---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2230: هدیهٔ سرور • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2230: هدیهٔ سرور

0

افی کمی تکان خورد و وزنش را‌بعضی​ از روی نیزه برداشت تا در صورتِ‌برای​ نیاز بتواند به‌سرعت آن را بالا بیاورد.

با آرامش‌البته​ به موردرت نگاه‌می‌دونی​ کرد و گفت:

«راستش، منم کنجکاوم. چرا هنوز داری اینجا وقتت رو تلف می‌کنی؟ نمی‌دونی که پدرت‌موندن​ الان داره با کی سونگ می‌جنگه؟ اگه نجنبی و گورت رو گم نکنی، خودش به‌تنهایی‌حواست​ کارش رو تموم می‌کنه. خیلی غم‌انگیز می‌شه، نه؟ آخه تو تا حدِ جنون تشنهٔ انتقامی.»

لبخندِ موردرت کمی پهن‌تر شد.

«اوه، از نگرانی‌ت ممنونم. راستش رو بخوای، اگه کسی قبل از من بکشتش، خیلی غصه‌دار‌زنده​ می‌شم. حتی خشمگین می‌شم... و از دستِ کسی که لذتِ کشتنش رو ازم گرفته، خیلی‌بهتره—و​ خیلی عصبانی می‌شم. اما جای نگرانی نیست—کارم که اینجا تموم بشه، بی‌درنگ راهیِ گورِ خدا می‌شم.»

با حالتی‌البته​ آشکارا تحقیرآمیز به‌می‌دونی​ افی نگاه کرد.

«...به‌هرحال، راست‌وریس کردنِ‌می‌گم​ اوضاع اینجا وقتِ‌روزِ​ زیادی ازم نمی‌گیره.»

افی پوزخند زد.

«این‌طور می‌گی، ولی تو این همه سال، حتی یه بار هم جرئت نکردی سعی کنی بخزی توی روحم. همه راه می‌افتن و از اعلی‌حضرت، شاهزاده موردرتِ‌غلطی​ هیچ‌کجا می‌ترسن، ولی من همیشه شک داشتم که تو فقط پارس می‌کنی و گاز نمی‌گیری... البته، مجازاً می‌گم. می‌دونی، بعضی از ما هر روزِ خدا داشتیم‌چی‌کار​ موجوداتِ کابوس رو شکار می‌کردیم و برای زنده موندن می‌جنگیدیم، در حالی که تو توی یه سلولِ زندانِ کاملاً امن نشسته بودی و هیچ غلطی نمی‌کردی.»

افی خندید.

«حتی مورگان هم از تو بهتره—و حواست باشه، اون واقعاً هر جا می‌ره قاشقِ نقره‌ش رو با خودش می‌بره. اون حداقل این‌قدر شجاعت داشت که روحش رو کاملاً باز‌حواست​ بذاره... و با این حال، با وجودِ دریافتِ یه همچین دعوتِ گستاخانه‌ای تو چی‌کار کردی؟ هیچی به هیچی. تو این همه ماه، حتی یه بار هم اونو به دوئلِ روح‌کار​ دعوت نکردی. چرا؟ چون این کار واقعاً جونت رو به خطر می‌انداخت؟ بقیهٔ ما همه‌ش مجبوریم این خطر رو به جون بخریم، می‌دونی؟ مگه تو چیزی جز یه ترسو هستی؟»

موردرت همچنان با لبخندی دلپذیر به او نگاه می‌کرد.‌داشتم​ چشمانِ عجیب و آینه‌مانندش گویی در تاریکی با درخششِ رنگ‌پریدهٔ‌روزِ​ مهتابِ بازتاب‌یافته می‌درخشیدند و ظاهری بسیار وهم‌انگیز به او می‌بخشیدند.

«چقدر غیرمنتظره شیوا‌البته​ حرف می‌زنی. نکنه داری‌بعضی​ وقت می‌خری، قدیس آتنا؟»

افی لبخندی تاریک زد.

«...اوه. مچم رو گرفتی.»

موردرت سر تکان داد.

«تلاشِ کاملاً ناشیانه‌ای بود. راستی نقشه‌ت چیه؟ مطمئناً که قصد‌موجوداتِ​ نداری به‌تنهایی با من و کلکسیونِ برجستهٔ پوشش‌های متعالی‌ام بجنگی.‌زندانِ​ این دیگه خیلی زیاده‌رویه، حتی برای آدمِ بی‌عقلی مثلِ تو.»

همین بود، لحظهٔ حقیقت.

ماه لابد تا الان‌می‌دونی​ خیلی بالاتر از حصارِ‌موجوداتِ​ وهم‌آلود بالا رفته بود.

افی نفسِ عمیقی کشید.

«انگار بهم گفتی احمق. ولی اگه یه دیوونه به کسی‌موجوداتِ​ بگه احمق، این باید یه تعریف باشه... نه؟ اوه، راستی،‌زندانِ​ اعلی‌حضرت... می‌خواستم یه چیزی بپرسم. سرورِ سایه‌ها رو یادت میاد؟»

لبخندِ موردرت کمی زورکی شد.

«سرورِ سایه‌ها؟ آه، یادمه... آخرین باری که‌داشتیم​ همو دیدیم، حسابی منو ترسوند. کمترین چیزی که‌می‌جنگیدیم​ می‌شه گفت اینه که آدمِ غیرعادی‌ایه. اون چطور؟»

افی آهسته سر تکان داد.

«خب، انگار تو هم روش‌می‌گم​ تأثیر گذاشتی. اون‌قدر که دلش‌موجوداتِ​ می‌خواست یه هدیهٔ کوچیک برات بفرسته.»

موردرت در میانِ‌مجازاً​ پیکرهای سراندراختهٔ ظرف‌های‌بعضی​ متعالی‌اش، اندکی اخم کرد.

«گفتی هدیه؟‌مجازاً​ نباید به‌می‌دونی​ زحمت می‌افتاد.»

ظرف‌هایش که به‌اعلی‌حضرت​ حرکت درآمدند، موردرت‌هیچ‌کجا​ با خوش‌رویی پرسید:

«هدیه‌ش چیه؟»

افی قدمی به عقب برداشت، آویزِ جانورِ‌روزِ​ سیاه را فعال کرد و آنچه را‌زنده​ درونش پنهان بود، به این دنیا احضار کرد.

«باورم نمیشه گذاشتم اون‌می‌دونی​ عوضیِ چندش راضیم کنه‌موجوداتِ​ این کار رو بکنم...»

آویزش مزرعهٔ جانوران را در خود‌هیچ‌کجا​ داشت و گاهی به‌عنوانِ پایگاهی سیار‌گاز​ برای ارتشِ گرگ‌ها هم به کار می‌رفت.

اما در آن‌البته​ لحظه، چیزِ دیگری آنجا‌بعضی​ جا خوش کرده بود.

چیزی که باعث می‌شد تنش مورمور‌بعضی​ شود و عرقِ سرد روی تیره‌پشتش‌می‌کردیم​ بنشیند. انگار روی بمب نشسته بود.

افی لبخندِ‌مجازاً​ پهنی به‌می‌دونی​ موردرت زد.

«اوه، چیزِ‌می‌افتن​ خاصی نیست...‌شاهزاده​ خب، خودت ببین.»

لحظه‌ای بعد، هیکلِ عظیمی روی آوارِ‌می‌دونی​ میانِ او و موردرت پدیدار شد‌شکار​ و او را از دید پنهان کرد.

کوهِ سراندراخته‌ای از گوشتِ خاکستری بود پوشیده‌روزِ​ از خزه‌های سرخ، با صد دست‌وپای چندش‌آور که‌موندن​ همچون جنگلی هولناک از آن بیرون زده بود.

به‌محضِ اینکه موجود از‌می‌دونی​ آویز بیرون آمد، افی ناگهان‌کابوس​ احساس کرد نفسش بالا نمی‌آید.

حضورِ وحشتناکی به او کوبیده شد و‌می‌ترسن​ او را به زمین فشرد. چشمانش گشاد‌البته​ شد و ناله‌ای بی‌اختیار از میانِ لبانش دررفت.

حتی نمی‌توانست مستقیم به موجود نگاه کند، از ترسِ اینکه دیدنِ‌کابوس​ آن به ذهنش آسیب برساند — البته قصدش را هم نداشت‌امن​ و مصمم بود به هر قیمتی از نگاه کردن به آن بپرهیزد.

خب، هر روز پیش نمی‌آمد‌می‌دونی​ که آدم خودش را در‌کابوس​ چند قدمیِ یک دیوِ نفرین‌شده ببیند.

دیوِ نفرین‌شده‌ای که داشت از خوابی غیرطبیعی‌داشتیم​ بیدار می‌شد؛ خوابی که سرورِ سایه‌ها به‌نحوی‌موندن​ او را در آن فرو برده بود.

جنگلِ دست‌وپاهای چندش‌آور تکان خورد و ناگهان‌می‌ترسن​ چشمانِ هیولاییِ بی‌شماری در سراسرِ گسترهٔ خاکستریِ‌البته​ بدنِ بی‌شکلِ آن موجودِ هولناک باز شد.

...در آن لحظه افی دیگر پا به فرار‌روزِ​ گذاشته بود و به‌سمتِ نقطه‌ای در ویرانه‌ها می‌رفت که‌می‌جنگیدیم​ حصارِ واقعی و نسخهٔ خیالی‌اش به هم متصل می‌شدند.

اما موردرت برای واکنش نشان دادن چند‌روزِ​ لحظه تأخیر کرد. اصلاً همین‌قدر زمان برد تا‌موندن​ تازه بفهمد دارد به چه چیزی نگاه می‌کند.

اما وقتی فهمید، دیگر خیلی‌بعضی​ دیر شده بود — دقیقاً به‌می‌کردیم​ این خاطر که نگاه کرده بود.

چون در عالمِ رؤیا موجوداتی بودند‌هیچ‌کجا​ که می‌توانستند نگاهِ دیگران را حس‌گاز​ کنند و متقابلاً به آن‌ها خیره شوند.

دیوِ نفرین‌شده درست در همان‌می‌گم​ لحظه‌ای متوجهِ موردرت شد که‌موجوداتِ​ موردرت متوجهِ او شده بود.

افی در حالِ دویدن لرزشِ ویرانه‌ها‌بعضی​ را حس کرد و صدای کرکننده‌ای را‌برای​ شنید که او را در بر گرفت.

«...عقب رو نگاه نکن.»

دیوِ نفرین‌شده یا موردرت را می‌کشت، یا نمی‌کشت. در هر‌فقط​ صورت، شاهزادهٔ هیچ برای مدتی درگیر می‌شد — اگر بخت‌داشتیم​ یاری می‌کرد، تا زمانی که نبردِ گورِ خدا به پایان برسد.

رها کردنِ یک موجودِ نفرین‌شده در قلبِ قلمروِ شمشیر... دست‌کم می‌شد گفت انتخابِ ایدئالی نبود. اما افی‌می‌جنگیدیم​ می‌توانست پس از فتحِ دژ، جایِ حصارِ واقعی و نسخهٔ خیالی‌اش را دوباره عوض کند و این‌گونه، حصارِ‌می‌ره​ واقعی را به زندانی برای این موجودِ هولناک تبدیل کرده و آن را درونِ آینهٔ بزرگ مهار کند.

آن‌ها آن‌قدر مستأصل بودند که این خطر‌روزِ​ را به جان بخرند، و موردرت هم آن‌قدر‌موندن​ خطرناک بود که نشود با او ریسک کرد.

افی با به کار گرفتنِ‌بعضی​ تمامِ قدرتِ بدنیِ شگفت‌انگیزش، همچون‌شکار​ صاعقه‌ای در میانِ ویرانه‌ها دوید.

ناولها | novelha.net