---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2250: شعله‌های امید • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2250: شعله‌های امید

0

پلید چیزی نمانده بود جانِ فلیس را بگیرد. تا‌برای​ آن موقع لباسِ فلیس غرق در خون شده بود‌درد​ و سید دیگر آن‌قدر سریع نبود که جلویش را بگیرد...

در آن لحظه، درخششِ ملایمی‌بی‌شمار​ ناگهان تاریکی را روشن کرد‌کرده​ و آن را پس راند.

قلبِ سید تند زد.

بانو نفیس؟

نزدیک بود؟ نه... آخرین باری که چشمش به او افتاده بود،‌ماندن​ ستارهٔ دگرگون داشت در آسمانِ سیاه ناپدید می‌شد؛ آن‌قدر دور که‌همیشه​ نمی‌توانست سربازانِ در حالِ مرگ را با شعله‌های آرام‌بخشِ خود شفا دهد.

اما جای اشتباه نبود. سید این حس را‌ماندن​ خوب می‌شناخت، چرا که سال‌ها در میدان‌های نبردِ‌می‌شست​ بی‌شمار برای زنده ماندن به آن تکیه کرده بود.

البته گرمایی که در بدنش می‌پیچید و درد را می‌شست،‌فعال​ بسیار قوی‌تر از همیشه بود. زخم‌هایش خیلی سریع‌تر از زمان‌هایی‌ندیمه​ که در شعلهٔ سفید و ملایم غوطه‌ور می‌شدند، التیام می‌یافتند.

فقط این هم نبود...

درخششِ ملایمی زیرِ پوستِ سید سوسو می‌زد و حس می‌کرد... قدرتمند و سرزنده شده است. سرشار از‌می‌پیچید​ قدرت بود و خستگی‌اش رنگ باخته بود. انگار بدنش که پیش از این در اوجِ تواناییِ یک‌فقط​ عروج‌یافته بود، دو برابر قوی‌تر شده بود. حتی حس می‌کرد روحش از آن درخششِ سفید قدرت گرفته است.

شکرِ خدایان!

سید با فعال کردنِ پی‌درپیِ توان‌های‌روحش​ سرشتِ خود، شانه‌اش را به پلید کوبید‌توان‌های​ و آن را به عقب پرتاب کرد.

فلیس...

سید به سمتِ‌می‌شناخت​ ندیمه برگشت و‌میدان‌های​ بی‌اختیار لبخندی زد.

همان درخششِ ملایم از فلیس‌بی‌شمار​ هم ساطع می‌شد و زخم‌های‌کرده​ او نیز داشتند التیام می‌یافتند.

نه...

فقط فلیس نبود. همه بودند.

دورتادورشان، صدها سرباز — چه از قلمروِ سرود و چه از‌ماندن​ قلمروِ شمشیر، هرچند دیگر فرقی هم نمی‌کرد — از شعله‌های سفید‌همیشه​ و خالص جان می‌گرفتند. زخم‌هایشان التیام می‌یافت و قدرتشان بیشتر می‌شد.

و دورتر نیز همین‌طور بود.

چشمانِ سید گشاد شد.

چطور...

پیش از این، بانو نفیس تنها می‌توانست موهبتِ شعله‌هایش را به وفادارترین پیروانش ببخشد، آن هم فقط در صورتی‌می‌شست​ که به او نزدیک بودند. او در طولِ سال‌ها این توانایی را توسعه داده و برد و قدرتِ آن را‌می‌کرد​ افزایش داده بود — تا جایی که می‌توانست بخش‌های بزرگی از میدانِ نبرد و هزاران سرباز را هم‌زمان شفا دهد.

اما حالا، فقط‌میدان‌های​ هزاران نفر نبودند...‌برای​ صدها هزار نفر بودند.

تمامِ جمعیتِ عظیمِ دو ارتشِ بزرگ داشتند‌گرفته​ شفا می‌یافتند و قدرت می‌گرفتند، در حالی‌سرشتِ​ که بانو نفیس هیچ‌کجا به چشم نمی‌خورد.

اما حتی بدونِ دیدنِ‌خدایان​ او، مردم می‌دانستند چه‌توان‌های​ کسی نجاتشان داده است.

صداهایی اینجا و آنجا‌چرا​ بلند شد که پر از‌برای​ قدردانی، آسودگی... و امید بود.

«ستارهٔ دگرگون!»

«بانو ستارهٔ دگرگونه!»

«شعلهٔ جاودان با ماست!»

ری در میانِ سربازانِ مجروحی نشسته‌برای​ بود که پریِ ریزنقش با کمکِ کلبهٔ‌بدنش​ ترسناکش نجاتشان داده بود. ناگهان یکه خورد.

این دیگه چیه؟!

فضای داخلِ کلبه‌شکرِ​ ناگهان بسیار روشن‌تر‌کردنِ​ از قبل شد.

دورتادورش، مردم می‌درخشیدند...

خودش هم می‌درخشید.

گرمایی آشنا بدنش را پر کرد و خراش‌هایی که در طولِ نبرد‌پی‌درپیِ​ برداشته بود، بی‌هیچ ردی ناپدید شدند. همین اتفاق داشت برای فلور و‌همان​ دو استادِ ارتشِ شمشیر که به زنده ماندنشان کمک کرده بودند هم می‌افتاد.

در واقع، تنها کسی که با درخششی ملایم‌توان‌های​ نمی‌درخشید، میزبانِ پری‌گونه‌شان بود؛ او با حالتی گیج‌برگشت​ روی چهرهٔ شیطنت‌آمیز و زیبایش در هوا شناور بود.

ری این حس را می‌شناخت...

همان گرمایی بود که‌نبردِ​ وقتی بانو نفیس شفایش‌ماندن​ می‌داد حس کرده بود.

بیرون از پنجره، سربازانِ دو ارتشِ بزرگ‌گرفته​ همگی با شعله‌های سفید درمان می‌شدند و با‌شانه‌اش​ توانی تازه به دریای موجوداتِ کابوس یورش می‌بردند.

یکی از دو استادِ ارتشِ شمشیر اولین‌پی‌درپیِ​ کسی بود که ایستاد، شمشیرش را احضار کرد‌ندیمه​ و با چهره‌ای مصمم به در اشاره کرد.

«بانوی زیبای من، اربابِ خیرخواه این کلبه... من، تریستان از سپرِ گلسرخ، تا ابد‌البته​ سپاسگزارِ لطفِ شما هستم. با این حال، اکنون که زخم‌هایم شفا یافته، شرافتم حکم‌سفید​ می‌کند که به نبرد بازگردم. لطفاً به کلبه‌تان فرمان دهید درش را باز کند!»

ری و‌سال‌ها​ فلور نگاهی‌نبردِ​ ردوبدل کردند.

رانی و تامار هنوز آن بیرون بودند، جایی داشتند برای جانشان می‌جنگیدند.‌پی‌درپیِ​ با توجه به لحنِ عجیب‌وغریبِ صحبت کردنش، استاد تریستان احتمالاً هنوز از ضربه‌ای‌ساطع​ که به سرش خورده بود بهبود نیافته بود، اما جانِ کلامش درست بود...

نمی‌توانستند در حالی که همرزمانشان‌فعال​ آن بیرون در میدانِ نبردِ‌شانه‌اش​ خونین می‌جنگیدند و می‌مردند، پنهان شوند.

وقتی فلور نامحسوس سر‌چرا​ تکان داد، ری آهی‌بی‌شمار​ کشید و از جا برخاست.

بقیهٔ سربازان هم آرام ایستادند. آن‌ها رو‌زنده​ به میزبانِ کلبهٔ هیولایی کردند و منتظر‌می‌پیچید​ ماندند؛ چشمانشان پر از عزمی عبوس بود.

پریِ ریزنقش‌تواناییِ​ با تعجب به‌حتی​ آن‌ها نگاه کرد.

مکثی کرد و بعد گفت:

«می‌دونین، در‌خوب​ دستگیره داره. می‌تونین‌سال‌ها​ خودتون بازش کنین...»

رین تلوتلو خورد‌عروج‌یافته​ و با چشمانی گشادشده‌گرفته​ به تامار نگاه کرد.

هر روز پیش نمی‌آمد که دوستش را‌پی‌درپیِ​ ببیند... که با درخششِ سفید و زیبایی‌سمتِ​ به‌آرامی می‌درخشید، انگار که موجودی آسمانی باشد.

«نه، صبر کن...»

چرا شوالیهٔ‌سال‌ها​ پر هم‌نبردِ​ داشت می‌درخشید؟

چرا همه می‌درخشیدند؟

...البته همه به‌شکرِ​ جز خودِ رین‌کردنِ​ و دیوِ فولادیِ غول‌پیکر.

زخم‌هایشان جلوی چشمانش در حالِ‌سال‌ها​ التیام بود و حرکاتشان سریع‌تر‌زنده​ و برشِ تیغه‌هایشان عمیق‌تر شده بود.

برای چند لحظه،‌میدان‌های​ موجوداتِ کابوس واقعاً‌برای​ به عقب رانده شدند.

رین لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.

«...باید کارِ‌گرفته​ نفیس باشه،‌خدایان​ مگه نه؟»

سرش چرخید‌خوب​ و به‌چرا​ دوردست خیره شد.

به آن موجودِ عجیب، دلخراش و‌برای​ زیبایی که مثل کوهی بر فرازِ‌گرمایی​ میدانِ نبردِ درهم‌شکسته قد برافراشته بود.

ملکه سونگ...

درست همان لحظه که رین به او نگاه کرد، ناگهان شهاب‌سنگی‌کوبید​ سفید و آتشین تاریکیِ آسمانِ سیاه را شکافت و به پیکرِ غول‌پیکرِ‌داشتند​ ملکه برخورد کرد؛ انفجاری عظیم رخ داد که کلِ جهان را لرزاند.

آن ستارهٔ‌خوب​ دگرگون بود که‌سال‌ها​ از آسمان‌ها برمی‌گشت.

اما حالا‌سال‌ها​ چیزی در او‌بی‌شمار​ فرق کرده بود.

رین از آن فاصله نمی‌توانست ببیند، با این حال یک چیز‌کردنِ​ را می‌دانست: ملکه با وجود اینکه پیش از این از هیچ‌بی‌اختیار​ حمله‌ای ککش هم نگزیده بود، از این ضربه واقعاً تلوتلو خورد.

«صـ... صبر کن...»

لحظه‌ای بعد، رین‌می‌شناخت​ ملکه سونگ را‌میدان‌های​ به‌کلی از یاد برد.

و ستارهٔ‌سال‌ها​ دگرگون را‌نبردِ​ هم همین‌طور.

چون چیزی حس‌عروج‌یافته​ کرد... چیزی که مو‌گرفته​ بر تنش سیخ کرد.

حس کرد سایه‌ها در سرتاسرِ‌فعال​ میدانِ نبرد عمیق‌تر، تاریک‌تر و‌شانه‌اش​ بی‌نهایت سردتر از قبل می‌شوند.

همان‌طور که ارتش‌های بزرگ در گرمای شعله‌های سفید‌بی‌شمار​ غرق بودند، سرمایی ناگهانی در سرتاسرِ میدانِ نبرد پخش‌می‌پیچید​ شد، گویی خودِ مرگ نفسی یخبندان بیرون داده باشد.

و بعد، سایه‌ها حرکت کردند.

ناولها | novelha.net