---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3051: پیمانِ ایزدی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3051: پیمانِ ایزدی

0

افی از آن‌سوی اقیانوسِ پهناورِ‌نمی‌توانستند​ فولادی که میانشان فاصله انداخته‌برانگیزند​ بود، به شاهِ شاهان خیره شد.

چشمانش سرد و گرفته بود...

و رگه‌ای‌شبگرد​ از تحقیر‌تجربه​ در خود داشت.

«اون حرام‌زاده...»

در طولِ سالِ گذشته، انگار آزاراکس علاقهٔ بیمارگونه‌ای‌وفاداری​ به او پیدا کرده بود — در واقع به‌می‌کردند​ همهٔ اعضای دسته، اما بیشتر از همه به افی.

به‌نوعی، جای تعجب نداشت. هرچه نباشد، او به جمع‌آوریِ جنگجویانِ قدرتمند معروف بود و تک‌تکِ قدیس‌های مزدور بی‌نهایت مرگبار بودند.‌کردنِ​ اما به نظر می‌رسید آزاراکس از به زانو درآوردنِ افرادِ بااراده هم لذت می‌بُرد، و چون افی رهبرِ اسمیِ ارتشِ‌رهبریِ​ مدافع بود، او را حریفِ مستقیمِ خود می‌دید — و در نتیجه، رام کردنِ او را چالشی شخصی برای خودش می‌دانست.

افی تصادفی در جایگاهِ رهبری قرار نگرفته بود. درست است، زنی‌بافضیلت‌تر​ که افی در کالبدش بود فرماندهِ ارتشِ مزدوران بود... اما دلیلِ‌شهرِ​ اصلیِ اینکه رهبریِ دفاعِ شهر را بر عهده گرفت، این نبود.

در حقیقت، دیگر اعضای دسته صلاحیت‌های فراوانی برای جایگزینیِ او داشتند. مورگان استراتژیستِ بسیار بهتری بود؛ جت جنگجوی به‌مراتب مرگبارتری بود. شبگرد کوله‌باری از تجربه داشت که افی فاقدش بود، و سیشان حاکمِ بهتری به شمار می‌رفت. کای هم‌عهده​ بافضیلت‌تر بود و هم نجیب‌تر. با این حال... هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند مثلِ افی حسِ وفاداری را در دیگران برانگیزند. سربازانِ شهرِ مدافع شاید به اعضای دسته احترام می‌گذاشتند و تحسینشان می‌کردند، اما عاشقِ افی بودند. آن‌ها از حضورِ او قدرت‌احترام​ می‌گرفتند — نه فقط به شکلی عرفانی، بلکه کاملاً ملموس و عادی. دیدنِ او روحیه‌شان را بالا می‌برد و به آن‌ها امید می‌بخشید. و در شهری تحتِ محاصره که امید در آن کیمیا بود، این از هر چیزی مهم‌تر بود.

به این ترتیب، افی در جایگاهِ رهبری‌حسِ​ قرار گرفت — و در نتیجه، به‌احترام​ کانونِ اصلیِ توجهِ پرخطرِ شاهِ شاهان تبدیل شد.

از این‌نظر​ بابت مشکلی‌زانو​ نداشت، اما...

بدتر از همه اینکه، انگار آزاراکس‌سیشان​ دچارِ سوءتفاهمِ شدیدی دربارهٔ ماهیتِ دوشیزگانِ‌نجیب‌تر​ جنگ و اصولِ فرقهٔ سرخ شده بود.

در ذهنِ بیمارِ او، دوشیزگانِ جنگ کاهنه‌هایی بودند که خود را به ایزدبانوی جنگ وعده داده بودند، و در نتیجه می‌شد آن‌ها را‌جایگاهِ​ عروس‌های او دانست. پیمانِ اصلیِ فرقه‌شان تسلیم شدن در نبرد را برایشان ممنوع کرده بود، و آن‌ها همیشه تا پای جان می‌جنگیدند —‌فراوانی​ بنابراین، مگر در صورتی که می‌توانستند بدونِ شکست عقب‌نشینی کنند، بیشترِ دوشیزگانِ جنگ در تمامِ عمرشان فقط یک بار طعمِ شکست را می‌چشیدند.

اولین شکستشان، همان مرگشان بود.

انگار آزاراکس باور داشت که این پیمان، قولِ آن‌ها به ایزدبانوی جنگ است؛ برای همین، به زانو درآوردنِ‌نتیجه​ یک دوشیزهٔ جنگ را سیلیِ محکمی بر صورتِ یک ایزد می‌دید. و از آنجا که خود را با‌مزدوران​ ایزدان برابر — یا حتی برتر از آن‌ها — می‌دانست، این کاری بود که بی‌صبرانه مشتاقِ انجامش بود.

البته که او کاملاً در اشتباه بود. در حقیقت، هرچند‌کای​ آواتارِ کنونیِ ایزدبانوی جنگ واقعاً یک مرد بود — دقیق‌تر بگوییم،‌سربازانِ​ یک اژدهای نر — فرقهٔ سرخ بسیار باستانی‌تر از او بود.

در زمانِ تأسیسِ این فرقه در سپیده‌دمِ تاریخ، آواتارِ جنگ در واقع‌مستقیمِ​ یک زنِ انسان بود. بنابراین، دوشیزگانِ جنگ خود را به‌عنوانِ عروس به‌رهبری​ ایزدبانوی جنگ وعده نمی‌دادند — بلکه می‌کوشیدند خود را به شمایلِ او درآورند.

این عهدی بود که بسته بودند و به همین دلیل زنده تسلیم‌شهرِ​ شدن برایشان ممنوع بود — نه به این خاطر که انتخابِ راه‌حلی‌شکلی​ صلح‌آمیز به جای نبرد، به معنای بی‌وفایی به جنگ، حامیِ ایزدی‌شان باشد.

افی این را از زمانِ حضورش در کابوسِ دوم می‌دانست، اما آزاراکس اصلاً خبر نداشت‌حریفِ​ و انگار حقیقت هم برایش مهم نبود. تنها دغدغه‌اش غلبه بر دوشیزهٔ جنگِ مغرور بود...‌نگرفته​ در واقع، هر چه می‌گذشت، انگار این کار برایش از فتحِ شهر هم مهم‌تر می‌شد.

این یکی از‌کوله‌باری​ دلایلی بود که شهر‌حاکمِ​ هنوز پابرجا مانده بود.

افی نفسش را در سینه‌می‌بُرد​ حبس کرد، بی‌اعتنا به سؤالِ‌مدافع​ آزاراکس، نیزه‌اش را احضار کرد.

وقتش بود یک‌حال​ بار دیگر با‌مثلِ​ طاعونِ فولاد روبه‌رو شود.

اقیانوسِ فولاد همچون دریا شکافت و تنها کسری از ثانیه بعد، آزاراکس به او رسید. در یک‌می‌دید​ چشم‌برهم‌زدن فاصلهٔ میانشان را طی کرد و حتی سریع‌تر از تبرش در آغازِ نبرد حرکت می‌کرد. سلاحی‌کالبدش​ در دست نداشت، اما مهم نبود. با آن قدرتِ وحشتناکِ آزاراکس، مشت‌هایش به اندازهٔ شهاب‌سنگ‌های عظیم ویرانگر بود.

حالا هم یکی از مشت‌ها با سرعتی خیره‌کننده به‌می‌رفت​ سمتِ افی روانه شد — و حتی زودتر از‌وفاداری​ غرشِ رعدآسایِ ناشی از یورشِ برق‌آسایش به او رسید.

با این حال، مشت به جای زرهِ او، تنها به گردبادی از جرقه‌های سفید برخورد کرد. جثهٔ عظیمِ افی در‌خودش​ بیشترِ نبردها موهبتی بزرگ بود، اما هنگامِ مبارزه با کسی به قدرتمندیِ آزاراکس، نقطه ضعفی مرگبار به حساب می‌آمد. پس‌گرفت​ به محضِ حرکتِ او کالبدِ متعالی‌اش را مرخص کرد و به شکلِ زنی عادی — هرچند بسیار قدبلند — درآمد.

طاعونِ فولاد از میانِ گردبادِ جرقه‌های جوهر گذشت و چنان به دیوارِ شهر کوبیده شد که‌تحسینشان​ سرتاسرِ آن به لرزه درآمد. کسری از ثانیه بعد، خودش را از سطحِ دیوار به عقب‌بالا​ هل داد، به پایین یورش برد و با صدای مهیبی روی خاکِ خونینِ نزدیکِ افی فرود آمد.

زمینِ زیرِ پایش شکافت و‌درآوردنِ​ خونی که به خود کشیده‌چون​ بود از آن بیرون زد.

هر دو‌شبگرد​ بی‌درنگ در منگنه‌ای‌فاقدش​ نامرئی گرفتار شدند.

افی حس کرد کوهی روی شانه‌هایش افتاده است. این بارِ سنگین او را به پایین‌رام​ فشرد و مجبورش کرد دندان‌هایش را به هم بساید — هم‌زمان، احساسِ فلج‌کننده‌ای از هراس بر‌فرماندهِ​ قلبش چیره شد. این حضورِ پادشاهِ پادشاهان بود که با کمکِ سرشتش او را خفه می‌کرد.

با این حال، خودِ آزاراکس هم وضعِ بهتری نداشت. دلیلش این بود‌شهرِ​ که حالا با قرار گرفتن زیرِ دیوارهای شهر، واردِ محدودهٔ قلمروِ شاهِ‌شکلی​ بنّا شده بود — و از این رو، ارادهٔ خودش سرکوب می‌شد.

معمولاً هیچ مطلقی دلش نمی‌خواست در قلمروِ دشمن گرفتار شود و بخشِ عمدهٔ قدرتش‌مدافع​ را از دست بدهد... اما آزاراکس اهمیتی نمی‌داد. باور داشت آن‌قدر قوی هست — و‌قرار​ واقعاً هم بود — که هر دشمنی را حتی در حالتِ سرکوب‌شده در هم بشکند.

جنگجویانِ فوجِ فولاد شتابان تا جایی که می‌توانستند از مطلقِ خود‌بافضیلت‌تر​ فاصله گرفتند و فضای بازِ وسیعی دورِ او و افی ایجاد‌شهرِ​ کردند. آزاراکس قد راست کرد، نگاهش کرد و لبخندِ شومی زد.

«خوبه... انگار بالاخره بهت‌لذت​ یاد دادم که از‌اسمیِ​ بالا نگاهم نکنی، کاهنه.»

ناولها | novelha.net