چپتر 2749: تا سه نشه بازی نشه
0بیشترِ خداحافظیها غمانگیزشود بودند، اما برخیجنوب تلخ هم بودند.
رین به یاد نداشت که زیاد از عزیزانش جدا شده باشد، اماپشتِ سنگینیِ قلبش بهنوعی برایش آشنا بود. با این حال، حواسش بود کهگودالهای این حس را بروز ندهد، چرا که میدانست امروز روزِ او نیست.
خاکستر صدای قدمهایش را حینِ عبور از تاریکی نرم میکرد. جلوی او، به نظر میرسید زرهِ سیاه تامار درخششِ رنگپریدهٔگودالهای خاطرهٔ درخشانی را که تله احضار کرده بود، میبلعد. ری از دید پنهان بود و مسیرِ پیشِ رو را شناساییچهار میکرد، در حالی که فلور بیصدا پشتِ سرش راه میرفت. و در نهایت، جون در عقبِ گروهِ اکتشافیِ کوچکشان نگهبانی میداد.
گودالهای پهناور و مخوفِ گورِ خدا متفاوت از دورانِ جنگ به نظر میرسیدند.نتوانسته آنها در حالِ حاضر در جنوبِ جادهٔ سایهها بودند، نزدیک به شکافِ بزرگیساکن که در نبردِ میانِ چهار مطلقِ بشر در استخوانِ باستانی ایجاد شده بود.
در اینجا، جنگلِ نفرتانگیز به خاکستر تبدیل شده و به اعماقِ گودالها تبعید شده بود. جنگ درمیکردند گورِ خدا مدتها پیش پایان یافته بود، و با این حال آلودگیِ سرخ نتوانسته بود این سرزمینهامحتاط را پس بگیرد، گویی تمایلی نداشت به خاکی که با خونِ مطلقها تقدیس شده بود نزدیک شود.
تبعیدیهایی که در دژِ جنوب ساکن بودند، بهطورِ معمول در این منطقه گشت میزدندراه و موجوداتِ کابوسِ سرگردان را شکار میکردند. بنابراین، قاعدتاً آنقدر امن بود که دستهای ازمتفاوت بیدارشدگان بتوانند از آن عبور کنند — دستکم دستهای مثلِ آنچه تامار گرد آورده بود.
با این حال،پیشِ باز هم همگیفلور مضطرب و محتاط بودند.
«واقعاً هیچوقت فکرتبدیل نمیکردم یه روزتبعید به اینجا برگردم.»
صدای فلور پرشود از نوعی طنزِجنوب تاریک و آرام بود.
رین با نگاه بهدید دوستش، چند لحظه مکثشناسایی کرد و بعد لبخند زد.
«یادمه اولین باری هم که بعد از اون فرارِ موییراه از گورِ خدا به اینجا برگشتی، دقیقاً یه همچین چیزیگودالهای گفتی. فلور... تو واقعاً هیچوقت درسِ عبرت نمیگیری، مگه نه؟»
درمانگرشان هم لبخند زد.
طلسمِ کابوس تامار، ری و فلور را بهعنوانِ خفته به گورِ خدامیزدند فرستاده بود. بعدها، آنها بهعنوانِ بیدارشدگانِ ارتشِ بزرگِ سرود به اینجا برگشتند.بتوانند قلمروِ سرود از بین رفته بود، اما آنها یک بارِ دیگر اینجا بودند.
این بار، آمده بودنددید تا کابوسِ دوم راشناسایی فتح کنند و عروج یابند.
تامار مدتی بود که برای به مصاف رفتن با بذرِ کابوس آماده میشد. برایعقبِ استاد شدن دلایلِ زیادی داشت، از جمله میلِ سوزانی برای بازگرداندنِ حیثیتِ خاندانِ میراثدارِمیرسیدند سقوطکردهاش. دلیلِ دیگرش هم این بود که از مأمورانِ خاندانِ سایه همین انتظار میرفت.
تامار و دستهاش تنهااعماقِ اولین کسانی بودند که واقعاًپایان برای این کار تلاش میکردند.
دنیا در اطرافشان در حالِ فروپاشی بود و تنها قدرتمندان میتوانستند از دفن شدن زیرِ آوار جانِ سالم به در ببرند. تامار کهبیدارشدگان میخواست قویتر شود، تیمی استثنایی و همهفنحریف گرد آورده بود — برخی از آنها جوان بودند، اما همگی کهنهکار محسوب میشدند. بیشترشان را خودِچند سرورِ سایهها مسلح و زرهپوش کرده بود، در حالی که تله زرادخانهٔ روح و مهارتش را از خاندانِ پرِ سفید به ارث برده بود.
آنها شانسِ خوبی برای زندهپنهان برگشتن از کابوس داشتند —فلور دستکم شانسی بهتر از بیشترِ افراد.
اما در موردِ رین... بدیهی بود که او نمیتوانستسرش دوستانش را در کابوس همراهی کند. اما دستکم میتوانستنگهبانی آنها را تا بذر همراهی کند و بدرقهشان نماید.
مدتها بود که میدانست آنهاگودالها میروند، اما باز هم حسیافته میکرد ناگهانی است. غافلگیرش کرده بود.
برای این حسِشود ناگهانی بودن دلیلیجنوب هم وجود داشت.
رین نگاهیکرده متفکرانه بهدید سایهاش انداخت.
این روزها چیزی در دنیا عجیب بود. مردم مثلِ همیشه به زندگیشان میرسیدند،جون اما از آنجا که رین ذاتاً با دنیا همسو بود، میتوانست جریانهای زیریندورانِ و وهمآلودی را که پشتِ ظاهرِ آشنای آن پنهان شده بود حس کند.
تنشِ نامحسوسی در هوا جریان داشت و غریبگیِپیش ظریفی در مردم دیده میشد. برادرش هم مثلِگویی همیشه نبود؛ کمی دورتر و کمی گرفتهتر شده بود.
به همین دلیل وقتی پیشنهاددژِ داد روزِ رفتنِ تامار رامنطقه جلو بیندازند، رین چندان تعجب نکرد.
«همونجاست.»
تامار با رسیدن به بالای خطالرأسِ استخوانی، ایستاد و به جلومیرفت خیره شد. در آنجا، ویرانهای سیاهشده از میانِ خاکستر بیرون زدهمخوفِ بود که از تمدنِ منقرضشدهٔ گورِ خدا به جا مانده بود.
ساختمانهای سنگی و زاویهدار هنوز پابرجا بودند، حتی اگر مردمی که آنها را ساخته بودند مدتها پیشتمایلی از بین رفته بودند. اینجا و آنجا، بقایای ذوبشدهٔ آسوراهای ترسناک روی زمین افتاده بود. در اعماقِسرگردان ویرانه، نشانههای خرابی شدیدتر بود، گویی هزاران سال پیش، چیزی مخوف در قلبِ شهرِ سقوطکرده بیداد کرده بود.
«انگار واقعاً توی تاریکی میبینی.»
تله نگاهیکرده حسرتبار بهدید آنها انداخت.
با وجودِ پیوندِ نزدیک میانِ این سه زنِ جوان، رین و تامار وجودِ خاندانِ سایه را برای تلهنگهبانی فاش نکرده بودند. تنها چیزی که به او گفته بودند این بود که آنها و دیگر اعضای دسته،شکافِ مأمورانِ یک نیروی زبدهٔ حکومتی هستند که در خفای کامل عمل میکنند و نمیتوانند هویتشان را فاش کنند.
به هر حال این توضیح چندان هممدتها با حقیقت فاصله نداشت، چون خاندانِ سایهسرزمینها در برخی سطوح با حکومت ادغام شده بود.
«بریم. ریتقدیس باید تو مرزِدژِ ویرانهها منتظرمون باشه.»
جون که مراقبِمیبلعد عقبِ گروه بود،مسیرِ بیصدا جلو رفت.
«من جلو میرم.»
تامار لحظهای به اواعماقِ نگاه کرد، سپس بیآنکهپیش چیزی بگوید عقب کشید.
خیلی زود، ری دوبارهتبعیدیهایی به دسته پیوست وبهطورِ با هم واردِ ویرانهها شدند.
آنجا سکوتی وهمانگیز حاکم بود؛ تاریکیِ باستانی میانِ لاشههای سیاهشدهٔ ساختمانهای مخروبه آشیانهسرش کرده بود. همانطور که محتاطانه در اعماقِ شهرِ فراموششده پیش میرفتند، شکلِ زیگوراتِمخوفِ درهمشکستهای که در قلبِ شهر ایستاده و زیر خاکستر مدفون بود، آرامآرام نمایان شد.
بذرِ کابوس روی سکوی بالایحالی زیگورات قرار داشت و رین ازمیرفت همین حالا میتوانست ندایش را بشنود.
برای حاملانِ طلسمِ کابوس، این ندا مانندِ فراخوانی بود کهیافته آنها را مسحور میکرد تا به مصافِ بذر بروند. امامطلقها برای رین، ندای کابوس نیرویی بسیار شومتر و بدخواهانهتر بود.
هر چه باشد، او به طلسمِ کابوس تعلق نداشت و از این رو نمیتوانستکابوسِ به مصافِ کابوس برود. پس برای او، نزدیک شدن به یک بذر تنها بهآنچه این معنا بود که تاریکیِ آن تباهش کند و به یک پلیدِ بیعقل تبدیل شود.
ندا چیزی نبود جز آوازِ سیرنمسیرِ که وادارش میکرد در کابوس حلپشتِ شود و به بخشی از آن درآید.
«باید همینجا وایسیمپیشِ و آمادهسازیهای آخرفلور رو انجام بدیم.»
زیگورات از همین حالا در دوردست خودنمایی میکرد و بر فرازِ بقیهٔ سازههاینتوانسته در حالِ فروپاشی قد برافراشته بود. تامار و دستهاش مدتی طولانی در سکوتساکن ایستادند و به قلهاش نگاه کردند؛ میدانستند که کابوسشان آنجا انتظارشان را میکشد.
مرگ و زندگی...شود این چیزی بود کهساکن با آن روبهرو بودند.
رین بیاختیار احساسِ بیگانگی کرد. در حالی که دوستانش بهفلور زیگورات نگاه میکردند، او به آنها چشم دوخت و شکافِ عظیمیکوچکشان را حس کرد که او را از همهٔ آدمها جدا میساخت.
آمیزهٔ تلخیمسیرِ از احساسات درحالی قلبش جریان یافت.
سرانجام، دیگر کاری برای آمادهسازی نمانده بود. رین به دوستانش نگاه کرد و لبخندسرزمینها زد؛ وانمود کرد که بیخیال است و این احتمالِ واقعی را نادیده گرفت کهمعمول شاید این آخرین باری باشد که برخی از آنها... یا همهٔ آنها را میبیند.
«جون، اونجا مراقبشون باش.»
مردِ بلندقامت با سرگرمیِ تلخی بهمسیرِ او نگاه کرد؛ هیچ نشانی ازپشتِ اضطراب در چهرهٔ جذابش دیده نمیشد.
«من که پرستارِ بچه نیستم.»
رین چند لحظه بهاعماقِ او خیره ماند، سپس پوزخندیپایان زد و نگاهش را دزدید.
«سعی نکنتقدیس ادای آدمای خفندژِ رو دربیاری، پیرمرد.»
سرانجام، زرهِکرده بیخیالیِ جوندید ترک برداشت.
«پیر؟ هِی. پیر؟ منشناسایی از کِی پیر شدم؟ منسرش یه جوونم تو اوجِ نشاط!»
رین بیتوجه بهتبدیل او، رو بهتبعید ری و فلور کرد.
«شما دو تا، مبادا عروسیتون رو توساکن کابوس بگیرین. من کارتِ دعوت میخوام. درکابوسِ واقع، میخوام ساقدوش باشم. پس زنده بمونین.»
ری سرفهایکرده کرد ودید فلور ریز خندید.
«نگرانِ ما نباش. اتفاقاً ما بایدفلور نگران باشیم. لطفاً حواست باشه وقتینهایت برمیگردیم، دنیا هنوز سرِ جاش باشه.»
رین با لبخندتبدیل سر تکان داد ومدتها به تله نگاه کرد.
«حالا که فکرشو میکنم... وقتیدژِ بهعنوانِ یه استاد برگردی، مبارزههایمنطقه تمرینیمون دیگه مثلِ قبل نمیشه.»
تله لبخندِ محوی زددید و رگهای از حسرت راهشحالی را به چشمانش باز کرد.
«گمونم نه.»
رین سر تکان داد.
«...ولی بازم حسابتو میرسم.»
تله پوزخندی زدمیبلعد و با ترحممسیرِ به او نگاه کرد.
سرانجام، رینمسیرِ رو بهشناسایی تامار کرد.
دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود...تبعید او پیش از این هر چهسرخ میتوانست گفته بود، و حتی بیشتر.
او حتی شمشیر و زرهِدژِ تامار را نامیده بود ومنطقه لقبهایی هم به آنها داده بود.
پس رین فقط آهی کشید.
«تامار...»
مدتی مکث کردتبدیل و بعد باتبعید لبخندی بیرنگ گفت:
«بیا یه روزی دوبارهتبعیدیهایی با هم جاده بسازیم. وقتیمعمول همهٔ این خونریزیا تموم شد.»
تامار همان نگاهِ بیحالتِ همیشگیاش رامسیرِ به رین انداخت، سپس جلو رفتپشتِ و او را در آغوش گرفت.
«فکرِ خوبیه.»
او رانفرتانگیز رها کرد وگودالها لحظهای وراندازش کرد.
«بهسلامت برمیگردی؟»
رین بهزور لبخندی زد.
«البته. میدونی که تنها نیستم.»
تامار چند لحظهتبدیل تردید کرد، سپستبعید سر تکان داد.
«بهش بگو نگران نباشه.تبعیدیهایی میدونی که نگران میشه...بهطورِ ما مایهٔ افتخارش میشیم.»
و پیش از آنکه رینپنهان بتواند واقعاً با این جداییفلور کنار بیاید، آنها رفته بودند.
تنها در تاریکی ایستاد وحالی به نجواهای دیوانهکنندهٔ ندا گوشراه سپرد که ذهنش را فرا میگرفت.
اما طولی نکشید که پیکرِگودالها دیگری در کنارش ظاهر شدیافته که از میانِ سایهها برخاسته بود.
سانی به زیگوراتی کهتبعیدیهایی در دوردست خودنمایی میکردبهطورِ چشم دوخت و اخم کرد.
«نگران؟ کی نگرانه؟ این بچهها برایمسیرِ یه کابوسِ دومِ فزرتی زیادی همپشتِ خوبن. آخه چرا باید نگران باشم، هان؟»
نگاهی سرزنشآمیز بهپیشِ رین انداخت وفلور سرش را تکان داد.
«پس تو هم نباید نگران باشی. میدونی، من تو کابوسِ دوممآلودگیِ یه هزار باری مُردم. و حالا نگام کن! هنوز زندهم. خب... البتهتبعیدیهایی میشه گفت که در واقع مُردهم، ولی کِی این موضوع جلومو گرفته؟»
رین رو بهشود او کرد وجنوب مدتِ کوتاهی ساکت ماند.
اما سرانجام بیاختیار خندهاش گرفت.
«درسته. هنوز که جلوتو نگرفته.»