---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2321: حقیقت یا مرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2321: حقیقت یا مرگ

0

جهان داشت به پایان می‌رسید.

در دشتی سفید و بی‌کران، اجسادِ درهم‌شکسته و متلاشیِ ایزدانِ کوچک افتاده بودند. رودهایی از خونِ ایزدی‌ترسناک​ همچون طلای مذاب روی یخِ شکسته جریان داشت و به اعماقِ اقیانوسی محبوس سرازیر می‌شد. در آن بالا،‌کریه​ آسمان نیز درهم‌شکسته بود. پیچک‌های نیستی از میانِ شکاف‌ها رخنه می‌کرد و رفته‌رفته پهنهٔ بی‌کرانِ آسمان را فرومی‌بلعید.

غولی وسطِ میدانِ نبردِ خاموش زانو زده بود و سرش را با دو‌تب‌دار​ دستِ عظیمش گرفته بود. خونِ طلایی و جریان‌های لزجِ مادهٔ خاکستری از میانِ‌نابودگر​ انگشتانش جاری بود و چشمانِ درخشانش تب‌دار و مبهوت به هر سو می‌چرخید.

زرهِ زیبای عاجش دریده شده بود.‌جریان‌های​ نیزه‌اش فراموش‌شده روی یخ افتاده بود و‌درخشانش​ هنوز از بازتابِ آذرخشِ نابودگر لبریز بود.

غول ایزدی بود‌گشت​ که جانش وسعتی به‌دستانش​ اندازهٔ یک جهان داشت.

لبانش تکان‌شود​ خورد و‌درود​ زمزمه کرد:

«من... منم... منم، منم... منم...»

زمزمه‌هایش لبریز از هراس بود.

سپس ناگهان آرام گرفت و‌بم‌تر​ به پایین نگاه کرد؛ به‌جمجمهٔ​ وسعتِ خالیِ یخِ شکستهٔ پیشِ رویش.

چهرهٔ غول رفته‌رفته به شکلی‌بافنده​ مورمورکننده آرام شد و صدایش یکنواخت‌مه‌آلود​ گشت؛ عمیق‌تر و بم‌تر از پیش.

دستانش را پایین آورد‌طلایی​ و گذاشت جمجمهٔ شکسته‌اش از‌انگشتانش​ هم باز شود، و گفت:

«درود بر‌دستِ​ بافنده... نخست‌زادهٔ‌گرفته​ ایزدِ فراموش‌شده.»

با این حرف، ناگهان پیکری مه‌آلود روی یخ نمایان شد که در ردایی‌شود​ ژنده‌پاره پوشیده شده بود و نقابی ترسناک بر چهره داشت. صدایی که شبیهِ هزاران‌نقابی​ دعای ناامیدانه بود از پشتِ نقاب طنین انداخت و غول را به لرزه درآورد.

«برادر، برادرم. چرا‌گفت​ داخلِ این جسدِ‌نخست‌زادهٔ​ کریه پنهان شده‌ای؟»

غول با صدایی که از‌جریان‌های​ آنِ خودش نبود خندید و‌جاری​ سپس با زمزمه‌ای شوم گفت:

«آه... حتماً باید این‌طور به من توهین کنی، بافنده؟ حتماً باید وقتی‌چشمانِ​ با دیمونِ هراس روبه‌رو می‌شوی، تمامِ ترست را کنار بگذاری؟ همهٔ ما‌هنوز​ دیمون‌ها قسم خورده‌ایم که نابودت کنیم. چرا اینجایی؟ چرا خودت را نشان داده‌ای؟»

نقابِ ترسناکِ‌یکنواخت​ دیمونِ مه‌آلود‌عمیق‌تر​ بی‌حرکت ماند.

بافنده مدتی‌شود​ ساکت ماند‌درود​ و سپس گفت:

«برادرم می‌داند همه از چه می‌ترسند و‌مادهٔ​ از این رو، حقیقتِ همه را می‌داند. اما‌می‌چرخید​ من هیچ ترسی ندارم. پس حقیقتِ من چیست؟»

باد ردای ژنده‌پاره را تکان‌طلایی​ داد، اما هیچ‌چیز از آنچه‌انگشتانش​ زیرش پنهان بود نمایان نشد.

«فکر کردم‌یکنواخت​ پیشنهادِ یک بازی‌بم‌تر​ به تو بدهم.»

غولِ محتضر به بافنده‌درود​ خیره ماند و نور در‌حرف​ چشمانِ طلایی‌اش رفته‌رفته کم‌سو شد.

«بازی؟ آه... چه جور بازی‌ای؟»

دیمونِ تقدیر به‌عظیمش​ ایزدِ در حالِ‌جریان‌های​ مرگ پاسخ داد:

«البته که بازیِ مرگ. هر کس‌پیش​ ببرد، طلبکارِ یک حقیقت می‌شود. و‌باز​ اگر من ببازم... اجازه می‌دهم نابود شوم.»

غول لرزید و فرو‌درود​ ریخت، و با این کار،‌حرف​ یخِ شکسته جسدش را فروبلعید.

زمزمه‌ای ضعیف‌عظیمش​ بر فرازِ میدانِ‌جریان‌های​ نبردِ هولناک پیچید:

«بیا... قبول می‌کنم...»

جهان ناگهان در نیستی‌عمیق‌تر​ محو شد و جای خود‌گذاشت​ را به اتاقی آشنا داد.

پیکری نقاب‌دار روی تشکچه‌ها، روبه‌روی یک تختهٔ یشمیِ‌این​ نفیس نشسته بود. اتاق غرق در تاریکی بود‌نقابی​ و از دلِ آن تاریکی، زمزمه‌ای به گوش رسید:

«می‌دانم تشنهٔ چه حقیقتی هستم. اما تو‌مادهٔ​ که اعماقِ تقدیر را می‌بینی، چه حقیقتی‌مبهوت​ را کم داری؟ می‌خواهی چه چیزی بدانی، بافنده؟»

نقابِ ترسناکِ دیمونِ تقدیر به تاریکی نگاه‌لزجِ​ کرد. هزاران صدای درهم‌تنیده از زیرِ آن‌تب‌دار​ طنین انداخت و تاریکی را به لرزه درآورد.

«می‌دانی تقدیر‌یکنواخت​ چطور شکسته‌عمیق‌تر​ می‌شود، برادر؟»

دستی چینی از اعماقِ ردایِ‌بافنده​ پاره‌پاره بالا آمد و پیکره‌ای‌پیکری​ تراشیده‌شده از یشمِ سفید را گرفت.

«...این همان‌عظیمش​ حقیقتی است که‌جریان‌های​ به دنبالش هستم.»

سانی ناله‌ای‌یکنواخت​ کرد و‌عمیق‌تر​ روی زانوهایش افتاد.

آه...

پژواکِ نجوای موذیانه و پس‌لرزهٔ صدای مه‌آلود‌مادهٔ​ هنوز در گوش‌هایش می‌پیچید. لرزید؛ حس می‌کرد‌مبهوت​ فشارِ وحشتناکی دارد ذهنش را خرد می‌کند.

«سانی؟»

کای جا خورد‌گشت​ و شتابان رفت تا‌دستانش​ زیرِ بازویش را بگیرد.

سانی با‌شود​ حرکتِ دست او‌بافنده​ را دور کرد.

«من... من حالم خوبه.»

واقعاً هم حالش‌عظیمش​ خوب بود—هرچند کمی‌جریان‌های​ درب‌وداغان شده بود.

«چی شد؟»

سانی آرام از روی زمین‌بافنده​ بلند شد و به پیکرهٔ‌پیکری​ یشمیِ باقی‌مانده روی قربانگاه نگاه کرد.

«...چه می‌دونم آخه.»

صدایش گرفته بود.

یک لحظه در برجِ اصلیِ قلعهٔ خاکستر ایستاده بود و‌جمجمهٔ​ لحظه‌ای بعد، وسطِ میدانِ نبردی دلخراش بود؛ در حالی که‌حرف​ دنیا دورش از هم می‌پاشید، شاهدِ گفتگوی عجیبِ دو دیمون بود.

بافنده و‌شود​ آریل... تقدیر‌درود​ و هراس.

سرورِ دروغ‌ها و نگهبانِ حقیقت‌ها.

پیکرِ مه‌آلودِ بافنده... برای یک موجودِ ایزدیِ والامقام کمی ژنده‌پوش به نظر می‌رسید. این گفتگو باید در طولِ جنگِ نابودی رخ‌شده​ داده باشد، زمانی که دیمونِ شوم هم از سوی خواهر و برادرهایش و هم از سوی ایزدان شکار می‌شد. آن دستِ‌ناگهان​ چینی هم آشنا بود... باید همان دستی می‌بود که بافنده از قطعاتِ مانکن‌های شکسته در برجِ آبنوس سر هم کرده بود.

در این میان، انگار آریل بدنِ یک قهرمانِ ایزدیِ شکست‌خورده را تسخیر کرده بود—همان غولی‌درود​ که نیزه‌ای آمیخته با بی‌کرانگیِ درنده‌خویِ آذرخشِ طلایی در دست داشت. سانی تا همان لحظهٔ‌صدایی​ آخر ندیده بود که دیمونِ هراس واقعاً چه شکلی است... شاید آریل اصلاً هیچ شکلی نداشت.

شاید دیمونِ هراس‌گفت​ تنها به شکلِ‌نخست‌زادهٔ​ یک نجوا وجود داشت.

در هر صورت، بافنده پیشنهادِ‌جریان‌های​ یک بازی با شرط‌های سنگین‌جاری​ داده بود و آریل هم پذیرفت.

«فکر کنم... تازه‌عظیمش​ یه رؤیا دیدم.‌جریان‌های​ یه همچین چیزی.»

چیزی که سانی دیده بود... حسِ رؤیا نداشت.‌آورد​ راستش، شبیهِ هیچ‌چیزِ آشنایی نبود. انگار آنجا بود،‌بافنده​ اما نبود. انگار حضور داشت، اما غایب بود.

انگار صرفاً حقیقتِ‌گفت​ اتفاقاتِ آن روز‌نخست‌زادهٔ​ را فهمیده بود.

سانی چهره در هم کشید؛ حس کرد فشارِ تماشای‌انگشتانش​ سه ایزد—دو دیمون و یک انسانِ ایزدیِ در حالِ‌عاجش​ مرگ—آرام‌آرام فروکش می‌کند و اجازه می‌دهد دوباره راحت نفس بکشد.

اون غول کی بود؟

در این‌یکنواخت​ میان، کای‌عمیق‌تر​ ابرویی بالا انداخت.

«اوه... مگه‌شود​ تو مستعدِ‌درود​ رؤیا دیدنی، سانی؟»

سانی سر تکان داد.

«نه. بیشتر به نظر‌گرفته​ می‌رسه انداختنِ پیکرهٔ جانورِ‌مادهٔ​ برف توی آتشفشان باعثش شد.»

کمی مکث کرد.

«در هر‌شود​ صورت، فکر‌درود​ کنم اشتباه می‌کردم.»

کای اخم کرد.

«دربارهٔ چی؟»

سانی با نگاه به اطراف، تختهٔ یشمی‌دستانش​ را به یاد آورد... و موقعیتِ ناامیدکنندهٔ‌گفت​ قلمروِ خاکستر را. خاکستر داشت به‌شدت می‌باخت.

نفسِ عمیقی کشید.

«من... فکر نمی‌کنم‌گرفته​ ملکهٔ یشمی با‌لزجِ​ خاکستر بازی کرده باشه.»

سانی بارِ دیگر به‌گرفته​ پیکرهٔ جانورِ برف نگاهی انداخت‌خاکستری​ و با صدایی گرفته گفت:

«فکر کنم دیمونِ هراس با‌بم‌تر​ خاکستر بازی می‌کرد. برف رو‌جمجمهٔ​ هم... حتماً بافنده بازی می‌کرده.»

ناولها | novelha.net