---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2849: محک زدنِ میدان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2849: محک زدنِ میدان

0

پس از فروکش کردنِ شوکِ اولیهٔ حملهٔ غافلگیرانه، بی‌مرگ‌ها خونسردیِ‌واکنشِ​ خود را بازیافتند و توجهشان را به سومین ارتشی معطوف‌حالا​ کردند که به بیابانِ کابوس یورش برده بود... ارتشِ سایه‌ها.

با این اتفاق، پیشرویِ سپاهِ‌آرایش‌های​ سایه به‌سرعت کند شد و‌نقاطِ​ در نهایت کاملاً از حرکت ایستاد.

در آن لحظه، سانی ماهیتِ‌استخوان‌هایشان​ عجیبِ دشمنی را که با‌شخصیتشان​ آن روبه‌رو بود، کاملاً درک کرد.

بی‌مرگ‌ها موجوداتی زنده نبودند و کاملاً هم هوشمند به حساب نمی‌آمدند. هزاران سال ماندن در جهنمِ متروکِ‌معنا​ بیابانِ کابوس و گرفتاری در نبردی بی‌پایان، نه‌تنها گوشت را از استخوان‌هایشان کنده بود، بلکه تمامِ ردپایِ‌چیزی​ شخصیتشان را هم پاک کرده بود. نفرینِ ایزدِ سایه نیز مدت‌ها پیش ذهنشان را در هم شکسته بود.

اما این‌شدند​ بدان معنا نبود‌میانِ​ که بی‌عقل باشند.

در واقع، بی‌مرگ‌ها کاملاً باهوش بودند. فقط دامنهٔ هوششان به یک چیز و‌دشمن​ تنها یک چیز محدود می‌شد: نبرد. و به‌عنوانِ موجوداتی که هزاران سال درگیرِ چیزی‌بردند​ جز نبردی بی‌پایان نبودند، در تارومار کردنِ دشمنانشان در میدانِ نبرد مهارتی هولناک داشتند.

به‌محضِ اینکه متوجهِ تهدیدی تازه شدند، ضرب‌آهنگِ درگیریِ میانِ آن‌ها و سپاهِ سایه بی‌درنگ تغییر کرد. انگار‌پیش​ واکنشِ زنجیره‌واری میانِ بی‌مرگ‌ها پخش شد و در دم الگوهای رفتاری‌شان را تغییر داد. جنگجویانِ نامرده که تا‌می‌شد​ پیش از آن با یکدیگر می‌جنگیدند، حالا تمامِ توجهِ خود را به جنگجویانِ خاموشِ سرورِ سایه‌ها معطوف کردند.

آن‌ها به‌سرعت آرایش‌های جنگیِ پراکنده و انعطاف‌پذیری به خود گرفتند، نقاطِ ضعفِ‌پیش​ نیروی دشمن را شناسایی کردند و دست به ضدحمله‌ای دقیق زدند؛ و‌فقط​ بی‌هیچ زحمتی از آن نقاطِ ضعف برای رسیدن به نتیجه‌ای ویرانگر بهره بردند.

سایه‌های ضعیف‌تر ذوب شدند و سریع‌تر‌آن‌ها​ از آنکه سانی بتواند دلیلِ فروپاشیِ ناگهانیِ‌الگوهای​ آرایشِ سپاهش را بفهمد، از بین رفتند.

با این حال،‌خاموشِ​ نفیس بیشتر از‌جنگیِ​ او زیرِ نظر بود.

دلیلش این بود که بی‌مرگ‌ها نه‌تنها فهمیده بودند نقاطِ آسیب‌پذیرِ‌شخصیتشان​ دشمن کجاست، بلکه در دم نقص‌های تاکتیکیِ خود را نیز‌اما​ شناسایی کرده و برای رفعِ آن‌ها دست به کار شده بودند.

آشکارترین نقص در میانِ آن‌ها، و دلیلِ اصلیِ اینکه سپاهِ سایه تا آن لحظه توانسته بود‌بدان​ به آن سرعت پیشروی کند، این بود که جنگجویانِ نامرده سرکوب می‌شدند: ستارهٔ درخشانی که در‌به‌عنوانِ​ اوجِ آسمان می‌سوخت، آن‌ها را ضعیف می‌کرد، تعادلشان را به هم می‌زد، در هم می‌شکست و می‌سوزاند.

بنابراین، بی‌مرگ‌ها تلاش کردند آن ستاره‌آن‌ها​ را نابود کنند، یا دست‌کم او‌پخش​ را به پایین و روی زمین بکشند.

حکومتِ وحشتِ درخشانِ نف زمانی به پایان رسید که انبوهی از تیرها، نیزه‌ها و پرتابه‌های‌دست​ دست‌ساز همچون ابری سیاه از میانِ تلماسه‌ها به هوا برخاست. این توده در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌ذوب​ به او رسید و ردی از بادهای متلاطم را پشتِ سرِ خود به جا گذاشت.

هر پرتابه حاملِ نیرو و ارادهٔ مرگباری بود که برای‌شخصیتشان​ کشتنِ یک مطلق کفایت می‌کرد، ازاین‌رو نفیس بال‌هایش را جمع کرد‌بدان​ و با رقصی نامنظم در میانِ آن‌ها، به‌سمتِ زمین شیرجه زد.

نه اینکه این پرتابه‌های تاریک واقعاً بتوانند او را بکشند؛ حدِ واقعیِ نیروی حیاتِ‌شکسته​ نف هنوز ناشناخته بود، اما قرار نبود مغلوبِ این سلاح‌های باستانی شود. زخم‌هایی که‌تنها​ می‌توانستند به او وارد کنند، هرچقدر هم که وحشتناک بودند، با شعله‌های سفید شسته می‌شدند.

می‌توانست روی زمین در برابرشان دوام بیاورد، اما گیر افتادن میانِ بارانِ زوبین‌ها‌الگوهای​ در هوا باعثِ سقوطش می‌شد. و همین که به شن‌ها می‌خورد و نیزه‌های‌پراکنده​ دشمنانش او را به سیخ می‌کشیدند، بی‌مرگ‌ها می‌توانستند محاصره‌اش کنند و به بند بکشندش.

نامیراییِ نسبی شمشیری دولبه بود. کشتنِ موجوداتی مثل سانی و نفیس را‌نیروی​ دشوار می‌کرد، اما در عین حال تاوانِ شکست خوردن را به حدِ‌نتیجه‌ای​ وحشتناکی بالا می‌برد؛ هر چه باشد، مرگ بسیار رحیمانه‌تر از رنجِ بی‌پایان بود.

ناگفته نماند که نفیس باید توانِ‌کنده​ خود را برای شب‌های بی‌شماری از نبردهای‌نفرینِ​ مرگبارتر که در پیش داشت، حفظ می‌کرد.

بدنش سوراخ شد و بال‌های درخشانش پاره‌کرده​ شدند... اما نفیس توانست بدونِ از دست‌شکسته​ دادنِ کنترلِ پروازش، از ابرِ پرتابه‌ها بگریزد.

به‌محضِ اینکه چنین کرد، شمشیرش را به سمتِ بخشی از میدانِ نبرد که بیشترِ‌رفتاری‌شان​ زوبین‌ها از آنجا آمده بودند نشانه رفت و انتقامی آتشین را رها کرد؛ او با‌نقاطِ​ کمکِ شکل‌دهی و برکت، شعله‌های سفید و سوزانِ روحش را در پرتوِ ویرانگری متراکم کرد.

انگار تیغهٔ شمشیرِ ملتهبش ناگهان تا چند کیلومتر‌انعطاف‌پذیری​ قد کشیده بود و بی‌رحمانه فرود می‌آمد تا‌ضدحمله‌ای​ زخمی زغال‌شده بر سطحِ بیابانِ کابوس بر جای بگذارد.

اما حتی با وجودِ متلاشی شدنِ‌کنده​ بسیاری از بی‌مرگ‌ها، چند لحظه بعد‌کرده​ دومین ابرِ پرتابه‌ها به هوا برخاست.

در این میان روی زمین، سپاهِ سایه بدونِ سپرِ محافظِ شعله‌های ستارهٔ دگرگون رها شده‌اما​ بود. این یعنی بی‌مرگ‌هایی که در برابرش بودند، دیگر توسطِ ستون‌های نابودگرِ آتشِ آسمانی سرکوب نمی‌شدند‌نبرد​ و از این رو می‌توانستند بدونِ هیچ مانعی بر سرِ سایه‌های در حالِ پیشروی آوار شوند.

نتیجهٔ کینهٔ‌شدند​ مهارنشدنیِ آن‌ها فوراً‌میانِ​ به چشم آمد.

بی‌مرگ‌ها استوارترین جنگجویانِ خود را فرستادند تا راهِ قوی‌ترین دشمنان را سد کنند: سانی،‌شناسایی​ سایه‌هایش، چند تن از قوی‌ترین سایه‌های مطلق، و گرگ. هم‌زمان، گروه‌هایی از مرگبارترین جنگجویانِ نامرده‌ضعیف‌تر​ به نقاطی در آرایشِ سپاهِ سایه حمله بردند که سایه‌های ضعیف‌تر در آنجا متمرکز بودند.

لعنتی...

سانی در میانِ سایه‌ها گام برداشت و از دستِ حریفِ‌نیز​ سرسختی که با او می‌جنگید فرار کرد تا به گروهی از‌واقع​ بی‌مرگ‌ها که در آستانهٔ درهم‌شکستنِ آرایشِ سپاهِ سایه بودند، حمله کند.

سر رسیدنِ او بحرانِ آن بخش از میدانِ نبرد را به تعویق انداخت، اما فایدهٔ‌داد​ چندانی نداشت؛ همین اتفاق در ده‌ها جای دیگر هم داشت می‌افتاد، و حتی اگر تجسم‌هایش‌ضعفِ​ را از هم جدا می‌کرد، تعدادشان برای مقابله با حملاتِ موذیانهٔ نامردگانِ باستانی کافی نبود.

خطِ تهاجمیِ سپاهِ سایه در یک جا شکسته شد، بعد در‌ضعفِ​ جایی دیگر. سپس در چند جای دیگر؛ تا آن موقع، سانی مجبور‌رسیدن​ شد سایه‌هایش را عقب بکشد تا از فروپاشیِ کاملِ آرایششان جلوگیری کند.

تغییرِ رویه به استراتژیِ دفاعی، آرایش‌کنده​ را حفظ کرد و برایش زمان خرید،‌نفرینِ​ اما هرگونه پیشروی را هم غیرممکن ساخت.

با این حال...

برای اولین درگیری‌ضرب‌آهنگِ​ با بی‌مرگ‌ها، حتی همین‌بی‌درنگ​ هم نتیجهٔ بدی نبود.

نفیس چه گفته بود؟

خوب شکست‌بی‌پایان​ خوردن هم‌گوشت​ یک مهارت بود.

تا وقتی سانی از این‌شخصیتشان​ شکست درس می‌گرفت، می‌توانست دفعهٔ‌نیز​ بعد به نتیجهٔ بهتری برسد.

پشتکار واقعاً بزرگ‌ترین فضیلته...

ناولها | novelha.net