---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2779: موجوداتِ انسانی • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2779: موجوداتِ انسانی

0

پسربچه با گیجی اخم کرد.

انگار سؤال‌برو​ را درست‌وقتی​ نفهمیده بود.

«آممم... موجوداتِ کابوس‌بدو​ هم هستن؟ آقا،‌وقتی​ شما یه موجودِ کابوسی؟»

آستریون لبخند زد.

«تو چی فکر می‌کنی،‌اسمم​ بچه؟ من ایزدم، انسانم،‌حرام‌زادهٔ​ یا یه موجودِ کابوس؟»

لبخندش پهن‌تر شد.

«اگه درست‌نداده​ حدس بزنی، بهت‌پیدا​ یه هدیه می‌دم.»

پسربچه با شک و‌افی​ تردید به او نگاه‌دست​ کرد، بعد دماغش را خاراند.

«شما... شما‌بهش​ یه موجودِ‌اسمم​ انسانی هستی!»

آستریون خندید.

«چه پسرِ‌نداده​ باهوشی هستی.‌برو​ اینم جایزه‌ت.»

کنده‌کاری‌اش که تمام‌بدنِ​ شد، مجسمهٔ چوبی‌لبخندی​ را به پسربچه داد.

مجسمه‌ای از‌بهش​ یک گرگِ کوچک‌آستریونه​ و زیبا بود.

بدنِ افی منقبض شد.

پسربچه با لبخندی گشاد دست دراز کرد تا گرگِ کوچک‌راستش​ را بگیرد، اما پیش از آنکه بتواند آن را بردارد،‌می‌دانست​ آستریون انگشتانش را کمی تکان داد و مجسمه پودر شد.

پودر را روی زمین ریخت، سرش را‌گشاد​ چرخاند و با لبخندی محو به سمتی که‌بردارد​ افی روی دیوارِ نیمه‌کاره ایستاده بود نگاهی انداخت.

«آه، چه حیف شد.»

پسربچه خشکش زد و‌وقتی​ لبش را گاز گرفت؛‌راستش​ چشمانش پر از اشک شد.

آستریون آهی کشید.

«ناراحت نباش. یکی دیگه برات می‌تراشم... با این حال، بچه‌های خوب نباید با غریبه‌ها‌بتواند​ حرف بزنن. مادرت اینو بهت یاد نداده؟ پس بدو برو مادرت رو پیدا کن.‌دیوارِ​ وقتی آوردیش اینجا، هدیه‌ت رو بهت می‌دم. راستش، به اون هم یه هدیه می‌دم.»

لبخند زد.

«بهش بگو اسمم آستریونه.»

افی دندان‌هایش‌نداده​ را روی‌برو​ هم سابید.

«حرام‌زادهٔ لعنتی.»

افی می‌دانست که آستریون دارد او را تحریک می‌کند... یا شاید صرفاً مسخره‌اش می‌کرد. کودکِ عادی‌ای که با او هم‌کلام شده‌شده​ بود، مشخصاً قرار بود لینگ را به یادش بیاورد. مجسمهٔ کوچکِ گرگ هم همین هدف را داشت و شکستنِ بی‌رحمانه‌اش تهدیدی‌خودِ​ آشکار بود. فرستادنِ پسربچه به دنبالِ مادرش، دامنهٔ این تهدید را گسترده‌تر می‌کرد تا خودِ افی را هم در بر بگیرد.

چند لحظهٔ دیگر‌پیدا​ به رؤیازاد خیره ماند،‌هدیه‌ت​ بعد رویش را برگرداند.

دستانش برای شکستنِ چیزی می‌خارید.

با این حال، تحریک نشد.

اگر از قبل پیش‌بینی نکرده بودند که آستریون به پسرش علاقه نشان می‌دهد، افی‌شاید​ بسیار بیشتر نگران می‌شد. به همین دلیل بود که در حالِ حاضر تجسمی از سرورِ‌همین​ سایه‌ها در سایهٔ لینگِ کوچک پنهان شده و مأمور شده بود تا محافظِ شخصی‌اش باشد.

مهم نبود بقیه دربارهٔ سرورِ سایه‌ها چه فکری می‌کردند — و اصلاً اگر کسی از وجودِ مستمرِ او‌می‌دانست​ خبر داشت — یک حقیقت درباره‌اش غیرقابل‌انکار باقی می‌ماند. تقریباً هیچ انسانِ ترسناک‌تری از او وجود نداشت، اگر‌گرگ​ اصلاً کسی پیدا می‌شد. بنابراین، حتی اگر رؤیازاد می‌خواست به لینگِ کوچک آسیبی برساند، این کار برایش دشوار می‌بود.

فعلاً.

چهرهٔ افی در هم رفت.

در سکوتی‌بهش​ پرالتهاب به‌اسمم​ بازرسی ادامه داد.

مدتی بعد، به خانه برگشت و سرانجام توانست‌راستش​ ردای نامرئیِ قدیس آتنا را درآورد و دوباره‌حرام‌زادهٔ​ فقط افی باشد. آهی سنگین از لبانش خارج شد.

«چطور پیش رفت؟»

شوهرش از آشپزخانه بیرون آمد و با آغوشی به استقبالش‌بگیرد​ رفت. افی هم او را بغل کرد، با دقت قدرتش‌پودر​ را کنترل کرد و سرش را روی شانهٔ او گذاشت.

«انقدر گشنمه‌بهش​ که می‌تونم یه‌آستریونه​ تایتان رو بخورم.»

شوهرش خندید.

«نمی‌تونم یه تایتان بهت‌برو​ بدم، ولی گوشتِ هیولا‌اینجا​ کباب کردم. میز چیده‌ست.»

نگاهی به پشت‌بدنِ​ سرش انداخت و‌لبخندی​ ناگهان دلشوره گرفت.

«کوفته کجاست؟»

مرد آرام زد پشتش.

«داره با معلم جولیوس درس‌پیدا​ می‌خونه. بازم زمان از دستشون در‌اون​ رفته، برای همین نخواستم مزاحم بشم.»

افی آهسته سر‌بدنِ​ تکان داد و‌لبخندی​ آهِ دیگری را فروخورد.

زندگیِ افی از دور بی‌دغدغه و رؤیایی به نظر می‌رسید، اما او هم مشکلاتِ خودش را داشت. اینکه هم‌زمان همسر، مادر،‌شده​ جنگجو و حاکمِ شهری عظیم باشی اصلاً آسان نبود... اما از همه سخت‌تر، مادرِ یک کودکِ متعالی بودن بود. تا به‌خودِ​ حال پسری مثل لینگ لینگِ او پا به دنیا نگذاشته بود، برای همین هیچ دفترچهٔ راهنمایی برای درست تربیت کردنش وجود نداشت.

در حالِ حاضر، لینگِ کوچولو در سنی بود که می‌خواست با دیگران بجوشد و دوست پیدا کند. هر بار که از کنارِ‌شاید​ مدرسه‌ای می‌گذشتند، با حسرت به آن نگاه می‌کرد. با این حال، افی نمی‌توانست او را به مدرسه‌ای بفرستد که بچه‌های معمولی می‌رفتند؛ مهم‌دنبالِ​ نبود پسرش چقدر در مهارِ قدرتش پیشرفت کرده، هنوز به حدی نرسیده بود که وقتِ هیجان‌زدگی بشود بچه‌های دیگر را کنارش تنها گذاشت.

حتی سرشتِ حیرت‌انگیزش هم تضمین نمی‌کرد که اوضاع خوب پیش برود. لینگِ کوچولو می‌توانست جلوی آسیب دیدنِ‌سابید​ بچه‌ها از دستِ خودش را بگیرد، اما نمی‌توانست خودش را از ضربهٔ روحیِ صدمه زدن به آن‌ها‌لینگ​ در امان نگه دارد. برای همین، دایرهٔ آشنایانش محدود مانده بود و همهٔ آن‌ها هم بزرگسال بودند.

مسئلهٔ آموزش هم در میان بود. او به‌عنوان یک قدیس، ذهنِ فوق‌العاده تیزی داشت؛ ذهنی که هر نابغهٔ معمولی‌ای‌مجسمه​ را فرسنگ‌ها جا می‌گذاشت. این ذهن پیوسته به سوخت نیاز داشت، پس وظیفهٔ افی و پدرش بود که مطمئن‌چشمانش​ شوند پسرشان خوراکِ فکریِ کافی دریافت می‌کند تا به بزرگسالی سالم تبدیل شود و استعدادِ خارق‌العاده‌اش را شکوفا کند.

در ابتدا خودشان در خانه به او درس می‌دادند، اما بعدتر پای چندین معلمِ خصوصیِ‌صرفاً​ برجسته و قابل‌اعتماد را به میان کشیدند. احتمالاً تا به حال هیچ کودکی از چنین گروهِ‌داشت​ بی‌نظیری از افرادِ سرشناس آموزش ندیده بود؛ گروهی که معلم جولیوس برجسته‌ترینِ آن‌ها به شمار می‌رفت.

کی فکرش را می‌کرد که سرورِ سایه‌ها نه تنها دیوانه‌ای است که‌اسمم​ می‌تواند سیلِ عظیمی از مردگانِ تشنه‌به‌خون را به جانِ دشمنانِ تیره‌بختش بیندازد، بلکه‌می‌کرد​ مجنونی است که در معرفیِ معلم‌های خصوصیِ بی‌نظیر، به شکلِ عجیبی قابل‌اعتماد است؟

افی واقعاً نمی‌دانست‌بدو​ چطور باید از‌وقتی​ او تشکر کند.

شامی که شوهرش

==================================================

📄 FILE: chapter_2921.txt

ناولها | novelha.net