چپتر 2972: سرگردانِ تاریک
0نه!
تا سانی به خودش بیاید، دیگر خیلی دیر شده بود.افسونِ پرندهٔ دزدِ پست به درونِ شکافِ زمان شیرجه زد و اوبنابراین را هم با خود کشید — و نفیس را جا گذاشت.
البته که نفیس میتوانست در آن گسترهٔ درهمشکستهٔ ابدیتِ ویران به دنبالشان بیاید. با این حالماندن آنجا مثلِ هزارتو بود؛ وارد شدن به آن راحت بود، اما دنبال کردنِ مسیر تا رسیدناینهمه به همان لحظهٔ دقیق در تاروپودِ بیپایانِ زمان که پیشگامان واردش شده بودند، تقریباً غیرممکن بود.
سانی نمیدانست چطور قرار است دوباره همدیگرزخمی را پیدا کنند... اما در آن لحظهوصل فرصتِ فکر کردن به این چیزها را نداشت.
پرندهٔ دزدِ پست بهشدت زخمی بود و یکی از بالهایش بهزور به بدنِ سوخته ومیماند لتوپارهاش وصل بود. اقیانوسِ بیانتهای سرزندگیاش خشکیده بود و کمکم داشت نشانههای خستگی را بروز میداد.برای حتی ارادهٔ هولناکش هم دیگر مثلِ قبل استوار نبود و بالاخره رگهای از ضعف نشان میداد.
اما هنوز زنده بود و سرشار از قدرتی مورمورکننده و درکناپذیر. هنوز همبماند بهراحتی میتوانست سانی را تکهتکه کند؛ و حالا که نفیس همراهش نبود، زخمهایچنین وحشتناکی که چنگالهای ترورِ نفرینشده روی تنش میانداخت قرار نبود التیام پیدا کند.
به بیانِ دیگر، سانی حالا داشت با زمانِ عاریهایمیبلعید زنده میماند. تنها با تکیه بر افسونِ [زنجیر]ِ نفرینچنین میتوانست زنده بماند، که جوهرش را با سرعتی نگرانکننده میبلعید.
جوهرش کهفکر کاملاً تهچیزها میکشید، سانی میمرد.
بنابراین تنها شانسش برای زنده ماندنترورِ این بود که پیش از چنینبیانِ اتفاقی، پرندهٔ دزدِ پست را بکشد.
خب... میتونم فرار هم بکنم.
دستکم میتوانست تلاشش را بکند.
سانی لبخندِ تلخی زد.
نه... نه، حاضر نبود فرار کند. نه بعد از اینکه اینهمه راه آمده بودعاریهای تا چیزی را که از او گرفته شده بود پس بگیرد. نه بعد ازمیمرد چشیدنِ خونِ پرندهٔ دزدِ پست و فهمیدنِ اینکه این موجودِ نفرینشده را واقعاً میشود کشت.
قرار بود این نبرد را تا آخرمیماند پیش ببرد، مهم نبود پایانش چه باشد؛جوهرش حتی اگر به قیمتِ جانش تمام میشد.
دلایلِ زیادی بود که سانی نمیخواست پرندهٔ دزد را رها کند. بیشترِمیمرد این دلایل محتاطانه و منطقی بود و هم وضعیتِ فعلی و هم آیندهتلاشش را در نظر میگرفت. با این حال اگر میخواست با خودش صادق باشد...
دلیلِ اصلی این بود که خیلی ساده دلش میخواست آن را بکشد. چنان با شدت میخواست اینسرزندگیاش وحشتِ دزد را بکشد که حس میکرد ذهنش دارد در شعلههای تاریک میسوزد. از آن متنفر بود،نشان به خاطرِ چیزی که از او دزدیده بود سرشار از کینه بود و میخواست مرگش را ببیند.
سانی قرار نبود از این مبارزه فرارنفرینشده کند. این نبرد تنها زمانی تمام میشدعاریهای که یکی از آنها دیگری را بکشد.
یا تو یا من، دزد...
بار دیگر به آسمانِ لاجوردی گریختند. فقط این بار، پرندهٔ دزد مثلِ ستارهای دنبالهدار و تاریک در پهنهٔچنین آسمان ندرخشید؛ از آنجا که یکی از بالهایش عملاً قطع شده بود، دیگر نمیتوانست پروازش را مهار کند؛گرفته در نتیجه از ارتفاعِ زیادی سقوط کردند و در همان حال که پایین میافتادند، یکدیگر را تکهتکه میکردند.
هوشیاریِ سانی مثلِکردن جزیرهای تاریک دربهشدت اقیانوسی از درد بود.
همین حالا هم بر اثرِ حریقِ شعلههای آسمانی که از گسترهٔ درهمریختهٔ خورشیدِ متلاشیشده فرار میکردند، بهشدت آسیب دیدهزنجیر بود و کالبدِ مهآلودش پارهپاره و کوچکتر شده بود. و حالا پرندهٔ دزدِ پست داشت با چنگالهای وحشتناکش آنچهفرار را از او باقی مانده بود لتوپاره میکرد و از اینکه سانی حاضر نبود رهایش کند، با خشم جیغ میکشید.
اما سانی تنها کسی نبود که عذاب میکشید و درد داشت. کالبدِ واقعیاش حتی با وجودِنگرانکننده تحلیلرفتن، همچنان عظیم و رعبآور بود و در اعماقِ تاریکِ خود قدرتی هولناک نهان داشت. گوشتِ سوختهٔتلاشش پرندهٔ دزدِ پست را دندان گرفت، با چنگالهای تیز دریدش و با شاخکهای الماسگون به سیخش کشید...
خونِ ناپاکش چون باران فرو ریخت؛ منتها سرعتِ سقوطشان بسیارکاملاً بیشتر از قطرههای خونِ نفرینشده بود، برای همین انگار آنبکشد قطرههای بیشمار داشتند از کنارشان به سمتِ بالا شناور میشدند.
سانی ارادهٔ مرگِ خود را به درونِ پرندهٔ دزدِ پست سرازیر کرد تا سرچشمهٔ سرزندگیِ بیپایانش را مسمومخشکیده کند و به حیاتِ پلیدش پایان دهد. در واقع، تا همینجا هم روحِ ترورِ نفرینشده را چنان غرق درسرشار نیتِ قتل کرده بود که اگر عالمی کامل در معرضِ همان مقدار قرار میگرفت، به بیابانی بیجان بدل میشد.
درختان میپوسیدند، تمامِ موجوداتِ زنده میمردندترورِ و حتی خودِ خاک چنان خشک وزمانِ بایر میشد که فرقی با غبار نداشت...
شاید درستمیانداخت شبیه غبارِبیانِ ابسیدینِ عالمِ سایه.
با این حال، کافی نبود.
سانی حسش میکرد... پرندهٔ دزدِ پست رفتهرفته داشت سنگینیِبالهایش ارادهٔ مرگبارِ او را حس میکرد، اما خودش بسیار سریعترکمکم از آنکه پرنده به آستانهٔ مرگ برسد، داشت نابود میشد.
با اینهمراهش روند، خودش بهچنگالهای جای آن میمرد.
نه، نه! عمراً!
در آن لحظه، فکرِ کشتهشدن نبود که سانی را بهکاملاً خشم میآورد. فکرِ ناکامی در سلاخیِ دشمنش بود؛ از دستبکشد دادنِ فرصتِ تماشای خونریزی، زجر کشیدن و مرگِ پرندهٔ دزدِ پست.
در آن لحظه، سانیچیزها میتوانست سطحِ راکدِ رودِ بزرگِبالهایش درهمشکسته را زیرِ پایشان ببیند.
آنجا، در فاصلهای دور در زیرِ پایشان، شهری در محاصرهٔ فوجِ هولناکی از موجوداتِ کابوس بود. پلیدها نبردافسونِ را برده بودند و انسانها داشتند عقبنشینی میکردند. غیرنظامیان به کشتیجزیرههای حاشیهٔ بیرونیِ شهر تخلیه شده بودند وبکشد جنگجویان داشتند در برابرِ آن فوجِ مخوف آخرین مقاومتشان را میکردند تا پلیدها را از مردمشان دور نگه دارند.
سانی تنها نگاهی گذرابیانِ به شهرِ تسخیرشده انداخت، اماتکیه بهراحتی شناختش؛ آنجا بافت بود.
بافت در همان روزی بودبماند که زیرِ یورشِ موجوداتِ کابوس سقوطمیکشید کرد و به دستِ... ویران شد.
به دستِ ما.
همان شگونِ شومی که آنانکه از آن حرف زده بود؛ سرگردانِ تاریک. آن تودهٔعاریهای مرموزِ تاریکی که بیشمار انسان در طولِ قرنها، و شاید هزاران سال، عبورش را ازبنابراین پهنهٔ آسمانِ مقبرهٔ آریل دیده بودند، خودِ آنها بودند. سانی، نفیس و پرندهٔ دزدِ پست.
تمامِ آن مردم صرفاً شاهدِ لحظاتی از نبردِ رعبآورشان در هزارتویِ زمانِ درهمشکستهبماند بودند. برای مردمِ رود قرنها میانِ هر بار رؤیتِ سرگردانِ تاریک فاصله میافتاد.چنین اما برای سانی و پرندهٔ دزدِ پست، بیش از چند تپشِ قلب نمیگذشت.
که یعنی...
سانی و پرندهٔ دزدِ پست از آسمان سقوط کردند و بر پهنهٔ شهرِ بافت کوبیده شدند. برخورد درستخشکیده در قلبِ شهر رخ داد، جایی که تنها موجوداتِ کابوس در آن باقی مانده بودند؛ لحظهای بعد، معبدِ طلسمِسرشار کابوس بهکلی نابود و پودر شد و موجوداتِ کابوس بر اثرِ موجِ انفجاری ویرانگر از صفحهٔ روزگار محو شدند.
موجِ انفجار گسترش یافت، هستهٔ فوجِ پلیدنفرینشده را در هم کوبید و به جنگجویانِعاریهای مدافعِ کشتیهای در حالِ فرار فرصتِ عقبنشینی داد.
بافت از همالتیام شکافت، ویران شد... ومیماند از هستی پاک شد.
در همین حین، سانینفرین و پرندهٔ دزدِ پستنگرانکننده به اعماقِ سرد فرو رفتند.
آنجا شکافِ دیگری آنها رانداشت بلعید و نبردِ ایزدیشان در جاییبدنِ دوردست، در زمانی دیگر ادامه یافت.
سانی که میدانست دارد شکستچنگالهای میخورد، دست به کاری زدمیانداخت که پیشتر هرگز امتحانش نکرده بود...
تلاش کرد توانِالتیام موجودی دیگر راعاریهای سایهوار تقلید کند.