---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2505: راهکارِ جسورانه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2505: راهکارِ جسورانه

0

قدیس پیش از گرفتنِ هفت‌تیر کمی مردد به نظر می‌رسید، اما بعد با‌راستی​ بی‌میلی برای سانی سر تکان داد. تفنگ را با حرکاتی دقیق و مطمئن بررسی‌کارآگاه​ کرد تا مطمئن شود پر است، سپس آن را در جیبِ بارانی‌اش پنهان کرد.

از آنجا که حالتِ چهره‌اش تقریباً همیشه آرام و خونسرد‌قدیمی​ بود، سخت می‌شد گفت که آیا با داشتنِ سلاح احساسِ امنیتِ‌افی​ بیشتری می‌کند یا نه، اما سانی امیدوار بود که این‌طور باشد.

چون خودش آشفته بود.

آدمِ معمولی بودن به‌خودیِ‌خود به‌قدرِ کافی بد بود، اما دست‌کم اطمینان داشت که می‌تواند در‌حمل​ یک درگیریِ تن‌به‌تن بیشترِ دشمنان را از پا درآورد. با این حال، حالا که پای‌ارائهٔ​ سلاح‌های گرم به میان آمده بود، سانی مجبور بود با فانی بودنِ خودش روبه‌رو شود.

یک گلوله برای‌خطر​ پایان دادن به‌به‌سختی​ زندگی‌اش کافی بود.

چقدر... خاطره‌انگیزه.

یادِ جوانی‌اش در حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی افتاد؛ جایی که اراذلِ مسلح همچون ایزدانی بودند که‌کنیم​ قدرتِ مرگ و زندگی را در نوکِ انگشتانشان داشتند. آن‌قدر از آخرین باری که سانی از جانبِ‌کردنِ​ تفنگ‌ها احساسِ خطر کرده بود می‌گذشت که به‌سختی می‌توانست با این واقعیتِ قدیمی اما جدید کنار بیاید.

«راستی، مگه ما‌باشیم​ هم نباید از‌باعث​ اونا داشته باشیم؟»

سؤالِ افی‌تفنگ‌ها​ باعث شد پشتِ‌می‌گذشت​ سرش را بخاراند.

«آره. ما به‌عنوان‌تفنگ‌ها​ کارآگاه حق داریم‌می‌گذشت​ سلاحِ گرم حمل کنیم.»

سانی چند لحظه‌داشته​ در حافظهٔ کارآگاهِ‌افی​ اهریمن جستجو کرد.

«اما اونا توی ادارهٔ پلیس قفل و زنجیر‌سرش​ شدن. فقط بعد از ارائهٔ یه دلیلِ موجه‌کنیم​ و پر کردنِ یه عالمه فرم می‌تونیم درشون بیاریم.»

تفنگ در شهرِ سراب چیزِ نادری بود و حتی پلیس‌ها هم در استفاده از آن‌نباید​ تردید می‌کردند. با این حال... با توجه به اینکه قاتل‌های تصادفی با تفنگ این‌طرف و‌حمل​ آن‌طرف می‌دویدند، شاید عاقلانه‌تر این بود که هرچه زودتر هفت‌تیرهای خودشان را از اسلحه‌خانه بردارند.

آهی کشید.

«به هر حال... کجا بودیم؟»

دیشب تمامِ اطلاعاتِ موجود را زیر و رو کرده بودند تا راه‌هایی پیدا کنند که نشان‌کنیم​ می‌داد اوضاع با گذشته چه تفاوتی کرده است. خوشبختانه، سانی در همان ابتدای اقامتشان در شهرِ‌موجه​ سراب، تابلوی تحقیقات را در آپارتمانِ کارآگاهِ اهریمن بررسی کرده بود، بنابراین می‌دانست باید دنبالِ چه بگردد.

فهمیده بودند که قربانیانِ پوچ‌گرا حالا به روش‌هایی ظریف‌قدیمی​ اما غیرقابل‌انکار با گروهِ دلاوری در ارتباط‌اند. مالکِ یک‌باشیم​ شرکتِ ساختمانی، بایگان، بازرسِ شهری که به‌طرزِ مشکوکی ثروتمند بود...

همهٔ آن‌ها، چه آشکارا‌خطر​ و چه پنهانی، به‌می‌توانست​ گروهِ دلاوری گره خورده بودند.

این به‌خودیِ‌خود سرنخی بی‌معنی بود. هرچه باشد، گروهِ دلاوری‌سرش​ بیش از حد وسیع و بانفوذ بود — اینجا در‌لحظه​ شهرِ سراب، همه به نوعی با آن در ارتباط بودند.

با این حال، با در نظر گرفتنِ یک نکتهٔ حیاتی، آن سرنخ دیگر بی‌معنی به‌حمل​ نظر نمی‌رسید: اینکه این ارتباطات به‌تازگی شکل گرفته بودند؛ در فرایندی که شهرِ سراب داشت‌ارائهٔ​ خودش را بازنویسی می‌کرد تا با داستانِ اینکه پوچ‌گرا چطور قربانیانش را انتخاب می‌کند، جور دربیاید.

به خاطرِ نحوهٔ تغییرِ داستانِ زندگیِ این افراد‌واقعیتِ​ بود که سانی توانست استنتاج کند ارتباطشان با‌اونا​ دلاوری دلیلِ مرگشان بوده است، نه یک تصادفِ محض.

با این حال، ریشهٔ ماجرا همچنان‌می‌گذشت​ از دستش در می‌رفت. در بهترین‌کنار​ حالت، فقط می‌دانست باید کجا دنبالش بگردد.

سانی چهره در هم کشید.

«فقط چند ساعت مونده تا بازجویی از افرادِ مرتبط تو پروندهٔ سوءقصد به‌داریم​ موردرتِ دیگر رو شروع کنیم. این کار می‌تونه هویتِ مقصر رو بیشتر روشن‌قفل​ کنه... دست‌کم دیروز برنامه‌مون این بود. اما امروز، فکر می‌کنم برنامه‌هامون خیلی محافظه‌کارانه بوده.»

افی ابرویی بالا انداخت.

«منظورت چیه؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«دیروز شهر سعی نداشت ما رو بکشه، برای همین می‌تونستیم سرِ‌به‌عنوان​ فرصت کارمون رو بکنیم. اما الان یه مهلتِ زمانی داریم —‌جستجو​ اونم به معنای واقعیِ کلمه. پس باید کارها رو سریع‌تر پیش ببریم.»

مورگان، که لباسِ پرستاریِ قرضی را با دست‌لباسِ اضافه‌ای که افی در ماشین نگه داشته‌نباید​ بود عوض کرده بود، با نارضایتی به خودش نگاه کرد. آستین‌های هودی‌ای که تنش بود مشخصاً‌کنیم​ برایش خیلی بلند بود و خودِ هودی هم به تنِ باریکش بیش از حد گشاد می‌ایستاد.

لب‌هایش را جمع کرد،‌خطر​ آستین‌ها را بالا زد‌می‌توانست​ و آهِ سنگینی کشید.

«دقیقاً چطور‌اونا​ می‌خوایم کارها رو‌سؤالِ​ سریع‌تر پیش ببریم؟»

سانی چند لحظه‌باشیم​ ساکت ماند و‌باعث​ بعد لبخند زد.

«خب، از هر زاویه‌ای که بهش نگاه‌می‌توانست​ کنی، یه نفر در مرکزِ همهٔ این ماجراهاست.‌نباید​ منشأِ شهرِ سراب... موردرت. منظورم اون یکی موردرته.»

با شنیدنِ این حرف، قدیس کمی اخم کرد، اما‌واقعیتِ​ چیزی نگفت. درِ بطریِ آبِ توی دستش را باز کرد‌باشیم​ و آن را به لب‌هایش برد و جرعه‌ای حساب‌شده نوشید.

سانی شانه بالا انداخت.

«پس، بیاین بدزدیمش.»

قدیس آب را تف کرد،‌می‌گذشت​ به سرفه افتاد و با‌جدید​ چشمانی گرد به او نگاه کرد.

«ها. پس می‌تونه‌تفنگ‌ها​ همچین قیافه‌ای هم‌می‌گذشت​ به خودش بگیره.»

افی و مورگان خونسردتر‌باشیم​ ماندند، اما آن‌ها هم‌پشتِ​ غافلگیر به نظر می‌رسیدند.

«بدزدیمش؟»

سانی فقط سر تکان داد.

«این راحت‌ترین راه‌حله. گوش کنین... ما وقتِ زیادی نداریم و کارهای خیلی زیادی هست که باید انجام بدیم.‌داشته​ باید پوچ‌گرا رو بگیریم، باید از قدیس محافظت کنیم، باید مطمئن بشیم که اون یکی موردرت زنده می‌مونه‌کارآگاهِ​ — و در تمامِ این مدت خودمون هم زنده بمونیم. پس، بیاین همهٔ این کارها رو بکنیم یه کار.»

به محرابِ کلیسای متروکه اشاره‌سؤالِ​ کرد، جایی که عکسِ موردرت‌بخاراند​ در مرکزِ نقشهٔ تحقیقات قرار داشت.

«باید اون و قدیس رو پیشِ هم نگه داریم تا دیگه لازم نباشه برای محافظت از هر کدومشون توی مکان‌های جداگانه، نیروهامون رو تقسیم کنیم.‌پلیس​ در ضمن اطلاعاتمون اون‌قدر نیست که بتونیم پوچ‌گرا رو پیدا کنیم... پس، در عوض کاری می‌کنیم که پوچ‌گرا خودش بیاد سراغمون. تا وقتی اون یکی‌قاتل‌های​ موردرت دستِ ماست، هر کی که می‌خواد از شرش خلاص بشه میاد سراغِ ما، و این فرصتِ ماست تا ردش رو تا خودِ منشأ بگیریم.»

قدیس لب‌هایش را با پشتِ‌می‌گذشت​ دست پاک کرد و با‌جدید​ نگاهی تند به او خیره شد.

«حالا، یه لحظه صبر کن...»

در این لحظه‌داشته​ مورگان حرفش را‌افی​ قطع کرد و گفت:

«اون همین الانشم به اندازهٔ کافی تحتِ محافظته. بیشتر از هر‌به‌عنوان​ کسی توی این شهر ازش محافظت می‌شه. باور کن، من می‌دونم‌جستجو​ — وگرنه تا الان کشته بودمش. پس دزدیدنش چه فایده‌ای داره؟»

سانی سر تکان داد.

«اگه کسی که داره نخ‌ها رو می‌کشه توی دلاوری پنهان شده باشه، همون‌طور‌بیاید​ که اون یکی موردرت فکر می‌کنه، پس تیمِ امنیتیِ خودش ممکنه بزرگ‌ترین تهدید‌آره​ براش باشن. همون کسایی که قرار بوده ازش محافظت کنن ممکنه بشن جلادش.»

اخم کرد، اما‌داشته​ فوراً با این‌افی​ استدلال مخالفت نکرد.

در سکوتی که‌باشیم​ به دنبالش آمد، افی‌پشتِ​ با حالتی مردد گفت:

«ممکنه این‌طور باشه، ولی بازم‌می‌گذشت​ در برابرِ ما ازش محافظت‌جدید​ می‌کنن. پس اصلاً چطور قراره بدزدیمش؟»

سانی لبخندش را‌تفنگ‌ها​ خورد، انگار دقیقاً‌می‌گذشت​ منتظرِ همین سؤال بود.

«خیلی ساده‌ست، افیِ عزیزم.»

به سمتِ مورگان‌باشیم​ رفت، دستی روی شانه‌اش‌پشتِ​ گذاشت و نیشخند زد.

«ما خواهرِ کوچیکش رو داریم. مطمئنم الان‌می‌توانست​ داره از نگرانی دیوونه می‌شه... پس، فقط‌مگه​ باید از مورگان به عنوانِ طعمه استفاده کنیم.»

مورگان با نارضایتی به‌خطر​ او نگاه کرد، در حالی‌واقعیتِ​ که افی لبخندِ درخشانی زد.

«آها، می‌فهمم. آره، منطقیه.»

در حالی که آن سه نفر نگاه‌های آرامی به هم‌آره​ می‌انداختند و از همین حالا داشتند به مراحلِ عملیِ کاری‌کارآگاهِ​ که باید می‌کردند فکر می‌کردند، قدیس بالاخره دوباره به حرف آمد:

«صبر کنین، وایسین. یه لحظه صبر کنین.‌می‌توانست​ ما که جداً قصد نداریم مدیرعاملِ گروهِ‌مگه​ دلاوری رو بدزدیم، داریم؟ این... این دیوانگیه.»

سپس با شنیدنِ‌تفنگ‌ها​ حرف‌های خودش ساکت‌می‌گذشت​ شد و آه کشید.

«آه.»

سانی نیشخند زد.

«نگران نباش.‌تفنگ‌ها​ فقط یه‌کرده​ کوچولو می‌دزدیمش...»

ناولها | novelha.net