چپتر 2440: دانشِ شور
0فراخوانیِ نامِ شور بسیار دشوارتر ازعریان هر نامِ دیگری بود که نفیسبرابرِ تا آن زمان به زبان آورده بود.
شاید دلیلش این بودگوشش که برخلافِ نامهای دیگر، سرچشمهٔنفرتانگیزش این یکی خودِ نفیس بود.
اشتیاقِ خودش، میلِ خودش، تمنای خودش، شورِ خودش... باید آنها را میشناخت، باشنید آنها میسوخت و بیهیچ تظاهر یا دروغی بهصراحت به آنها اعتراف میکرد. سپس بایدیافته آنها را در نام میدمید و آن نام را با روحِ خود هدایت میکرد.
شکلدهی به جهان همسو بادهد نوای قلبش، و وادار کردنِخاطرهٔ این دو به همنوایی با یکدیگر.
خودِ این کار بینهایت دشوار بود... آخر کدام انسانی با خودشوجودش کاملاً صادق بود؟ کاملاً دربارهٔ خودش روراست بود؟ چه کسی از عریانکشیدنِ کردنِ درونش و قرار دادنِ حقیقتِ وجودش در برابرِ چشمانِ جهان نمیترسید؟
در برابرِ چشمانِ خودشان؟
قدمِ اول دشوار بود، اما قدمِ دوم طاقتفرسا. فراخوانیِ نامِ شور یعنی بیرونشنید کشیدنِ آن از درونِ خود، و هدایتش چنان فشاری بر روح و ارادهٔتسلط نفیس میآورد که تا پیش از آن هرگز هنگامِ شکلدهی حس نکرده بود.
اما او تاب آورد.
آن لحظهٔ بیرحمانه صادقانهٔ تأمل در خود را، بادادنِ تمامِ خودخواهیها و ضعفهایش که به نمایش درآمده بود، تابدوم آورد و فشارِ هدایتِ نامِ شور را نیز تحمل کرد.
آن را فراخواند.
سرانجام موفق شد!
و با این کار...
گویی چشمبندصادق از چشمانشروراست برداشته شد.
نفیس نجوای طلسم را در گوشش شنید، اما نیازینفرتانگیزش نداشت به صدای نفرتانگیزش گوش دهد تا بفهمد برتسلط شاخهٔ دیگری از میراثِ سرشتش، خاطرهٔ نور، تسلط یافته است.
او برکرد دانشِ شورسرانجام تسلط یافته بود.
درست مانندِ دانشِ آتش و دانشِ نابودی، حالا میتوانست از ثمرهٔ تلاشش بهرهمندیافته شود؛ سیلی از اطلاعات به ذهنش سرازیر شد، گویی مُهری شکسته باشد، وسیلی آنچه را پیشتر بهطورِ شهودی درک کرده بود، تکمیل کرد و بسط داد.
درکِ بنیادین از مسائلِ بیشمار، دریافتِعریان غریزیِ رازهای ظریف و تکنیکهای پیچیده، مجموعهایچشمانِ از نامهای مرتبط با شور و میل...
گویی یک عمر تلاش کرده بود تا چیزی را در تئوری کشف وشاخهٔ درک کند و همزمان آن گنجینهٔ دانش را در عمل به کار ببندد،حالا و حالا داشت ثمرهٔ این تجربهٔ زیسته را بدونِ خودِ یادها دریافت میکرد.
اما در آن لحظه این موضوع اهمیتی نداشت. نفیس میتوانست موهبتِ تسلطگوشش بر شاخهٔ دیگری از میراثِ سرشتش را بعداً بررسی و تثبیت کند...خاطرهٔ در حالِ حاضر، هنوز از فراخوانیِ نامِ شور گیج و مبهوت بود.
هدایتِ آن نام مانندِ ریختنِ سوخت بر آتشِ میلِ سوزانش بود.نور میلش که با فراخوانیِ شور شعلهور شده بود، با شدتی حتیثمرهٔ بیشتر زبانه کشید و با جادوی او جسورتر و قدرتمندتر شد.
میلِ او نیز بهنوبهٔ خود،کسی ارادهاش را قدرتمندتر و جسورتر کردوجودش و آن را بسیار کوبندهتر ساخت.
انگار تقویتِ همهجانبهٔ جانِ آتشینش بود... یک پیشگوییِ خودکامبخشِ تقلبگونه. مانندِ چیزی بود که همیشهسرشتش مقدر شده بود داشته باشد، اما تا به حال از او دریغ شده بود. سنگبنای کلِشود سرشتش، یا شاید قطعهٔ گمشدهای که تا آن زمان مانع از برداشتنِ قدمِ بعدیاش شده بود.
نفیس ناگهانکرد احساس کرد بهطرزِموفق شگفتانگیزی زنده است.
حتی دردِ وحشتناکِ نقصش نیز برای لحظهای کمتر عذابآور بهخاطرهٔ نظر رسید. درد همان درد بود... اما رنجی که برایش بهمیتوانست همراه داشت دیگر بیمعنی نبود و در نتیجه تحملپذیرتر شده بود.
بیتزلزل، سازشناپذیر، شعلهور از شور...
ارادهاش با حرارتی بیحدومرز شکوفا شدنیازی و همین کافی بود تا بنبستِ میانِشاخهٔ اقتدارِ او و دیوِ نفرینشده را بشکند.
جهان که به دوسرانجام نیم پاره شده بود،چشمانش سرانجام دوباره یکپارچه شد.
جهنمِ یخبندانی که طرد خلق کرده بود در هم شکست،خاطرهٔ و دوزخِ تابناکِ شعلههای تطهیرکننده تجلی یافت و آرام گرفتحالا تا جایگاهِ برحقِ خود را در واقعیت به دست آورد.
و اینگونه...
درست همانطورنجوای که نفیسگوشش وعده داده بود...
طرد سوخت.
[...طرد کشته شد.]
نفیس که به کالبدِ انسانیاش برگشته بود، روی زانو افتاد، قفسهسینهاش را چنگ زد و نفسنفسصدای زد. سعی کرد هوا را به درونِ ریههای سوختهاش بکشد، اما هوایی برای نفس کشیدن نماندهآتش بود؛ تمامش سوخته و ویرانههای حصارِ حقیقی را به بیابانی تفتیده و خفهکننده تبدیل کرده بود.
قلعهٔ درحالفروپاشی دیگر وجود نداشت و به دشتِ پهناوری از گدازههای درخشان و سفید تبدیل شدهدرست بود. دریاچه هم از بین رفته بود و آبهای تاریکش به ابرهایی از پلاسمای فوقداغ تبدیلباشد شده بود. بقایای شهری که زیرِ دریاچه پنهان بود و استخوانهای شهروندانِ پیشینش خاکستر شده بود.
«آآآخ...»
نفیس سعی کرد ناله کند،شنید اما بدونِ هوایی که صدایشگوش را منتقل کند، هیچ صدایی درنیامد.
دهانش را بست و دندانهایشموفق را به هم سایید ونجوای درد را در سکوت تحمل کرد.
حتی پس از آنکه با فراخواندنِ نامِ شور بر ارادهٔ دیوِ نفرینشدهتسلط غلبه کرد، نبردشان تا مدتها ادامه یافت. زخمهای عمیقِ فراوانی به آن پلیدِشود موذی وارد کرده بود و در مقابل، خودش هم زخمهای بیشماری برداشته بود.
بدنش بینقص ودربارهٔ دستنخورده بود، اماعریان روحش ویران شده بود.
هستههای روحش را هم سوزانده بودنیازی و به چندتایشان چنان آسیبی زدهبفهمد بود که چیزی نمانده بود بشکنند.
اما چون دورگهای بود که از دو جهان زاده شده و به هیچکدام تعلق نداشت، میتوانست قطعههای روحِ موجوداتِ کابوس راشاخهٔ که با شعلههایش کشته میشدند، درست مثلِ قطعههای روحِ انسانها جذب کند. طرد یک دیوِ نفرینشده بود، آن هم از نوعِذهنش باستانیاش... بنابراین، هستههایش پس از مرگِ آن پلید و دریافتِ مقدارِ عظیمی از قطعههای روح، حالا داشتند خودشان را بازسازی میکردند.
«...فقط طرد، هان؟»
انگار طلسم حتی ارزش قائل نمیشدعریان که هنگامِ اعلامِ مرگِ موجوداتِ کابوسِبرابرِ نفرینشده، رتبه و طبقهشان را ذکر کند.
واقعاً هم منطقی بود. هرچه باشد، فقط... فقط یک طردگوش در جهان وجود داشت. یگانه بود، پس کسی آن رااست با وحشتِ دیگری که همین نام را داشته باشد اشتباه نمیگرفت.
نفیس به اطراف نگاهسرانجام کرد؛ غرق در گرمای دوزخِبرداشته تفتیدهای که خودش ساخته بود.
مدتِ زیادی طولنفرتانگیزش میکشید تا حصارِبفهمد حقیقی خنک شود...
و دیگر دلیلی نداشت آنجاکسی بماند. برعکس، دلایلِ فراوانی داشت تاوجودش هرچه زودتر آنجا را ترک کند.
با اینکه دیگر نامِ شور را هدایت نمیکرد، اما همچنان میتوانست عوارضشبفهمد را حس کند. معمولاً پس از چنین استفادهٔ بیرویهای از سرشتش، ازآتش تمامِ احساسات و عواطف خالی میشد... اما امروز، نفیس سرشار از آنها بود.
میخواست به حصارِ توهمی برگردد. میخواست از غذای لذیذ لذت ببرد،طلسم تشنگیاش را با شرابِ خوشعطر رفع کند، بدنِ خستهاش را بامیراثِ نوازشِ سردِ آب تسکین دهد و در آغوشش غرقِ لذت شود...
میخواست سانی را ببیند.
چنان با شدت مشتاقِروراست دیدارش بود که کمیقرار ترسناک به نظر میرسید.
«بریم...»
نفیس درحالیکه نفسش را حبس کرده بود —چشمانش چارهای هم جز این نداشت — از جاصدای برخاست و برای آخرین بار به اطراف نگاه کرد.
جسدِ طرد خاکستر شده بود. هیچ خردهٔ روحی برای جمعآوری نمانده بود، چون پیش از آندرست قطعههای روح را جذب کرده بود. نزدیکِ یکی از شکافهای عمیقی ایستاده بود که در طولِ محاصرهٔآنچه حصار روی کوه ایجاد شده بود... تاریک بود و ظاهراً انتهایی نداشت و تا اعماق پایین میرفت.
دیگر کاریصادق برای انجام دادنکسی در آنجا نداشت.
نفیس چرخید تا برگردد...
اما همانکرد موقع، چیزی زیرِموفق پایش ساییده شد.
با اخم خم شد و تکهٔ کوچکی از شیشهٔسرشتش شکسته را که لبهٔ شکاف افتاده بود برداشت —آتش تنها چیزِ سرد در کورهٔ سفید و سوزانِ ویرانههای نابودشده.
تکه شیشه از دوده سیاه شده بود، اماقرار وقتی با ناخن رویش کشید، چشمی سفید وقدمِ آتشین از زیرِ آن به او خیره شد.
بازتابِ چشمِ خودشطلسم بود و شعلهٔ سفیدینداشت که در اعماقش میرقصید.
«یه آینه؟»
نفیس آخرین نگاه راگوش به درونِ شکافِ تاریکمیراثِ انداخت و اخمش غلیظتر شد.
سپس تکهٔ آینهٔدربارهٔ خردشده را دورعریان انداخت و چرخید.
وقتِ رفتن بود.
قلبِ زاغ انتظارش را میکشید...