---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2617: آسمان‌های سیاه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2617: آسمان‌های سیاه

0

آخرین باری که سانی از افسونِ [چشمِ من کجاست؟] در نقابِ بافنده استفاده‌اگر​ کرد، چشمانش سوخت و کور شد. در واقع، بینایی‌اش تازه همین اواخر کاملاً برگشته‌شاید​ بود؛ پس طبیعتاً نمی‌خواست در آستانهٔ نبردی پرخطر دوباره آن را از دست بدهد.

اما هر‌همه‌ش​ کاری قلقِ‌منو​ خودش را داشت.

اینکه دفعهٔ اول آسیبِ شدیدی دیده بود، به این معنا‌مثلِ​ نبود که حالا هم همان‌قدر عذاب می‌کشد. آن زمان، سانی نمی‌دانست‌بافتهٔ​ لمسِ رشته‌های تقدیر چه عواقبی دارد، برای همین بی‌احتیاطی کرده بود.

باور داشت که حالا اوضاع فرق می‌کند. اگر خودش را کنترل‌میاره​ می‌کرد، احتمالاً آسیبی که می‌دید بسیار کمتر می‌شد... هرچند در نتیجه چیزِ‌می‌دانست​ کمتری هم دستگیرش می‌شد و شاید فقط یکی دو نگاهِ گذرا می‌انداخت.

و حتی اگر پیش‌بینی‌اش غلط از‌برای​ آب درمی‌آمد، باز هم می‌توانست با‌می‌کند​ تکیه بر حسِ سایه به‌خوبی مبارزه کند.

با این حال، خطرِ‌منو​ دیدنِ چیزی که نباید‌همین‌طور​ می‌دید همچنان پابرجا بود.

تا خطر‌همین‌طور​ نکنی چیزی‌شده​ به دست نمیاری...

سانی آهی کشید‌ولی​ و نگاهِ معناداری‌چیه​ به جت انداخت.

باز هم‌رشته‌های​ کارش به‌عواقبی​ کفِ زمین می‌کشید؟

نه، ولی جداً، مشکلِ‌منو​ جت چیه که همه‌ش با‌شروع​ سیلی منو به هوش میاره؟

رابطه‌شان همین‌طور شروع شده بود‌گذشتِ​ و با گذشتِ این‌همه سال،‌مثلِ​ هنوز همه‌چیز مثلِ قبل بود.

سانی که می‌دانست تعلل‌جداً​ فایده‌ای ندارد، [چشمِ من‌سیلی​ کجاست؟] را فعال کرد.

بارِ دیگر، گسترهٔ غیرقابل‌تصورِ بافتهٔ پاره‌پارهٔ‌برای​ تقدیر خود را به او نشان‌می‌کند​ داد. و باز هم، کاملاً مقهورش شد.

اما این بار، تجربه‌اش کمک کرد تا سریع‌تر بخشِ اعظمِ آن را پس بزند. سانی با تکرارِ‌قبل​ مراحلی که پیش‌تر طی کرده بود، دامنهٔ ادراکش را تنها به کسرِ کوچکی از بی‌نهایتِ غیرقابل‌فهمِ رشته‌های‌تجربه‌اش​ بی‌پایان محدود کرد و فقط روی آن‌هایی متمرکز شد که به این ناحیه از دریای توفان مربوط می‌شدند.

جستجو برای یافتنِ رشته‌ای مربوط به شهرِ جاودان برایش راحت‌تر بود، چون می‌دانست‌تعلل​ باغِ شب به آن متصل است — و حتی همان‌جا ساخته شده بود.‌مقهورش​ پس رشتهٔ تقدیری که دنبالش می‌گشت، از این کشتیِ زنده هم عبور می‌کرد.

طولی نکشید که گزینهٔ مناسبی پیدا کرد. در فاصله‌ای نه‌چندان دور، رشتهٔ عجیبی از آسمان تا دریا‌این‌همه​ امتداد یافته و عرشهٔ باغِ شب را شکافته بود. دوگانگیِ عجیبی در آن به چشم می‌خورد؛ بخش‌های‌خود​ بالایی‌اش از نورِ نقره‌ایِ ستارگان بافته شده بود، در حالی که بخش‌های پایینی‌اش بافتی از تاریکیِ نفوذناپذیر داشت.

سانی دست دراز کرد و انگشتانش را به آن رشتهٔ تقدیرِ غیرعادی کشید. این بار حواسش جمع بود‌می‌دید​ که فقط برای لحظه‌ای کوتاه لمسش کند و فوراً دست بکشد؛ امیدوار بود با این کار، گسترهٔ حقیقتی‌درمی‌آمد​ که بر او آشکار می‌شود محدود باشد و در نتیجه، چشم‌ها و ذهنش از بیشترِ آسیب‌ها در امان بمانند.

امیدش واهی از آب درنیامد.

اما پیش از آنکه سانی‌گذشتِ​ آن را تأیید کند، رؤیایی‌مثلِ​ حیرت‌انگیز به او هجوم آورد.

این... آخه این دیگه چیه؟

لحظه‌ای وحشت کرد، چون‌عواقبی​ چیزی که پیشِ رویش بود...‌باور​ خلئی بی‌کران و تاریک بود.

با این حال،‌سیلی​ خوشبختانه آنجا «خلأ»‌میاره​ نبود. صرفاً خلئی بود...

گستره‌ای بی‌نهایت، خاموش و خالی از تاریکیِ مطلق که هیچ‌چیز در‌قبل​ آن نبود؛ نه حیاتی، نه گرمایی و نه حتی هوایی. تنها‌پاره‌پارهٔ​ پرتوهای مرگبارِ تابشِ کیهانی و شکوفه‌های نامرئیِ میدان‌های گرانشی به چشم می‌خورد.

و در آن‌ولی​ تاریکی، ستارگانِ بی‌شماری با‌همه‌ش​ نورِ زیبای نقره‌ای می‌سوختند.

سانی مبهوت ماند.

لعنتی. من... تو فضام.

در واقع، آنجا خلأِ عظیمِ‌گذشتِ​ فضا بود. اما در آن‌مثلِ​ لحظه، چیزِ دیگری هم فهمید.

اینکه آنجا همان‌ولی​ آسمان‌های سیاه بود،‌چیه​ عالمِ راستینِ ایزدبانوی شب.

و آنجا در میانِ ستارگان،‌دارد​ شهری زیبا با مناره‌های بلندِ‌اوضاع​ نقره‌ای غرق در نورِ ستارگان...

سانی دستش را عقب‌منو​ کشید و رؤیای شهرِ جاودان‌شروع​ از ذهنِ خسته‌اش محو شد.

این دیگه... یعنی تو فضاست؟

سانی بی‌حرکت ماند؛ انگار‌جداً​ ابدیتی گذشت، اما تنها‌سیلی​ لحظه‌ای کوتاه طول کشید.

نه، منطقی نبود... همان‌طور که هیچ‌چیز در عالمِ رؤیا منطقی نبود. شبگرد توانسته‌اگر​ بود سوارِ باغِ شب شود و از شهرِ جاودان دور شود، و در حالِ‌شاید​ حاضر، باغِ شب نمی‌توانست پرواز کند، چه رسد به اینکه میانِ ستارگان سفر کند.

سانی کمی مکث کرد، سپس‌هوش​ با احتیاط یک بارِ دیگر‌شده​ رشتهٔ تقدیر را لمس کرد.

دوباره شهرِ جاودان را دید.‌گذشتِ​ با این تفاوت که این‌مثلِ​ بار، همه‌چیز در آشوب بود.

شهر زیرِ حمله بود.

حضوری عظیم در تاریکیِ آن‌سوی شهر حرکت می‌کرد. تشخیصِ فرم و شکلش ناممکن بود،‌کنترل​ چرا که از تاریکیِ فضا قابل‌تشخیص نبود —شاید اصلاً خودِ تاریکی بود— و تنها‌فقط​ راهِ درکِ وجودش، تماشای پهنه‌های وسیعی از ستارگان بود که با عبورش پنهان می‌شدند.

آن حضور هولناک و‌منو​ درک‌ناپذیر بود و قصدی‌همین‌طور​ سرد، بی‌تفاوت و ویرانگر داشت.

نگاهِ رنگ‌پریده‌اش به هر جا که می‌افتاد، ساکنانِ نامیرای‌همه‌چیز​ شهرِ جاودان نابود می‌شدند. مناره‌های نقره‌ای ذوب می‌شدند و‌دیگر​ فرومی‌ریختند، و تاروپودِ آن سکونتگاهِ آسمانی در آنتروپی می‌سوخت.

اما بعد،‌می‌کشید​ شهر از‌جداً​ میانِ غبار برخاست.

تاروپودش ترمیم شد، مناره‌ها از گودال‌های‌برای​ درخشانِ مادهٔ مذاب شکل گرفتند و‌می‌کند​ موجوداتِ زنده به جوانیِ بی‌نقصِ خود بازگشتند...

تا دوباره نابود شوند.

یک میلیون چرخهٔ‌شروع​ مرگ و ترمیم،‌این‌همه​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن گذشت.

ابدیتی از ویرانی بود.

نامیراها هنگامِ مرگ با وحشت‌دارد​ جیغ می‌کشیدند و وقتی بی‌رحمانه‌اوضاع​ به زندگی بازمی‌گشتند، از ترس می‌گریستند.

لحظه‌ها به ثانیه‌ها بدل شدند و‌میاره​ ثانیه‌ها به دقیقه‌ها. دقیقه‌ها به ساعت‌ها‌این‌همه​ تبدیل شدند و ساعت‌ها به روزها. روزها...

سانی دستش را‌شروع​ عقب کشید و‌این‌همه​ با وحشت تلوتلو خورد.

آخه این‌می‌کشید​ چی بود‌جداً​ که دیدم؟

در حالی که می‌لرزید،‌عواقبی​ صحنهٔ هولناک را یک بارِ‌باور​ دیگر در ذهنش مجسم کرد.

آهسته و با‌سیلی​ تردید، فهمید چه‌میاره​ چیزی را دیده است...

یک نبرد بود.

نبردی میانِ‌می‌کشید​ ایزدبانوی توفان‌جداً​ و دیمونِ آسودگی.

پس...

تنها یک‌همه‌ش​ چیز مانده بود‌هوش​ که باید می‌فهمید.

با کشیدنِ نفسی لرزان، سانی‌گذشتِ​ یک بارِ دیگر دستش را‌مثلِ​ به سمتِ رشتهٔ تقدیر دراز کرد.

دید که‌می‌کشید​ شهرِ جاودان‌جداً​ چگونه سقوط کرد.

ناولها | novelha.net