چپتر 3024: بافندگی ۱۰۱
0سانی بهروحِ عقب تکیه دادبشه و آهی کشید.
«اما بیا برای خوندنِ بافتهای طلسم عجلهکمی نکنیم. اول باید اصطلاحات رو تعریف کنیم. مثلاً،مثل خاطره چیه؟ خب، جوابش ساده به نظر میرسه.»
به اشیایی کهآورد روی میز چیدهدور شده بود اشاره کرد.
«خاطره یه شیءِ جادوییه که با کمکِ بافندگی ساخته شده. اما این کاملاً درست نیست،بیشترِ چون با اینکه همهٔ خاطرهها بافتهشدهن، همهٔ چیزهای بافتهشده خاطره نیستن. مثلاً من یه باربجنگم یه کوهِ کامل رو افسون کردم... اما این کار اون رو به خاطره تبدیل نکرد.»
آنانکه کمیروحِ سرش راذخیره کج کرد.
«شما... یهکار کوه رو افسوننکرد کردید، سرورم سانلس؟»
سانی سر تکان داد.
«مثل بیشترِ شاهکارهای باورنکردنیام، این یکی هم از سرِ ناچاری بود. میدونی، مجبور بودم بابیشترِ یه موجودِ کابوسِ نفرینشده و گلهٔ پلیدهای اعظمش بجنگم. برای همین، یه کوه رو افسون کردمهمین تا ضربههای اون نفرینشده رو جذب کنه و بعد منفجرش کردم. آه... انفجارش واقعاً تماشایی بود.»
سانی دورانِ کوتاهِ تدریسشذخیره در آکادمی را بهوقتی یاد آورد و ادامه داد:
«اما بیا از بحث دور نشیم. خاطره چیه؟ خاطره یه مصنوعِ بافتهشدهست که چند افسونِ ابتداییِ خاص توش گنجونده شده؛ یکی بهش اجازه میده بهموجودِ شکلِ جوهر توی روحِ اربابش ذخیره بشه، یکی بهش اجازه میده دوباره از جوهر به ماده تبدیل بشه، یکی بهش اجازه میده وقتی مرخص شدنشیم خودش رو ترمیم کنه، و چندتای دیگه. ترکیبی از این افسونهای ابتدایی یه خاطره رو میسازه، و با حفظ کردنِ الگوهاشون، میتونی خاطرههای خودت رو بسازی.»
سانی گردنش را مالید.
«اولین خاطرهای که ساختم یه قلادهٔکمی برده بود. سرِ همین قضیه سرم روتکان به باد دادم، ولی خب... کار کرد!»
لحظهای مکث کرداربابش و سپس بادوباره لحنی گرفته افزود:
«این افسونهای پایهای... من بهشون میگم ابتدایی، اما البته که اصلاً اینطور نیستن. ذخیره کردنِ اشیا توی روح کاریه که فقط مطلقها میتونن انجامبودم بدن، با این حال، خاطرهها این توانایی رو به همهٔ بیدارشدگان میدن. تبدیلِ جوهرِ روح به ماده... خب، لازم نیست برات توضیح بدم که ایندور قدرت چقدر خیرهکنندهست. خودترمیمیِ بینهایت هم ویژگیِ حیرتانگیزیه. خلاصه بگم، افسونهای بنیادینی که خاطرهها رو به چیزی که هستن تبدیل میکنن، از دیدگاهِ جادو، بهتآورن.»
آنانکه سر تکان داد.
«درسته. برای همین بود که طلسمِ کابوس تو دورانِ جنگِکردید شوم برای خیلیها اینقدر جذاب بود. تواناییِ استفاده از خاطرههاناچاری تو اون زمان مزیتِ بزرگی برای همهٔ مردم به حساب میاومد.»
سانی همروحِ با اوذخیره همعقیده بود.
«خلقِ چنین افسونهای قدرتمندی و اونقدر ساده کردنِ بافتِ طلسمشون که حتی یه بیدارشدهٔ آموزشندیده مثلِ من هم بتونه تکرارشونسرِ کنه... این سطحی از مهارت تو خلقِ جادوئه که حتی من هم نمیتونم تصورش کنم. همین باعث میشه باور کنمتماشایی که این طراحیِ خودِ بافنده بوده؛ طلسمِ کابوس صرفاً اصولی رو به ارث برده که بافنده توش نهادینه کرده بود.»
آهی کشید.
«البته مشکل اینجاست که... بافنده وسواسِ عجیبی به راز و دانش داشت. او باور داشت که دانش قدرته، و برای همین خودش روبودم با دروغهای بیشماری احاطه کرده بود. اون دیمونِ مکار هرگز چیزهایی رو که میدونست به اشتراک نذاشت، پس طبیعتاً، هرگز به خودش زحمتادامه نداد که جادوی شخصیش رو در دسترسِ همه قرار بده؛ برعکسِ امید، که نوشتن و جادوی رونی رو به همهٔ مردم ارزانی کرد.»
سانی نوکِ بینیاش را خاراند.
«تنها بافندگانِ دورانهای گذشته کسانی بودند که تواناییِ درک، دستکاری وکردید خلقِ بافتهای طلسم را از دیمونِ تقدیر دریافت کرده بودند. ما نمیدونیممجبور چطور اون قدرت رو میگرفتند، پس... باید راههای خودمون رو ابداع کنیم.»
به آنانکهیاد نگاه کردادامه و لبخند زد.
«اون نقابت، در کنارِ سرشتت، خودش شروعِ خوبیه. حالاکوه همهٔ ابزارهای لازم برای تسلط به بافندگی رو داری...یکی تنها چیزی که میمونه، جمع کردنِ دانش و مهارته.»
ردای تاشدهروحِ را بهذخیره او نزدیکتر کرد.
«پس، بیا با این شروع کنیم. اول، بایدسرش حسی پیدا کنی که الگوهای مجزای بافتِ طلسمبیشترِ کجا هستند و چطور به هم وصل شدهاند...»
آموزش ادامه یافت.
آنانکه شاگردِ شگفتانگیزی بود و دانش را مثل اسفنج جذب میکرد — خب، جای تعجب هم نداشت. هر چه بود، او یک نیمهخدا بود، بنابراین مفاهیمی که درک و تسلط بر آنها برایجذب سانی سالها طول کشیده بود، برای ذهنِ مطلقِ او مثل یک پیشغذای سبک بود. علاوه بر این، آنانکه بهخاطرِ سرشتش، کششی ذاتی به بافندگی داشت. در واقع، او یک جادوگرِ مادرزاد بود — فقطبشه ماهیتِ دور از دسترسِ بافندگی مانع از آن شده بود که در هنرِ آن تسلط یابد. بنابراین، آموزش بهسرعت پیش رفت. در پایانِ آن، او دیگر میتوانست اشیای معمولی را به خاطره تبدیل کند.
سانی شیءِ کوچکی — قلوهسنگی از سایههایماده تجلییافته — را به سمتش هل دادترکیبی و یک خردهٔ روحِ خفته را کنارش گذاشت.
«حالا، میریم سراغِ تمرین. باید الگوی پایهٔ افسونِ احضار رو بازسازی کنی، اون رو توی این خردهٔ روحباورنکردنیام لنگر کنی، و بعد با این قلوهسنگ پیوندش بدی. اما اول، باید رشتههای جوهر بسازی. سعی کن رشتهایبعد از ابریشمِ جوهر رو تجلی بدی، اما درست قبل از اینکه به مادهٔ جامد تبدیل بشه، متوقفش کن...»
همانطور که آنانکه با تردیدبحث سعی میکرد دستورالعملهایش را دنبال کند،افسونِ سانی بیاختیار به تصورِ آینده پرداخت.
شکی نداشت که آنانکه بهزودی جادوگری ماهر میشود. همچنین باور داشتسرورم که او روزی شاگردانی برای خود میگیرد و راهی پیدا میکند تابودم تواناییِ تازهیافتهاش در درکِ بافتهای طلسم را با آنها به اشتراک بگذارد.
پس، آیا روزی میرسید که دهها بافنده در پهنهٔمرخص وسیعِ عالمِ رؤیا قدم بزنند؟ هنرِ یکدیگر را کاملحفظ کنند، با هم رقابت کنند، ایدههایشان را به اشتراک بگذارند...
تصورش لذتبخش بود. سانی از این ایده که تنها بافندهٔ هستی نباشدسرورم خوشش میآمد — این کار نهتنها میتوانست به پیشرفتِ خودش بهعنوان یکبودم جادوگر کمک کند، بلکه بدون شک قدرتِ بشریت را هم افزایش میداد.
لبخند زد.
«آه... آینده روشنه.»
با توجه به اینکه دنیا داشت به پایان میرسید، آیندهٔ زیادی باقی نمانده بود،ترکیبی اما همان زمانِ اندکی که هنوز داشتند حتماً روشن میبود — درست مثلِ دریایخاطرهای توفان که امروز روشن بود و آماده میشد تا دوباره به آغوشِ گرگومیش بازگردد.
سانی که از وقتگذرانی با آنانکه لذت میبرد، اجازهشما داد ذهنش پرسه بزند و روی تجسمی دیگر تمرکزباورنکردنیام کرد. آن یکی هم داشت از زندگی لذت میبرد.