چپتر 2244: هفتمین ضربه
0در اعماقِ آغوشِ سایهها، سانی همانطور که آنویل را میدرید، خودشغرق هم داشت تکهتکه میشد. آن دو داشتند یکدیگر را نابود میکردندراکد و هر دو نسبت به دردِ جانکاهِ فروپاشیِ روحشان بیتفاوت بودند.
با این حال،چرتوپرت بیتفاوتیِ یکی بااحتمالِ دیگری فرق داشت.
آنویل به هیچچیز اهمیت نمیداد،واقعی اما سانی آنقدر درگیرِ کشتنِ اوفرمانروای بود که درد نمیتوانست آزارش دهد.
بمیر، بمیر...
اگر دهانی برای خندیدن داشت میخندید،پاره اما با اینکه کالبدِ بیشکلش صدهاعذاب دهانِ گشاد داشت، همهٔ آنها لال بودند.
در دنیای سایههاچرتوپرت هیچ صدایی نبود،احتمالِ تنها سکوت حاکم بود.
بمیر!
زرهِ آنویل را پاره کرد و روحش را درهم درید، غرق دردرید عذاب و شادمانیِ تاریکی بود... اما هرچقدر هم که سانی خودش راراکد به شورِ نبرد میسپرد، ذهنش مانندِ دریاچهای راکد، سرد و آرام میماند.
حتی وقتی شمشیرِ پادشاه او راپاره میبرید، داشت با آرامش حسابوکتاب میکردعذاب که چطور پادشاهِ شمشیرها را بکشد.
سانی اندکی شک داشت که آنویل بیدلیل دربارهٔ آبدیده کردنِ نفیس و تبدیلِ او به تیغهای بینقص چرتوپرتبلند نگفته است. به احتمالِ زیاد این نگاهی واقعی به افکارِ بیمارگونهاش بود، اما در عینِ حال، سانی بعیدوجودش نمیدانست که این فرمانروای موذی آن حرفها را بلند گفته باشد تا آرامشِ او را به هم بریزد.
اگر اینطور بود،زیاد نقشهاش بدجوری نتیجهٔافکارِ عکس داده بود...
اما حتی با این وجود،سکوت سانی هرچه بیشتر احتمالات را میسنجید،درهم سرمای بیشتری در وجودش حس میکرد.
چون هیچتنها احتمالی برایحاکم پیروزی نمیدید.
آنویل... بیش از حدنگفته مقتدر بود و ارادهاشنگاهی سلاحی بیش از حد بُرنده.
حتی در حالی که روحش داشت پارهپاره میشد، آنویل بیشتر به مبارزه در دنیای سایهها عادتباشد میکرد. و همانطور که عمیق و عمیقتر در پهنهٔ بینورِ قطعهٔ عالمِ سایه سقوط میکردند، رونهایوجودش سرخ و خشمگینی رویِ زرهِ سیاهش روشن شد و باعث شد سایهها موج بردارند و شکافته شوند.
آنویل دهان باز کردتنها و برخلافِ تمامِ قوانین، صداییکرد سکوتِ مغاکِ بینور را شکست.
«کافیه.»
با یک دست کالبدِ بیشکلِاست سانی را گرفت، شمشیرش راافکارِ بالا برد و فرود آورد...
و بااحتمالِ تیغهاش خودِنگاهی سایهها را برید.
لحظهای بعد، سانینبود با خشونت بهحاکم جهانِ مادی پرتاب شد.
رویِ استخوانهای خردشده غلت زد و با برخوردِ بدنِدرهم لهولوردهاش به زمین، نالهای کرد. تا بیاید روی پامیسپرد بایستد، آنویل داشت از میانِ سایههای شکافته بیرون میآمد.
زرهش سالم بود ونگفته شنلِ شنگرفیاش به نرمینگاهی در باد تکان میخورد.
با اینکه سانی میدانست روحِ دشمنشافکارِ زخمهای مهلکی برداشته، اما در ظاهر،موذی آنویل کاملاً بیگزند به نظر میرسید.
آه... اون حرومزادهٔ عوضی...
در مدتی که آنها در سایهها درگیر بودند، میدانِ نبرد تغییر کرده بود.شادمانیِ میدانِ نبردِ تَرَکخورده داشت فرومیریخت و دود و درخششِ سفیدِ خشمگینی از شکافهای دندانهدارِوقتی رویِ سطحش بلند میشد. گودالهای پایین دریایی از شراره و آتش بودند. در دوردست...
آخه اون... چه وضعشه؟
پیکری عظیم بر فرازِ دشتِ استخوانافکارِ قد برافراشته بود؛ شکلِ مبهم و زنانهاشحرفها همزمان جانکاه و بهطرزِ مورمورکنندهای زیبا بود.
برقی از تابشِ سفید موجودِ سربهفلککشیده را روشن کردکرد و این تمامِ چیزی بود که سانی فرصت کردشورِ ببیند، چون شمشیرِ آنویل زوزهکشان از بیخِ گردنش گذشت.
اگر کسری از ثانیهحاکم دیرتر واکنش نشان داده بود،درهم سر از تنش جدا میشد.
سانی عقب کشید و ضربهٔ بعدی را بانگاهی اوداچیِ خود دفع کرد. روحِ پارهپارهاش از درد تیرحرفها میکشید و زیرِ نقابِ بافنده چهره در هم کشید.
آنویل لبخندِ سردی زد.
«دنیای توئه،صدایی نه؟ چهتنها جای دلگیری...»
ناگهان در یکقدمیاش بود و شمشیرِ سانی را پسدرهم زد. لحظهای بعد، آنویل با نیرویی ویرانگر لگدی بهمیسپرد او زد و سانی دهها متر به عقب پرتاب شد.
روی سطحِ استخوان فرود آمد،است مثلِ سنگریزهای کمانه کرد و دههابیمارگونهاش مترِ دیگر روی زمین کشیده شد.
سانی تقریباً بیدرنگ از جا پرید،افکارِ اما تا آمد تعادلش را بهموذی دست بیاورد، آنویل به او رسیده بود.
شمشیرِ هولناک هوا را شکافت.
«ولی باید تحسینتسکوت کنم... چه روحیهای!پاره واقعاً دردم اومده.»
سانی جاخالی داد و سعی کرد خودش ضربهای بزند،واقعی اما آنویل با قدمی راحت جاخالی داد و بابلند لحنی یکنواخت گفت؛ تهدیدی مورمورکننده در صدای سردش پنهان بود:
«...با ایناحتمالِ قضیه بایدنگاهی چیکار کنیم؟»
چرا اینقدر حرف میزنی؟
سانی خندید.
«شنیدم مردن دوایِ خوبیهنگفته برای درد، پادشاهِ شمشیرها.نگاهی بیا همون کار رو بکنیم.»
آنویل لبخندِ شومی زد.
«میبینم هنوز گستاخی...»
با این حرف، شمشیرشحاکم فرود آمد و ناگهان کلِدرهم دنیا را در بر گرفت.
این باربینقص سانی راهِنگفته فراری نداشت.
شمشیرِ نفرینشده گویی جوهرِنگاهی وجودش را شکافت وعینِ شجاعتش را تکهتکه کرد.
ناگهان حسصدایی کرد وحشت قلبشسکوت را چنگ میزند.
ضربهٔ بعدی عزمش را برید. سانی تلوتلوکرد خورد؛ ناگهان دیگر نمیدانست چرا هنوز داردتاریکی در برابرِ این سرنوشتِ حتمی مقاومت میکند.
ضربهٔ سوم امیدش را برید و در آن لحظه، سانیافکارِ فهمید که هیچ شانسی ندارد. با خودش چه فکری کردهباشد بود؟ یک قدیسِ ساده نمیتوانست فرمانروایی را شکست دهد. غیرممکن بود.
مار ناگهان در دستانش سنگین وافکارِ بدقلق شد و دردش — چهموذی جسمی و چه روانی — طاقتفرسا شد.
ناله کرد.
ضربهٔ چهارمتنها قصدِ کشتنشحاکم را برید...
یا بهتربینقص بگویم، سعینگفته کرد که ببرد.
در عوض، تیغهٔ نفرینشده با صداییافکارِ گوشخراش متوقف شد، به عقب کمانهموذی کرد و در نابودیِ هدفش ناکام ماند.
سانی که سرشار از وحشت، تردید وزرهِ ناامیدی بود، قدمی لرزان برداشت و بهعذاب قامتِ بلندِ پادشاه نگاه کرد. دستانش میلرزیدند.
...با این حال، با وجودِ هراس،پاره تردید و یأسی که قلبش راعذاب تسخیر کرده بود، بهزور لبخند زد.
میکشمش... باید بکشمش... باید...
صدای لرزانشاحتمالِ از پشتِ نقابِواقعی ترسناک بیرون آمد:
«آمادهای بمیری؟»
آماده بود؟
آنویل سرش را تکان داد.
«چقدر سرسخت.»
ضربهٔ پنجمصدایی خودِ فضاتنها را برید.
چی...
فضا ناگهان تاب برداشت. انگار حتی آنویل هم نمیتوانستواقعی قطعهٔ عالمِ سایه را نابود کند، اما صنعتگرِ مبتکریبلند بود و راهی برای جابهجاییِ بخشی از آن پیدا کرد.
پشتِ سرشان تاریکی بود و روبهرویشان هم تاریکی... اما در فضاییفرمانروای که سانی و آنویل ایستاده بودند، درخششِ زنندهٔ آسمانِ ابری از بالاعکس میتابید و گرمای آشنایی مانندِ پردهای خفهکننده آنها را در بر گرفت.
نور سانی را کور کرد.
همچنین از قدرتی که قطعهٔ عالمِ سایهکرد به او بخشیده بود محروم شد و ارتباطشهرچقدر با عنصرِ منبعی که تغذیهاش میکرد، قطع گشت.
ضربهٔ ششم کاملاً معمولی بود؛است شکمش را سوراخ کرد وافکارِ سانی را به زانو درآورد.
آنویل شمشیرش را عقب کشید، باافکارِ حالتی سرد از بالا به اوموذی نگاه کرد و با لحنی بیتفاوت گفت...
«در آرامش بخواب، سرورِ سایهها.»
تیغهٔ نفرینشده فرود آمد.