چپتر 2689: موتورِ جاودان
0کاخ مکانی وهمانگیز و نامهماننواز بود. راهروهای صیقلی و فلزی تا بینهایت امتداد داشتند و چیزیمشترک جز ویرانی، تودههای سیاه و مورمورکنندهٔ کپک و هاگ در آنها به چشم نمیخورد. شبگرد حینِ عبوربیاورد از هزارتوی پیچیدهشان کاملاً مطمئن به نظر میرسید، اما حس میشد مسیرها را کاملاً تصادفی انتخاب میکند.
گاهی بالا میرفتند و گاهی پایین. بعضی از راهروها شیبِزندگی تندی داشتند و بعضی دیگر به چاههایی بیانتها ختم میشدند.باغِ برخی پر از آوارهای ناشناخته بودند و برخی دیگر کاملاً خالی.
در هر حال، هرچه بیشتر در کاخ میماندند، سانی کمتر باور میکرد که آنجا محلِ زندگیِاین دیمونی بوده باشد. درست است که آن آوارهای ناشناخته میتوانستند بقایای اثاثیه باشند، اما بیشتر به قطعاتِهمینطور خُردشدهٔ ماشینآلاتی مرموز شباهت داشتند. هیچ فضایی برای فعالیتهای روزمره به چشم نمیخورد. نقشهٔ آنجا... غیرقابلتوضیح بود.
انگار داشتند درمثلِ رودههای فلزیِ جانورِ مردهاربابش و عظیمی پیش میرفتند.
سانی پیشتر به چند دژِ متعلق به دیمونها رفته بود. همگی به شکلی نامحسوس عجیب بودند، انگار برای کسی ساخته شده باشند کهشاید از نظرِ ظاهری شبیه به انسان بود، اما نه دقیقاً مثلِ او — البته به جز برجِ امید که اربابش میانِ انسانها زندگی کردهکند بود و به آنها علاقه داشت. با این حال، برجِ آبنوس، کاخِ یشم، قلعهٔ آینه و باغِ شب همگی در این ویژگی مشترک بودند.
اما کاخِ شهرِ جاودان کاملاًبرجِ تفاوت داشت. بیشتر شبیه بهزندگی سازوکاری پیچیده بود تا یک خانه.
شاید هم واقعاً همینطور بود.
هرچه نباشد، شهرِ جاودان در اصل ایستگاهِ فضاییِ عظیمی بود.زندگی ساخته شده بود تا در خلأِ فضا دوام بیاورد، پسباغِ منطقی بود که موتوری جادویی در قلبش جای گرفته باشد.
سانی راحت میتوانست ظاهرِ کاخ را در دورانی که شهرِ جاودان میانِقلعهٔ ستارگان شناور بود تصور کند. حتماً با نوری نقرهای میدرخشیده و سیلابهایواقعاً قدرتمندی از شعلههای ستارهای و جوهرِ روح در این راهروها جریان داشته...
اما حالادقیقاً کاخ تاریکالبته و بیجان بود.
با این حال... بهدقیقاً این معنا نبود کهامید جادویش از بین رفته است.
«اون بیرون چه خبره؟»
صدای شبگرد کمی گرفته بود. سانیعلاقه لحظهای مکث کرد، سپس نفسی کشیدقلعهٔ و با همان هوا جواب داد:
«شبحها دارن سایههامو عقب میرونن. جت داره با هلندی وزندگی اونی که اسیرش کرده میجنگه. راستی... کاشف به عمل اومد کهویژگی هلندی همون روحِ کاناخته. نفیس هم داره با جنونِ کاناخت میجنگه.»
شبگرد در سکوت بهدقیقاً او خیره ماند و همیناربابش باعث شد سانی اضافه کند:
«نیو هنوز صحیح و سالمه.»
راهنمایش رومیانِ برگرداند و زیرِکرده لب غُرغُر کرد:
«خب... بهدقیقاً نظر میرسهالبته همهچی تحتِ کنترله.»
سانی آهیشبیه کشید ودقیقاً سر تکان داد:
«واقعاً؟ گمونم باشه... دستکمالبته فعلاً. متأسفانه هنوز یهمیانِ مهمون مونده که برسه.»
سپاهِ سایه جلوی شبحها را گرفته بود، جت روحِ کاناختکاخِ را مهار میکرد و نفیس هم جنونش را پس میراند. هرپیچیده سه نبرد وضعیتِ متزلزل و تعادلِ شکنندهای داشتند... اما ایرادی نداشت.
اما چیزی که روبهراه نبود، این بود که گوشتِ کاناخت همانطورکرده که حرف میزدند داشت به تکاملش ادامه میداد. و بهمحضِ اینکهمشترک به تایتان تبدیل میشد، آن تعادلِ شکننده در دم در هم میشکست.
«بماند که اگه تیکههایدقیقاً کاناخت یهجوری با همامید ترکیب بشن چی میشه.»
«اونوقت احتمالاًدقیقاً فاجعهٔ تمامعیاریالبته به بار میاد.»
بدن، روح، ذهن، و ذات. اینهاعلاقه تمامِ بخشهای یک موجودِ زنده بودقلعهٔ که سانی میشناخت، بهجز آخری: سایه.
گوشتِ کاناخت، روحِ کاناخت و جنونِ کاناخت سه موردِ اول را تشکیل میدادند. چهارمی، یعنیآبنوس ذات، در قالبِ قلبِ کاناخت پیشِ جت بود. بخشی از آن اهریمن در بندِ تیغهٔواقعاً مه بود، در حالی که مقداری از آن با هستهٔ روحِ درهمشکستهٔ او ادغام شده بود.
سایهٔ کاناخت غایب بود، اما از طرفی، اصلاً قرار نبود وجود داشتهزندگی باشد. هر چه باشد، ایزدِ سایه کاناخت را نفرین کرده بود. سایهٔمشترک هر شخص مرگِ او بود... پس آیا یک موجودِ بیمرگ سایهای داشت؟
یوریس سایه داشت، اما حسِ چیزیامید تهی و بیجان را میداد؛ مثلِعلاقه سایهٔ یک شیء، نه یک موجودِ زنده.
اگر بخشهای دیگرِ کاناخت با همعلاقه ترکیب میشدند، چه اتفاقی میافتاد؟ آیاقلعهٔ آن دیوِ باستانی دوباره متولد میشد؟
«این دیگه اصلاً جالب نیست.»
سانی حتی نمیدانست چطور باید با گوشتِبرجِ کاناخت پس از تکاملش روبهرو شود، چهعلاقه رسد به کلِ وجودِ آن حرامزادهٔ نامیرا.
بنابراین، به نفعشان بود کهبرجِ جلوی نزدیک شدنِ تمامِ بخشهایزندگی کاناخت به یکدیگر را بگیرند.
«ولی یهخورده خندهداره، مگه نه؟»
شبگرد ابرویی بالا انداخت.
«چی؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«اینکه ما راهیِ این سفر شدیم تا اسکله، تبارِ ایزدبانوی توفان، ردِّ بهجامانده از یه دیمونِ مهآلود... وجاودان البته یهکم گنج رو پیدا کنیم. توی شهرِ جاودان چیزای خیلی زیادی برای به دست آوردن هست. اما اونقلبش دو تا نیروی دیگهای که به اینجا رسیدن، در عوض به خاطرِ هیولاهایی اومدن که از گنج محافظت میکنن.»
کاپیتانِ هلندی و جنونِ کاناخت هیچ اهمیتی به تمامِ چیزهایی که سانیعلاقه میخواست بردارد نمیدادند. تنها چیزی که برایشان مهم بود، گوشتِ کاناخت بود؛ بهتفاوت همین دلیل هم واردِ این مسابقهٔ مرگبار به سمتِ شهرِ جاودان شده بودند.
وقت تنگ بود.
«راستی، چقدردقیقاً با مقصدمونالبته فاصله داریم؟»
شبگرد لحظهای درنگ کرد.
«رسیدیم.»
پیش از آنکه سانی فرصت کند جا بخورد، قدم به تالارِ پهناوری گذاشتند. برخلافِ تمامِ تقاطعهایی که پیشترکاخِ از آنها گذشته بودند، شکلی مدور و اندازهای باشکوه داشت. گودالی عمیق بیشترِ وسعتش را در بر گرفته بودفضاییِ و تکههای عظیمی از یک صفحهٔ فلزیِ بهشدت پارهشده احاطهاش کرده بود... تقریباً شبیه به کاسهای با درپوشِ شکسته.
یا زندانی با مُهرومومِ شکسته.
تالار تاریک و خالی بود، درست مثلِ بقیهٔاین کاخ. کپک در اینجا بسیار ضخیمتر بود ومشترک رشتههایی از مهِ خاکستری روی زمین شناور بود.
درست پیش از آنکه شبگرد قدمامید در مه بگذارد، سانی یقهاش راعلاقه گرفت و او را به عقب کشید.
«اگه میخوای زندهانسان بمونی، به اونالبته مه دست نزن.»
شبگرد اخم کرد.
«چرا؟ چیه مگه؟»
سانی نگاهی به اطرافالبته انداخت و با لحنیمیانِ سرد و دور جواب داد:
«هیچی نیست.»
بیتوجه به گیجیِ شبگرد،البته با چهرهای درهمرفته قلبِمیانِ کاخ را بررسی کرد.
سرانجام، لبخندِمیانِ کمرنگی رویزندگی لبش نشست.
«فکر کنم قفسی روالبته که گوشتِ کاناخت توشمیانِ زندانی شده بود پیدا کردیم.»