---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2412: لالاییِ بافنده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2412: لالاییِ بافنده

0

تمامِ مدت‌اما​ درست جلوی‌حقیقت​ چشمش بود.

توصیفِ بافتِ‌آنانکه​ استخوان همین‌ابتدا​ را می‌گفت:

[وقتی فرزندانِ ایزدِ فراموش‌شده بر ایزدان شوریدند، بافنده تنها کسی بود که فراخوانِ جنگ را نپذیرفت. او که از سوی هر دو جبهه خوار شمرده و شکار می‌شد، ناپدید شد. هیچ‌کس نفهمید بافنده کجا رفت و چه کرد... تا اینکه دیگر خیلی دیر شده بود.]

بافنده کجا‌اما​ رفته بود و‌می‌فهمید​ چه کرده بود؟

رفته بود‌آنانکه​ تا طلسمِ کابوس‌کاهنانی​ را خلق کند.

وقتی سانی تصویرِ نهاییِ رؤیایی را دید که‌می‌فهمید​ تندیسِ تایرنتِ برف با فداکاری‌اش به او نشان‌نقره‌ای​ داد، گیج شده بود؛ اما حالا حقیقت را می‌فهمید.

خلأِ پهناور، ستارگانِ بی‌شمار، و‌می‌فهمید​ سپس ریسمان‌هایی از نورِ نقره‌ای که‌ریسمان‌هایی​ آن‌ها را به هم وصل می‌کرد...

آنچه دیده بود، زایشِ طلسمِ‌می‌فهمید​ کابوس بود. یا دقیق‌تر، تکاملش از‌ریسمان‌هایی​ حالتی نوپا به نیروی کیهانیِ امروزش.

به نسخهٔ‌آنانکه​ بافنده از‌ابتدا​ قانونی مطلق.

ستارگانِ بی‌شماری که در خلأِ سیاه می‌سوختند، روحِ موجوداتِ زنده بودند. ستارگانِ کوچک‌تر روحِ انسان‌ها بودند و ستارگانِ درخشان‌تر به‌آنچه​ جان‌ها و ایزدان تعلق داشتند. در حالی که بیشترشان در انزوایی غریب می‌سوختند، برخی از پیش با ریسمان‌های کمرنگی از‌کوچک‌تر​ نورِ نقره‌ای به هم وصل شده بودند؛ این‌ها روحِ نخستین حاملانِ طلسمِ کابوسِ نوپا بودند، کسانی مانند آنانکه و مردمش.

بافنده ابتدا کاهنانی از میانِ فانیان برگزیده و فرستاده بود تا طلسم را میانِ پناهندگانِ ناامیدِ‌می‌کرد​ جنگِ هلاکت پراکنده کنند. در هرج‌ومرجِ پایانِ جهان، بی‌آنکه به چشم بیاید یا جدی گرفته شود،‌می‌سوختند​ همچون آتشِ لجام‌گسیخته زبانه کشید... و شالودهٔ چیزی را ریخت که بعدها به شکلِ نهایی‌اش بدل می‌شد.

رفته‌رفته به حجمِ بحرانی رسید.

در آن نقطه، تنها چیزی که‌میانِ​ برای تکامل و رسیدن به شکوهِ‌ناامیدِ​ مستبدانهٔ حقیقی‌اش نیاز داشت، یک کاتالیزور بود.

و آن کاتالیزور بافنده بود.

...یا دقیق‌تر، مرگش.

وقتی کُشنده دیمونِ تقدیر را جلوی دروازهٔ خلأ کشت... دروازه‌ای که ظاهراً در قلبِ‌آن‌ها​ ایزدِ سایه پنهان بود... هفت هستهٔ روحِ ایزدیِ آن دیمونِ مه‌آلود به لنگرهای طلسمِ‌قانونی​ بزرگی بدل شدند که از ریسمان‌های تقدیر بافته شده بود، و آن را کامل کردند.

نه، در واقع تکثیر و تکمیلش را کلید زدند.‌فرستاده​ طلسمِ بزرگ برای بدل شدن به آنچه واقعاً مقدّر بود‌جهان​ باشد، به سوختی بسیار بیشتر از روحِ بافنده نیاز داشت.

پس ایزدان را بلعید.

دیمون‌ها را هم بلعید.

آن یازده صورتِ فلکیِ درخشانی که سانی‌پهناور​ دید چطور طعمهٔ پیچک‌های عظیمِ نورِ نقره‌ای می‌شوند،‌وصل​ همان شش ایزد و پنج دیمونِ باقی‌مانده بودند.

تا به خود بیایند و‌کاهنانی​ بفهمند بافنده چه کرده، برای‌طلسم​ متوقف کردنش خیلی دیر شده بود.

در نتیجه، هسته‌های روحِ ایزدی‌اما​ و درخشانِ آن‌ها نیز به‌پهناور​ گره‌هایی در بافتِ طلسم بدل شدند.

جنگِ هلاکت‌اما​ این‌گونه پایان‌حقیقت​ یافته بود.

با بافنده‌ای که از‌حقیقت​ آن سوی گور، طلسمی‌ستارگانِ​ بر خلأ افکنده بود.

خلأ؟

نه... نه،‌نشان​ طلسم روی خلأ‌اما​ اجرا نشده بود.

طلسم روی موجودی اجرا شده بود که در‌ستارگانِ​ خلأ می‌خفت، و قرار بود با باز شدنِ‌می‌کرد​ دروازهٔ خلأ بیدار شود و تمامِ هستی را ببلعد.

که باز هم شده بود،‌می‌فهمید​ هرچند سانی هنوز نمی‌دانست چه‌سپس​ کسی آن را باز کرده است.

خندهٔ خفه‌ای سر داد.

باورنکردنیه.

طلسمِ کابوس... سانی هرگز جدی به این فکر‌ستارگانِ​ نکرده بود که چرا چنین نامی دارد. کابوسِ چه‌آنچه​ کسی بود که نامش را به طلسم داده بود؟

همیشه خیلی ساده فرض می‌کرد که این کابوسِ تمامِ‌بی‌شمار​ مبتلایان به آن است، یا دست‌کم کابوسِ کسانی که‌دیده​ در دنیایِ جولانِ آزادانهٔ طلسم و موجوداتِ کابوس زندگی می‌کردند.

اما سانی اشتباه کرده بود.

در حقیقت...

کابوسِ ایزدِ فراموش‌شده بود.

طلسمِ کابوس...

یک لالایی بود.

جادویی بود که خلق شده بود تا ایزدِ تباهی را دوباره‌ستارگانِ​ به خواب ببرد، پس از آنکه کسی — شاید آن نُه‌تن‌زایشِ​ — دروازهٔ خلأ را باز کرده و او را بیدار کرده بود.

چرا وقتی ایزدِ‌حالا​ فراموش‌شده آزاد شد،‌خلأِ​ هستی از بین نرفت؟

چون پس از فرار از خلأ،‌خلأِ​ در جای دیگری زندانی شده بود.‌نورِ​ او در کابوسی بی‌پایان زندانی شده بود.

ایزدِ فراموش‌شده خفته بود و خواب می‌دید. بذرهای کابوس، دروازه‌های کابوس، موجوداتِ‌ناامیدِ​ کابوس، تباهیِ در حالِ گسترش... آن‌ها صرفاً تجلیِ کابوس‌هایی بودند که او‌گرفته​ می‌دید و آرام‌آرام آنچه از شعله باقی مانده بود را آلوده می‌کردند.

«صبر کن... صبر کن...»

چشمانِ سانی گشاد شد.

پیامدهای این موضوع آن‌قدر‌حقیقت​ عظیم و گسترده بود‌ستارگانِ​ که نمی‌توانست به‌راحتی هضمشان کند.

مرگِ ایزدان، پایانِ‌مردمش​ جنگ... هدفِ طلسم؟‌میانِ​ نیتِ پنهانِ بافنده؟

سانی هنوز از نتیجه‌گیری‌هایش‌گیج​ مطمئن نبود، اما اگر‌می‌فهمید​ حق با او بود...

پس می‌توانست تعمیم‌حالا​ دهد و نیم‌نگاهی به‌پهناور​ یک حقیقتِ نهایی بیندازد.

همیشه فرض می‌کرد که کابوسِ‌می‌فهمید​ ششم — کابوسی که فاتحانش را‌ریسمان‌هایی​ ایزدی می‌کرد — آخرین کابوس است.

اما اگر طلسم برای به خواب بردنِ‌فانیان​ ایزدِ فراموش‌شده اجرا شده بود، پس بعد‌هلاکت​ از آن یک کابوسِ نهایی هم وجود داشت.

کابوسِ هفتم.

...جایی که ایزدِ‌حالا​ فراموش‌شده زندانی بود‌خلأِ​ و بی‌قرار خواب می‌دید.

کشمکشی که قرار بود چالشگرانِ آن‌خلأِ​ کابوسِ هولناک حل کنند... همان کشمکشی‌نورِ​ بود که گریبان‌گیرِ تمامِ هستی شده بود.

سرنوشتِ شعله.

«من... حالا می‌فهمم...»

طلسم ایزدِ فراموش‌شده‌حالا​ را درونِ کابوسی‌خلأِ​ گرفتار نگه می‌داشت.

و هم‌زمان، بی‌رحمانه‌حالا​ فانی‌ها را پرورش می‌داد‌پهناور​ تا ایزدانِ جدیدی شوند...

و او را بکشند.

این حقیقتِ‌نشان​ جهانِ در‌گیج​ حالِ مرگ بود.

سانی مدتی طولانی‌حالا​ بی‌حرکت ماند و‌خلأِ​ سپس آهِ عمیقی کشید.

«آه، این... حتی‌حالا​ برای منم یه‌خلأِ​ کم زیادی جاه‌طلبانه‌ست...»

دیمونِ تقدیر قول داده‌ابتدا​ بود به او نشان‌برگزیده​ دهد چطور ایزدان را بکشد.

اما در واقع، بافنده به همان‌حالا​ اندازه می‌توانست قول دهد که به او‌سپس​ نشان دهد چطور ایزدان را خلق کند.

«اون دیمونِ پست...»

«آخه بافنده به من چی گفت؟‌خلأِ​ مقلد؟ چه رویی... حرفای گنده‌ای می‌زنه،‌نورِ​ اونم از طرفِ یک‌هفتمِ یه ایزدِ مجنون!»

شاید سانی به‌طورِ اتفاقی به هدفِ واقعیِ نقشهٔ‌برگزیده​ بافنده پی برده بود... اما معنایش این نبود‌کنند​ که مجبور است آن را به سرانجام برساند.

به هر حال، کشتنِ ایزدِ فراموش‌شده هدفِ بافنده بود... دست‌کم‌پهناور​ به نظر می‌رسید هدفِ بافنده باشد. اما هدفِ سانی نبود،‌آنچه​ و هدفِ همرزمان و همراهانش هم نبود. هدفِ نفیس نبود.

هدفشان صرفاً این بود که مطمئن شوند بشریت زنده می‌ماند و خانهٔ جدیدی برایش در عالمِ رؤیا‌آنچه​ بسازند. برای رسیدن به این هدف باید ایزد می‌شدند، اما نبرد با ایزدِ فراموش‌شده؟ با اینکه این‌موجوداتِ​ کار به معنای حلِ ریشه‌ایِ مشکل بود، اما فراتر از چیزی بود که می‌خواستند به آن برسند.

آن‌ها می‌خواستند پناهگاهی در برابرِ‌می‌فهمید​ توفان‌ها بسازند، نه اینکه مفهومِ‌سپس​ توفان را از هستی ریشه‌کن کنند.

«کی فکرشو می‌کرد که‌ابتدا​ یه روزی ایزد شدن‌برگزیده​ بشه یه هدفِ کوچیک؟»

سانی تلخ لبخند زد.

«گورِ پدرِ بافنده.»

آن‌ها عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نبودند که وقتی یک دیمونِ مرده‌بی‌شمار​ نخ‌ها را می‌کشد برقصند. خودشان تصمیم می‌گرفتند که می‌خواهند چه‌زایشِ​ کنند و حاضرند چه بهایی برای رسیدن به اهدافشان بپردازند.

در آن لحظه، کوه برای آخرین بار‌فانیان​ به‌شدت لرزید و حس کرد دارد از‌هلاکت​ عالمِ مینیاتوریِ بازیِ آریل بیرون رانده می‌شود.

تالارِ وسیعِ کاخِ برف ناپدید شد و برای‌می‌فهمید​ یک لحظه، همه‌چیز تاریک بود. یا بهتر است‌نقره‌ای​ بگویم، همه‌چیز هیچ و هیچ‌کجا بود، فراتر از درک.

سپس، سانی سقفی‌حالا​ نسبتاً آشنا را‌خلأِ​ بالای سرش دید.

و صدای‌اما​ بسیار آشنایی‌حقیقت​ را شنید.

«به‌به، ببین‌آنانکه​ کی بالاخره تصمیم‌کاهنانی​ گرفت پیداش بشه!»

سانی نالید و حس کرد‌اما​ دیدگاه‌های بی‌شمار و یادِ اتفاقاتِ‌پهناور​ چندین هفته روی ذهنش آوار می‌شوند.

...البته که صدای خودش بود.

ناولها | novelha.net