---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2960: رعدِ دزدیده‌شده • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2960: رعدِ دزدیده‌شده

0

بکش، بکش...

سانی این کلمه را مدام در سرش تکرار می‌کرد و تقلا می‌کرد زنده بماند، در حالی که‌همین​ پرندهٔ دزدِ پست با توفانی از حملاتِ ویرانگر به او یورش می‌برد. از این کلمه استفاده می‌کرد‌می‌دانست​ تا عقلش را سر جایش نگه دارد — یا در واقع، تا خودش را به جنونِ مناسبی بکشاند.

جنونِ نبردی که ذهنِ کسانی را تسخیر می‌کرد که‌آسیبِ​ خود را تمام‌وکمال به دنیای خشنِ مبارزه می‌سپردند، و‌آرام‌آرام​ آن‌ها را به حالتی فراتر از خلسهٔ معمولِ شفافیت می‌برد.

حالتِ ذهنیِ چنان شفافی که تمامِ‌بارها​ چیزها و مفاهیمی را که ربطی به‌شانس​ هدفِ واحدِ کشتنِ دشمن نداشت، پاک می‌کرد.

عذابِ وحشتناکی که تحمل می‌کرد در واقع در این زمینه به کمکش می‌آمد.‌زیادی​ بیشترِ چیزهایی را که ممکن بود سدِ راهِ مبارزه شوند می‌شست و می‌برد،‌یار​ و تنها عزمی غریزی و حیوانی برای نابودیِ منشأِ این عذاب به جا می‌گذاشت.

پرندهٔ دزدِ پست.

وقتی چنگال‌های پرنده پهلویش را پاره کرد، سانی بی‌اختیار غرشِ رعدآسایی سر داد. وقتی‌می‌توانست​ منقارش بخشی از شانه‌اش را نابود کرد، دندان‌هایش را به هم سایید. وقتی بالِ‌منقار​ پرنده به سینه‌اش خورد و پرهای سیاه مثلِ تیغ او را بریدند، ناله‌ای کرد.

ردایِ یشمی‌دیده​ مثلِ کاغذ‌خوشبختانه​ داشت پاره‌پاره می‌شد...

روحش نیز داشت پاره‌پاره می‌شد.

تا همین جا هم آسیبِ زیادی‌تیغ​ دیده بود — اما خوشبختانه می‌توانست‌داشت​ بارها بیشتر از این را تحمل کند.

سانی آرام‌آرام متوجه می‌شد که‌می‌شد​ در این نبردِ وحشتناک، شانس‌زیادی​ در واقع با او یار است.

این را می‌دانست چون پرندهٔ دزدِ پست برای نابودی‌اش‌آرام‌آرام​ تنها از منقار، چنگال‌ها و جنونِ بی‌کرانش استفاده می‌کرد‌نابودی‌اش​ — با اینکه تواناییِ کارهای بسیار بیشتری را داشت.

برای مثال، می‌توانست سرشتش را بدزدد. می‌توانست عزم یا عقلش‌نیز​ را بدزدد. می‌توانست چیزِ عجیبی را بدزدد، مثلِ توانایی‌اش در‌کند​ تشخیصِ راست و چپ، یا یادِ اینکه شمشیرزنی آموخته است.

حتی می‌توانست مهارتش را به‌عنوانِ‌مثلِ​ یک جنگجو بدزدد و به‌جای‌یشمی​ او از آن استفاده کند.

با این‌کاغذ​ حال، این‌پاره‌پاره​ کار را نکرد.

نه به این خاطر که سانی‌بارها​ آن‌قدر قوی بود که در برابرش مقاومت‌شانس​ کند، بلکه صرفاً به این دلیل که...

حتی نمی‌تونم باورش کنم.

صرفاً به این دلیل که پرندهٔ دزدِ پست چیزهای براق را دوست داشت، و هیچ‌چیز در موردِ سانی‌آسیبِ​ براق نبود. در واقع، همه‌چیزِ او نقطهٔ مقابلِ براق بودن بود — تاریک، بی‌نور و دلگیر — و بنابراین،‌منقار​ پرندهٔ دزد هیچ علاقه‌ای به گرفتنِ هیچ بخشی از او نداشت. این فکر اصلاً به ذهنِ مجنونش خطور نکرد.

پس، به‌نوعی، سانی بدترین‌پاره‌پاره​ حریفِ ممکن برای مبارزه‌همین​ با آن ترورِ نفرت‌انگیز بود.

به همین دلیل بود که توانسته‌بارها​ بود تا این حد زنده بماند‌وحشتناک​ و خشمِ ترورِ نفرین‌شده را تحمل کند.

با این حال، قرار نبود تا ابد زنده بماند،‌روحش​ و نفیس هم آسیبِ کافی به پرندهٔ دزدِ پست وارد‌بیشتر​ نمی‌کرد تا قبل از نابودیِ کاملِ سانی، آن را بکشد.

که یعنی سانی به‌زودی مجبور‌مثلِ​ می‌شد رقصِ گریزپای خود را‌یشمی​ رها کند و حالتِ تهاجمی بگیرد.

و نفیس هم باید در وارد کردنِ بیشترین آسیبِ‌آسیبِ​ ممکن به ترورِ نفرین‌شده جدی می‌شد، و هرچه در‌آرام‌آرام​ توان داشت را بدونِ نگاه به عقب واردِ مبارزه می‌کرد.

فعلاً — برای چند لحظهٔ دیگر — داشتند محدودیت‌های اراده‌متوجه​ و سرزندگیِ پرندهٔ دزدِ پست را می‌سنجیدند، و دنبالِ راهی‌چنگال‌ها​ می‌گشتند تا حملهٔ نهایی‌شان کارساز شود. منتظرِ لحظهٔ مناسب بودند.

خیلی زود،‌ناله‌ای​ آن لحظه‌یشمی​ بالاخره فرا رسید...

یا بهتر است بگویم، لحظه‌ای‌مثلِ​ پیش آمد که هر دوی آن‌ها‌کاغذ​ حس کردند از این بهتر نمی‌شود.

با برداشتنِ زخمِ وحشتناکِ دیگری بر روحِ سانی، هیبتی کریه‌المنظر‌زیادی​ از آسمان فرود آمد و به‌شکلِ هلالی دورِ ترورِ نفرین‌شده‌نبردِ​ دوید و با هزاران پای داس‌مانندش به او حمله برد.

آن مار بود، زخمی و خونین، که شکلِ‌کند​ ملکهٔ شراره‌ها را به خود گرفته بود —‌می‌دانست​ تایرنتِ اعظمی که زمانی بر هزارپاهای سیاه فرمانروایی می‌کرد.

ملکهٔ شراره‌ها مرگبارترین شکلی نبود که مار می‌توانست به خود بگیرد، اما گریزپاترینشان بود، و در لحظهٔ بینِ‌بارها​ حال و آینده وجود داشت. از آنجا که مار از قبل به‌شدت زخمی شده بود و با دشمنی روبه‌رو‌بسیار​ بود که می‌توانست به‌راحتی نابودش کند، در این لحظه دفاع برایش معنای بیشتری نسبت به قدرتِ تهاجمیِ خام داشت.

با این حال، مار تنها‌مثلِ​ کسی نبود که به مبارزه‌یشمی​ علیه پرندهٔ دزدِ پست پیوست.

سانی آن‌قدر زمان خریده‌پاره‌پاره​ بود تا آنانکه کارِ نابودیِ‌آسیبِ​ سایه‌های دزدیده‌شده را تمام کند.

از این رو، ابتدا تیرِ سیاهی ناگهان تاروپودِ جهان را شکافت و‌وحشتناک​ در یکی از چشمانِ پرندهٔ دزد فرو رفت؛ شدتِ برخورد سرِ جانور را‌بسیار​ به عقب راند. این کُشنده بود که زه کمانش را رها کرده بود.

هم‌زمان، شوالیه‌ای بلندقامت که انگار زرهش از یشمِ سیاه‌روحش​ ساخته شده بود، خودش را به پهلوی ترورِ نفرین‌شده‌بارها​ کوبید و سپرش موجِ ضربه‌ایِ ویرانگری به وجود آورد.

تاری پهناور از ابریشمِ نقره‌ای از بالا فروریخت‌ناله‌ای​ و پلیدِ هولناک را در هم پیچید؛ هر‌نیز​ رشته‌اش مانند سیمِ خاردار در پوستِ جانور فرو می‌رفت.

پرندهٔ دزد‌کاغذ​ برای کسری از‌می‌شد​ ثانیه درنگ کرد...

با کند شدنِ حرکاتش، که بر اثرِ هجومِ سه موجودِ مطلق‌نبردِ​ لحظه‌ای گیج شده بود، بهمنی از سایه‌ها خود را به سویش‌اینکه​ پرتاب کردند و از هر طرف او را در خود غرق کردند.

گویی موجی از تاریکی به پرندهٔ دزد‌پاره‌پاره​ برخورد کرده بود و می‌رفت تا او‌دیده​ را زیرِ تودهٔ خردکنندهٔ جنگجویانِ خاموش دفن کند.

سایه‌ها بسیار ضعیف‌تر از آن بودند که در نبرد با یک ترورِ نفرین‌شده زنده‌می‌شد​ بمانند، پس دست به این حملهٔ انتحاری زده بودند تا در همان زمانِ کوتاهِ‌متوجه​ پیش از نابودی‌شان به دستِ پرندهٔ دزد، بیشترین آسیبِ ممکن را به او وارد کنند.

اما در همان‌داشت​ چند لحظه پیش از‌نیز​ رخ دادنِ این اتفاق...

ترورِ نفرت‌انگیز‌دیده​ در ضعیف‌ترین حالتِ‌می‌توانست​ خود قرار داشت.

اراده‌اش دیگر متمرکز نبود و پخش شده بود تا‌روحش​ تمامِ دشمنانش — سه موجودِ مطلق، قدیس و کُشنده،‌بارها​ و ارتشی از سایه‌ها — را به زمین بکوبد.

این همان لحظه‌ای بود که نفیس‌تیغ​ برای وارد کردنِ ویرانگرترین حمله‌اش برگزید؛ لحظه‌ای‌پاره‌پاره​ که برای همهٔ آن‌ها نقطهٔ بی‌بازگشت بود.

در اوجِ آسمان، پیکرِ تابناکِ‌می‌شد​ ستارهٔ دگرگون، ستارهٔ ویرانی، ناگهان‌زیادی​ با درخششی کورکننده شعله‌ور شد...

این نفیس بود که‌خوشبختانه​ تمامِ هسته‌های روحش، به‌کند​ جز یکی، را منفجر می‌کرد.

او نام‌های راستینِ آتش و نابودی را فراخواند و نام‌های راستینی را زمزمه‌زیادی​ کرد که سانی نمی‌دانست — و از دانستنشان منع شده بود — تا ایزدِ‌است​ سقوط‌کردهٔ زیرِ پایش را ریشه‌کن کند. تا تباهیِ هولناکش را از جهان پاک کند.

دریاچهٔ مصب لحظه‌ای در نورِ‌مثلِ​ سفیدِ کورکننده‌ای غرق شد و‌یشمی​ به ورطهٔ سفیدِ بی‌کرانی بدل گشت.

سپس ستونِ عظیمی از شعله‌های‌می‌شد​ سفید از اعماقِ آن ورطه فروریخت‌دیده​ و پرندهٔ دزد را درسته بلعید.

سایه‌های سانی — آن‌ها که‌می‌توانست​ هنوز به دستِ ترورِ نفرت‌انگیز نابود‌نبردِ​ نشده بودند — از هم پاشیدند.

تاری که‌ناله‌ای​ آنانکه بافته‌یشمی​ بود خاکستر شد.

قدیس پشتِ سپرش پناه گرفت‌مثلِ​ و سطحِ تاریکِ آن با‌یشمی​ درخششِ سفید و خشمگینی شعله‌ور شد.

سانی صورتش را پوشاند؛ امواجِ‌می‌شد​ گرمای سوزانی را حس می‌کرد که‌دیده​ مانند سیل به پیکرِ پاره‌پاره‌اش می‌خوردند.

برای چند لحظه‌اما​ کور شد و‌بارها​ وقتی دوباره توانست ببیند...

پرندهٔ دزدِ پست را دید‌کاغذ​ که در شعله‌ها غرق شده بود‌همین​ و پرهایش مانند علفِ خشک می‌سوختند.

آتش پوست و گوشتش را می‌سوزاند‌تیغ​ و وادارش می‌کرد منقارش را باز‌داشت​ کند و از درد فریاد بکشد.

نوبتِ منه.

سانی خودش را آماده‌خوشبختانه​ کرد تا آخرین ضربهٔ‌کند​ ویرانگر را وارد کند.

اما پیش از آنکه بتواند ضربه‌اش را‌پاره‌پاره​ فرود بیاورد، پرندهٔ دزدِ پست با صدای‌دیده​ بلندی قارقار کرد و به آسمان اوج گرفت.

حرکتِ بال‌های سوزانش توفانی به پا کرد و قدیس و آنانکه را روی زمین‌می‌شد​ غلتاند. سانی روی زمین ماند، در حالی که ترورِ نفرت‌انگیز به سمتی که نفیس‌متوجه​ در هوا معلق بود شلیک شد؛ بال‌های ملتهبِ نفیس روشن‌تر از خورشیدهای دزدیده‌شده می‌درخشیدند.

پرندهٔ دزد بالاتر و‌پاره‌پاره​ بالاتر رفت، گویی می‌خواست‌همین​ نفیس را درسته ببلعد.

اما پیش از آنکه موفق شود، نفیس محدودیت‌های دگردیسیِ‌آرام‌آرام​ جزئی‌اش را کنار گذاشت و کالبدِ واقعی‌اش را به‌نابودی‌اش​ خود گرفت؛ تودهٔ پهناور و خشمگینی از شعله‌های سفید.

مانند فاجعه‌ای بر سرِ پرندهٔ دزد نازل‌پاره‌پاره​ شد و بدنش را در کفنی از‌دیده​ آتشِ سفید و نابودگر در میان گرفت.

پرندهٔ دزد‌خورد​ بارِ دیگر‌سیاه​ جیغ کشید...

و بال‌هایش را جمع کرد‌می‌شد​ و مانند دنباله‌داری هولناک به‌زیادی​ سمتِ دریاچهٔ مصب سقوط کرد.

چشمانِ سانی باریک شد.

آب.

فهمید پرندهٔ دزد قصدِ چه کاری را‌بریدند​ دارد؛ می‌خواست در آب شیرجه بزند تا‌می‌شد​ شعله‌هایی را که داشتند کبابش می‌کردند خاموش کند.

غرید و‌کاغذ​ به جلو‌پاره‌پاره​ یورش برد.

عمراً بذارم!

آن موجودِ نفرت‌انگیز‌ردایِ​ قرار نبود از‌داشت​ چنگش قسر در برود.

درست کسری از ثانیه پیش از آنکه پرندهٔ دزدِ پست‌یشمی​ و نفیس با سطحِ دریاچه برخورد کنند، سانی خودش را‌دیده​ به جلو پرتاب کرد و گردنِ آن پرندهٔ هولناک را چسبید.

سپس هر سه‌شان لایهٔ ضخیمِ‌می‌شد​ ابسیدینِ تجلی‌یافته را شکافتند و‌زیادی​ در دریاچه فرو رفتند... دریاچهٔ مصب.

دریاچهٔ بزرگِ زمان.

و همان‌طور که دو تایتانِ مطلق‌داشت​ و یک ترورِ نفرین‌شده در اعماقش‌آسیبِ​ با هم می‌جنگیدند، زمان در هم شکست.

در هم شکست و پرندهٔ دزدِ‌تیغ​ پست — به همراهِ سانی و نفیس‌پاره‌پاره​ — ناگهان در میانِ تکه‌هایش گم شدند.

سقوط در‌کاغذ​ زمان همچون‌پاره‌پاره​ دنباله‌داری تاریک.

ناولها | novelha.net