---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3040: لایه‌های جهانِ زیرین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3040: لایه‌های جهانِ زیرین

0

چهار پیکر در میانِ ابرهای غلیظِ مهِ سفید و وهم‌انگیز، از شیبی تند‌سانی​ و تاریک بالا می‌رفتند. آن‌ها پادشاهِ هیچ، سرورِ سایه‌ها، نفیس از شعلهٔ جاودان،‌می‌آورد​ و شوالیه‌ای بلندقامت و برازنده بودند که زرهی سنگی به تن داشت: قدیسِ یشمی.

مه در برابرشان می‌شکافت و با ارادهٔ پادشاهِ‌نیمی​ هیچ پس می‌رفت، و لحظاتی پس از عبورشان دوباره‌بود​ به جریان می‌افتاد تا فضای خالیِ پشت‌سرشان را ببلعد.

صدای قدم‌هایشان در سکوتِ وهم‌انگیز می‌پیچید، و با‌پنهان​ اینکه در آن پهنهٔ متروکِ مهِ چرخان خطری تهدیدشان‌همه​ نمی‌کرد، هر چهار نفر آمادهٔ نبرد به نظر می‌رسیدند.

نیمی از ذهنِ سانی درگیرِ زیرنظرگرفتنِ اطراف و جست‌وجوی نشانه‌های خطر بود. نیمِ دیگرش روزهای‌اطراف​ وحشتناکی را به یاد می‌آورد که در مقامِ قدیس از کوه‌های تهی گذشته بود؛ روزهایی‌گذشته​ که نیمه‌دیوانه شده بود و در امواجِ نابودگرِ نیستی به‌سختی می‌توانست وجودش را حفظ کند.

موردرت گفت:‌چرخان​ «لازم نیست‌تهدیدشان​ نگران باشی.»

صدایش بی‌احساس بود.

سانی نگاهی به‌سکوت​ او انداخت و‌خطراتِ​ ابرویی بالا داد.

«واقعاً؟ من که می‌گم کلی دلیل واسه‌نبرد​ نگرانی هست. دفعهٔ پیش که گذرم به این‌اطراف​ طرف‌ها افتاد، هر جور وحشتی که بگی دیدم.»

موردرت در‌چرخان​ سکوت سر‌تهدیدشان​ تکان داد.

«همین‌طوره، کوه‌های تهی خطراتِ زیادی رو پنهان‌می‌رسیدند​ کردن. اما ما دقیقاً توی حاشیهٔ این‌جست‌وجوی​ رشته‌کوهیم؛ وحشت‌های واقعی همه توی اعماق پنهان شدن.»

شنیدنِ این حرف‌سکوت​ تا حدی خیالش‌خطراتِ​ را راحت کرد.

آن‌ها واقعاً در لبه‌های بیرونیِ کوه‌های‌آمادهٔ​ تهی بودند. اما اینکه چرا به‌جای پایین‌رفتن،‌درگیرِ​ داشتند بالاتر می‌رفتند... این هم دلیلی داشت.

اخباری که میانِ رعایای قلمروِ انسان می‌پیچید حاکی از آن بود که نفیس به‌درگیرِ​ منطقهٔ مرگی رفته که پیش‌تر کاوش نشده است، اما این کاملاً حقیقت نداشت. در‌قدیس​ واقع، کسانی در گذشته جهانِ زیرین را کاوش کرده بودند؛ مثلاً شمشیرِ شکسته و دسته‌اش.

مهم‌تر از آن، خودِ نفیس پیش‌تر به جهانِ زیرین رفته بود، هرچند نه در واقعیت، بلکه درونِ‌بود​ یک کابوس. پادشاهیِ دیمونِ سرنوشت بی‌شک در این هزاران سال تغییراتِ زیادی کرده بود. اما بخشی از‌نیستی​ دانشِ او همچنان به کار می‌آمد و همین موضوع در تصمیم‌گیری برای انتخابِ محلِ ورودشان تأثیر گذاشته بود.

بیشترِ کسانی که از وجودِ جهانِ زیرین خبر داشتند، آن را فضایی یکپارچه تصور می‌کردند که در اعماقِ خاک و‌شنیدنِ​ در استخوان‌های زمین دفن شده است، اما تصورشان کاملاً درست نبود. در واقع، جهانِ زیرین تقریباً از سه لایه تشکیل می‌شد‌رفته​ که هر کدام از قبلی خطرناک‌تر بود. به‌علاوه، غاری عظیم و یکپارچه نبود، بلکه شبکه‌ای درهم‌تنیده از حفره‌های غول‌پیکرِ بی‌شمار بود.

بالاترین و امن‌ترین لایهٔ جهانِ زیرین درونِ خودِ کوه‌ها پنهان بود؛ هر چه باشد،‌زیرنظرگرفتنِ​ کوه‌های تهی این نام را بی‌دلیل نگرفته بودند. آن‌ها واقعاً از درون توخالی بودند و‌تهی​ هر قله غارِ عمودیِ عظیمی را شکل می‌داد که از بالا به پایین پهن‌تر می‌شد.

زمانی سکونتگاه‌های قدیس‌های سنگی درونِ این قله‌های توخالی قرار داشت، و همین‌جا بود که جهانِ زیرین به دنیای بیرون‌خطر​ متصل می‌شد؛ یا بهتر است بگوییم، به عوالمِ بیرون. در اوجِ تمدنِ قدیس‌های سنگی، لایهٔ بالاییِ کوه‌های تهی قطبی‌به‌سختی​ تجاری بود و غریبه‌های بسیاری برای تجارت یا یافتنِ مسیری به عوالمِ دیگر از طریقِ جهانِ زیرین، به آنجا می‌آمدند.

بسیاری هم برای انجامِ مراسمِ خاکسپاری و شب‌زنده‌داری‌های‌نیمی​ مقدس می‌آمدند، با این باور که چنین کاری‌خطر​ سفری امن را برای سایهٔ مردگانشان تضمین می‌کند.

با این حال، سکونتگاه‌های قله‌های توخالیِ آن کوه‌های سر به فلک‌دقیقاً​ کشیده تنها حاشیهٔ تمدنِ قدیس‌های سنگی بود. قلبِ واقعی‌اش در لایهٔ‌حدی​ میانیِ جهانِ زیرین قرار داشت، پایینِ کوه‌ها، غرق در تاریکیِ باستانی.

تختِ پادشاهیِ نِتِر و شهرِ پیرامونش همان‌جا‌نبرد​ قرار داشت. بیشترِ قدیس‌های سنگی در آن‌زیرنظرگرفتنِ​ شهر زندگی کرده بودند، نزدیک به دژِ خالقشان.

و در نهایت، لایهٔ زیرین بود؛ عمیق‌ترین بخشِ جهانِ زیرین، پنهان در اعماقی بی‌نور، که آن‌قدر هولناک‌جست‌وجوی​ و پرخطر بود که حتی قدیس‌های سنگی هم در آن ساکن نمی‌شدند. این همان جایی بود که‌شده​ شکافِ منتهی به مغاک در آن قرار داشت و وحشت‌های درک‌ناپذیرِ زاده‌شده از تاریکیِ واقعی آنجا می‌زیستند.

از قضا این تنها بخش از جهانِ زیرین بود که نفیس شخصاً به آن پا گذاشته بود. در کابوسِ‌دیگرش​ دومش در کالبدِ درهم‌شکستهٔ یکی از مخلوقاتِ ناکامِ نِتِر حلول کرده بود و سعی داشت جامعه‌ای برای دیگر موجوداتِ ساکنِ‌کند​ تاریکی که دنیا طردشان کرده بود بسازد؛ اما آن جامعه به دستِ وحشتی که از مغاک برخاست، یکسره نابود شد.

بنابراین شناختِ شخصیِ چندانی از لایه‌های بالاترِ جهانِ زیرین نداشت؛ تنها قصه‌ها و داستان‌هایی‌رشته‌کوهیم​ بود که دیگر مطرودان برایش تعریف کرده بودند. با این حال همان داستان‌ها هم‌چرا​ اطلاعاتِ فراوانی در خود داشت که به سانی اجازه می‌داد چند چیز را استنتاج کند.

می‌دانست با اینکه دروازه‌های کابوس ممکن است هر جایی ظاهر شوند، به مکان‌هایی کشیده می‌شوند که‌جست‌وجوی​ جمعیتِ انبوهی از موجوداتِ هوشمند در آنجا حضور دارند. به همین ترتیب، بذرهای کابوس هم تصادفی‌نیمه‌دیوانه​ رشد نمی‌کردند؛ معمولاً در مکان‌هایی ظاهر می‌شدند که در گذشته وقایعِ هولناکی در آن‌ها رخ داده بود.

باید کسی می‌بود که آن وحشت را تجربه کرده‌نظر​ باشد و این یعنی بذرها هم بیشتر در مکان‌هایی‌نشانه‌های​ رشد می‌کردند که زمانی موجوداتِ هوشمند در آن‌ها زیسته بودند.

هدفِ این سفر یافتنِ مکانی بود که شمشیرِ شکسته در آن جان باخته بود و آن مکان به احتمالِ زیاد‌روزهای​ جایی میانِ محلِ بذرِ کابوسی که او و دسته‌اش فتح کرده بودند و نقطه‌ای که فرمانروایان به او خیانت کردند‌موردرت​ قرار داشت. از آنجا که قدیس‌های سنگی در لایه‌های بالایی و میانیِ جهانِ زیرین می‌زیستند، بذر هم باید همان‌جا می‌بود.

بنابراین سانی و نفیس مجبور نبودند جست‌وجویشان را‌پنهان​ از خطرناک‌ترین بخشِ جهانِ زیرین آغاز کنند. برعکس،‌واقعی​ رفتن به کم‌خطرترین بخشِ آن بیشتر به کارشان می‌آمد.

به همین دلیل بود که موردرت را متقاعد کرده‌می‌رسیدند​ بودند تا آن‌ها را به ورودیِ یکی از قله‌های‌خطر​ توخالی راهنمایی کند و حالا داشتند از کوه بالا می‌رفتند.

خیلی زود، چیزی پیدا کردند که سانی هرگز انتظار نداشت در کوه‌های تهی ببیند: بقایای جاده‌ای‌اطراف​ باستانی و مخروبه. جاده دورِ کوه‌ها می‌چرخید و بالاتر و بالاتر می‌رفت و ستون‌های سیاه و‌روزهایی​ بلندی در دو طرفش قرار داشت که با فواصلِ زیاد در هر دو سو قد برافراشته بودند.

برخی از ستون‌ها خرد شده بودند و برخی دیگر سرنگون شده و حالا غرق در مه‌خطر​ روی سنگِ سرد افتاده بودند. با این حال آن‌هایی که هنوز پابرجا بودند، حسِ عجیبی به‌امواجِ​ سانی می‌دادند. به حسی درونی اعتماد کرد، به اعماقشان خیره شد و منظرهٔ آشنایی به چشمش خورد.

رشته‌های الماسی در ستون‌ها جاسازی شده بود که الگوهای پیچیده‌ای می‌ساخت. این همان جادویی بود که نِتِر برای جان‌بخشیدن‌شدن​ به قدیس‌های سنگی استفاده کرده بود؛ نسخهٔ اولیه‌ای از بافتِ طلسم که او برای تقلید از جادوی ارشدترین دیمون‌حاکی​ ساخته بود. بافتِ باستانی حالا مرده و تهی از جادو بود، اما روزگاری این ستون‌ها باید کاربردِ مهمی می‌داشتند.

«یعنی قرار‌خطری​ بوده مه رو‌نفر​ دور نگه دارن؟»

حالا هیچ جوابی در‌تهدیدشان​ کار نبود و کسی هم‌نظر​ نبود که از او بپرسد.

با کشفِ‌نمی‌کرد​ جادهٔ باستانی،‌آمادهٔ​ سریع‌تر حرکت کردند.

خیلی زود، ورودیِ‌سکوت​ جهانِ زیرین پیشِ‌خطراتِ​ رویشان نمایان شد.

ناولها | novelha.net