---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2518: انکار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2518: انکار

0

سقفِ کلیسای متروکه سرانجام تسلیم شده بود و قطره‌های آب این‌جا‌باید​ و آن‌جا از سقف می‌چکید. در گوشه‌های تالارِ اصلی و پشتِ محراب‌بی‌هیچ​ چاله‌های آب جمع شده بود، اما جاهای دیگر هنوز نسبتاً خشک بود.

موردرتِ دیگر روی یکی از نیمکت‌ها نشسته بود و با کنجکاوی پنجره‌های شیشه‌رنگی را برانداز می‌کرد. کمی درب‌وداغان به‌خورد​ نظر می‌رسید، اما روی‌هم‌رفته حالش خوب بود؛ کت‌وشلوارِ شیکش چروک برداشته و چند جایش سوخته بود، موهایش خیس و آشفته‌چهره‌ای​ بود و بوی بنزین و دود می‌داد، اما زخمِ جدی روی بدنش به چشم نمی‌خورد و خونی روی لباس‌هایش نبود.

مورگان جلو آمد و نگاهِ تلخی به او‌چیزی​ انداخت، سپس یک بطریِ آب و یک رولِ‌کار​ برنجِ مثلثی با مغزِ ماهیِ تن به دستش داد.

«بیا. بخور.»

غذا را گرفت،‌رقصان​ سرش را بالا‌گهگاه​ آورد و لبخند زد.

«ممنونم، مورگان.‌تاریکیِ​ من... خیلی خوشحالم‌جویباری​ که حالت خوبه.»

مورگان چند ثانیه با‌چاقویی​ سردی به او خیره ماند،‌بخوری​ سپس بی‌صدا رویش را برگرداند.

به قسمتِ دیگری از‌روان‌پزشک​ کلیسای متروکه رفت و روان‌پزشک،‌زیبارویِ​ دکتر قدیس را برانداز کرد.

زنِ زیبارویِ وهم‌انگیز کنارِ دیوار ایستاده بود و مات‌ومبهوت به‌درمی‌آمد​ دستانش خیره نگاه می‌کرد. سیلابی از تاریکیِ خالص همچون جویباری‌کار​ رقصان دورِ دستانش می‌چرخید و گهگاه به شکلِ چاقویی سیاه درمی‌آمد.

«تو هم‌تاریکیِ​ باید یه‌همچون​ چیزی بخوری.»

مورگان یک رولِ‌شکلِ​ کیمباپِ تن‌ماهیِ دیگر‌درمی‌آمد​ به دستش داد.

قدیس جا خورد و نگاهش را‌قدیس​ از تاریکیِ چرخان گرفت؛ با این کار،‌ایستاده​ تاریکی فروریخت و بی‌هیچ ردی محو شد.

«اوه... ممنونم، خانم مورگان.»

خوراکیِ مثلثی را با تردید‌جویباری​ گرفت و بعد به زحمت‌شکلِ​ افتاد تا بسته‌بندی‌اش را باز کند.

مورگان با چهره‌ای بی‌تفاوت تلاش‌های ناشیانه‌اش را تماشا کرد، سپس رولِ برنج‌خورد​ را پس گرفت و پلاستیکش را با ناخنی برید. پلاستیک به‌راحتی پاره‌خوراکیِ​ شد و مورگان در یک چشم‌به‌هم‌زدن خوراکی را دوباره به سمتِ قدیس گرفت.

«پس یه‌دیگری​ مقدار از قدرت‌هاتو‌دکتر​ پس گرفتی، هان؟»

قدیس با‌جویباری​ چشمانی گردشده به‌می‌چرخید​ او نگاه کرد.

«چـ... چی؟‌تاریکیِ​ نه، من‌همچون​ همچین کاری نکردم.»

مورگان پوزخند زد.

«اوه، واقعاً؟ پس‌رفت​ اون جویبارِ تاریکیِ راستین‌کرد​ رو چطور توضیح می‌دی؟»

زیبارویِ کم‌حرف‌جویباری​ با خجالت‌دورِ​ لبخند زد.

«اون... چه چیزی‌خالص​ برای توضیح دادن‌رقصان​ داره؟ مگه واضح نیست؟»

آهی کشید.

«من مسلماً دارم توهماتِ دیداری و شنیداری‌کرد​ رو تجربه می‌کنم که نتیجهٔ فروپاشیِ روانیِ ناشی‌دستانش​ از شوکه‌. این نمونهٔ بارزِ اختلالِ استرسِ حاده.»

قدیس که کمی‌رقصان​ اعتمادبه‌نفسش را پس گرفته‌شکلِ​ بود، سر تکان داد.

«آره، دقیقاً. این یه روایتِ خودفریبیِ منطقیه؛ اینکه وقتی‌گهگاه​ تو یه موقعیتِ تهدیدکنندهٔ زندگی احساسِ درماندگی می‌کنی، توهمِ‌تن‌ماهیِ​ داشتنِ قدرت‌های ماورایی و مخرب رو برای خودت بسازی.»

مورگان ابرویی بالا انداخت.

«همین روایتِ خودفریبیِ تو بود که درِ ماشین‌زنِ​ رو از بیخ کَند تا اون احمق رو‌نگاه​ از تو ماشینِ در حالِ سوختن بکشه بیرون؟»

قدیس لحظه‌ای مکث کرد.

«قدرتِ هیستریک یه واکنشِ استرسیِ‌جویباری​ کاملاً مستنده که با ترشحِ‌شکلِ​ ناگهانیِ آدرنالین توضیح داده می‌شه.»

مورگان اخم کرد، سپس تودهٔ‌سیاه​ فلزی‌ای را که به‌سختی قابل‌تشخیص‌کیمباپِ​ بود از جیبِ هودی‌اش بیرون کشید.

«این هفت‌تیر نظرِ دیگه‌ای‌روان‌پزشک​ داره. اینا توهم نیستن،‌زنِ​ دکتر. خودتم می‌دونی که نیستن.»

قدیس مدتی ساکت ماند،‌دورِ​ سپس لرزید و چانه‌اش‌چاقویی​ را کمی بالا آورد.

«خب که چی؟ توقع داری اون حرف‌های عجیب‌وغریبی رو که‌شکلِ​ کارآگاه سانلس زد باور کنم؟ اینکه این دنیا واقعی نیست‌نگاهش​ و اون یه نیمه‌خدائه... که از قضا اربابِ من هم هست؟»

مورگان شانه بالا انداخت.

«راستش اصلاً نمی‌دونم سرورِ‌روان‌پزشک​ سایه‌ها چی بهت گفته.‌زنِ​ اما احتمالاً حقیقت داشته.»

قدیس پوزخند زد‌رقصان​ و بعد به‌گهگاه​ موردرت اشاره کرد.

«پس چرا آقای موردرت توی این توهم شریک نیست؟ اونم طلسم‌چاقویی​ شده؟ نه، چی بود... اونم یه آدمِ کامل نیست، یا اون‌این​ صفتِ استوار رو داره که در برابرِ حملاتِ ذهنی ایمنش می‌کنه؟»

مورگان نگاهی به‌شکلِ​ آن یکی موردرت انداخت‌باید​ و سر تکان داد.

«نه. معلومه که نه.»

چند لحظه ساکت ماند.

«دلیلی که حاضر نیست‌همچون​ حقیقت رو بپذیره، خیلی‌می‌چرخید​ پیش‌پاافتاده‌تر از این حرف‌هاست.»

قدیس اخم کرد.

«و اون دلیلِ پیش‌پاافتاده چیه؟»

مورگان لبخندِ تاریکی زد.

«تو درمانگری.‌تاریکیِ​ تو به‌همچون​ من بگو.»

وقتی جوابی‌گهگاه​ نگرفت، خندهٔ‌چاقویی​ سردی کرد.

«واقعاً خیلی ساده‌ست...»

مورگان دست‌به‌سینه به دیوار تکیه‌می‌چرخید​ داد و با چهره‌ای گرفته‌درمی‌آمد​ به آن یکی موردرت نگاه کرد.

«اون صرفاً تو مرحلهٔ انکاره.»

قدیس که انگار از‌چاقویی​ این جواب آشفته شده بود،‌بخوری​ نگاهش را به زمین دوخت.

مورگان چند لحظه مکث‌روان‌پزشک​ کرد و بعد نفسش‌زنِ​ را آرام بیرون داد.

«خب، اگه بهش فکر کنی، جای تعجب هم نداره. اون نزدیک به دو دهه رو توی شهرِ‌نگاهش​ سراب گذرونده... و زندگیِ زیبایی داشته که می‌دونسته یه توهمه. آدم‌هایی دوستش داشتن که می‌دونسته واقعی نیستن.‌باز​ حتماً یه جایی مجبور شده برای حفظِ عقلش، خودش رو متقاعد کنه که حقیقت رو از یاد ببره.»

نگاهش را‌تاریکیِ​ از آن یکی‌جویباری​ تجسمِ برادرش گرفت.

«اما هنوزم می‌دونه. از طرزِ زندگیش کاملاً پیداست که هیچ‌وقت واقعاً فراموش نکرده. مردی مثلِ اون باید همه‌چیزِ این‌بی‌هیچ​ دنیا رو داشته باشه و آدم‌های شگفت‌انگیزی دورش رو گرفته باشن... اما در واقع، آقای موردرت آدمِ به‌شدت گوشه‌گیریه.‌پلاستیکش​ نه دوستی داره، نه محرمی، نه معشوقی. تنها کسایی که بهشون نزدیکه اعضای خانواده‌شن، که نتونسته ازشون دل بکَنه.»

مورگان لبخندِ غمگینی زد.

«اما من کی باشم که قضاوت‌گهگاه​ کنم؟ ایزدان می‌دونن که خودِ منم‌چیزی​ دهه‌ها شیفتهٔ توهمی از یه خانواده بودم.»

مدتی ساکت ماند، سپس‌همچون​ نگاهش را پایین انداخت‌می‌چرخید​ و سر تکان داد.

«حرفم اینه که اون خیلی خوب می‌دونه دنیای اطرافش واقعی نیست. فقط حاضر نیست‌چرخان​ بپذیردش، چون پذیرفتنش به معنیِ دست کشیدن از توهمیه که براش عزیزه. توهمِ ما.‌افتاد​ به زبان آوردنِ حقیقت یعنی رد کردنِ اساسِ کلِ زندگیش. برای همین، انکارش می‌کنه.»

مورگان به موردرت‌رفت​ نگاه کرد و صدایش‌کرد​ را کمی بالا برد:

«مگه نه، برادرِ عزیزم؟»

موردرت سرش را چرخاند‌همچون​ و با لبخندی نگران‌می‌چرخید​ به او نگاه کرد.

«ببخشید، دقیقاً متوجهِ منظورت نمی‌شم، مورگان. حرف‌هات خیلی عجیبه.‌بخوری​ شاید عاقلانه باشه که به بیمارستان برگردی و درمانت‌فروریخت​ رو ادامه بدی؟ تو... انگار یکم حالت خوب نیست.»

مورگان خندید.

«می‌بینی، دکتر قدیس؟ تو داری توهم می‌زنی، کارآگاه سانلس بیمارِ توئه، و منم یه دیوانهٔ‌تن‌ماهیِ​ فراریم... اما در واقع، تنها کسی بینِ ما که به کمکِ حرفه‌ایِ تو نیاز داره،‌بعد​ همونیه که عاقل به نظر می‌رسه. اون تنها کسیه که داره از توهم رنج می‌بره.»

مدتی ساکت‌تاریکیِ​ ماند و‌همچون​ سپس آهی کشید.

«فکر کنم بازم‌شکلِ​ از اون یکی‌درمی‌آمد​ بهتره. چقدر مضحکه...»

ناولها | novelha.net