---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2499: بازی با آب • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2499: بازی با آب

0

داخلِ کلیسا هم به اندازهٔ بیرونش مخروبه بود. دست‌کم‌روشن​ سقف چکه نمی‌کرد — با توجه به اینکه قرار‌نمی‌داد​ بود مدتی را اینجا بگذرانند، همین هم مایهٔ تسلی بود.

در کمالِ تعجب، خاکِ کمی هم نشسته بود. فضایی باز و وسیع به محرابی‌اهمیتی​ پرآذین ختم می‌شد، با ردیف‌هایی از نیمکت که با پارچه‌های سفید پوشانده شده بودند. بالاتر‌نوستالژی​ از همهٔ این‌ها، پنجره‌های بلندِ شیشه‌رنگی زیرِ نورِ رنگ‌پریدهٔ چراغ‌های برقیِ خیابان کم‌سو سوسو می‌زدند.

پهنهٔ تاریکِ کلیسای متروکه‌قبل​ به لطفِ آن با‌داشتن​ درخششی رنگارنگ روشن شده بود.

سانی اهمیتی به فضای متروک و حسِ تلخِ‌کسی​ قداستِ ازدست‌رفته نمی‌داد. راستش از معابدِ مخروبه حسابی‌حالا​ خوشش می‌آمد... دیدنِ آن‌ها حسِ نوستالژی به او می‌داد.

اما به نظر‌تاریکِ​ می‌رسید مورگان کمی‌لطفِ​ جا خورده است.

با کنجکاوی به‌سوسو​ اطراف نگاهی انداخت و‌کلیسای​ بعد سر تکان داد.

مورگان گفت:‌هیچ‌کدوم​ «یه جای‌قبل​ کار می‌لنگه.»

سانی ابرو بالا انداخت.

«چی؟»

مورگان به محراب‌سوسو​ و پنجره‌های شیشه‌رنگیِ‌تاریکِ​ بالای آن اشاره کرد.

«این کلیسا. شمایل‌نگاری‌اش با هیچ‌کدوم از دین‌هایی‌رواج​ که قبل از دورانِ تاریک رواج داشتن همخوانی‌خاراند​ نداره. دست‌کم هیچ‌کدوم از اونایی که من می‌شناسم.»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

چیزِ زیادی از دین نمی‌دانست‌متروکه​ — در دنیای طلسمِ کابوس،‌سانی​ کمتر کسی از این چیزها سردرمی‌آورد.

بعد از فهمیدنِ اینکه ایزدان واقعاً وجود داشته‌اند اما حالا مرده‌اند، باور داشتن به هر چیزی سخت بود. حکومت هم دهه‌ها تلاش‌راستش​ کرده بود تا مردم را از هرگونه پرستشی دلسرد کند. شاید به این خاطر بود که فرقه‌های مختلف دردسرهای زیادی برای نسلِ‌گفت​ اول درست کرده بودند؛ هم حکومت و هم خاندان‌های میراث‌دار می‌خواستند مردم خلأِ معنوی‌شان را با چیزهایی غیر از باورهای عرفانی پر کنند.

تازه حالا که نفیس به رتبهٔ مطلق عروج‌داشتن​ کرده بود، پرستش دوباره داشت میانِ مردم رواج‌چیزِ​ می‌یافت — آن هم از چند جنبهٔ مختلف.

نفیس و آتش‌بانان با کسانی سروکار داشتند که به پرستشِ شعلهٔ جاودان و‌واقعاً​ آخرین دخترش روی آورده بودند، در حالی که سانی و خاندانِ سایه درگیرِ مقابله‌پرستشی​ با فرقه‌های آخرالزمانی بودند که مثلِ قارچِ بعد از باران از زمین سبز می‌شدند.

در هر حال، او فقط تصورِ بسیار‌درخششی​ مبهمی از دین‌های رایج در دورانِ تاریک‌حسِ​ داشت، چه رسد به دورانِ پیش از آن.

«چیه، نکنه‌کم‌سو​ تو متخصصِ دین‌های‌پهنهٔ​ باستانی هم هستی؟»

مورگان پوزخندی زد.

«خودت گفتی‌دین​ تحصیلاتِ میراث‌داری‌ام رو‌طلسمِ​ به رُخ نکشم.»

سانی سرفه‌ای کرد و گفت:

«اوه... آره، گفتم.»

به اطراف نگاهی انداخت.

«خب مشکلِ این کلیسا چیه؟»

حالا که فکرش را می‌کرد...

اخم کرد.

تازه حالا متوجه شد که آینه‌های بلندی با هنرمندیِ تمام گوشه‌وکنارِ کلیسا نصب شده‌اند. چیدمانِ استادانه‌شان‌چیزِ​ چنان بود که کالیدوسکوپ‌های بی‌پایانی از بازتاب‌ها تا بی‌نهایت امتداد می‌یافتند؛ نورِ تابیده‌شده از پنجره‌های شیشه‌رنگی را‌مرده‌اند​ به دام می‌انداختند و فضای داخلِ کلیسا را چندین برابر بزرگ‌تر از چیزی که بود نشان می‌دادند.

منظرهٔ شگفت‌انگیز و زیبایی‌دنیای​ می‌شد... اگر یادِ هزارتوی آینه‌چیزها​ مورمور به جانِ سانی نمی‌انداخت.

از آینه‌ها متنفرم.

مورگان شانه بالا انداخت:

«فقط... نابهنگامه؟ مطمئن نیستم این کلمه واقعاً براش درست باشه. منظورم اینه که تو‌سرش​ این دورهٔ زمانی، کلیسایی شبیهِ این روی زمین وجود نداشته. با این حال، نمادگراییِ ظاهریِ‌واقعاً​ معابد و کلیساهای شهرِ سراب کاملاً با اسنادِ تاریخی همخوانی داره، برای همین برام عجیبه.»

در آن لحظه، قدیس‌دنیای​ که مدت‌ها ساکت مانده‌کسی​ بود، سرانجام به حرف آمد.

با کلافگی‌پهنهٔ​ نگاهشان کرد‌کلیسای​ و پرسید:

«دارید درمورد چی حرف می‌زنید؟ این‌تاریکِ​ کلیسا وقفِ سراب شده. هزاران تا‌روشن​ از اینا تو سطحِ شهر هست.»

سانی، مورگان و‌دین‌هایی​ افی همگی با گیجی‌رواج​ به او نگاه کردند.

سرش را کمی کج کرد.

«سراب؟ دیمونِ خیال؟»

قدیس هم‌کم‌سو​ به همان اندازه‌پهنهٔ​ گیج شده بود.

«مگه کی؟»

سانی نوکِ دماغش را خاراند.

اوه... پس‌پهنهٔ​ اسمِ شهر فقط‌متروکه​ یه تصادف نیست.

تا جایی که می‌فهمید، شهرِ سراب بازسازیِ دقیقی از یک سکونتگاهِ انسانی‌روشن​ پیش از دورانِ تاریک بود. این کلیسا اولین تناقضِ آشکاری بود که پیدا‌خوشش​ کردند؛ مفهومی بیگانه در میانِ تقلیدی موشکافانه از یک شهرِ معمولی روی زمین.

ناگهان خیلی کنجکاو شد.

«ولی آخه چرا‌نمی‌دانست​ مردم باید یه‌کابوس​ دیمون رو بپرستن؟»

قدیس مدتی‌پهنهٔ​ ساکت ماند و‌متروکه​ بعد آهی کشید.

«کی می‌دونه؟ من خودم آدمِ مذهبی‌ای نیستم.‌کلیسای​ ولی این بخشِ مهمی از میراثِ فرهنگیِ ماست،‌فضای​ برای همین آدم طبیعتاً باید باهاش آشنا باشه.»

نگاهی سرزنش‌آمیز به سانی انداخت.

«معلومه که هیچ مدرکِ موثقی برای اثباتِ اینکه سراب واقعاً وجود داشته در دست نیست، چه برسه به‌باور​ اینکه قدرت‌های معجزه‌آسا داشته؛ اصلاً حرفی از معنای عمیق‌تری که مردم به داستان‌های کارهاش نسبت می‌دن نمی‌زنم. با‌نسلِ​ این حال، از داده‌های غیرمستقیم راحت می‌شه فهمید که حداقل بر اساسِ یک شخصیتِ تاریخیِ واقعی شکل گرفته.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«چه داده‌هایی؟»

قدیس با‌هیچ‌کدوم​ سرزنش به‌قبل​ او نگاه کرد.

«معلومه، خودِ وجودِ شهرِ سراب. بدونِ سیستمِ سدهایی که وجودش رو ممکن کرده، امکان نداشت چنین سکونتگاهِ پررونقی اینجا بنا بشه. این‌دهه‌ها​ سدها به شکل‌های مختلف هزاران سال وجود داشتن... مشخصه که بارها مدرن و بازسازی شدن—مثلاً همین نسخهٔ اخیرِ سدِ شمالی رو گروهِ‌چیزهایی​ دلاوری تازه بازسازی کرده—ولی اگه بشه به اسطوره‌ها باور داشت، این سراب بود که اول از همه سدها رو طراحی کرد و ساخت.»

با رگه‌ای از‌تاریکِ​ احترام در چشمانش، به‌درخششی​ اطرافِ کلیسا نگاه کرد.

«اگه این‌طور باشه، پس حتی اگه هیچ قدرتِ معجزه‌آسایی هم نداشته، حتماً یه نابغهٔ واقعی بوده. ساختنِ یه چیزِ‌قداستِ​ به این عظمت و پیشرفته در اون سال‌ها... کارِ حیرت‌انگیزیه. سدهای شهرِ سراب بی‌دلیل یکی از عجایبِ هفت‌گانهٔ دنیای‌اطراف​ باستان به حساب نمیان. حتی اگه سراب شخصیتِ جمعیِ چند نسل از معمارها و مهندس‌ها باشه، باز هم تحسین‌برانگیزه.»

سانی لبخندِ کمرنگی زد.

جالب بود که چطور اسطوره‌شناسیِ خیالیِ شهرِ سراب تا‌چیزها​ حدی بازتاب‌دهندهٔ واقعیتِ عالمِ رؤیا بود. هرچه بود، روزگاری‌باور​ خودِ حصار هم با سدهای عظیمی احاطه شده بود.

دروازهٔ رود در برابرِ آخرالزمان و گذشتِ زمان تاب آورده بود، اما در نهایت به دستِ مورگان و موردرت نابود شد—هرچند نیروهای بشریت،‌می‌آمد​ از جمله بث و رین، از قبل بازسازی‌اش را شروع کرده بودند. با این حال، سدِ شمالی اعصار پیش از بین رفته بود.‌بالا​ در واقع، سانی تنها به‌طورِ تصادفی از وجودش باخبر شده بود، وقتی افی اشاره کرد که بقایایش را در حصارِ واقعی پیدا کرده است.

ویرانه‌هایش در حصارِ دروغین از بین رفته بود. شاید انسان‌ها هنوز آن‌ها را کشف نکرده‌فضای​ بودند، یا شاید وقتی عوالمِ فانی به کامِ عالمِ رؤیا کشیده شدند، به‌سادگی نابود شده‌می‌داد​ بودند. در هر صورت، هیچ دژِ دوقلویی برای دروازهٔ رود در هیچ کجا پیدا نمی‌شد.

با این حال، نه سانی و نه افی مطمئن‌همخوانی​ نبودند که این سراب بوده که سدهای اطرافِ دریاچهٔ آینه‌نمی‌دانست​ را ساخته است، درست همان‌طور که حصار را ساخته بود.

شاید «ساختن» کلمهٔ درستی نبود—با در نظر گرفتنِ اینکه داشت‌سردرمی‌آورد​ به دیمونِ خیال فکر می‌کرد، شاید او صرفاً آن‌ها را‌سخت​ تصور کرده و بعد خیالش را به واقعیت تبدیل کرده بود.

با این حال، مجذوب‌کننده بود...

«ولی چرا دیمونِ خیال‌می‌زدند​ باید این‌قدر به ساختنِ‌متروکه​ سد علاقه داشته باشه؟»

انگار قدیس از‌دین‌هایی​ این سؤال کمی‌تاریک​ گیج شده بود.

چند لحظه مکث‌نمی‌دانست​ کرد و بعد‌کابوس​ شانه‌ای بالا انداخت.

«از آدم‌های مختلف جواب‌های مختلفی می‌شنوی.‌لطفِ​ ولی اگه پیروِ عقایدِ مذهبی باشی... اون‌متروک​ سدها رو ساخت تا آینه خلق کنه.»

ناولها | novelha.net