چپتر 3166: امپراتوری باشکوه
0پس از فرستادنِ کودک، و با ایننیمهجان امید که افراد قبیله دیگر مزاحمش نشوند،کشیده سایه به حالتِ معمولِ نیمهخوابِ خود بازگ
پس، بعد از چند مبارزه، اربابش رامرگی سیاه و کبود کرد و فقط اززنده روی انزجار از کشتنِ آن حرامزاده دست کشید.
کاشف به عمل آمدبردهٔ که حتی بردهها همگوشتِ جایِ پایینتری برای سقوط داشتند.
بعد از آن چند بار صاحبش عوض شد و هر بار سرکش و خشن رفتار میکرد. در نهایت، این کار بدترینتوان سرنوشتِ ممکن را برایش رقم زد - فروخته شدن به عنوان بردهٔ امپراتوری، تا در لشکرکشیِ بعدی گوشتِ دمِ توپ شود.راه تنها بدترینِ بدترینها، کسانی که هیچ ارزشِ دیگری نداشتند یا مرتکبِ جرایمی سزاوارِ اعدام شده بودند، به این سرنوشتِ شوم دچار میشدند.
برایش مهم نبود. در واقع، کمی خوشحالنیمهجان هم بود و با خود فکر میکرد کهمیشد این مضحکه بهزودی و برای همیشه تمام میشود.
وقتی در غلوزنجیر از سراسرِ امپراتوری عبورش میدادند، کودکیاش راکشیده به یاد آورد. آغوشِ مادرش را به یاد آورد، ودلش جمعیتی را که با فریادهای افتخار از سربازانِ بازگشته استقبال میکردند.
دیگر افتخار نمیخواست.
اما، جالب اینجا بود که...
حتی پس از دور انداختنِ زندگیاش، درنیمهجان غلوزنجیر، نیمهجان از سرما، در حالی کهکشیده به سوی مرگی تقریباً قطعی کشیده میشد...
همچنان میخواست زنده بماند.
با پی بردن به اینکه هنوز هم دیوانهوار دلش میخواستتوپ زنده بماند، خندهاش گرفت. حاضر بود با تمامِ توان بهمرتکبِ زندگی چنگ بزند و مصمم بود که هرگز رهایش نکند.
شاید به همین دلیل بود که امپراتوری جاودان بود.میخواست نه به این خاطر که ایزدبانوی جنگ بر آنگرفت فرمان میراند... بلکه چون اژدها، ایزدبانوی زندگی نیز بود.
راه میرفت، از سرما میلرزید و امیدوار بود که کاروان برای شب در جایی پناهگرفته از باد توقف کند. اینبردن حرامزادهها پیشِ خودشان چه فکری میکردند که بردهها را به کوهستان میکشاندند؟ هر سربازی که پشیزی میارزید میدانست که راهپیماییجاودان در سرما بدونِ تجهیزاتِ مناسب حکمِ مرگ را دارد. آیا برایشان مهم نبود که واقعاً چند برده به مقصد میرسند؟
وقتی به جلو نگاه کرد، به قلهٔ دندانهدارِ کوهیقطعی تنها که با لبههای تیزش آسمان را میشکافت، زنجیرهنوز به صدا درآمد. ناگهان کسی از پشتِ سرش فریاد زد:
«آشغالِ عوضی! میکشمت!»
پوزخندی تلخ زد.
پسری که پشتِ سرش به زنجیر کشیده شده بود، لاغرسوی و ضعیف بود و همین حالا هم تلوتلو میخورد. نیازی نبوداینکه برای فریاد زدن بر سرِ آن طفلکِ بیچاره نفس حرام کنند.
به امیدِ اینکهنیمهجان دهنگشادِ پشتِ سرش خفهمرگی شود، به حرف آمد.
«چرا خودتو خسته میکنی؟ اینامپراتوری ضعیفالجثه تا طلوعِ آفتاب بهتوپ هر حال میمیره. کوهستان میکشتش.»
چند ثانیه بعد اضافه کرد:
«من و تو رو هم میکشه. فقط یکمسرما دیرتر. واقعاً نمیدونم آدمای امپراتوری پیشِ خودشون چههمچنان فکری میکنن که ما رو تو این سرما میکشونن.»
آن دهنگشاد به چرتوپرت گفتن ادامهسوی داد، اما چند لحظه بعد، صدایهمچنان خونسردتری از پشتِ سر طنین انداخت:
«این گردنهٔ کوهستانی معمولاً تو این موقع ازگوشتِ سال خیلی گرمتره. فقط بدشانسی آوردیم. در ضمن،هیچ بهت توصیه میکنم به این پسر آسیبی نرسونی.»
با کنجکاویِسوی خفیفی سرشتقریباً را برگرداند.
«برای چی؟»
بردهٔ مسنتری که پشتِ سرِحالی دهنگشاد به زنجیر کشیده شدهکشیده بود، به جلو اشاره کرد.
«نشانههای روی پوستش رو ندیدی؟ اون مثلِ ما نیست که به خاطرِ بدهی، جرم یا بدبختی به بردگیدیگری افتاده باشه. اون برده به دنیا اومده. اگه بخوام دقیق بگم، یه بردهٔ معبد. چند وقت پیش، آدمایمضحکه امپراتوری آخرین معبدِ ایزدِ سایه رو نابود کردن. شک ندارم که این پسر هم همینطوری سر از اینجا درآورده.»
ایزدِ سایه...
مردد شد و ناگهان احساسِ ناراحتی کرد. زمانی چنین ایزدی وجود داشت... احتمالاً هنوز هم بود.همچنان با این حال، مردمِ امپراتوری به بزرگترین ایزدِ تمامِ دورانها خدمت میکردند - ایزدبانوی جنگ، بنابراینبزند دلیلی نداشت که خودشان را درگیرِ بقیه کنند. مخصوصاً ایزدی به این ضعیفی و گمنامی مثلِ سایه.
دیگر هیچ معبدی از ایزدِ سایه درمرگی هیچکجای جهان باقی نمانده بود، که این خودبماند بهخوبی نشان میداد او چه نوع خدایی است.
پوزخند زد.
«که چی؟ چرا باید از یهکشیده خدای نیمهفراموششده و ضعیف بترسیم؟ اونبردن حتی نتونست معابدِ خودشو نجات بده.»
پیرمرد از آن دهنگشاد همانداختنِ بدتر بود. صدایش هوشمندانه بهسوی نظر میرسید، اما حرفهای احمقانهای میزد.
کاروان به بالا رفتن از کوه ادامهمرگی داد. سرما همچنان شکنجهشان میداد و بهزنده جانشان رخنه میکرد. بادها همچنان زوزه میکشیدند.
سرانجام، اردو زدند. او سعی کرد تا جایی کهدمِ میتوانست به آتش نزدیک شود و در گرمای آن آرامشنداشتند بیابد. لقمههای ناچیزی را که سربازان به آنها دادند خورد.
هنوز زنده بود.
اما سپس، با سقوطِ چیزی عظیم از صخرهها و فرود آمدنشمرگی در وسطِ اردوگاه، صدای برخوردِ کرکنندهای به گوش رسید. وقتی برفهاهنوز نشستند، آن موجود را دید و چشمانش از وحشت گشاد شد...
موجود دو پای کوتاه و کلفت، تنهای لاغر و قوزکرده، و دستهایی بیقواره بلند و چندمفصلی داشت - دو تا از آنها، کهحاضر هر کدام به مجموعهای از چنگالهای استخوانیِ وحشتناک ختم میشدند، و دو تای دیگر، که اینها کوتاهتر بودند و به انگشتانی تقریباً شبیهِراه انسان ختم میشدند. بدنش پوشیده از خزی خاکستریِ مایل به زرد و ژولیده بود، آنقدر ضخیم که جلوی تیر و شمشیر را میگرفت.
روی سرش، پنج چشمِ شیری و سفید با بیتفاوتیِ حشرهمانندی به بردهها خیره شدهبدترینها بودند. در زیرِ آنها، آروارهای وحشتناک و پر از دندانهای تیغمانند نیمهباز بود، گوییمیشدند در انتظارِ چیزی بود. آبدهانِ لزجی از چانهٔ موجود سرازیر بود و روی برف میچکید.
و اشکالِ عجیبی مدامتقریباً و کرموار زیرِ پوستِهمچنان موجود در حرکت بودند.
خشکش زد.
«نـ-نه...»
موجودی از تباهی... یکبردهٔ موجود از تباهی بود،گوشتِ آن هم از نوعِ قدرتمندش.
این خودِ مرگ بود.
«تکون بخور! باید تکون بخورم!»
میخواست زنده بماند. هنوز هم دیوانهوار میخواست زنده بماند... بقیه میتوانستندمیشد بمیرند، اما او باید جان به در میبرد. چیزهای زیادی بودگرفت که از آنها پشیمان بود. کارهای زیادی که هنوز میتوانست انجام دهد...
سعی کرد از موجودبردهٔ دور شود، اما دیگرگوشتِ خیلی دیر شده بود.
چیزی در هوامرگی برق زد وکشیده ناگهان، احساسِ سبکی کرد.
دیدش تار شد.
برف بهزندگیاش رنگِ سرخسرما درآمده بود.
سرخ... مثلِ پرچمهایعنوان مغرورِ امپراتوری. مثلِلشکرکشیِ رنگِ باشکوهِ جنگ.
افتخار! افتخار! افتخار!
«تکون بخور، باید... تکون بخورم...»
دردی در کار نبود.
به زمین افتادعنوان و گسترهٔ تاریکِ آسمانِبعدی شب دیدش را بلعید.
که هر لحظه تاریکتر میشد.
مانندِ سایهای پهناور و ناممکن.
این آخرینزندگیاش چیزی بودسرما که دید.
...در اعماقِشدن غار، سایهبردهٔ آهی کشید.
«چرا آدماسوی اینقدر زندگیتقریباً رو دوست دارن؟»
چه چیزی دراینجا شکوهِ شرورانه وزندگیاش بیرحمانهاش اینقدر دوستداشتنی بود؟
شاید فقط در ذاتشانسرما بود. هرچه باشد، آنهاتقریباً موجوداتِ شعله بودند... شعلهٔ میل.
و میل بهعنوان زنده ماندن کهنترینلشکرکشیِ و قدرتمندترینِ همه بود.