چپتر 2263: آغازِ پایان
0سانی مدتی ساکتپوزخندی ماند و سپسهستن با لحنی گرفته گفت:
«البته، همهچیز هم بیدردسر پیش نرفت. راستش، اصلاً. نفیس تونسته بود آدمای بیشماری و بیشترِ قدیسها رولبخندِ وادار کنه بهش سوگندِ وفاداری بخورن. با این حال، هنوز وفادارانی بودن که حاضر نمیشدن قبولش کنن.اولین بعضیا حتی قسم خورده بودن که انتقامِ فرمانروایانِ کشتهشده رو بگیرن. برای همین... یهجور پاکسازیِ بیسروصدا راه افتاد.»
آهی کشید.
«اونقدرها که احتمالاً فکر میکنی خونین نبود. آدمای خیلی کمی واقعاً کشته شدن، اما تعدادِ زیادیشون تبعید شدن. البته نفیس هم بر جهانِ بیداری و هم بر قلمروهای انسانی تویاولین عالمِ رؤیا حکومت میکنه، برای همین اینطور نبود که جایی برای رفتن داشته باشن. پس یه سکونتگاه توی اروپا و یه دژ توی گورِ خدا بهشون اختصاص دادیم. الان جِستِمیشد پیر مسئولِ اونجاست و داره دورانِ بازنشستگیش رو با رهبریِ اون آدما توی یه نبردِ همیشگی علیه جنگلِ سرخ میگذرونه. گیلیادِ احمق هم تبعید رو انتخاب کرد. واقعاً حیف شد.»
سانی بانزد چهرهای درهمکوچکترین سر تکان داد.
مدتی حرفیداد نزد، سپسنزد پوزخندی زد.
«خب، اون آدما کوچکترین مشکلِ ما هستن.حیف راستش رو بخوای، بعد از اینکه نفیس قدرتکوچکترین رو به دست گرفت، همهچیز یهجورایی منفجر شد.»
لبخندِ تلخی روی لبانش نشست.
«دلیلش اینه که سبکِ رهبریِ اون کموبیش دقیقاً برعکسِ روشیه که فرمانروایان کارها رو اداره میکردن. یکی از اولین کارایی کهاینه بعد از تأسیسِ قلمروش کرد، این بود که یه سخنرانیِ خیلی جدی و خیلی الهامبخش ایراد کرد... که به همه نشون داددنیای چطور عالمِ رؤیا داره دنیای ما رو میبلعه. خودت میتونی تصور کنی بعد از پخشِ اون پیام چه هرجومرجی به پا شد.»
سانی خندید.
«هنوزم داریم با عواقبش دستوپنجه نرم میکنیم. ولی خب، باید انجام میشد. از اونجا کهکوچکترین قصد نداریم بیشترِ بشریت رو جا بذاریم، خروجِ بزرگ باید سرعت بگیره. و برای اینکه ایندلیلش اتفاق بیفته، به همکاریِ همه نیاز داریم، هم توی جهانِ بیداری و هم توی عالمِ رؤیا.»
چهرهاش درهم رفت.
«البته مشکلاتِ بیشماری پیشِ رومونه. مثلاً... الان کلِ ربعِ شرقی به پوستدزد آلوده شده. همین الانشم چندتا شهر از دست رفتن، و بدتر از همهبرعکسِ اینکه برای من یا نفیس خیلی سخته که برای مدتِ طولانی به جهانِ بیداری برگردیم. راستی، خیلی حسِ عجیبیه که دنیای خودت پسِت بزنه... بهپیام هر حال، الان یه جنگِ تمامعیار علیه اون پلیدِ لعنتی توی استرالیا در جریانه و بیشترِ بهترین قدیسهامون دارن اون موجود رو عقب نگه میدارن.»
آهی کشید.
«در همین حال، تعدادِ دروازههای کابوسی که هر ماه باز میشن فقط داره بیشتر میشه. مجبور شدیم نقشهٔ اولیهمون برای اسکانِ مجدد و تدریجیِ مردم از سراسرِ جهانروی رو کنار بذاریم و اول روی خارج کردنِ جمعیتِ ربعِ شرقی تمرکز کنیم. اگه همهچیز خوب پیش بره، ربعِ غربی بعدی میشه. و در نهایت، ربعِ شمالی آخریشه.خودت البته این کار سالها، اگه نگیم دههها، طول میکشه... چون اسکانِ مجددِ کلِ جمعیتِ یه دنیا به اون راحتی نیست که فقط اونا رو از دروازهٔ رؤیا رد کنی.»
سانی چهره در هم کشید.
«اونا اونور به پناهگاه، غذا و امکاناتِ بقا هم نیاز دارن. پس اول باید عالمِ رؤیا رو برای پذیرششون آماده کنیم. کارِ آسونی نیست... میدونی، هرچند بخشهای بزرگی از اون دنیاییکی هولناک رو ‹مناطقِ انسانی› مینامیم، ولی در واقع بیشترِ این مناطق هنوز طبیعتِ وحشیِ پر از پلیدها هستن. فقط دژها و نواحیِ چسبیده بهشون واقعاً امنان. و با اینکه این برایمیشد سر کردنِ تعدادِ کمی از بیدارشدگان کافیه، جایی برای شهرها، زمینهای کشاورزی و اینجور چیزها نیست... بعد از زنجیرهٔ کابوسها وضعیت شروع به تغییر کرد، اما سرعتِ این تغییر کافی نیست.»
سانی نگاهی بهحرفی یوریس انداخت وکوچکترین با لبخند اضافه کرد:
«برای همینه که الان یه جنگِ صلیبی برای فتح در جریانه که تا حالا مثلش نبوده. در سراسرِ عالمِ رؤیا، بیدارشدگانِ بیشماریدست دارن زمینها رو از موجوداتِ کابوس پاکسازی میكنن و اونا رو برای استقبال از مهاجرها آماده میكنن. با وجودِ اینکه این روندکارایی چقدر خونین و طاقتفرساست، روحیهها بهشکلِ غافلگیرکنندهای بالاست... خب، شایدم خیلی غافلگیرکننده نباشه. هرچی نباشه، ماهیتِ جنگ در عالمِ رؤیا تغییر کرده.»
لبخندش کمی حسرتبار شد.
«دلیلش اینه که انسانها الان یه ایزدبانوی زنده دارن. خب... اگه بخوام دقیق بگم یه نیمهایزدبانو، ولی بیشتریا فرقش رو نمیدونن. و نفیس برعکسِ ایزدانِ مرده، واقعاً به دعاها جواب میده. منظورم اینه که میتونهقلمروش پریشانیِ رعایاش رو حس کنه و از راهِ دور بهشون برکت بده. پس شعلههاش میتونن اونا رو از چنگالِ مرگ نجات بدن و درخشش هم بهشون قدرت میده. شوخی نیست، یوریس... میتونم بگم کاراییِ رزمیِ کلیِبگیره بشریت بهخاطرِ نفیس و قلمروش چند برابر شده. به همین راحتی. میتونی تفاوتِ بینِ ارتشی که باید مراقبِ تکتکِ زخمهاش باشه رو با ارتشی که نهتنها از لطفِ ایزدی قدرت میگیره، بلکه عملاً نامیراست تصور کنی؟»
سانی سر تکان داد.
«...با این حال هنوزم محدودیتهای خودش رو داره. برایدرهم همین هنوز داریم دستوپا میزنیم و تلفاتِ زیادی میدیم.بخوای پیشرفت بهشکلِ خیرهکنندهای سریعه... ولی بازم بهاندازهٔ کافی سریع نیست.»
مدتی ساکتکوچکترین ماند، سپسهستن آهی کشید.
«شاید برات سؤال باشه که وقتی ستارهٔ دگرگون داره شبانهروز بهخاطرِ بشریت زحمت میکشه، مطلقِ دوم دارهروی چیکار میکنه. من دارم چیکار میکنم. خب... منم حسابی سرم شلوغه. فقط مسئله اینه که در حالیتأسیسِ که نفیس مسئولِ مدیریتِ خروجِ بزرگ از جهانِ بیداریه، من درگیرِ آماده شدن برای اتفاقاتِ بعد از اونم.»
لحنش تاریک شد.
«چون چیزی که بعدش میآد، وحشتناکتر از اونیه که بشه با کلمات بیانشنزد کرد. اگه نتونیم جلوی فاجعهای رو بگیریم که وقتی عالمِ رؤیا جهانِ بیداری روتلخی ببلعه و جابهجا بشه شروع میشه، تمامِ کارهایی که داریم میکنیم ممکنه بیمعنی بشه.»
سانی به یوریس نگاههستن کرد، چند لحظه مکثقدرت کرد و بعد خندید.
«خب، اینور و اونور هممشکلِ یه کارایی میکنم. مثلِ سرگرمقدرت کردنِ یه اسکلتِ روی اعصاب. راستش...»
به دوردست خیره شدنزد و با حالتی سرگرمهستن در چهرهاش سر تکان داد.
«باورت نمیشه، یوریس، ولی بهانتخاب خودم که اومدم دیدم مسئولِتکان یه خاندانِ میراثدارِ مخصوصِ خودم شدم.»