چپتر 2488: قلعهبان
0پوچگرا؟
منظورِ موردرت چه بود؟
بریدگیِ روی پیشانیِ سانی و زخمِ روی شکمش میسوخت، امایکی چیزی که بیشتر از همه معذبش میکرد، پیکرهای بیحرکتی بود کهدوقلویِ با چشمانی تهی از پشتِ پنجرهها به او خیره شده بودند.
میدانست چه اتفاقی دارد میافتد.
همانطور که خانوادهٔ افی به رفتارِ غیرعادیِ او واکنش نشان داده بودند، همسایههای سانی هممیشناخت از درگیریِ او با موردرت آشفته شده بودند. چیزی در این میان با شخصیتِ کارآگاهِکسی اهریمن همخوانی نداشت و دیگران که ساکنِ شهرِ سراب بودند، از این بابت ناراضی بودند.
سانی نمیدانست اگر به حملهاش به شاهزادهٔمیرسه هیچ ادامه دهد چه پیش میآید، واگه گمان میکرد که اصلاً دلش نمیخواهد بفهمد.
اما اینظرفهای چه ربطیمیدونی به پوچگرا داشت؟
سانی اخم کرد،راه به موردرت نگاهنظر کرد و پرسید:
«مگه تو پوچگرا نیستی؟»
حالا دیگر میدانست که موردرت آن قاتلِ زنجیرهای نیست که شهرِ سراب را به وحشتوقت انداخته است — بلکه هدفِ قاتلِ زنجیرهای بود. با این حال، رو کردنِ دستش برایبیعرضهتر شاهزادهٔ هیچ فایدهای نداشت. در عوض، سانی میخواست از نحوهٔ واکنشِ او چیزهایی دستگیرش شود.
موردرت خون رامیشناخت از روی لبهایش پاکبالا کرد و لبخند زد.
«نیازی نیست خودت رو به اون راه بزنی. اینکه به نظر میرسهگرگها خودت رو به یاد میآری، یعنی پروردهٔ گرگها هم اینجاست. و اون اگهیکی وقت داشت، چهرهٔ ظرفهای من رو میشناخت. پس میدونی که من پوچگرا نیستم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«اگه تواون نیستی، پس کیه؟اینکه اون یکی خودت؟»
موردرت خندید.
«اون موجودِ رقتانگیز؟ خدای من،اینکه نه. اون بیعرضهتر از اونهیعنی که بتونه کسی رو بکشه.»
پس طرفدارِ دوقلویِ خوبش نیست.
سانی چهره در هم کشید.
«پس کی دارهمیشناخت راه میافته وابرویی مردم رو قتلعام میکنه؟»
موردرت چند لحظه بهبزنی او خیره شد، بعد خممیآری شد تا کلاهش را بردارد.
«چرا باید جواب بدم؟ احمقانهست کهمیآری اطلاعاتم رو با کسی در میونوقت بذارم که اومده تا من رو بکشه.»
سانی چند بار پلک زد.
اومدم... تا بکشمش؟
ذهنش بااون سرعتِ بالابزنی به کار افتاد.
نه... منطقی بود. موردرت از قطعهٔ تبارِ بافنده که در آینهٔ بزرگوقت پنهان شده بود خبر نداشت — پس نمیدانست که سانی آمده تاموجودِ آن را پس بگیرد. در این صورت، سانی اصلاً برای چه باید میآمد؟
تنها توضیحِ منطقی این بود که او موردرت و مورگان را تا داخل تعقیب کرده است.چهرهٔ و از آنجا که موردرت واقعاً ممکن بود اینجا کشته شود — دستکم به گفتهٔ مورگانبتونه — طبیعتاً فرض میکرد که تنها دلیلِ سرورِ سایهها برای آمدن به شهرِ سراب، شکارِ اوست.
اما هدفِ سانی این نبود.
کشتنِ موردرتاون فقط یکبزنی پاداشِ دلچسب بود.
پوزخندی زد.
«زیادی خودت رو تحویل نمیگیری؟ چرا باید وقتم رو تلف کنم و جونم رواگه به خطر بندازم تا تو رو بکشم؟ اومدنم به شهرِ سراب هیچ ربطی به تو،خدای اون نیمهٔ بهترت، یا حتی خواهرت نداشت. راستش رو بخوای، ترجیح میدادم هیچکدومتون اینجا نبودین.»
موردرت لحظهای ساکت ماند، بعدنیستم نگاهِ ناآرامی به پیکرهایی انداختیکی که در پنجرهها نمایان بودند.
حالا که فکرش را میکرد... کمی تکیده به نظر میرسید. این موضوع بهویژهاینجاست بعد از گذراندنِ مدتی در کنارِ مدیرعاملِ پرزرقوبرقِ گروهِ دلاوری بیشتر به چشمخندید میآمد — در مقایسه با او، چهرهٔ این موردرت لاغر، استخوانی و درهمشکسته بود.
انگار زنده ماندننظر در آینهٔ بزرگ براییعنی شاهزادهٔ هیچ آسان نبود.
موردرت دوباره به سانی نگاه کرد،نظر لحظهای چیزی را سبکسنگین کرد وگرگها بعد لبخندِ دلپذیرِ همیشگیاش را تحویلش داد.
«باورش سخته... ولی متأسفانه، وقتِ زیادی نداریمبالا که به این گفتگوی مؤدبانه ادامه بدیم.خدای باشه، چرا که نه؟ دربارهٔ پوچگرا بهت میگم.»
خندهای کوتاه کرد.
«من پوچگرا نیستم... اون یکی خودم همیعنی نیست. با این حال، برای دستگیریِ اینظرفهای قاتلِ خاص حسابی به دردسر میافتی، کارآگاه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«اونوقت چرا؟»
چشمانِ موردرت زیرِ نورِبزنی تابلوی نئون با درخششِیاد شنگرف و شومی شعلهور شد.
«واقعاً نمیدونی؟اینکه آه... خب، زیادیاد نیست که اینجایی.»
لحظهای چشمانش راراه بست و بعدنظر با لحنی دلپذیر گفت:
«دلیلش اینه که پوچگرا شخصِ خاصیابرویی نیست. قاتلی که دنبالش میگردی... خودِموجودِ شهرِ سرابه. تمامِ این شهر قاتله.»
چشمانِ سانی کمی گشاد شد.
این...
بیاختیار لرزید.
«آخه منظورت چیه؟»
موردرت لبخند زد و نامحسوساینکه با سر به هیکلهایی که پشتِپروردهٔ پنجرهها به چشم میخوردند اشاره کرد.
«دقیقاً همونطوره که گفتم. هیچ قاتلِ واحدی وجود نداره که راه بیفته و دنبالِ شکار بگرده. درنیستم عوض، هر رهگذرِ تصادفی میتونه برای مدتی تبدیل به پوچگرا بشه، قربانیش رو سلاخی کنه و بعد بهچهره حالتِ عادی برگرده. یا بهتره بگم... هیچ قاتلِ واحدی وجود نداشت. الان خیلی ممکنه یکی وجود داشته باشه.»
حرفهایش هر لحظه نامفهومتربزنی میشد. سانی اخم کردیاد و با کلافگی پرسید:
«دوباره میپرسم، آخه منظورت چیه؟ چراابرویی الان باید یه پوچگرای واقعی وجودموجودِ داشته باشه، حتی اگه قبلاً نبوده؟»
سانی بااون نگاهی به مجتمعِاینکه آپارتمانی، خشکش زد.
دلیلش این بود که دیگر هیچ هیکلییعنی در پنجرهها دیده نمیشد. همهشان ناپدید شدهظرفهای بودند و ساختمان خالی به نظر میرسید.
انگار آدمهایی که به اواینکه خیره شده بودند، یا علاقهشانیعنی را از دست داده بودند...
یا اینکه داشتند از آپارتمانهایشاننیستم بیرون میآمدند و از پلههایکی پایین میرفتند تا به او برسند.
موردرت آرام عقب رفت.
«فکر میکنیاینکه این مکان چطوریاد کار میکنه، سانلس؟»
لبخندِ شومی زد.
«در تئوری، اینجا باید تحتِ کنترلِ اربابِ حصار باشه.کیه اما آینهٔ بزرگ خیلی وقته که متروکه مونده... جادویی کهبکشه بر اون حاکمه در طولِ اعصار تحریف و فاسد شده.»
موردرت کلاهش را سرشبزنی گذاشت و چاقوی ضامندارِ خونیمیآری را در جیبش پنهان کرد.
«یا بهتره بگم، نگهبانی که سراب برای مراقبت از کاخش جا گذاشته بود، تحریفظرفهای شده. یه بازتابِ خیلی خاص در میانِ بازتابها... قلعهبان. قرار بود به اربابِ قلعهاونه کمک کنه تا آینهٔ بزرگ رو کنترل کنه، اما تو یه نقطهای، خراب شد.»
لبخند زد.
«الان، بیچاره نمیدونه باید چهکار کنه. حاضر نیست هیچکس رو بهعنوانِ اربابِ قلعه به رسمیت بشناسه، امابتونه هنوزم سعی میکنه وظیفهاش رو انجام بده. برای همینه که وقتی اون یکی خودِ من مهمانِ آینهٔبردارد بزرگ شد، شهرِ سراب رو خلق کرد. هر چی باشه، این مکان قراره خیالپردازیهای اون رو برآورده کنه.»
موردرت خندید.
«اما، سانلس... وقتی مهمانهای بیشتری از راه برسن چه اتفاقی میافته؟ چی میشه وقتی مورگان کشتنِمیدونی برادرش رو تصور کنه؟ چی میشه وقتی تو مدام به فکرِ دستگیر کردنِ پوچگرا باشی؟ چهطرفدارِ اتفاقی میافته... وقتی تمامِ این رؤیاها با هم برخورد کنن و با هم به تضاد برسن؟»
لبخندش کمی گشادتر شدبزنی و رنگی تاریک ویاد شوم به خود گرفت.
«کاخِ خیال سعی میکنه با حذفِ عواملِ آلودهکننده از خودش محافظت کنه. شهرِ سراب رو طوری اصلاح میکنه کهبکشه دلیلِ باورپذیری برای مردنت به وجود بیاد. ببین، همین الانم داره اتفاق میافته... هر چی باشه، یکی قاتلی فرستاده تااحمقانهست از شرت خلاص بشه. کی میدونه، شاید یه پوچگرای واقعی هم خلق شده باشه، جوری که انگار همیشه وجود داشته.»
سانی چهره در هم کشید؛ خون همچنانمیرسه از بریدگیِ شکمش جاری بود. موردرت خندیداگه و چرخید تا به داخلِ کوچهای بدود.
«آه، راستی...»
لحظهای مکث کردراه و با دلسوزینظر به سانی نگاه کرد.
«تو تنها کسی نیستی که شهرِ سراب سعی میکنه حذفش کنه.خندید پس، اگه آدمهای دیگهای رو با خودت آوردی... خب، به هرخوبش حال، من اگه جای تو بودم یه زنگی به پروردهٔ گرگها میزدم.»
لحظهای بعد، رفتهراه بود و در پردهٔمیرسه باران حل شده بود.
سانی تعقیبش نکرد.
در نورِ شومِ تابلوی نئونِاینکه سرخ تنها ماند و لرزید.یعنی بعد، ناگهان چشمانش گرد شد.
افی میدانستظرفهای کیست، برای همیننیستم زیاد نگرانش نبود.
با این حال...
قدیس!