چپتر 2595: غولهای پنهان
0بیرون توفانی بیداد میکرد.
آسمان پشتِ پردهٔ تاریک و بزرگی از ابرهای خشمگین پنهان بود. بادهای توفانی جهان را در همدستکم میکوبیدند و دریای بیکران در برابرِ ستمِ آسمان قد علم کرده بود. گسترهٔ مواجِ امواجِ خروشان تاشود بینهایت در هر سو امتداد داشت و هر کدام همچون کوهی غلتان سر به فلک کشیده بودند.
باغِ شب تسلیمناپذیر و بیباک در دلِ توفان پیش میرفت. زیرِ درخششِ رنگارنگِ فانوسهای بیشمار، تنها جزیرهٔخاطرِ گرما و نور در جهانِ تاریک و سرد به شمار میآمد... البته بهجز آذرخشهای شاخهداری که همچونپوششی تیرهای نقرهای از آسمانِ غران فرود میآمدند، گویی قصد داشتند دریا را به خاطرِ سرکشیاش مجازات کنند.
اما این آذرخشها به جای اینکه به دریا بخورند، جذبِسرعتی دکلهای باغِ شب میشدند؛ چنانکه گویی این کشتیِ باستانی در نبرداینطور با توفان، در پوششی درخشان از قوسهای الکتریکی احاطه شده بود.
هر موجِ عظیم مانندِ دیوارِ دژی بزرگ بود و با ارتفاعِ رعبآورش جهان را کوچکفرود جلوه میداد. با این حال، سینهٔ این کشتیِ غولپیکر بر فرازشان قد برافراشته بود. امواجبخورند را همچون دژکوبی توقفناپذیر میشکافت و در هم میشکست، و با سرعتی ثابت به پیش میرفت.
شدتِ هر برخورد وحشتناک،دژکوبی غرشِ رعدها کرکننده، وسرعتی درخششِ آذرخشها کورکننده بود...
خب، دستکممیآمد سانی اینطوربهجز حدس میزد.
چشمانش هنوز خوب نشده بود، و برای فرار از دردِ جسمانی، کالبدِ مادیاش را رهاغرشِ کرده بود تا در سایهٔ جت پنهان شود. جت در آن لحظه در تالارِ رونیِ پاگودایجسمانی اصلی حضور داشت و با مهارت کشتی را در مسیرش از میانِ توفانِ مهیب هدایت میکرد.
باغِ شب در برابرِ خشمِ عناصرِ طبیعی بیدفاع نبود. انگار سدی نامرئی از عرشهٔ اصلیِ این کشتیِ غولپیکر محافظت میکرد؛دریا سدی که هم از زهرِ بادهای مهاجم میکاست و هم جلوی سیلابشدنِ بارانِ سیلآسا را میگرفت — تا جایی که بسیاریالکتریکی از مردم بیرون جمع شده بودند و زیرِ چترهای رنگارنگِ کاغذروغنی پناه گرفته بودند تا از تماشای منظرهٔ توفان لذت ببرند.
با این حال، باغِ شب آسیبناپذیر نبود. اگر دستِ استواری هدایتش نمیکرد، همچنان ممکن بودکرکننده آسیب ببیند یا حتی واژگون شود. سینهٔ کشتی باید رو به امواج میماند و سرعتِ کافیمادیاش حفظ میشد — برای حفظِ جانِ مسافران، باید بیشمار جزئیاتِ دیگر نیز در نظر گرفته میشد.
به نظر میرسید جت با کمکِ چند تننقرهای از بزرگانِ بازماندهٔ خاندانِ شب که نقشِ مشاورانشدریا را داشتند، بهخوبی از پسِ این کار برمیآمد.
باغِ شب از خشمِبرافراشته توفان بهره میبرد ومیشکافت ذخایرِ جوهرش را پر میکرد.
سانی نمیتوانست نبردِ خیرهکنندهٔ این کشتیِ غولپیکر و توفانِ ویرانگر را ببیند، اما همچنان میتوانست عظمتشمیآمدند را حس کند. برای او، این توفانی از سایهها بود — پهناور و به عمقِ دریا؛دکلهای سایههایی که زیرِ رگبارِ بیوقفهٔ آذرخشها و عبورِ کشتیِ غولپیکر، آشفته و پرخروش در جریان بودند.
تماشای خشمِ عناصرامواج از امنیتِ سایهٔ جت،میشکست بهطرز عجیبی آرامبخش بود.
پس از مدتی، صدای توفانآذرخشهای در پسزمینهٔ ذهنش محو شدغران و سانی با افکارش تنها ماند.
چیزهای زیادیغولپیکر برای فکربرافراشته کردن داشت.
کابوس آماده بود تا او را به رؤیاهای باغِ شب ببرد،تیرهای اما سانی نمیخواست پیش از بازگشتِ بیناییاش پا به قلمرویی ناشناختهسرکشیاش بگذارد. پس تا آن موقع، کاری جز فکر کردن از دستش برنمیآمد.
تماشای تاروپودِ عظیمِ تقدیر تأثیرِ ژرفی بر او گذاشته بود، حتی اگر موقتاً زمینگیرشرعدها میکرد. آسیبِ چشمانش میتوانست بدتر از این باشد، اما ناچیز هم نبود؛ سانی تادردِ چند روز ضعیف میماند و تازه زخمهای نامرئی هم بودند که باید در نظر میگرفت.
حتی الان هم وضعیتِ روانیاش کمی عجیب بود. انگار ذهنش شوکِ شدیدی دریافتگویی کرده بود و در نتیجه هنوز کمی کرخت بود... چه کسی میدانست اگربخورند مدام و برای مدتهای طولانی در تقدیر خیره میشد، چه بلایی سرش میآمد؟
حالا که بهش فکر میکنم...
کاوش در ریسمانهای تقدیر حتی از چیزی که سانی فکر میکرد خطرناکتر بود. این بار گذشتهٔ باغِ شب راداشتند دیده بود که در کمالِ تعجب با گذشتهٔ درختِ جهان، آواتارِ ایزدِ دل، گره خورده بود. تولدِ جنگلِ مقدس ودرخشان بخشی از تاریخِ طولانیاش را دیده بود که در نهایت به خلقِ کشتیِ عظیم به دستِ دیمونِ آسودگی ختم میشد...
اما به همان راحتیدژکوبی ممکن بود با رؤیاهایی روبهروثابت شود که قرار نبود ببیند.
اگر سانی نبردِ ایزدِ دل با موجوداتِ خلأ را میدید، چه بلاییمیآمدند سرش میآمد؟ چه میشد اگر نامهای کفرآمیزشان را میشنید که با صدایجای بلند بر زبان رانده میشدند و در معرضِ دانشِ ممنوعهٔ خلأ قرار میگرفت؟
سانی کهغولپیکر در سایهها پنهانامواج شده بود، لرزید.
ریسمانهای تقدیر تا دوردستهای گذشته امتدادمیآمد داشتند، تا همان سپیدهدمِ زمان، ونقرهای حتی فراتر از آن، تا عصرِ آشوب.
اما آن دورانِ گذشته جای ترسناکی بود. زمانی بود که غولهای آدمخوار در تاریکی تقلا میکردند...کورکننده و آن تاریکی تنها موهبتی بود که به انسانهای فانی ارزانی میشد؛ اگر تاریکی کنار میرفت وسایهٔ چهرههای پنهانِ غولها را میدیدند، وحشتِ حقیقت دیوانهشان میکرد و تا پایانِ عمر دست از سرشان برنمیداشت.
بنابراین، سانیمیآمد نمیتوانست بیمحابا درآذرخشهای گذشته خیره شود.
خدای من.غولپیکر الان دیگه واقعاًامواج یه پیشگو شدم.
در دل خندید.
با این حال، موهبتی بود که نمیتوانست رد کند. آینده نابود شده بود، اما تواناییِکرکننده پی بردن به رازهای گذشته بهتنهایی نعمتِ بسیار مهمی بود. هرچه باشد، دانش سرچشمهٔ قدرتکالبدِ بود و حتی اگر به دست آوردنش بهایی داشت، سانی آماده بود بهایش را بپردازد.
چون سرانجام ناگزیر بود بهآذرخشهای دلِ تاریکی بزند و شخصاًغران با غولهای آدمخوار روبهرو شود.
تواناییِ کار با ریسمانهای تقدیر باید به یکی از ابزارهایسرعتی زرادخانهاش تبدیل میشد. فقط باید با نهایتِ احتیاط با آنهاسانی رفتار میکرد و هرگز بیمحابا برای لمسشان دست دراز نمیکرد.
ریسمانهای تقدیر...
سانی حسِ تارِامواج طلایی را زیرِ نوکِمیشکست انگشتانش به یاد آورد.
آن موقع، فقطالبته انگشتانش را رویشاخهداری طولِ آن کشیده بود.
اما آیاغولپیکر میتوانست کارِبرافراشته دیگری هم بکند؟