چپتر 2429: مهمانیِ مخفی
0خانهٔ افی بیشتر دنج بود تا مجلل؛ چیزی که از خانهٔ زنی که بر نیمی از انسانهای عالمِنسبی رؤیا حکومت میکرد، انتظار نمیرفت. اما از طرفی، این خانه پیش از گورِ خدا ساخته شده بود و شوهرشکار بیشترِ کارِ ساختوساز را با دو دستِ خودش انجام داده بود؛ پس انتظارِ شکوهی کاخمانند از اقامتگاهشان عجیب بود.
در واقع، این خانه شباهتِ زیادی به خانهٔ روستاییِ چوبیِبار پنهان در آویزِ جانورِ سیاه داشت؛ آیکو بارها به مزرعهٔبنا جانور رفته بود و میتوانست این موضوع را تأیید کند.
البته چوبِ بهکاررفته در ساختوساز و ساختِ مبلمانِ داخلِ آن، اصلاً از نوعِ معمولی نبود. در واقع بسیار محکمترزمین از هر مادهای بود که تا به حال روی زمین تولید شده بود؛ افی و شوهرش آن را ازرتبهٔ جنگلهای تسخیرشدهٔ اطرافِ منطقهٔ حصارِ بزرگ جمعآوری کرده بودند. همهچیز در اینجا طوری ساخته شده بود که دوام بیاورد.
با توجه به اینکه کودکی از رتبهٔ متعالی در خانه اینطرف و آنطرف میدوید، بایدموفقیتی هم اینطور میشد. پدر و مادرها معمولاً خانههایشان را برای کودک ایمن میکردند، اما افیبار باید برعکس عمل میکرد؛ او باید مطمئن میشد که خانهاش بهدستِ فرزندش کاملاً ویران نمیشود...
...البته با موفقیتی نسبی.
آیکو همیشه آدمی گذرا بود و راحت میآمد و میرفت، بنابراین ایدهٔ ریشه دواندن در یک نقطه برایش کمی عجیب بود. با ایندومی حال، هر بار که به دیدنِ افی میرفت، حس میکرد تقریباً میتواند جذابیتِ این کار را درک کند. افی برای خودش خانوادهای ساختهرفت بود و بعد خانهای برای خودش بنا کرده بود... سپس اولی را به دومی افزوده و آن را به یک کاشانه تبدیل کرده بود.
شاید به همینکند دلیل بود کهبهکاررفته اینقدر سرسختانه میجنگید.
در هر صورت، امروزایمن آیکو و لینگِ کوچک درخانهاش آن خانهٔ بزرگ تنها بودند.
او را به اتاقِ غذاخوری برد ومیکردند سرِ میز نشاند، سپس به آشپزخانهٔ مجاور رفت.ویران همانطور که آنجا را نگاه میکرد، صدا زد:
«خب، حالتمیرفت چطوره گرگکوچولو؟ایدهٔ پسرِ خوبی بودی؟»
پسرک پاهایش راکند تاب داد وبهکاررفته بیصبرانه منتظر ماند.
«خوب بودم خاله! اوه... ولی یکم ناراحت بودم. مامان این دفعه خیلی وقت بود کهموفقیتی رفته بود، چون بچههای دیگه به کمکش نیاز داشتن. ولی قبل از جشنِ تولدم برگشت! تازهدیدنِ برام یه کادو از... از... رُبعِ غربی آورد. همون آفریقاست! توی یه کتاب در موردش خوندم.»
آیکو بالاخره چیزی را که دنبالش میگشت پیدا کرد.عمل لکهدار شدنِ لباسهای گرانقیمتش واقعاً فاجعه بود، برای همیننسبی پیشبندِ سفیدی بست و با رضایت نفسش را بیرون داد.
«توی کتاب خوندی؟بنابراین از کی تا حالانقطه خوندن یاد گرفتی، شیطون؟»
وقتی از آشپزخانه بیرونالبته آمد، لینگِ کوچک نگاهیمبلمانِ ترحمآمیز به او انداخت.
«خاله آیکو... من شش سالمه. معلومهبرعکس که خوندن بلدم. میتونم کتابای عکسدارکاملاً و حتی کتابای بدونِ عکس رو بخونم.»
با افتخار چانهاشخانههایشان را بالا داد، امامیکردند بعد کمی بادش خوابید.
«اوه... ولی فقط به زبونِ آدما. زبونِنقطه رونی خیلی سخته. برای همین، وقتی رونهاجذابیتِ رو میخونم هنوز به عکس نیاز دارم.»
آیکو چند بار پلک زد.
ولی شش سالگی برای خوندنمیکردند یه کم زوده... فکر کنم؟ بچههافرزندش معمولاً کِی خوندن رو شروع میکنن؟
هیچ ایدهای نداشت.
مهمتر از آن...
«ها؟ کی داره بهتالبته خوندن به زبونِ رونیمبلمانِ رو یاد میده؟ اصلاً چرا؟»
حالا که فکرش را میکرد، شاید لینگِعمل کوچک واقعاً نیاز داشت رونها را بشناسد.نمیشود هر چه بود، او حاملِ طلسم بود.
آیکو ناگهان درگیرِ این سؤال شد که اصلاً این پسرِ کوچک چطور با طلسم ارتباط برقرار میکرد. اصلاً طلسم رونها راگذرا به او نشان میداد؟ چطور رونها را برای کسانی که سوادِ خواندن نداشتند ترجمه میکرد؟ به جایش یکسری تصویر به آنهابنا نشان میداد، یا فقط تکتکِ کلمات را برایشان میخواند؟ یا اینکه با وجودِ بلد نبودنِ حروف، خودبهخود معنیِ رونها را میفهمیدند؟
...آیا راهی بودبنابراین که بشود ازدواندن این طریق پولی درآورد؟
لینگِ کوچک ریز خندید.
«پدربزرگ جولیوس!»
آیکو از عالمِ خیال بیرون آمد ومیکردند با محوشدنِ جرینگجرینگِ زیبای سکههای خیالی کهکاملاً در سر میپروراند، تهمایهٔ اندوهی در دلش نشست.
«اوه؟ اون دیگه کیه؟»
پسرک لبخندی زدکند و همچنان پاهایشبهکاررفته را تاب داد.
«معلمم. مامانبرای میگه پدربزرگایمن جولیوس بهترینه!»
جولیوس، جولیوس...
همان محققِ سالخوردهای بود کهریشه مسئولیتِ کلِ طرحِ آموزشِ عالمِبار رؤیا را بر عهده داشت؟
لعنتی. انگار افی وقتیالبته پای رشدِ لینگِ کوچک درداخلِ میان بود، هیچچیز کم نمیگذاشت...
آیکو سر تکان داد،ایمن لبخندی زد و کیفدستیِ چرمیخانهاش و مجللش را احضار کرد.
«خب، بههرحال. خاله خیلی ناراحت شد که تولدت روعمل از دست داد، گرگِ کوچولو. عمو سانی هم خیلینسبی غصه خورد. برای همین، یه هدیهٔ کوچولو برات آماده کرد...»
با این حرف، کیف را باز کرد و یکییکی چیزهاییبار از آن بیرون آورد. آنها انگار که جادویی در کاربنا باشد در هوا شناور شدند و نرم روی میز نشستند.
اول بستنی بیرون آمد، بعد وافلهای پفدار، توتفرنگیهایمبلمانِ تازه، کیکِ کاستارد با شش شمعِ رنگارنگ، پودینگِمادهای شکلاتی، بطریهای آبمیوهٔ تازهگرفتهشده... و باز هم بستنی...
خیلی زود، کلِ میز پر از خوراکیهایعمل خوشمزه شد. آیکو آخرین خوراکی را کهنمیشود گذاشت، پیشبندش را مرتب کرد و لبخند زد.
«راستش، تصمیم گرفتم یه جشنِ تولدِ دوم و مخفیانهعمل بگیریم؛ فقط من و تو. فقط بهترین پسرای دنیا میتوننهمیشه همچین جشنی داشته باشن، پس بفرما. تولدت مبارک، گرگِ کوچولو!»
چشمانِ لینگِ کوچک از تعجب گرد شد. انگار کهکمی مسحور شده باشد، به آن ضیافتِ خوشمزه خیره ماندبعد و بعد با دستی لرزان به سمتِ بستنی رفت.
اما بعدتأیید متوقف شد وچوبِ لحظهای تردید کرد.
آیکو که دیدکودک پسرک از چیزی ناراحتعمل است، ابرویی بالا انداخت.
«چی شده؟»
لینگِ کوچک چند لحظهایدهٔ مکث کرد و بعدبرایش با لحنی مردد پرسید:
«خاله آیکو... میدونم این یه جشنِبهکاررفته مخفیانهست... ولی میشه یه کم کیک براینبود مامان نگه داریم؟ مامان خیلی غذا میخوره...»
لبهای آیکو لرزید.
بهسختی تلاش کرد ظاهرِ آرامش راایمن حفظ کند؛ وانمود کرد کمی در فکرفرزندش فرو رفته و بعد سر تکان داد.
«باشه. مامانت واقعاً خیلی غذا میخوره. پس یه کمکمی از این و یه کم از اون براش کناربعد میذاریم. بعد میتونه با بابات هم شریک بشه. چطوره؟»
اما لینگِ کوچک صدایش راچوبِ نشنید. از همان موقع مشغولِ پرنوعِ کردنِ لپهایش با خوراکیها شده بود.
«ممون، خاله آیهو!»
چند لحظه پسرک رابرای تماشا کرد، بعد آهیبرعکس کشید و خودش هم نشست.
آیکو چانهاش را روی دستش تکیه داد، با بیحالیکمی به لینگِ کوچک نگاه کرد و ساکت ماند. پسرک چنانخانهای غرقِ بستنی بود که انگار هیچچیزِ دیگری برایش وجود نداشت.
افکارِ بیهوده در سرشالبته میچرخیدند، تا اینکه فکرِمبلمانِ خاصی توجهش را جلب کرد.
واقعاً قراره تمامِکودک روز اینجا بمونیم؟برعکس افی کِی گفت برمیگرده؟
در واقع، افی اصلاً حرفی ازایمن این نزده بود که آیکو تابهدستِ کِی باید مراقبِ لینگ لینگ باشد.
و پسرک قرار بود تمامِ روز چه کار کند؟ با توجه به اینکه از قبل معلم داشت، بعید بود افیبنا و پدرش اجازه دهند تمامِ مدت بیکار بماند. میدانست که از پیش از راهافتادنش، با ملایمت به او آموزش داده بودندسرِ تا بداند چطور قدرتِ متعالیاش را مهار کند... حالا هم تقریباً به سنی رسیده بود که بچههای معمولی به مدرسه میرفتند.
البته هیچ مدرسهای وجودالبته نداشت که بتواند ازمبلمانِ پسِ یک قدیسِ کوچک بربیاید.
سرانجام، چشمانِ آیکو برقی زد.
«هی، گرگِ کوچولو...»
یکی دو لحظهبنابراین مکث کرد ودواندن بعد نیشخند زد.
«چطوره من و توالبته بریم ماجراجویی؟ خب... بیا اسمشداخلِ رو بذاریم یه سفرِ آموزشی.»
لینگِ کوچک سرش را بالا آورد؛برعکس صورتش به یک اندازه آغشته بهکاملاً بستنی و شکلات بود. چشمانش گرد شد.
«یه سفرِ آموزشی؟»
نیشخندِ آیکو هم پهنتر شد.
«آره، بیا همین صداش کنیم.چوبِ بذار خاله آیکو یکی دواصلاً تا چیز بهت یاد بده...»