چپتر 2490: خودت را شفا بده
0دارم خفه میشم.
قدیس با وجود اینکه کسی سیمِ خفهکنی دورِوجودِ گردنش انداخته بود، بهطرزِ عجیبی آرام بود؛ گوییبلوزِ چنین موقعیتهایی برایش تازگی نداشت—حتی آشنا و پیشپاافتاده بود.
متوجهِ واکنشِ عجیبش شد و آن را پسِکشید ذهنش سپرد تا بعداً بررسیاش کند؛ با ارزیابیِ منطقیاشآنها به این نتیجه رسید که الان وقتِ خودکاوی نیست.
غریزهاش به کار افتاد و ثابت کرد که ساعتهای بیشمار تمرین بیفایده نبوده است. پیشموقعیت از آنکه قدیس حتی متوجهِ اتفاقات شود، بدنش خودبهخود حرکت کرد و درست قبل ازلایهٔ اینکه سیمِ تیز سفت شود، بهسختی توانست دستش را بینِ سیمِ سرد و گردنش فرو ببرد.
باران همهچیز را تار کرده بود و صدای شرشرش تمامِ صداها را میپوشاند. نور از پنجرههایآستینِ بیمارستان که بیشتر از صد متر با او فاصله نداشت بیرون میزد، اما حتی اگر قدیس جیغگرانقیمتش هم میکشید، کسی صدایش را نمیشنید—البته با آنهمه فشاری که روی گلویش بود، اصلاً نمیتوانست جیغ بکشد.
آه...
مهاجم سیم را کشید و قدیس ناگهان دیگر نتوانست نفسدیگر بکشد. سیم در انگشتانش فرو رفت و چیزی نمانده بود آنهاپایین را قطع کند؛ حس کرد خون از مچِ دستش پایین میریزد.
با وجودِ وحشتِ این موقعیت، قدیس کمی احساسِ کلافگی کرد. آستینِ بارانیاش،میریزد بلوزِ زیرش... پاککردنِ لکههای خون حسابی دردسر میشد. بارانی با توجه بهلکههای لایهٔ ضدآبش شاید دوام میآورد، اما پارچهٔ بلوزِ گرانقیمتش بهکلی نابود میشد.
اما از طرفی...
شاید نیازیآنها نبود لباسهایشخون را بشوید.
چون قرار بود بمیرد.
یکی دارهنفس سعی میکنهرفت منو بکشه.
اما کی؟
یه دزدِ خشن؟قطع یه بیمارِ روانی؟پایین یه مزاحمِ وسواسی؟
هر چیزی ممکن بود.
میتوانست جثهٔ مرد را پشتِ سرش حس کند که او را به بدنِ سنگینش میفشرد و بااحساسِ قدرتی هیولاوار سیم را میکشید—مهم نبود قدیس چقدر برای ورزش و ورزیدگیِ بدنش وقت گذاشته بود، هرگزمیآورد نمیتوانست حریفی را که تا این حد بزرگتر، سنگینتر و از همه مهمتر قویتر بود، مغلوب کند.
«آخخخخ...»
صدایی گرفته وقطع دور از شأن ازمیریزد بینِ لبهایش بیرون پرید.
لعنتی.
قدیس برای تحملِ وزنش به مهاجم تکیهآنها داد، پایش را بالا آورد... و کفِوحشتِ چکمهاش را محکم به درِ ماشینش کوبید.
قانونِ سومِ حرکتِ نیوتن—برای هر عملی، عکسالعملی برابر و در جهتِوحشتِ مخالف وجود داشت. قدیس نیروی قدرتمندی به ماشین وارد کرده بودحسابی و با همان نیرو در جهتِ مخالف به عقب رانده شد.
بدیهی بود که ماشین تکان نخورد،پایین اما قدیس و مردی که داشتاحساسِ خفهاش میکرد به عقب پرتاب شدند.
مرد به ماشینِ بعدیِ ردیف برخورد کرد، بدنهٔ آنناگهان را تو برد و تعادلش را از دست داد.قطع همزمان، قدیس پشتِ سرش را محکم به صورتِ او کوبید.
کششِ روی سیم برای کسری ازنمانده ثانیه شل شد و همین به اووجودِ فرصت داد تا خودش را بیرون بکشد.
قدیس غلت زد و دور شد و با تبوتاب هواوجودِ را بلعید. دیگر کثیفشدنِ لباسهایش در چالههای آب برایش مهم نبود—تنهالکههای چیزی که اهمیت داشت این بود که بتواند دوباره نفس بکشد.
با یک دست تعادلش رامچِ حفظ کرد و سعی کرد باکمی دقت برای حرکاتِ بعدیاش نقشه بکشد.
...همه برای خودشان نقشهاینمیتوانست داشتند، تا زمانی کهکشید لگدی به صورتشان میخورد.
چکمهٔ سنگینِ کسی به استخوانِ گونهاش خورد و قدیسخون را دوباره به زمین انداخت. لحظهای بعد، لگدی بیرحمانهکلافگی به دندههایش نشست و او را به بدنهٔ ماشین کوبید.
«اَه، لعنتی. آهاینمانده کودن، حتی از پسِمچِ یه دختر هم برنمیای؟»
«دهنتو ببند!آنها فکر کنم دماغممچِ رو شکست، لعنتی!»
قدیس ازگلویش میانِ گیجیاشنمیتوانست صداها را شنید.
دو نفرن.
دندانهایش را به هم سایید،قطع بعد از ماشین کمک گرفتوجودِ و آهسته روی پاهایش ایستاد.
یکی از آن دوخون هیکلِ تاریک با کمیوجودِ تعجب به او نگاه کرد.
«اینو ببین، بلند شد.نمیتوانست این دفعه یه سرسختشکشید به پستمون خورده، نه؟»
دومی دستش را پایین آورد؛چیزی چهرهٔ خونآلودش نمایان شد ومچِ با خشم به او اشاره کرد.
«مهم نیست! بگیرش!»
مردِ اول پوزخند زد.
«سرسختا بیشترگلویش دووم میارن.نمیتوانست خوشم میاد.»
لحظهای بعد، تیغهٔانگشتانش یک چاقوی شکاریِنمانده تیز در دستش درخشید.
قدیس باچیزی بیتفاوتیِ عجیبی بهقطع چاقو خیره ماند.
او تکنیکهای بیشماری برایخون دفاع از خود در برابرِوحشتِ حریفِ مسلح یاد گرفته بود.
با این حال، هر مربیای کهمهاجم تا به حال با او کار کردهانگشتانش بود، یک چیز را به او میگفت:
بهترین دفاعنفس در برابرِرفت چاقو... فرار کردنه.
فرار کردن بهترین راهحل بود.
پس، دقیقاًآنها همین کارخون را کرد.
قدیس چرخیدگلویش و پانمیتوانست به فرار گذاشت.
زمین لیز بود و چکمههای مارکدارش پاشنه داشتند. با اینمچِ وجود، فرم و سرعتش کاملاً چشمگیر بود؛ تا آن دو مهاجمبلوزِ به خودشان بیایند، از قبل کمی از آنها فاصله گرفته بود.
اما آنها بدونِنمانده تلف کردنِ وقتخون به دنبالش یورش بردند.
بدو، بدو، بدو...
قدیس دلش میخواست میتوانست به سمتِ بیمارستان بدود،کشید اما متأسفانه، مهاجمان آن مسیر را بسته بودند.نمانده پس، به جای آن داشت به سمتِ جاده میدوید.
بهنوعی، احساس میکرد این کار اشتباه است. از نظرِ منطقی، قدیسپایین میفهمید که فرار از دستِ دو دشمنِ بزرگتر، قویتر و مسلحترزیرش کارِ درستی است... اما چیزی در درونش علیه این ایده طغیان میکرد.
با این حال میخواستآنها زنده بماند، پس آن احساسِمیریزد غیرقابلِ توضیح را پس زد.
تا قدیس به جاده برسد، مهاجمان تقریباً به اووحشتِ رسیده بودند. امیدوار بود ماشینهایی از آنجا رد شوند،پاککردنِ اما متأسفانه، خیابان تاریک و خالی بود... نه، نه کاملاً.
ماشینی آنسوی جاده پارک شده بود و راننده بیرونناگهان ایستاده بود و سیگار میکشید؛ سیگار را در کفِقطع دستش پنهان کرده بود تا از باران در امان بماند.
امید!
قدیس دستش رانمانده بالا برد و میخواستمچِ غریبه را صدا بزند.
اما کلماتآنها روی لبانشخون خشک شد.
شاید به خاطرِ دستکشهای سیاهش بود، یا شایدکشید به خاطرِ نگاهِ شیشهای و ترسناکِ چشمانش... اما اوآنها غریزی میدانست که آن مرد قرار نیست کمکش کند.
برعکس، اونفس یکی از مهاجمانچیزی بود. شاید رانندهشان.
سه نفرن...
و او محاصره شده بود.
مردِ سیگاری در آن لحظه متوجهِ او شد. اخمناگهان کرد، سیگار را دور انداخت و از عرضِ جادهقطع یورش برد و هیچ راهِ فراری برایش باقی نگذاشت.
چیکار کنم؟
قدیس خشکشچیزی زد و کمیقطع احساسِ ناامیدی کرد.
...در لحظهٔ بعد، یک ماشینِ سیاه و قدیمی از دلِ باران بیرون آمد و مهاجمِ سومبلوزِ را از روی کاپوتش به هوا پرتاب کرد. بدنش با صدای تاپِ خفهای به جاده خوردبهکلی و در حالی که ماشین با کشیده شدن روی زمین میایستاد، همانجا درهمشکسته و بیحرکت افتاد.
درِ ماشین باز شد وبکشد کسی که قدیس هرگز انتظارِدیگر دیدنش را نداشت، پیاده شد.
او... همان مردی بودرفت که بهتازگی شمارهاش راقطع مسدود کرده بود، کارآگاه سانلس.
او با چشمانی گشاد به بیمارِ سابقشمچِ خیره ماند و از دیدنش هم احساسِاحساسِ آسودگی میکرد و هم گیج شده بود.
و خوشحال بود، انگارخون حضورِ او در آنجاوجودِ طبیعیترین چیزِ دنیا بود.
نه کاملاًگلویش شبیهِ یکنمیتوانست فرشتهٔ نگهبان...
اهریمنِ شخصیاش با لباسهای تیرهچیزی و چهرهای تیرهتر، به پشتِ سرِپایین قدیس نگاه کرد و اخم کرد.
«هی، حرومزادهها. چرا دارین برای درمانگرِ من مزاحمت ایجاد میکنین؟وجودِ شما دوتا آشغالِ پست از زندگی خسته شدین، یا چی؟پاککردنِ اگه اینطوره، وقتِ همه رو تلف نکنین و بیاین اینجا. میکشمتون.»
او لحظهای مکثقطع کرد و چهرهاشپایین در هم رفت.
«یعنی... دستگیرتون میکنم؟ آره. اینبکشد کاریه که میکنم... نه، میدونیدیگر چیه، نمیخوام دروغ بگم. قطعاً میکشمتون...»