چپتر 3051: پیمانِ ایزدی
0افی از آنسوی اقیانوسِ پهناورِفاقدش فولادی که میانشان فاصله انداختهکای بود، به شاهِ شاهان خیره شد.
چشمانش سرد و گرفته بود...
و رگهایبهتری از تحقیربهمراتب در خود داشت.
«اون حرامزاده...»
در طولِ سالِ گذشته، انگار آزاراکس علاقهٔ بیمارگونهایشمار به او پیدا کرده بود — در واقع بهحسِ همهٔ اعضای دسته، اما بیشتر از همه به افی.
بهنوعی، جای تعجب نداشت. هرچه نباشد، او به جمعآوریِ جنگجویانِ قدرتمند معروف بود و تکتکِ قدیسهای مزدور بینهایت مرگبار بودند.میدید اما به نظر میرسید آزاراکس از به زانو درآوردنِ افرادِ بااراده هم لذت میبُرد، و چون افی رهبرِ اسمیِ ارتشِدلیلِ مدافع بود، او را حریفِ مستقیمِ خود میدید — و در نتیجه، رام کردنِ او را چالشی شخصی برای خودش میدانست.
افی تصادفی در جایگاهِ رهبری قرار نگرفته بود. درست است، زنیحاکمِ که افی در کالبدش بود فرماندهِ ارتشِ مزدوران بود... اما دلیلِوفاداری اصلیِ اینکه رهبریِ دفاعِ شهر را بر عهده گرفت، این نبود.
در حقیقت، دیگر اعضای دسته صلاحیتهای فراوانی برای جایگزینیِ او داشتند. مورگان استراتژیستِ بسیار بهتری بود؛ جت جنگجوی بهمراتب مرگبارتری بود. شبگرد کولهباری از تجربه داشت که افی فاقدش بود، و سیشان حاکمِ بهتری به شمار میرفت. کای هممهمتر بافضیلتتر بود و هم نجیبتر. با این حال... هیچکدامشان نمیتوانستند مثلِ افی حسِ وفاداری را در دیگران برانگیزند. سربازانِ شهرِ مدافع شاید به اعضای دسته احترام میگذاشتند و تحسینشان میکردند، اما عاشقِ افی بودند. آنها از حضورِ او قدرتمیجنگیدند میگرفتند — نه فقط به شکلی عرفانی، بلکه کاملاً ملموس و عادی. دیدنِ او روحیهشان را بالا میبرد و به آنها امید میبخشید. و در شهری تحتِ محاصره که امید در آن کیمیا بود، این از هر چیزی مهمتر بود.
به این ترتیب، افی در جایگاهِ رهبریحاکمِ قرار گرفت — و در نتیجه، بههیچکدامشان کانونِ اصلیِ توجهِ پرخطرِ شاهِ شاهان تبدیل شد.
از اینبینهایت بابت مشکلیبودند نداشت، اما...
بدتر از همه اینکه، انگار آزاراکسشبگرد دچارِ سوءتفاهمِ شدیدی دربارهٔ ماهیتِ دوشیزگانِشمار جنگ و اصولِ فرقهٔ سرخ شده بود.
در ذهنِ بیمارِ او، دوشیزگانِ جنگ کاهنههایی بودند که خود را به ایزدبانوی جنگ وعده داده بودند، و در نتیجه میشد آنها راعرفانی عروسهای او دانست. پیمانِ اصلیِ فرقهشان تسلیم شدن در نبرد را برایشان ممنوع کرده بود، و آنها همیشه تا پای جان میجنگیدند —مشکلی بنابراین، مگر در صورتی که میتوانستند بدونِ شکست عقبنشینی کنند، بیشترِ دوشیزگانِ جنگ در تمامِ عمرشان فقط یک بار طعمِ شکست را میچشیدند.
اولین شکستشان، همان مرگشان بود.
انگار آزاراکس باور داشت که این پیمان، قولِ آنها به ایزدبانوی جنگ است؛ برای همین، به زانو درآوردنِحریفِ یک دوشیزهٔ جنگ را سیلیِ محکمی بر صورتِ یک ایزد میدید. و از آنجا که خود را بازنی ایزدان برابر — یا حتی برتر از آنها — میدانست، این کاری بود که بیصبرانه مشتاقِ انجامش بود.
البته که او کاملاً در اشتباه بود. در حقیقت، هرچندسیشان آواتارِ کنونیِ ایزدبانوی جنگ واقعاً یک مرد بود — دقیقتر بگوییم،حسِ یک اژدهای نر — فرقهٔ سرخ بسیار باستانیتر از او بود.
در زمانِ تأسیسِ این فرقه در سپیدهدمِ تاریخ، آواتارِ جنگ در واقعاحترام یک زنِ انسان بود. بنابراین، دوشیزگانِ جنگ خود را بهعنوانِ عروس بهبلکه ایزدبانوی جنگ وعده نمیدادند — بلکه میکوشیدند خود را به شمایلِ او درآورند.
این عهدی بود که بسته بودند و به همین دلیل زنده تسلیمنجیبتر شدن برایشان ممنوع بود — نه به این خاطر که انتخابِ راهحلیاحترام صلحآمیز به جای نبرد، به معنای بیوفایی به جنگ، حامیِ ایزدیشان باشد.
افی این را از زمانِ حضورش در کابوسِ دوم میدانست، اما آزاراکس اصلاً خبر نداشتاسمیِ و انگار حقیقت هم برایش مهم نبود. تنها دغدغهاش غلبه بر دوشیزهٔ جنگِ مغرور بود...جایگاهِ در واقع، هر چه میگذشت، انگار این کار برایش از فتحِ شهر هم مهمتر میشد.
این یکی ازجنگجوی دلایلی بود که شهرکولهباری هنوز پابرجا مانده بود.
افی نفسش را در سینهحسِ حبس کرد، بیاعتنا به سؤالِشهرِ آزاراکس، نیزهاش را احضار کرد.
وقتش بود یککولهباری بار دیگر باسیشان طاعونِ فولاد روبهرو شود.
اقیانوسِ فولاد همچون دریا شکافت و تنها کسری از ثانیه بعد، آزاراکس به او رسید. در یکمدافع چشمبرهمزدن فاصلهٔ میانشان را طی کرد و حتی سریعتر از تبرش در آغازِ نبرد حرکت میکرد. سلاحیدرست در دست نداشت، اما مهم نبود. با آن قدرتِ وحشتناکِ آزاراکس، مشتهایش به اندازهٔ شهابسنگهای عظیم ویرانگر بود.
حالا هم یکی از مشتها با سرعتی خیرهکننده بهفاقدش سمتِ افی روانه شد — و حتی زودتر ازهیچکدامشان غرشِ رعدآسایِ ناشی از یورشِ برقآسایش به او رسید.
با این حال، مشت به جای زرهِ او، تنها به گردبادی از جرقههای سفید برخورد کرد. جثهٔ عظیمِ افی درمیگرفتند بیشترِ نبردها موهبتی بزرگ بود، اما هنگامِ مبارزه با کسی به قدرتمندیِ آزاراکس، نقطه ضعفی مرگبار به حساب میآمد. پسترتیب به محضِ حرکتِ او کالبدِ متعالیاش را مرخص کرد و به شکلِ زنی عادی — هرچند بسیار قدبلند — درآمد.
طاعونِ فولاد از میانِ گردبادِ جرقههای جوهر گذشت و چنان به دیوارِ شهر کوبیده شد کهمثلِ سرتاسرِ آن به لرزه درآمد. کسری از ثانیه بعد، خودش را از سطحِ دیوار به عقبمیگرفتند هل داد، به پایین یورش برد و با صدای مهیبی روی خاکِ خونینِ نزدیکِ افی فرود آمد.
زمینِ زیرِ پایش شکافت ونظر خونی که به خود کشیدهبااراده بود از آن بیرون زد.
هر دوبهتری بیدرنگ در منگنهایمرگبارتری نامرئی گرفتار شدند.
افی حس کرد کوهی روی شانههایش افتاده است. این بارِ سنگین او را به پایینمیکردند فشرد و مجبورش کرد دندانهایش را به هم بساید — همزمان، احساسِ فلجکنندهای از هراس برمیبرد قلبش چیره شد. این حضورِ پادشاهِ پادشاهان بود که با کمکِ سرشتش او را خفه میکرد.
با این حال، خودِ آزاراکس هم وضعِ بهتری نداشت. دلیلش این بودنجیبتر که حالا با قرار گرفتن زیرِ دیوارهای شهر، واردِ محدودهٔ قلمروِ شاهِاحترام بنّا شده بود — و از این رو، ارادهٔ خودش سرکوب میشد.
معمولاً هیچ مطلقی دلش نمیخواست در قلمروِ دشمن گرفتار شود و بخشِ عمدهٔ قدرتشرهبرِ را از دست بدهد... اما آزاراکس اهمیتی نمیداد. باور داشت آنقدر قوی هست — وتصادفی واقعاً هم بود — که هر دشمنی را حتی در حالتِ سرکوبشده در هم بشکند.
جنگجویانِ فوجِ فولاد شتابان تا جایی که میتوانستند از مطلقِ خودحاکمِ فاصله گرفتند و فضای بازِ وسیعی دورِ او و افی ایجادوفاداری کردند. آزاراکس قد راست کرد، نگاهش کرد و لبخندِ شومی زد.
«خوبه... انگار بالاخره بهتمثلِ یاد دادم که ازبرانگیزند بالا نگاهم نکنی، کاهنه.»