چپتر 3031: پایان نزدیک است
0پس از کشفِشود نگرانکنندهٔ سانی، همهچیزهولناک باید بهسرعت پیش میرفت.
البته از قبل معلوم بود که عالمِ رؤیا دارد جهانِ بیداری را بهآرامیاگر میبلعد، اما مشخص شد که این روند آنقدرها هم که فکر میکردند کند نیست.هزارپای زمانبندیِ آخرالزمان جلو افتاده بود و این یعنی زمانِ زیادی برایشان باقی نمانده بود.
نه چندشکست دهه... تنهااینکه چند سال.
و این سالها قرار نبود آرام باشند.آنها برعکس، اوضاع قرار بود مدام بدتر شودفرق تا در نهایت به اوجی هولناک برسد.
اوضاع به چندشود دلیل تا اینهولناک حد وخیم بود.
بارزترین دلیل این بود که مرزِ میانِ عالمها شکسته بود و موجوداتِ کابوس میتوانستند آزادانه بینشان رفتوآمد کنند. لاشهایروز که سانی در ساحل پیدا کرده بود ثابت میکرد که هم هزارپاهای سیاه و هم اشباحِ گورتپه از قبل راهشاناندازه را به زمین باز کردهاند؛ و چیزِ پیشپاافتادهای مثلِ یک اقیانوس قرار نبود جلوی رسیدنشان به ربعهای باقیمانده را بگیرد.
مطمئناً پلیدهای بیشتریداده هم از جنگلِفراموششده سوخته به دنبالشان میآمدند.
همین بهتنهایی بحرانی هولناک بود. آن بیرون در عالمِ رؤیا، این دو قبیله از موجوداتِ کابوس دشمنانیقدرتهایشان قدرتمند اما قابلمهار بودند. سانی از قبل یک بار هزارپاهای سیاه را شکست داده بود، و بابیشماری اینکه اشباحِ گورتپه در ساحلِ فراموششده برایش دردسر درست میکردند، هنوز هم داشت آنها را عقب نگه میداشت.
اما حالا که آنها میتوانستند آزادانه به زمین بیایند، اوضاع کاملاً فرق میکرد. نه سانی و نهمیتوانستند نفیس نمیتوانستند قدرتهایشان را روی زمین واقعاً آزاد کنند. حتی اگر خودشان را کنترل میکردند، جهانِ بیداری قرارکردهاند بود تنها پس از چند ساعت آنها را به عالمِ رؤیا پس بفرستد؛ نهایتاً یک یا دو روز.
در این میان، دشمنشان هم پرتعداد بود و هم قدرتمند. اعضای فاسدشدهٔ بیشماریاگر در قبیلهٔ هزارپای سیاه بودند که شش تایرنتِ اعظم بر آنها فرمان میراندند.قبیلهٔ همان لشکر بهتنهایی کافی بود تا تمامِ انسانهای روی سیاره را تهدید کند.
اشباحِ گورتپه هم به همان اندازه قدرتمند به نظر میرسیدند... بدتر از آن، سانی چیزِ زیادی دربارهشانبیایند نمیدانست. آنها معمایی کامل بودند و تنها چیزی که از این پلیدهای درنده میدانست این بود کهمیان از سلاحهایی از جنسِ سنگِ چخماق استفاده میکردند و از گورتپههای نزدیکِ مرزِ جنگلِ سوخته آمده بودند.
البته سانی نظریههای خودش را داشت.داشت هنوز داستانِ اینکه رایم، دیمونِ آسودگی،بیایند چطور فصلها را آفرید به یاد داشت.
در یکی از نسخههای اسطورهای که دیده بود، سرمایی بیرحم جنگلِ نخستین را به بند کشید و مردمانِ باستانی را کهکنند در صلح و صفا آنجا زندگی میکردند، مجبور کرد تا باغِ متبرکِ ایزدِ دل را ترک کنند. در نسخهای دیگر، جنگلِربعهای ایزدِ دل در عوض جهنمی هولناک بود و این خودِ رایم بود که سرمای مرگبار را برای پاکسازیِ آن احضار کرد.
مهم نبود سانی کدام نسخه از اسطوره را باور کند؛ انگار در سپیدهدمِ تاریخ، عالمِکنترل دل مهدِ تمامِ موجوداتِ زنده بوده است. بعدها ساکنانِ جنگل، از جمله نخستین انسانها، بهفرمان دلیلِ فاجعهای مرموز مجبور به فرار از آنجا شدند و در تمامِ عالمهای دیگر پراکنده شدند.
سانی گمان میکرد شبحهای گورتپه بازماندگانِ همان انسانهای نخستین باشند. به احتمالآنها زیاد گورتپهها کمی پس از فرارشان از عالمِ دل ساخته شده بودند،واقعاً هرچند نمیدانست دقیقاً چه چیزی را آنجا دفن کرده و جا گذاشتهاند.
جهانِ بیداری در خطر بود. پوستدزد پیشتر مناطقِ جنوبیِ ربعِ شرقیحالا را ویران کرده بود، بنابراین حتی اگر موجوداتِ کابوسی که از شکافِخودشان مرزِ عالم بیرون میریختند به آنجا میرسیدند، آسیبِ فوری در کار نبود.
اما مناطقِ جنوبیِشود ربعِ غربی در معرضِبرسد خطرِ فوری قرار داشتند.
با این حال، سکونتگاههای انسانیِ باقیمانده درنمیتوانستند آمریکای جنوبی نزدیکترین مکانها به قطبِ جنوبخودشان بودند. پس در بیشترین خطر قرار داشتند.
ماجرا بهشکست همین جااینکه ختم نمیشد.
خودِ شکافِ مرزِ عالم بسیار خطرناکتر از هزارپاهای سیاه و شبحهای گورتپه بود.کاملاً سانی تمامِ مسیر را تا دشتِ ارِبوس طی کرده بود تا سرانجام نیرویبفرستد دافعهٔ عالمِ جنگ را حس کند — و این فاصله داشت بهسرعت بیشتر میشد.
این یعنی بهزودی بخشهای بیشتری از جهانِ بیداری تفاوتی بابارزترین عالمِ رؤیا نمیداشت. کسی چه میدانست؟ شاید همین حالا هم بخشهایکنند دیگری از زمین با دنیای ترسناکِ ایزدِ فراموششده ادغام شده بود.
و این...حالا این همهچیز رافرق به خطر میانداخت.
تا جایی که سانی میدانست، دستکم دو موجودِ کابوس بالاترهنوز از رتبهٔ اعظم در جهانِ بیداری وجود داشتند. یکی جایینفیس در آمریکا پنهان شده بود و دیگری روی ماه سکونت داشت.
با توجه به سرعتِ افزایشِهنوز شمار و قدرتِ دروازههای کابوس، بهزودیحالا تعداد این موجودات بیشتر هم میشد.
هر یک از آن موجودات میتوانست تمامِ انسانهاییدلیل را که هنوز روی زمین زندگی میکردند، درکابوس عرضِ چند روز یا حتی چند ساعت نابود کند.
پس چراحالا هنوز این کارفرق را نکرده بودند؟
دلیلش این بود که عالمِ جنگ همانطور که فرمانروایانِ انسانی را سرکوب میکرد،عقب آنها را نیز تحتِ فشار میگذاشت — و با توجه به اینکه اینحتی ایزدانِ سقوطکرده رتبههایی بالاتر از مطلقها داشتند، در واقع فشارِ بیشتری رویشان بود.
این پلیدهای قدرتمند به حوالیِ دروازههای کابوسی که آنها را به جهانِ بیداریکاملاً آورده بودند زنجیر شده و قادر به ترکِ آنجا نبودند. به همین دلیل بودنهایتاً که زمین هنوز پابرجا مانده و میتوانست حیاتِ انسانی را در خود نگه دارد.
با این حال، وقتینهایت مرزِ عالم شروع بهدلیل فروپاشی میکرد، چه اتفاقی میافتاد؟
ایزدانِ سقوطکرده آزاد میشدند تا به هر جایی بروندروی و با تمامِ شکوهِ نامقدسشان بر ربعها نازل شوندنهایتاً و تمامِ زمین را به برهوتی ویران تبدیل کنند.
تازه فقط این نبود؛ آنها میتوانستند دوباره بهدردسر عالمِ رؤیا برگردند تا شهرهای دژی را کهحالا بشریت در آنها پناه گرفته بود نیز ببلعند.
وقتی برای تلف کردن نبود...
کارهای زیادی باید انجام میشد.
به محض اینکه سانی خبرِ کشفشنفیس را به حصار برد، چرخدندههای قلمروِحتی انسان با تمامِ قوا به کار افتادند.
اما حتیشکست آن زماناینکه هم میدانست...
که قرار نیست بدونِ تحملِهنوز تلفاتِ سنگین از این بحرانمیداشت جانِ سالم به در ببرند.
فعلاً همهچیزبدتر هنوز باثباتنهایت به نظر میرسید...
اما اینحالا وضعیت زیادکاملاً طول نکشید.