---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2244: هفتمین ضربه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2244: هفتمین ضربه

0

در اعماقِ آغوشِ سایه‌ها، سانی همان‌طور که آنویل را می‌درید، خودش‌تنها​ هم داشت تکه‌تکه می‌شد. آن دو داشتند یکدیگر را نابود می‌کردند‌شادمانیِ​ و هر دو نسبت به دردِ جانکاهِ فروپاشیِ روحشان بی‌تفاوت بودند.

با این حال،‌گشاد​ بی‌تفاوتیِ یکی با‌لال​ دیگری فرق داشت.

آنویل به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌داد،‌هیچ​ اما سانی آن‌قدر درگیرِ کشتنِ او‌زرهِ​ بود که درد نمی‌توانست آزارش دهد.

بمیر، بمیر...

اگر دهانی برای خندیدن داشت می‌خندید،‌لال​ اما با اینکه کالبدِ بی‌شکلش صدها‌سکوت​ دهانِ گشاد داشت، همهٔ آن‌ها لال بودند.

در دنیای سایه‌ها‌گشاد​ هیچ صدایی نبود،‌لال​ تنها سکوت حاکم بود.

بمیر!

زرهِ آنویل را پاره کرد و روحش را درهم درید، غرق در‌فرمانروای​ عذاب و شادمانیِ تاریکی بود... اما هرچقدر هم که سانی خودش را‌عکس​ به شورِ نبرد می‌سپرد، ذهنش مانندِ دریاچه‌ای راکد، سرد و آرام می‌ماند.

حتی وقتی شمشیرِ پادشاه او را‌لال​ می‌برید، داشت با آرامش حساب‌وکتاب می‌کرد‌سکوت​ که چطور پادشاهِ شمشیرها را بکشد.

سانی اندکی شک داشت که آنویل بی‌دلیل دربارهٔ آبدیده کردنِ نفیس و تبدیلِ او به تیغه‌ای بی‌نقص چرت‌وپرت‌درهم​ نگفته است. به احتمالِ زیاد این نگاهی واقعی به افکارِ بیمارگونه‌اش بود، اما در عینِ حال، سانی بعید‌وقتی​ نمی‌دانست که این فرمانروای موذی آن حرف‌ها را بلند گفته باشد تا آرامشِ او را به هم بریزد.

اگر این‌طور بود،‌لال​ نقشه‌اش بدجوری نتیجهٔ‌صدایی​ عکس داده بود...

اما حتی با این وجود،‌نگاهی​ سانی هرچه بیشتر احتمالات را می‌سنجید،‌نمی‌دانست​ سرمای بیشتری در وجودش حس می‌کرد.

چون هیچ‌دهانِ​ احتمالی برای‌همهٔ​ پیروزی نمی‌دید.

آنویل... بیش از حد‌همهٔ​ مقتدر بود و اراده‌اش‌هیچ​ سلاحی بیش از حد بُرنده.

حتی در حالی که روحش داشت پاره‌پاره می‌شد، آنویل بیشتر به مبارزه در دنیای سایه‌ها عادت‌درید​ می‌کرد. و همان‌طور که عمیق و عمیق‌تر در پهنهٔ بی‌نورِ قطعهٔ عالمِ سایه سقوط می‌کردند، رون‌های‌حتی​ سرخ و خشمگینی رویِ زرهِ سیاهش روشن شد و باعث شد سایه‌ها موج بردارند و شکافته شوند.

آنویل دهان باز کرد‌زیاد​ و برخلافِ تمامِ قوانین، صدایی‌عینِ​ سکوتِ مغاکِ بی‌نور را شکست.

«کافیه.»

با یک دست کالبدِ بی‌شکلِ‌آن‌ها​ سانی را گرفت، شمشیرش را‌نبود​ بالا برد و فرود آورد...

و با‌آن‌ها​ تیغه‌اش خودِ‌دنیای​ سایه‌ها را برید.

لحظه‌ای بعد، سانی‌احتمالِ​ با خشونت به‌واقعی​ جهانِ مادی پرتاب شد.

رویِ استخوان‌های خردشده غلت زد و با برخوردِ بدنِ‌صدایی​ له‌ولورده‌اش به زمین، ناله‌ای کرد. تا بیاید روی پا‌درهم​ بایستد، آنویل داشت از میانِ سایه‌های شکافته بیرون می‌آمد.

زرهش سالم بود و‌همهٔ​ شنلِ شنگرفی‌اش به نرمی‌هیچ​ در باد تکان می‌خورد.

با اینکه سانی می‌دانست روحِ دشمنش‌صدایی​ زخم‌های مهلکی برداشته، اما در ظاهر،‌پاره​ آنویل کاملاً بی‌گزند به نظر می‌رسید.

آه... اون حروم‌زادهٔ عوضی...

در مدتی که آن‌ها در سایه‌ها درگیر بودند، میدانِ نبرد تغییر کرده بود.‌حاکم​ میدانِ نبردِ تَرَک‌خورده داشت فرومی‌ریخت و دود و درخششِ سفیدِ خشمگینی از شکاف‌های دندانه‌دارِ‌می‌سپرد​ رویِ سطحش بلند می‌شد. گودال‌های پایین دریایی از شراره و آتش بودند. در دوردست...

آخه اون... چه وضعشه؟

پیکری عظیم بر فرازِ دشتِ استخوان‌صدایی​ قد برافراشته بود؛ شکلِ مبهم و زنانه‌اش‌کرد​ هم‌زمان جانکاه و به‌طرزِ مورمورکننده‌ای زیبا بود.

برقی از تابشِ سفید موجودِ سربه‌فلک‌کشیده را روشن کرد‌عینِ​ و این تمامِ چیزی بود که سانی فرصت کرد‌آرامشِ​ ببیند، چون شمشیرِ آنویل زوزه‌کشان از بیخِ گردنش گذشت.

اگر کسری از ثانیه‌همهٔ​ دیرتر واکنش نشان داده بود،‌صدایی​ سر از تنش جدا می‌شد.

سانی عقب کشید و ضربهٔ بعدی را با‌هیچ​ اوداچیِ خود دفع کرد. روحِ پاره‌پاره‌اش از درد تیر‌روحش​ می‌کشید و زیرِ نقابِ بافنده چهره در هم کشید.

آنویل لبخندِ سردی زد.

«دنیای توئه،‌است​ نه؟ چه‌زیاد​ جای دلگیری...»

ناگهان در یک‌قدمی‌اش بود و شمشیرِ سانی را پس‌صدایی​ زد. لحظه‌ای بعد، آنویل با نیرویی ویرانگر لگدی به‌درهم​ او زد و سانی ده‌ها متر به عقب پرتاب شد.

روی سطحِ استخوان فرود آمد،‌آن‌ها​ مثلِ سنگریزه‌ای کمانه کرد و ده‌ها‌تنها​ مترِ دیگر روی زمین کشیده شد.

سانی تقریباً بی‌درنگ از جا پرید،‌صدایی​ اما تا آمد تعادلش را به‌پاره​ دست بیاورد، آنویل به او رسیده بود.

شمشیرِ هولناک هوا را شکافت.

«ولی باید تحسینت‌گشاد​ کنم... چه روحیه‌ای!‌لال​ واقعاً دردم اومده.»

سانی جاخالی داد و سعی کرد خودش ضربه‌ای بزند،‌صدایی​ اما آنویل با قدمی راحت جاخالی داد و با‌درهم​ لحنی یکنواخت گفت؛ تهدیدی مورمورکننده در صدای سردش پنهان بود:

«...با این‌آن‌ها​ قضیه باید‌دنیای​ چی‌کار کنیم؟»

چرا این‌قدر حرف می‌زنی؟

سانی خندید.

«شنیدم مردن دوایِ خوبیه‌همهٔ​ برای درد، پادشاهِ شمشیرها.‌هیچ​ بیا همون کار رو بکنیم.»

آنویل لبخندِ شومی زد.

«می‌بینم هنوز گستاخی...»

با این حرف، شمشیرش‌همهٔ​ فرود آمد و ناگهان کلِ‌صدایی​ دنیا را در بر گرفت.

این بار‌دهانِ​ سانی راهِ‌همهٔ​ فراری نداشت.

شمشیرِ نفرین‌شده گویی جوهرِ‌دنیای​ وجودش را شکافت و‌تنها​ شجاعتش را تکه‌تکه کرد.

ناگهان حس‌است​ کرد وحشت قلبش‌نگاهی​ را چنگ می‌زند.

ضربهٔ بعدی عزمش را برید. سانی تلوتلو‌دنیای​ خورد؛ ناگهان دیگر نمی‌دانست چرا هنوز دارد‌زرهِ​ در برابرِ این سرنوشتِ حتمی مقاومت می‌کند.

ضربهٔ سوم امیدش را برید و در آن لحظه، سانی‌نبود​ فهمید که هیچ شانسی ندارد. با خودش چه فکری کرده‌غرق​ بود؟ یک قدیسِ ساده نمی‌توانست فرمانروایی را شکست دهد. غیرممکن بود.

مار ناگهان در دستانش سنگین و‌صدایی​ بدقلق شد و دردش — چه‌پاره​ جسمی و چه روانی — طاقت‌فرسا شد.

ناله کرد.

ضربهٔ چهارم‌دهانِ​ قصدِ کشتنش‌همهٔ​ را برید...

یا بهتر‌دهانِ​ بگویم، سعی‌همهٔ​ کرد که ببرد.

در عوض، تیغهٔ نفرین‌شده با صدایی‌صدایی​ گوش‌خراش متوقف شد، به عقب کمانه‌پاره​ کرد و در نابودیِ هدفش ناکام ماند.

سانی که سرشار از وحشت، تردید و‌افکارِ​ ناامیدی بود، قدمی لرزان برداشت و به‌حرف‌ها​ قامتِ بلندِ پادشاه نگاه کرد. دستانش می‌لرزیدند.

...با این حال، با وجودِ هراس،‌لال​ تردید و یأسی که قلبش را‌سکوت​ تسخیر کرده بود، به‌زور لبخند زد.

می‌کشمش... باید بکشمش... باید...

صدای لرزانش‌آن‌ها​ از پشتِ نقابِ‌هیچ​ ترسناک بیرون آمد:

«آماده‌ای بمیری؟»

آماده بود؟

آنویل سرش را تکان داد.

«چقدر سرسخت.»

ضربهٔ پنجم‌است​ خودِ فضا‌زیاد​ را برید.

چی...

فضا ناگهان تاب برداشت. انگار حتی آنویل هم نمی‌توانست‌صدایی​ قطعهٔ عالمِ سایه را نابود کند، اما صنعتگرِ مبتکری‌درهم​ بود و راهی برای جابه‌جاییِ بخشی از آن پیدا کرد.

پشتِ سرشان تاریکی بود و روبه‌رویشان هم تاریکی... اما در فضایی‌زرهِ​ که سانی و آنویل ایستاده بودند، درخششِ زنندهٔ آسمانِ ابری از بالا‌نبرد​ می‌تابید و گرمای آشنایی مانندِ پرده‌ای خفه‌کننده آن‌ها را در بر گرفت.

نور سانی را کور کرد.

همچنین از قدرتی که قطعهٔ عالمِ سایه‌دنیای​ به او بخشیده بود محروم شد و ارتباطش‌پاره​ با عنصرِ منبعی که تغذیه‌اش می‌کرد، قطع گشت.

ضربهٔ ششم کاملاً معمولی بود؛‌آن‌ها​ شکمش را سوراخ کرد و‌نبود​ سانی را به زانو درآورد.

آنویل شمشیرش را عقب کشید، با‌صدایی​ حالتی سرد از بالا به او‌پاره​ نگاه کرد و با لحنی بی‌تفاوت گفت...

«در آرامش بخواب، سرورِ سایه‌ها.»

تیغهٔ نفرین‌شده فرود آمد.

ناولها | novelha.net