چپتر 3015: سوپر کیوپیدِ تسلیمناپذیر
0سانی کمی دلش گرفته بود، اما وقتی گیل — مردِتماشاچیان بلندقامتی که کاریزمایی درونگراتر و پختهتر از جذابیتِ گرمِ کای داشتنگاهی — شروع به نواختنِ پیانو کرد، رفتهرفته از افکارش فاصله گرفت.
نمیدانست باید از این کنسرت چه انتظاری داشته باشد، اما نوای ساز غافلگیرش کرد. انگار گیل از روزهایی کهحال آیدلِ پاپ بود، هم در مقامِ نوازنده و هم آهنگساز پختهتر شده بود. آخرین اجرای او روی زمین، راهیهنوزم برای وداع با دنیایی بود که پرورشش داده بود... و همچنین وداع با مردی که تا پیش از این بود.
موسیقی روی مرزِ باریکی میانِ دلتنگیِ شیرین ولذت اندوه قدم برمیداشت و چنگ به دلِ تماشاچیانآیدل میزد. در عین حال، پراحساس و امیدوارکننده بود.
کای غرق در توجهمیبرم به موسیقی گوش میسپرد. گهگاهاون نگاهی هم به تماشاچیان میانداخت.
پس از مدتی، سانی پرسید:
«دلت براشهمچنین تنگ شده؟پیش برای آواز خوندن؟»
کای لبخندِ ملایمی زد.
«هنوزم میخونم.ازش فقط دیگهمیبرم برای تماشاچیها نمیخونم.»
نگاهی بهمیانِ سانی انداختشیرین و ادامه داد:
«بعضی شبا تو آسمون اوج میگیرم و ازمیانِ ته دل میخونم. هیچکس صدامو نمیشنوه، اما برامتماشاچیان مهم نیست. راستش، خیلی هم ازش لذت میبرم.»
کای به پایین،مهم به سالنِ شلوغِخیلی کنسرت نگاه کرد.
«اون موقع که آیدل بودم، مدام زیرِ بمبارانِ نظراتِ بقیه در موردِ خودم و کارام بودم. انگار هویتم به این بستگی داشت که مردم چطور منو میبینن — برای همین، دستِ خودم نبودوسواس که رویِ دیدگاهِ بقیه نسبت به خودم وسواس پیدا کرده بودم. حس میکردم یه میلیون آدم توی سرم هستن که دارن همزمان حرف میزنن و هیچ جایی برای شنیدهشدنِ صدای خودم باقی نذاشتن.خطر اما وقتی توی آسمون تنهام و فقط ماه و ستارهها صدامو میشنون... هیچچیزی جز صدای خودم نیست. پس برای خودم میخونم و تو اون لحظهها، هیچکس جز خودم بهم دیکته نمیکنه که کی هستم.»
کای تکخندهای کرد.
«اما گذشته... خدای من. هیچوقت تو خطر نبودم، ولی همهچیز خیلی حیاتی به نظر میرسید. هر اجرا، هر مصاحبه، هر دیدار با طرفدارا — انگار جونم بهنگاهی این بسته بود که کارمو خوب انجام بدم. واقعاً میخواستم همه دوستم داشته باشن... و داشتن. اما هرچی بیشتر دوستم داشتن، تنهاتر میشدم. چون حس میکردم مردم عاشقِبرام یه تصویرِ ساختگی و دقیق از منن، نه خودِ واقعیام. برای همین، همیشه حس میکردم یه دیوارِ نامرئی بینِ من و بقیه کشیده شده. همیشه حس میکردم... غریبهام.»
نگاهی بهبرام سانی انداختنیست و لبخند زد.
«راستش، این یکی از دلایلی بود که وقتی تو شهرِ تاریک همو دیدیم، اونقدر ازت خوشم اومد! خیلی حسِ تازهای بود کهبستگی با کسی آشنا بشم که اصلاً نمیدونست من کیام... و براش مهم هم نبود که بدونه. وقتی منو تو اون چاه پیدا کردی،میزنن فقط یه خفته به اسمِ کای بودم. برای همین پیشِ تو کمتر احساسِ تنهایی میکردم تا وقتی که بینِ جمعیتِ طرفدارای عاشقم بودم.»
سانی مدتی به اوشیرین خیره ماند، سپس باچنگ خجالت نگاهش را دزدید.
«خب، این... جوابِ خیلی طولانیایموسیقی برای یه سؤالِ خیلی ساده بود.اندوه میدونی، یه 'نه' هم کافی بود.»
کای خندید، بعد دستش را رویخیلی دهانش گذاشت، نگاهی به صحنه انداختشلوغِ و با صدای آهستهتری جواب داد:
«میدونم.»
سانی لبخند زد.
«ولی ممنون که گفتی. همیشه فکر میکردم چونمیانِ یکم مخت عیب داره ازم خوشت میاد. خوبهتماشاچیان آدم بدونه دلایلِ دیگهای هم در کار بوده...»
بعد از آن هر دو ساکت شدند و از موسیقیپایین لذت بردند. گیل به خواندنِ آهنگهای جدیدش ادامه داد... امابمبارانِ چند آهنگِ محبوبِ طرفداران از مجموعهٔ نایتاَندگیل را هم اجرا کرد.
چهرهٔ سانیازش رفتهرفته رنگِ ناباوریپایین به خود گرفت.
در میانِ آهنگهایدلتنگیِ رکوردشکنِ نایتاَندگیل، چنینقدم شاهکارهایی به چشم میخورد...
قلبِ منهمچنین دروازهٔ کابوسپیش است (بهخاطرِ تو)
این عشق یک پلید است
رینگ دینگ گونگ
آهای، دخترِ خفته
و...
انکیواسسی
سانی در سکوتی وحشتزده نشستهپایین بود و جمعیتِ عظیمِ پایینموقع داشتند آهنگِ آخر را همخوانی میکردند.
تازه همهٔمیانِ شعر را هماندوه از حفظ بودند!
...جمعیت میخواند:
انکیواسسی، انکیواسسی!
سوپر کوپیدِ تسلیمناپذیر!
قلبِ یخیتو نشونه میگیره
قلبِ یخیتو، اوووه-اوه
سوپر کوپیدِ تسلیمناپذیر!
معتادِ عشق، معتادِ عشق
هستهٔ عشقِمیانِ تو روشیرین اشباع میکنه
با جوهرِ عشق
سوپر کوپیدِ تسلیمناپذیر!
داره میاد سراغت
اون داره میاد سراغت
اوه آره!
انکیواسسی، انکیواسسی!
سانی نگاهی دزدکیلذت به کای انداختسالنِ و مورمورش شد.
کای واقعاً با پهنترین لبخندِاندوه ممکن روی صورتش، داشت لبتماشاچیان میزد و با آهنگ میخواند.
خدایان...
نفیس وبرام بقیه واسهنیست این دیوونه میشدن؟
فکر کنم... بایدلذت کلِ زندگیمو ازسالنِ اول ارزیابی کنم.
سانی همیشهمیانِ خودش را هماندوه کمی دیوانه میدانست.
اما حالا داشت جداً به این فکر میکرد کهدلتنگیِ شاید در واقع کاملاً عاقل و سالم است. اینعین دنیا و تمامِ آدمهای تویش بودند که دیوانه شده بودند.
«هی، کای...»
سانی توجهِ دوستش را جلبپایین کرد، لحظهای تردید به خرج دادآیدل و بعد با لحنی جدی پرسید:
«مهارتِ تیراندازیت... اونو بهخاطرِ یهاندوه ایدهٔ عجیبغریب دربارهٔ کوپید یاد نگرفتی،میزد نه؟ توروخدا بگو که اینطور نیست.»
کای چند بار پلک زد.
«معلومه که نه. من تو مدرسهخیلی عضوِ باشگاهِ تیراندازی بودم؛ ازش خوشمشلوغِ میاومد چون تمرین کردن بهم آرامش میداد.»
سانی آهِ آسودگی کشید.
اما حرفِمیانِ کای تمامشیرین نشده بود.
«اوه، ولی واسه انتشارِ آهنگ یه عکاسی با تمِدلتنگیِ کوپید انجام دادم. میدونی که؛ یه لُنگ و کلی روغن.حال راستش پوسترش تو سه دقیقه فروش رفت. تقویمش هم همینطور.»
سانی نالهای کردمهم و صورتش راخیلی با دست پوشاند.
«لعنتی، من اصلاً نیازی به این اطلاعات نداشتم. کی ازتموقع پرسید؟ من که نپرسیدم. خودت همینجوری رفتی سرِ اصلِ مطلب وهویتم تعریفش کردی. آخه این دیگه چه وضعشه، کی همچین کاری میکنه...»
کای خندید.
«سانی، تو فقطمردی نمیدونی چطور بایدمرزِ قدرِ موسیقی رو بدونی.»
سانی نگاهِبرام شاکیانهای بهنیست او انداخت.
«میدونی، من خودملذت یه پا موسیقیدانم. توشلوغِ فلوت زدن خیلی استادم.»
کای کمیمیانِ سرش راشیرین کج کرد.
«ولی آخرین باری که فلوتموسیقی زدی، یه گله پلید ازشیرین گور بلند نشدن تا جلوتو بگیرن؟»
سانی مدتی بهمهم او چشمغره رفتخیلی و بعد پوزخند زد.
«آخرین بار نبود. تازه، این خودشسالنِ یه دستاورده، مگه نه؟ من گفتمبودم تو کارم استادم... هیچوقت نگفتم کارم خوبه...»