---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2362: شکارچی و شکار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2362: شکارچی و شکار

0

دشمنِ نهاییِ گرگ، شکارچی بود. از این رو، اگر‌تضادِ​ سانی می‌خواست در برابرِ دیوِ نخستینی که تجسمِ مفهومِ‌خصم​ گرگ بود مقاومت کند، باید خودش تجسمِ مفهومِ شکارچی می‌شد.

دست‌کم تا‌کابوسِ​ جایی که‌شکار​ در توانش بود.

این حرف شبیهِ پندی الهام‌بخش بود، اما در‌نخستینِ​ واقع هیچ‌چیزِ انتزاعی یا فلسفی‌ای در آن نبود.‌بلکه​ در عوض، صرفاً مسئله‌ای کاملاً عملی و بی‌روح بود.

در سطحِ قدرتی که سانی اکنون داشت،‌شکارچیانِ​ نبردِ فیزیکیِ دو موجود تنها نمودی از‌کرده​ برخوردِ خشونت‌آمیزِ اراده‌ها، جان‌ها... و جوهرشان بود.

درست است که نمودی نهایی بود،‌تجلیِ​ اما همچنان فقط جنبه‌ای بیرونی داشت —‌قرار​ چیزی بیشتر از نوکِ کوهِ یخ نبود.

پس، تجلیِ مفهومی که هم برتر بود و هم در تضادِ مستقیم با‌می‌شدند​ جوهرِ دشمن قرار داشت، به سانی کمک می‌کرد تا بهتر در برابرِ ارادهٔ‌نه‌تنها​ او مقاومت کند و ارادهٔ خودش را در برابرِ این خصم قدرت ببخشد.

دست‌کم این چیزی بود که امیدوار بود و انتظار داشت اتفاق بیفتد — واضح‌ایشان​ بود که سانی پیش‌تر هرگز چنین تکنیکی را امتحان نکرده بود. او هرگز حتی‌مورگان​ به چنین تکنیکی فکر هم نکرده بود، چه رسد به اینکه بخواهد اجرایش کند.

خوشبختانه، سانی در‌اول​ زمینهٔ تجلیِ مفهومِ شکارچی‌شکارچیانِ​ چند مزیتِ حیاتی داشت.

اول از همه، خودش شکارچی بود — آن هم یکی از ماهرترین شکارچیانِ بشریت.‌کمک​ تعدادِ موجوداتِ کابوسِ قدرتمندی که شکار کرده بود تقریباً به شمارش درنمی‌آمد و افرادِ‌چنین​ کمی در دنیا پیدا می‌شدند که بیشتر از او دربارهٔ نحوهٔ تعقیبِ شکار بدانند.

دوم اینکه، مدت‌ها پیش یک بار شکارچیانِ نخستینِ عصرِ گرگ را به چشم دیده بود. نه‌تنها آن‌ها را دیده و با‌بار​ ایشان جنگیده بود، بلکه سبکِ نبردِ بدوی و بی‌رحمانه‌شان را هم یاد گرفته بود — او حتی در طولِ لشکرکشیِ جنوب‌مورگان​ هنگامِ مبارزهٔ تمرینی با مورگان از آن استفاده کرده بود و آشنایی‌اش را با تکنیک‌های مبارزهٔ آن انسان‌های پیشاتاریخی افزایش داده بود.

و در نهایت، سانی استادِ رقصِ سایه بود. این توانایی به او اجازه می‌داد جوهرِ دشمن را بیاموزد و کالبدش را‌گرفته​ به خود بگیرد... اما حتی اگر دشمنی برای سایه‌شدن وجود نداشت — یا اگر از ترسِ از دست دادنِ خودِ رها‌می‌داد​ و بی‌لنگرش جرئت نمی‌کرد سایهٔ کسی شود — باز هم تجربهٔ عظیمی در تجلیِ ذهنیت و فیزیکِ شخصی غیر از خودش داشت.

حتی تجربهٔ‌حیاتی​ تبدیل شدن‌همه​ به شخصی دیگر.

هر چه‌چیزی​ باشد، سایه‌ها‌نوکِ​ ذاتاً انعطاف‌پذیر بودند.

بنابراین، حتی اگر سانی هرگز تلاش نکرده بود برای کسبِ برتری‌دنیا​ در نبردِ اراده‌ها با دشمنی برتر مفهومی متضاد را تجلی بخشد،‌نخستینِ​ باز هم به‌اندازهٔ کافی اطمینان داشت که از پسِ این کار برمی‌آید.

سانی در حالی که از دامنهٔ آتشفشان‌بار​ به پایین پرواز می‌کرد و حواسِ گرگ به‌جنگیده​ زنبورهای ابسیدین پرت بود، ذهنش را استوار کرد.

حسش کن...

سانی به جلو یورش برد و در حالی که نوکِ نیزه‌اش‌جوهرِ​ تاروپودِ جهان را می‌شکافت، خودش را کسِ دیگری تصور کرد. تخیلش تصویری‌اتفاق​ از اعماقِ وجودش فراخواند و آن تصویر، مطیعِ اراده‌اش، به حقیقت پیوست.

تقریباً می‌توانست‌کابوسِ​ حسش کند...‌شکار​ واقعاً حسش می‌کرد.

سرمایِ اولِ صبح وقتی از کلبهٔ محقرش بیرون‌نخستینِ​ آمد؛ کلبه‌ای با دیوارهایی از پوستِ خام. لرزشِ قطره‌های‌سبکِ​ شبنم رویِ تیغه‌های علف. بویِ خونِ تازه در هوا.

فریادِ خویشانش، منظرهٔ هولناکِ جسدی دریده‌شده به‌شکارچیانِ​ دستِ جانوران. گرگ‌ها شبانه به قبیله‌اش شبیخون زده‌تقریباً​ و جانی را گرفته بودند. خشم، اندوه... گرسنگی.

کینهٔ تاریک در چشمانِ افرادِ قبیله‌اش که برای‌برتر​ راهنمایی چشم به او دوخته بودند. هر چه‌بهتر​ بود، بهترین شکارچیِ میانشان محسوب می‌شد... رهبرشان. رئیسشان.

سنگینیِ آشنایِ نیزه‌اش وقتی به سمتِ‌تقریباً​ جنگل به راه افتادند، بافتِ صیقلیِ‌پیدا​ دستهٔ کارکرده‌اش، تیزیِ بی‌رحمانهٔ تیغهٔ چخماقی‌اش.

با همین نیزه قرار بود گرگ‌پیش​ را بکشد. می‌خواست بکشدش چون جرئت‌نه‌تنها​ کرده بود خویشانش را شکار کند...

چون جرئت کرده‌اول​ بود در قلمروِ‌ماهرترین​ او شکار کند.

هااا...

سانی حس می‌کرد خونش دارد داغ‌تر می‌شود و تندتر در رگ‌هایش می‌دود.‌پیدا​ چشمانش با نوری خشن و مرگبار درخشید. ذهنِ شفافش غرق در تصویرِ‌چشم​ مجسم‌شده بود؛ حرکاتش تند و حساب‌شده می‌شد، خالی از هرگونه ظرافت یا نرمی.

اراده‌اش نیز دگرگون شده بود.‌مدت‌ها​ تغییر کرد تا با جوهرِ یک‌دیده​ شکارچیِ نترس و بی‌رحم سازگار شود.

لحظه‌ای بعد، سانی بر سرِ گرگ آوار شد. نیزه‌اش‌تعدادِ​ به قصدِ چشمانِ درخشان و کینه‌توزِ جانور یورش برد‌افرادِ​ و با خود قطعیتِ مطلقِ مرگ را به همراه آورد...

با این حال، گرگ نیز درنده‌ای وحشی و مکار بود. از سانی بزرگ‌تر بود، قوی‌تر بود،‌بهتر​ سریع‌تر بود... و البته گرسنه‌تر. به‌راحتی نیزه را جاخالی داد، به عقب جهید و غرشِ هولناکی‌حتی​ سر داد. نگاهِ زجرآورِ سه چشمِ زرشکی‌اش او را شکافت و تا عمقِ روحش نفوذ کرد.

و ناگهان، سانی کوچک و‌کرده​ ضعیف شد. شکاری بود که‌کمی​ از ترس فلج شده بود.

خاکستر در اطرافش به هوا برخاست، و پیش از آنکه گرگ‌دیده​ بتواند دوباره یورش ببرد، سانی در سایه‌ها ناپدید شد و جای‌طولِ​ دیگری از آن‌ها بیرون آمد؛ نیزهٔ بی‌رحمش پهلویِ گرگ را شکافت.

«من...»

دیوِ باستانی زوزه‌ای کشید و در طوفانی از‌برتر​ برفِ ویرانگر از هم پاشید؛ سپس در امتدادِ‌بهتر​ شیبِ آتشفشان عقب نشست تا دوباره شکل بگیرد.

سانی یک قدم جلو رفت و بارِ‌شمارش​ دیگر نیزه‌اش را به سمتِ دیوِ نفرین‌شده‌دربارهٔ​ نشانه رفت. لبانش به پوزخندی بی‌رحمانه کج شد.

«...شکارِ هیچ‌کس نیستم.»

گرگ کسری از ثانیه با جنون و نفرت‌بشریت​ به او خیره ماند، و سپس در گردبادی‌شمارش​ از نیتِ قتلِ جنون‌آمیز به جلو هجوم آورد.

سانی با نوکِ نیزه‌اش به پیشوازِ جانور رفت. در‌تضادِ​ نقطهٔ برخوردشان، شیبِ آتشفشان در هم شکست و هزاران‌خصم​ تن خاکستر و سنگ به درونِ دریایِ ابرها فروریخت.

صدایِ غرشِ کرکننده‌ای ابرها را به تلاطم انداخت‌درنمی‌آمد​ و دنیا به لرزه درآمَد، گویی از خشونتِ‌تعقیبِ​ نیروهای فاجعه‌باری که رها کرده بودند، زخم برداشته بود.

با این حال، نه سانی و نه گرگ توجهی به این موضوع نکردند، چرا که‌جنگیده​ خود به گردبادی خروشان و هولناک از ویرانی بدل شده بودند. آن دو در رقصِ وحشتناکِ‌تکنیک‌های​ مرگ در هم تنیده بودند و هیچ‌چیز نمی‌توانست در برابرِ وحشتِ مرگبارِ خشمِ غریزی‌شان تاب بیاورد.

آتشفشانِ سر‌به‌فلک‌کشیده به لرزه درآمد.

ناولها | novelha.net