چپتر 2691: دریاچهٔ سرخ
0«سرورِ سایهها...تنش سانی... چقدرتلاشی دیگه وقت میخوای؟!»
صدای جتکافی از فشارِبگیرد نبرد گرفته بود.
نبرد همچنان در اطرافش زبانه میکشید و سپاهِ سایه رفتهرفته داشت میدان را واگذارقدرتمندتر میکرد. سایههای خاموش تا همینجا هم اشباحِ بیشماری را از بین برده بودند، امانمیتوانست هرچه دشمنان را نابود میکردند، باز هم تعدادِ بیشتری از دلِ مه بیرون میآمدند.
بدتر اینکه، گاه سیلابهایی از نورِ اثیری از قدارهٔ شبحوارِ سرگردانِ نفرینشده بیرون میزدصفوفِ و مه را غرقِ درخششِ سبزِآبی میکرد. این یعنی هنوز اشباحِ بیشتری در روحِعینِ کاناخت محبوس بودند — شاید هزاران شبح — و صفوفِ ارتشِ نامیرا مدام تجدید میشد.
خودِ جتتنش هم بهسختیتلاشی دوام آورده بود.
نبردش با کاپیتانِ هلندی سهمگین، اما در عینِ حال عجیب بود. شبحِ عظیم بهجای رویاروییِ مستقیم، از تمامِ حملاتشبرای طفره میرفت و جاخالی میداد؛ او هم هرچه در توان داشت به کار میبست تا شبح را از خودنداشت دور نگه دارد. با وجودِ نیروهای هولناکی که از برخوردشان آزاد میشد، هنوز هیچکدام حتی یک زخم هم برنداشته بودند.
دلیلش این بود که تنها یک ضربه از آن قدارهٔ سبزِآبی کافیدیگر بود تا جانِ جت را بگیرد. از سوی دیگر، سرگردانِ نفرینشده بسیارمستحکمی قدرتمندتر و شیطانیتر از آن بود که بگذارد داسِ جت به تنش بنشیند.
جت با تلاشی طاقتفرسا توانسته بود دفاعِ مستحکمی برای خود بسازد. باهزاران این حال، هرچه تقلا میکرد نمیتوانست حملهٔ مؤثری ترتیب دهد... و واقعاً همکاپیتانِ داشت تقلا میکرد؛ او همزمان داشت با خودِ جهان و محدودیتهای خودش میجنگید.
در ظاهر، این وضعیت به نفعش بود. هرچهمستحکمی باشد، واقعاً نیازی نداشت این شبحِ شوم را بکشد؛واقعاً وظیفهاش صرفاً این بود که او را مهار کند.
اما در حقیقت، با گذشتِ هر لحظه آینده تاریکتر میشد. چون نبردهایی با این شدت معمولاً اینقدردفاعِ طول نمیکشیدند. وقتی یک متعالی تا این حد تمامِ وجودش را پای نبرد میگذاشت و فراتر ازوضعیت توانش میرفت تا با قدرتِ دشمنی برتر برابری کند، نتیجه غالباً در عرضِ چند لحظه رقم میخورد.
اما جت در نبردی تنبهتن و سهمگین با سرگردانِ نفرینشده گلاویز شده بودبسیار و... خدایان، حتی نمیدانست چقدر از شروعش گذشته است. شاید جسم و روحش آسیبیتقلا ندیده بودند، اما ذخایرِ جوهرش داشت رفتهرفته ته میکشید. بدتر اینکه، داشت خسته میشد.
این خستگیِ پیشرونده جسمی نبود، بلکه ذهنی بود. حفظِ ذهن در بالاترین سطحِشبح تمرکز انرژیِ زیادی میطلبید و حالا دیگر تمرکزِ شدیدش داشت نشانههایی از فروپاشیهلندی بروز میداد. هنوز اشتباهی نکرده بود، اما با این وضع، خطا کردن اجتنابناپذیر بود.
و در دنیای طلسمِ کابوس،طاقتفرسا تنها یک اشتباه کافی بودبسازد تا جانش را از دست بدهد.
برای همین بود کهبگیرد جت میخواست بداند چقدرِقدرتمندتر دیگر باید دوام بیاورد.
این بار، صدای سانی دردلیلش سایههای اطرافش نپیچید. در عوض،بگیرد کاسی بهآرامی در گوشش زمزمه کرد:
[یه سرنخ پیدا کرده. حالا فقطیعنی باید بکشدش... ولی معلوم نیست چقدرهزاران طول بکشه. یه کمِ دیگه مقاومت کن!]
جت دندانهایشتنش را رویتلاشی هم فشرد.
«دفعهٔ پیش هم همینو گفت!»
در آن لحظه، سرگردانِ نفرینشده بالاخره توانست از سدِ دفاعیاش بگذرد. تیغهٔ مه تنها کسری از ثانیه دیرتنش رسید، اما همان کافی بود تا شبحِ عظیم جاخالی بدهد و با کینهای مورمورکننده به جلو یورش ببرد. جتخودش بهزحمت توانست دستهٔ سلاحش را طوری حائل کند که مانع شود دشمن او را با شمشیرش به سیخ بکشد.
اما اوغرقِ اصلاً چنینسبزِآبی قصدی نداشت.
در عوض، کاپیتانِ هلندی گامِطاقتفرسا تندی برداشت و دستش رابسازد به سمتِ جت دراز کرد.
بهمحضِ اینکه کفِ دستشبگیرد چرمِ سیاه زرهِ جت راشیطانیتر لمس کرد، او جیغ کشید.
نه... این بدنش بود که دهانش را بازکافی کرد، سرش را به عقب انداخت و نالهایبگذارد وحشتناک سر داد. هیچ ارادهای از خودش نداشت.
لحظهٔ بعد، انگار دیواری نامرئی به اوهنوز کوبیده شد. جت به عقب پرتاب شد، بهارتشِ سایههای خاموش برخورد کرد و روی زمین افتاد.
دهانی پر ازبنشیند خون تف کرد ودفاعِ بیحال روی پاهایش ایستاد.
با نگاه بهجانِ سمتِ سرگردانِ نفرینشده،دیگر چهرهاش در هم رفت.
«این... دیگه چه لعنتیایه؟»
آن بیرون،غرقِ در آنسبزِآبی سوی دریاچهٔ کاخ...
چیزی عظیم وبنشیند هولناک داشت ازتوانسته میانِ مه بالا میآمد.
جت زیرِ لب ناسزا گفت.
«مثل اینکهحتی بالاخره شانسمونبرنداشته ته کشید.»
رودهای گوشتِ لتوپاره که زیرِ بارِ وحشتناکِ خردکننده از سراسرِمحبوس شهرِ جاودان به هم میپیوستند، سرانجام یکی شدند و دریاچهٔخودِ دومی ساختند؛ دریاچهای سرخ و لزج از خون و بافتهای لهشده.
دریاچهٔ سرخ از اجسادِ متلاشیشدهٔ تمامِ نامیرایانِ فاسدشده شکل گرفته بود.تقلا کلِ یک جزیره را فروبلعید و ویرانهها را در خود غرقمیجنگید کرد. سطحش میجوشید و موج برمیداشت و فشارِ خردکننده را تاب میآورد...
و بعد،کافی شروع بهبگیرد متورم شدن کرد.
تودهای عظیم در مرکزش شکل گرفت وضربه تا ارتفاعِ زیادی بالا آمد. از دور، انگارشیطانیتر کوهی سرخ در قلبِ شهرِ جاودان قد میکشید.
سپس کوه شکافت وسبزِآبی بازویی غولپیکر در آسمانِ تاریکِکاناخت این جهنمِ غرقشده بالا رفت.
رنگِ جت پرید.
اول استخوانها شکل گرفتند و با سرعتی حیرتانگیز رشد کردند. مغزِ استخوانِ خونآلودبنشیند به پایین نشت کرد و از شکافهایی که بهسرعت بسته میشدند، بیرون زد. سپسواقعاً تاندونها دورِ استخوانها پیچیدند و به دنبالشان، رشتههای غولپیکری از عضلاتِ سفت شکل گرفتند.
تکههای پوست روی عضلات روییدند... اما بعد، یک جای کار لنگید. تکههای پوستبسیار بهجای اینکه بازوی عظیم را کامل بپوشانند، سیاه و چروکیده شدند. عضلات با نمایشیتقلا مشمئزکننده از تغییرِ شکل، در هم پیچیدند و منقبض شدند و استخوانها کجومعوج شدند.
در نهایت، بازوی غولپیکر ناقص ماند — یا شاید صرفاً متفاوت بود — و مثلِ بنایینامیرا نامقدس بر فرازِ ویرانهها قد برافراشت. خون از طولِ عظیمش به پایین سرازیر بود و پوسیدگی دربهجای بافتهایش پخش میشد. این بازوی عظیم به بازوی کسی شباهت داشت که تازه پوستش را کنده باشند.
سپس پایین افتادبنشیند و کفِ دستشتوانسته روی ویرانهها قرار گرفت.
و بازوی دیگری بیرون زد.
آن دو با هم شروعدلیلش کردند پیکرِ گوشتِ کاناخت رابگیرد آهسته از دریاچهٔ سرخ بیرون بکشند.