منبع به دست آمده بود؛ بخشی از یوریس و بخشی دیگر از خودِ رؤیازاد.

بر اساسِ آنچه فهمیده بودند، کابوسِ پنجم اساساً با بقیه تفاوت داشت و قرار‌همان​ بود شکافی بسیار عمیق‌تر از شکافِ میانِ سایرِ رتبه‌ها را پر کند. ظاهراً دو‌شدن​ بخش داشت؛ یکی شخصی و شبیهِ کابوسِ اول، و دیگری که باید دست‌جمعی فتح می‌شد.

از آن گذشته، ظاهراً قلمروها و قدرت‌های خودشان در کابوسِ پنجم به‌نوعی‌باقی​ به ضررشان تمام می‌شد. این یعنی همان چیزی که به آن‌ها توانِ‌محتاط​ مقاومت در برابرِ آخرالزمان را می‌داد، در کابوس علیه‌شان به کار می‌رفت.

و بعد نگران‌کننده‌ترین بخشِ ماجرا بود؛ این واقعیت که پیش از‌تمام​ تبدیل شدن به ایزدان، باید انسانیتِ خود را کنار می‌گذاشتند. اینکه‌نگران‌کننده‌ترین​ آگاهی و حسِ خویشتنِ آن‌ها باید به‌شکلی برگشت‌ناپذیر و بنیادین تغییر می‌کرد.

ناگفته نماند که با این اوصاف، کابوسِ پنجم مانعی بی‌نهایت دشوار و پرخطر به‌می‌داد​ نظر می‌رسید. بنابراین باید تا جای ممکن خود را برای آن آماده می‌کردند. به تمامِ‌آگاهی​ قدرتی که می‌توانستند جمع کنند و تمامِ برتری‌هایی که می‌توانستند به دست آورند نیاز داشتند.

به همین دلیل بود که حتی در حالی که دنیا به پایانِ خود نزدیک می‌شد، سانی و‌برابرِ​ نفیس حاضر بودند پست‌هایشان را برای مدتی رها کنند و به تاریکیِ جهانِ زیرین قدم بگذارند؛ تا‌آگاهی​ پیش از رفتن به مصافِ کابوس، مطمئن شوند سانی تبارِ کاملِ دیمونِ تقدیر را به دست آورده است.

این کار برای سانی دردسرِ چندانی نداشت. هرچه باشد هفت تجسم‌بشریت​ داشت، بنابراین مجبور نبود به‌کلی از مبارزه با آخرالزمان کناره‌گیری کند.‌گریزناپذیر​ فقط باید تصمیم می‌گرفت چند تجسم را به جهانِ زیرین بفرستد.

اما وضعیتِ نف کاملاً فرق می‌کرد. او نه‌تنها یکی از‌ضررشان​ قدرتمندترین مبارزانِ بشریت بود، بلکه نمادِ زندهٔ امید برای همهٔ‌کار​ انسان‌ها نیز به شمار می‌رفت؛ چهره و آتشِ قلمروِ انسان.

همیشه جنگجویانِ بشریت را در خطِ مقدم رهبری‌یعنی​ می‌کرد و با حضور و درخششِ خیره‌کننده‌اش به آن‌ها‌بعد​ الهام می‌بخشید، بنابراین نمی‌توانست به همین سادگی غیبش بزند.

غیبتِ موقتِ او باید توجیه می‌شد‌گذشته​ و به همین دلیل، باید مدتی‌تمام​ را صرفِ زمینه‌سازی برای رفتنشان می‌کردند.

اما در‌مصافِ​ نهایت همه‌چیز‌این​ آماده شد.

اعلام شد که ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان، شخصاً رهبریِ سفرِ اکتشافی به یک منطقهٔ‌برابرِ​ مرگِ کاوش‌نشده را بر عهده می‌گیرد تا منبعی از موادِ عرفانیِ لازم برای قدرت‌بخشیدن به بشریت‌می‌گذاشتند​ پیدا کند. این حتی دروغ هم نبود؛ جهانِ زیرین واقعاً می‌توانست منبعی از منابعِ فوق‌العاده ارزشمند باشد.

در تمامِ این مدت، تلاش‌ها برای بازگرداندنِ آسوراهای قدرتمندِ میکتلان ادامه داشت. با این حال، آسوراها را نمی‌شد با هر سنگی ساخت؛ در میانِ موادِ مختلفِ لازم برای‌می‌گذاشتند​ ساختِ آن‌ها، سنگ مهم‌ترینشان بود. منبعی که مردمِ میکتلان از آن استفاده می‌کردند مدت‌ها پیش از بین رفته بود، اما سنگِ جهانِ زیرین که اعصارِ متمادی در تاریکیِ‌حتی​ مطلق غوطه‌ور مانده بود، جایگزینِ خوبی محسوب می‌شد. در واقع، چه‌بسا مادهٔ بسیار بهتری هم بود. هر چه نباشد، قدیس‌های سنگی هم از همان سنگ ساخته شده بودند.

بنابراین، بررسیِ امکانِ احداثِ یک معدنِ‌گذشته​ سنگ در اعماقِ جهانِ زیرین، هدفِ دیگری‌یعنی​ بود که سانی و نفیس دنبال می‌کردند.

آنانکه تلاش‌هایش را برای دفاع از دریای توفان افزایش داد. در شرق،‌باقی​ کاسی آماده بود تا شخصاً واردِ میدانِ نبرد شود. موردرت هم پس از‌می‌کرد​ کمی مذاکره پذیرفته بود تا قدرتِ خود را در اختیارِ مدافعانِ غرب بگذارد.

با سایه‌های سانی، بازتابِ موردرت و قدرتِ‌قدرت‌های​ آتش‌بانانِ تازه‌متعالی، بشریت می‌توانست حتی در غیابِ‌توانِ​ دو نیمه‌خدای نگهبانش هم برای مدتی دوام بیاورد.

و به این ترتیب،‌خودشان​ در روزی آفتابی در‌یعنی​ اوجِ بهار، راهی شدند.

برای ورود به جهانِ زیرین مسیرهای متعددی وجود داشت که بیشترشان در ساحلِ فراموش‌شده‌همان​ پنهان بودند. با این حال، ساحلِ فراموش‌شده اکنون یک منطقهٔ جنگی بود و زیرِ‌شدن​ تهاجمِ همه‌جانبهٔ شبح‌های گورتپه قرار داشت؛ و مهم‌تر از آن، راهِ آسان‌تری هم وجود داشت.

از این رو، سانی و نفیس راهیِ لبهٔ شمالیِ‌کمتری​ جزایرِ زنجیری شدند؛ جایی که زمانی جزیرهٔ معبدِ شب آن‌ها‌دنیا​ را با زنجیرِ لنگری عظیم به کوه‌های تهی متصل می‌کرد.

معبدِ شب مدت‌ها پیش از بین رفته بود، اما خودِ زنجیر همچنان‌یعنی​ وجود داشت. در واقع، آن را از اعماقِ آسمانِ زیرین بیرون کشیده‌ماجرا​ و امتداد داده بودند و حالا محکم به شمالی‌ترین جزیرهٔ جدید متصل بود.

سانی و نفیس در انتهای جنوبیِ زنجیرِ بزرگ ایستادند‌همان​ و به قله‌های سیاه و دندانه‌داری چشم دوختند که‌نگران‌کننده‌ترین​ بالای سرشان قد برافراشته و جهان را پوشانده بودند.

تودهٔ بی‌پایانی از مهِ سفید‌می‌شد​ در جریانِ آرامِ خود می‌چرخید‌به‌نوعی​ و به آسمانِ زیرین می‌ریخت.

واقعاً یادِ‌مصافِ​ گذشته رو‌این​ زنده می‌کنه.

سانی نگاهش را پایین آورد و‌قلمروها​ به نقطهٔ دوری چشم دوخت که زنجیرِ‌همان​ لنگر به ریشه‌های کوه‌های تهی متصل می‌شد.

آنجا، هیکلی تنها که‌خودشان​ در مه احاطه شده‌یعنی​ بود، انتظارشان را می‌کشید...

راهنمایشان بود.

سانی چهره در هم کشید، روی زنجیر قدم گذاشت و به جلو رفت. روزهایی را به یاد می‌آورد‌بازگشتشان​ که در جزایرِ زنجیری گذرانده بود؛ روی زنجیرهای بهشتی می‌لغزید تا جزایرِ شناور را کاوش و نقشه‌برداری کند. آن‌تمامِ​ روزها خیلی دور به نظر می‌رسید، مثلِ رؤیایی دوردست؛ رؤیایی که زمانی دیده بود، اما هنوز نمی‌توانست فراموشش کند.

جزایرِ زنجیری از آن زمان تغییراتِ زیادی کرده بود. جهان نیز تغییر‌یعنی​ کرده بود... و خودِ سانی هم عوض شده بود. حتی موردرت که‌ماجرا​ اولین بار او را اینجا دیده بود، دیگر همان آدمِ سابق نبود.

نگاه کردن به آن چهرهٔ آشنا‌ضررشان​ که دیگر از آن لبخندِ دلپذیرِ همیشگی‌اش‌آخرالزمان​ خبری نبود، تقریباً سانی را دلتنگ می‌کرد.

با نزدیک‌شدنِ سانی و نفیس، موردرت‌گذشته​ با چهره‌ای سرد به آن‌ها نگاه کرد‌یعنی​ و با حالتی عبوس سر تکان داد.

«اومدین.»

صدایش عاری‌دست‌جمعی​ از هرگونه‌می‌شد​ احساسِ خاصی بود.

سانی لحظه‌ای مکث‌قدرت‌های​ کرد و بعد‌ضررشان​ سر تکان داد.

«آره. خب... حالا‌دست‌جمعی​ از کدوم کوه‌گذشته​ می‌خوایم بریم بالا؟»

ناولها | novelha.net