---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2334: تنهاییِ تلخ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2334: تنهاییِ تلخ

0

سانی که مشغولِ کار بود، کای مدتی در‌می‌دادند​ سکوت استراحت کرد. انگار قصدِ خوابیدن نداشت و روی‌اجازه​ آن آتشفشانِ بایر هم واقعاً کاری از دستش برنمی‌آمد.

کماندارِ جذاب مدتی به دیوارهای دژِ مخروبه نگاه‌وحشتی​ کرد — یا بهتر است بگویم، از میانِ آن‌ها.‌فکر​ به احتمالِ زیاد داشت دشمنانشان را زیر نظر می‌گرفت.

زنبورهای بلورینِ‌داشتند​ باقی‌مانده، کرمِ‌طلسم​ برف، غولِ کوکی...

«این‌قدر به اون موجوداتِ کابوسِ ترسناک زل‌درونِ​ نزن، کای. این کار فقط بیشتر به‌سایه​ همت می‌ریزه و کمکی به تجدیدِ قوا نمی‌کنه.»

کای آرام نگاهش را از هر‌کمانِ​ وحشتی که زیر نظر داشت گرفت‌سایه​ و به سانی چشم دوخت. سرانجام پرسید:

«شکلِ عجیبی از جادوئه. فکر‌نمی‌کنه​ نکنم تا حالا دیده باشم‌چشم​ کسی این‌طوری چیزی رو افسون کنه.»

سانی سر تکان داد.

«فکر نکنم دیگه تو دنیا‌بافتِ​ کسِ دیگه‌ای قادر به اجرای این‌بار​ شکل از جادو باشه. فقط منم.»

کای حتماً می‌دانست توان‌های سرشتِ او چیست.‌سیاه​ پس خبر داشت که ساختنِ خاطره‌ها مهارتی‌یکی​ است که سانی دارد، نه یک توان.

کماندارِ جذاب‌کمکی​ با علاقه به‌نمی‌کنه​ او نگاه کرد.

«چطوری یادش گرفتی؟»

سانی بی‌آنکه سر بلند کند جواب داد. شش‌کمانِ​ دستش داشتند بافتِ طلسم را درونِ کمانِ سیاه شکل‌صفت‌هام​ می‌دادند، هر بار با یک رشته از جوهرِ سایه.

«اوه. یکی از صفت‌هام بهم اجازه می‌ده بافتِ طلسمِ خاطره‌ها رو ببینم و یکی‌یکی​ دیگه می‌ذاره لمسش کنم. یه بار... تو وضعیتِ خیلی ناامیدکننده‌ای گیر افتاده بودم. برای‌افتاده​ همین راهش رو پیدا کردم که چطور یه خاطرهٔ ابتدایی بسازم تا ازش فرار کنم.»

لبخندِ کمرنگی زد.

«بعدش دیگه فقط کلی تحقیق و مطالعه و‌می‌دادند​ آزمایش بود. با تماشای کاری که طلسم می‌کنه،‌بهم​ آروم‌آروم به خودم یاد دادم چطور کارای بیشتری بکنم.»

نگاهِ کوتاهی به کای انداخت.

«تو چی؟ با اون سرشتی که داری،‌سیاه​ به نظر می‌رسه کاملاً برای شکل‌دهی ساخته‌یکی​ شدی. سعی نکردی روش تسلط پیدا کنی؟»

کای خندید.

«اوه... سعی کردم. ولی انگار من یه موردِ‌می‌دادند​ خاصم. بعضیا برای شکل‌دهی استعداد دارن و بعضیا‌بهم​ ندارن. اما چیزی که من دارم، استعدادِ منفیه.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«چطور مگه؟»

کای با‌کمکی​ لبخند شانه‌ای‌قوا​ بالا انداخت.

«به خاطرِ سرشتم، نام‌های راستینی که فرا می‌خونم فوق‌العاده قوی‌ان.‌رشته​ اما در عوض، تسلط پیدا کردن روشون برام خیلی سخته...‌ببینم​ بانو نفیس فکر می‌کنه این روشِ دنیا برای حفظِ توازنه.»

آهی کشید.

«حتی نمی‌تونم در قالبِ انسان نام‌ها رو به زبون بیارم — دست‌کم هنوز نه. البته می‌تونم تو فرمِ اژدها‌طلسمِ​ خیلی راحت فرا بخونمشون، تقریباً انگار آروارهٔ اژدها ساخته شده تا اونا رو نعره بکشه. ولی واقعاً فایده‌ای نداره، چون‌ازش​ به‌زور می‌تونم نام‌ها رو تو ذهنم نگه دارم. حتی بعدِ سال‌ها تلاش، فقط تونستم روی تعدادِ خیلی کمی مسلط بشم.»

سانی چند‌کمکی​ لحظه به‌قوا​ حرف‌هایش فکر کرد.

«تو کَتم نمی‌ره که کسی مثلِ تو قرار نباشه شکل‌دهنده بشه. شاید فقط هنوز شرطِ لازم‌بهم​ برای تسلط روی جادوی نام‌ها رو برآورده نکردی. احتمالاً وقتی به رتبهٔ بالاتری برسی، اوضاع حسابی‌راهش​ تغییر می‌کنه. یا شایدم... به میراثِ سرشتت ربط داشته باشه. شایدم نه. هنوز دریافتش نکردی، نه؟»

کای سرش را تکان داد.

«نه. ولی نمی‌فهمم چطور یه میراثِ سرشت‌سیاه​ می‌تونه کمکم کنه جادوگرِ بهتری بشم. مگه‌یکی​ یادگارهای میراث معمولاً فقط خاطره‌های قدرتمندی نیستن؟»

سانی تک‌خنده‌ای زد.

«معمولاً آره. ولی نه همیشه. اوه، و‌سیاه​ اصولاً یادگارهای میراث نیازی نیست قدرتمند باشن؛‌یکی​ فقط باید سرشتت رو حسابی تکمیل کنن.»

با یکی از‌جواب​ چهل‌ودو انگشتش به‌طلسم​ خودش اشاره کرد.

«مثلاً خودِ من رو در نظر بگیر. میراثِ سرشتِ من در واقع یه... جور مجموعه مهارته. خودم پرورشش دادم، ولی طلسم‌می‌ذاره​ کمکم کرد قدمِ اول رو بردارم، یا بهتر بگم، سریع‌تر بردارم. قبلاً وقتی به نقاطِ عطفِ خاصی می‌رسیدم، با یادگارها بهم‌کمرنگی​ پاداش می‌داد. از اون طرف نفیس هست که میراثِ سرشتش بر پایهٔ درک و فهمه، و پاداشش چیزی جز دانش نیست.»

دوباره مشغولِ‌کمکی​ بافتنِ رشته‌های‌قوا​ جوهرِ سایه شد.

«پس با اینکه بیشترِ میراث‌های‌درونِ​ سرشت واقعاً خاطره‌ان، یا در مواردِ‌جوهرِ​ نادرتر پژواک، ولی همه‌شون این‌طوری نیستن.»

مدتی ساکت ماندند.

اما در لحظه‌ای، کای با‌درونِ​ چهره‌ای خنثی او را برانداز‌رشته​ کرد و با تردید پرسید:

«سانی... می‌تونم‌کمکی​ یه چیزی‌قوا​ ازت بپرسم؟»

سانی بی‌آنکه تمرکزش را‌طلسم​ از روی کمانِ سیاه‌می‌دادند​ بردارد، سر تکان داد.

کای چند لحظه مکث کرد.

«قبلاً... بهم گفتی که بقای من به‌سیاه​ همراهانم بستگی داره و بقای اونا به من.‌صفت‌هام​ اینکه تو عالمِ رؤیا هیچ‌کس به‌تنهایی زنده نمی‌مونه.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«همین رو گفتم.»

کای لحظه‌ای درنگ کرد.

«ولی وقتی همدیگه رو دیدیم، تو گورِ خدا کاملاً تنها‌رشته​ زندگی می‌کردی. یه قدیسِ منزوی، تک‌وتنها تو دنیا. این... این‌ببینم​ رو از روی تجربه گفتی، یا صرفاً یه خردِ جمعی بود؟»

سانی لبخندِ کمرنگی زد.

قدیس... قدیس کسی بود که به دلِ عالمِ رؤیا زده و سه‌سایه​ کابوس را فتح کرده بود. تا جایی که سانی خبر داشت، تنها‌وضعیتِ​ یک نفر به‌تنهایی کابوسِ سوم را فتح کرده بود: شاهزادهٔ جنگ، مورگانِ دلاوری.

انگار کای‌کند​ دربارهٔ تنهاییِ گذشتهٔ‌بافتِ​ او کنجکاو بود.

آهی کشید.

«از روی تجربه گفتم. منم‌نمی‌کنه​ تو گذشته کسی رو داشتم‌چشم​ که بهش تکیه کنم. همراهانی داشتم.»

تو یکی‌شون بودی، خنگول.

کای با اندوه به او نگاه‌طلسم​ کرد و چیزی نگفت... با این‌رشته​ حال، انگار می‌خواست سانی بیشتر حرف بزند.

سانی تک‌خنده‌ای زد.

«خب، آخر‌کمکی​ و عاقبتِ‌قوا​ خوبی نداشت.»

یک خردهٔ روحِ دیگر برداشت و آن را‌می‌دادند​ درونِ بافت قرار داد و با دقت رشته‌های‌بهم​ بی‌شماری از جوهر را به آن متصل کرد.

«آخر و عاقبتِ خوبی نداشت، چون به همراهانم خیانت کردم و از دستشون دادم. دلم‌اوه​ می‌خواد بگم دلیلِ خوبی برای رها کردنشون داشتم... شایدم داشتم... ولی در نهایت، دلیلم خودخواهانه‌افتاده​ بود. من آدمِ خیلی خودخواهی‌ام، کای. آدمِ خیلی حریصی هم هستم. طمعِ خودخواهانه‌ام مایهٔ نابودیم شد.»

چه می‌شد اگر سانی با دسته‌اش‌کمانِ​ می‌ماند و همراهشان به مصافِ جویندهٔ اول‌اوه​ می‌رفت؟ اگر آرزویِ دیگری کرده بود چه؟

بهترین کار همین بود؟‌قوا​ یا تا آخرِ عمرش‌وحشتی​ با حسرت زندگی می‌کرد؟

اشتباهی نابخشودنی مرتکب شده بود؟

نمی‌دانست.

اما این را خوب می‌دانست‌درونِ​ که از اینکه همراهانش را‌رشته​ از دست داده، به‌تلخی پشیمان است.

بعضی روزها، تحملِ‌تجدیدِ​ این تلخی بیش‌آرام​ از حد سخت می‌شد.

کای آرام‌داشتند​ سرش را‌طلسم​ تکان داد.

«بهت نمیاد‌کند​ آدمی باشی که‌بافتِ​ نابود شده، سانی.»

این حرف تا حدی‌طلسم​ حقیقت داشت. سانی هر‌می‌دادند​ چه بود، یک فرمانروا بود.

به کای‌کمکی​ نگاه کرد‌قوا​ و لبخند زد.

«...ظاهر می‌تونه فریبنده باشه.»

ناولها | novelha.net