---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2946: حقایقِ مدفون • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 2946: حقایقِ مدفون

0

مدتی طول کشید تا نفیس به خودش مسلط شود. اما سرانجام توانست‌برگردوندم​ به حالتِ عادی‌اش برگردد... تقریباً. انگار آگاهی از خلأ تغییرِ محوی در‌حرزِ​ او ایجاد کرده بود و باعث می‌شد تودارتر و پخته‌تر به نظر برسد.

انگار از همان‌شکلِ​ نوجوانی به‌اندازهٔ کافی‌چیزی​ تودار و پخته نبود.

سانی آهی کشید.

«خب، دقیقاً چقدر از وقتی‌یعنی​ که از تونل گذشتی می‌گذره؟‌نفسِ​ موهات بلندتر به نظر می‌رسه.»

آنانکه سر تکان داد.

«بله، بانوی‌سرشتم​ من. دست‌کم چند‌تنها​ سانتی‌متری بلندتر شده.»

نفیس شانه بالا انداخت.

«مطمئن نیستم.»

لحظه‌ای تردید‌نگاه​ کرد و‌یکنواختِ​ بعد افزود:

«اینکه در برابرِ تباهی مصونم... به این معنی نیست که می‌تونم راحت تحملش کنم. فکر کنم وقتی به دریاچه رسیدم، کاملاً سرِ عقل نبودم.‌یعنی​ اصلاً یادم نمیاد همه‌چیزِ اطرافم رو توی شعله‌ها غرق کرده باشم تا جایی که خودِ سنگِ زیرِ پام هم ذوب بشه، و فکر نکنم حتی‌باشه​ دردِ استفاده از سرشتم رو به این شکلِ مهارنشدنی حس کرده باشم. تنها چیزی که می‌دونم اینه که... خیلی طول کشید تا به خودم بیام.»

به آن‌ها نگاه‌کردم​ کرد و با همان‌برگردوندم​ لحنِ یکنواختِ همیشگی‌اش گفت:

«صبر کردم تا جوشیدنِ‌برگردوندم​ دریاچه متوقف بشه و‌چشمانش​ بعد شما رو برگردوندم.»

سانی به دریاچه نگاه کرد.

یعنی دریاچه داشت می‌جوشید؟

لحظه‌ای چشمانش را بست،‌جوشیدنِ​ نفسِ عمیقی کشید و‌یعنی​ دوباره آن‌ها را باز کرد.

در همین حین، نفیس حرزِ کشتی را به‌چشمانش​ آنانکه پس داد و تماشا کرد که چطور‌حرزِ​ کاهنهٔ جوان آن را زیرِ ردایش پنهان می‌کند.

آنانکه آهی کشید.

«مصون در برابرِ تباهی... حتی فکرش رو هم نمی‌کردم‌خیلی​ چنین چیزی ممکن باشه. کاش وقتی با جویندهٔ اول‌صبر​ می‌جنگیدیم اینجا بودید، بانوی من. این‌قدر مجبور به فداکاری نمی‌شدیم.»

نفیس در‌صبر​ سکوت وراندازش کرد‌متوقف​ و بعد گفت:

«اینجا بودم. به‌نوعی.»

نگاهش را دزدید و افزود:

«دنیای بیرون داره با بذرهای کابوس شکوفا می‌شه... اونا مثلِ زخم‌هایی روی تاروپودِ هستی هستن که همه‌چیزِ اطرافشون رو فاسد می‌کنن. نابودیِ در حالِ گسترش. خوشبختانه، طلسم — با وجودِ‌عمیقی​ تمامِ پستی و بی‌رحمی‌اش — با کابوس در هم تنیده شده و به ما فرصت می‌ده تا بذرها رو از بین ببریم. کسانی که حاملش هستن می‌تونن واردِ یه بذر‌سکوت​ بشن و کابوسِ درونش رو دوباره زندگی کنن، و اگه به‌اندازهٔ کافی قوی باشن... و به‌اندازهٔ کافی خوش‌شانس باشن... می‌تونن کابوس رو فتح کنن و بذر رو از بین ببرن.»

آهی کشید.

«یکی از کابوس‌هایی که فتح کردم دقیقاً همین‌جا اتفاق افتاد، توی‌عمیقی​ مقبرهٔ آریل. بنابراین، اولین باری نیست که توی رودِ بزرگ کشتی‌رانی می‌کنم.‌پنهان​ و اولین باری هم نیست که با آنانکه از بافت ملاقات می‌کنم.»

آنانکه چند بار پلک زد.

«شما با من ملاقات کردید... توی‌چیزی​ یه کابوس؟ قبل از اینکه اصلاً‌آن‌ها​ همدیگه رو ببینیم، خوابِ من رو دیدید؟»

نفیس لبخندِ محوی زد.

«فکر کنم‌متوقف​ بشه این‌طوری‌برگردوندم​ توصیفش کرد.»

آنانکه مدتی فقط با‌یکنواختِ​ حالتی گیج و مبهوت‌کردم​ به او خیره ماند.

«خب، من توی کابوسِ شما‌تنها​ چطوری بودم؟ چه بلایی سرِ‌خودم​ مردمِ رود اومد؟ سرِ بافت؟»

نفیس به او‌کردم​ نگاه کرد و‌شما​ شانه‌اش را به‌آرامی فشرد.

«مهربون و بخشنده بودی. دربارهٔ رودِ‌داشت​ بزرگ بهم یاد دادی و کمکم‌دوباره​ کردی جویندهٔ اول رو نابود کنم.»

حالتِ چهره‌اش‌نگاه​ کمی در‌یکنواختِ​ هم رفت.

«متأسفانه، بافت توی کابوس از بین رفت، درست مثلِ مقبرهٔ آریلِ‌بیام​ واقعی. بیشترِ مردمِ رود هم از بین رفتن... اما نه همه‌شون.‌شما​ لطفِ سقوط‌کرده باقی موند، حتی بعد از اینکه آستانه نابود شد.»

نفیس لحظه‌ای مکث‌کردم​ کرد و نگاهی‌شما​ به سانی انداخت.

«باورش سخته، اما در واقع، داستان‌های مردمِ رود — داستان‌های بافت —‌دوباره​ توسطِ یه نویسندهٔ ناشناس توی عالمِ ما منتشر شد. بنابراین، آدم‌های خیلی‌می‌کند​ زیادی دربارهٔ تو، شهرت و جنگِ طولانی‌ای که علیه آلودگی راه انداختید می‌دونن.»

آنانکه مدتی ساکت‌لحنِ​ ماند، انگار نمی‌دانست با‌صبر​ این اطلاعات چه کند.

سرانجام، با دستش نشانه‌ای‌مهارنشدنی​ کشید و با لحنی‌اینه​ آمیخته به احترام گفت:

«درود بر بافنده، دیمونِ تقدیر...»

آنانکه پس از بردنِ نامِ‌یعنی​ بافنده، با برقی در چشمانش‌نفسِ​ به سانی و نفیس نگاه کرد:

«دلم می‌خواد یه روز بیشتر دربارهٔ کابوسِ شما بشنوم، بانوی من... وقتی توی‌یعنی​ آب‌های امن‌تری باشیم. اما... آیا طلسمِ کابوس واقعاً اون‌قدر قوی شده که جلوی نازل‌چطور​ شدنِ نابودی بر کلِ هستی رو بگیره؟ قولی که بافنده بهمون داد دروغ نبود؟»

گوشهٔ لبِ سانی کمی پایین‌تنها​ افتاد. لحظه‌ای مکث کرد و‌خودم​ بعد با لحنی غم‌بار گفت:

«هر کاری می‌کنی، آنانکه... هرگز به بافنده اعتماد‌یعنی​ نکن. اعتماد کردن به دیمونی که به اربابِ‌باز​ دروغ‌ها معروفه خیلی عاقلانه نیست، این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

آهی کشید‌متوقف​ و سرش‌برگردوندم​ را تکان داد.

«اون قول... باید دید راست بوده یا نه. درسته که کلِ هستی هنوز توی کابوس سقوط نکرده، اما در آستانهٔ سقوطه. تنها چیزی‌حین​ که بین هستی و اون نابودی که ازش حرف می‌زنی قرار داره، فقط یه عالمه — عالمِ جنگ — و مردمش. چون عالمِ‌مجبور​ جنگ تنها عالمیه که باقی مونده. و همین الان هم داره توسطِ عالمِ رؤیا بلعیده می‌شه، پس... برای همینه که گفتم باید قوی‌تر بشیم.»

لبخندِ تلخی زد.

«فکر کنم در نهایت بستگی به این داره‌یعنی​ که ما چقدر خوب عمل کنیم، تا معلوم‌باز​ بشه بافنده دروغگو از آب درمیاد یا نه.»

سانی کمی نگران بود که آنانکه این‌قدر برای بافنده‌بست​ احترام قائل است... هر چه بود، بافنده یک دیمون‌تماشا​ به حساب می‌آمد و در نتیجه، مجرایِ ایزدِ فراموش‌شده بود.

با این حال، آنانکه‌یکنواختِ​ کاهنهٔ بافنده نبود —‌کردم​ او کاهنهٔ طلسمِ کابوس بود.

این تفاوت ظریف، اما مهم بود...‌چیزی​ و همان‌طور که سانی گمان می‌کرد، از‌نگاه​ سویِ آن دیمونِ مبهم کاملاً عمدی بود.

از همه مهم‌تر، بافنده مرده بود. حالا، تنها موجوداتی که احترام‌چشمانش​ یا پرستشِ آن‌ها بیداریِ ایزدِ فراموش‌شده را نزدیک‌تر می‌کرد، وارثانِ بافنده‌چطور​ بودند — و اکنون تنها یکی از آن‌ها در جهان وجود داشت.

آن یک نفر سانی بود.

به دریاچه نگاه کرد.

درود بر بافنده، واقعاً.

به نفیس کمک کرد‌جوشیدنِ​ بلند شود و به سمتِ‌داشت​ لبهٔ ساحل به راه افتاد.

سپس، با فرمان دادن به آب برای تحملِ‌چشمانش​ وزنش، روی سطحِ آن قدم گذاشت و به‌حرزِ​ جلو رفت؛ موج‌های ضعیفی از زیرِ پاهایش پخش می‌شد.

نفیس و آنانکه به‌یکنواختِ​ دنبالش راه افتادند و با‌جوشیدنِ​ احتیاط به اطراف نگاه می‌کردند.

با قدم زدنِ آن‌مهارنشدنی​ سه روی سطحِ دریاچه، رون‌های‌خیلی​ درخشانی در آب شعله‌ور شد.

سانی این‌صبر​ رون‌ها را‌جوشیدنِ​ خوب می‌شناخت.

می‌گفتند...

[درود بر بافنده، دیمونِ تقدیر...]

[درود بر امید، دیمونِ آرزو!]

[درود بر آریل، دیمونِ هراس!]

[درود بر سراب، دیمونِ خیال!]

[درود بر رایم، دیمونِ آسودگی!]

[درود بر نِتِر، دیمونِ سرنوشت!]

[درود بر...]

آنانکه با صدایی‌لحنِ​ گرفته پرسید: «این...‌گفت​ این چیه، سرورم سانلس؟»

سانی لحظه‌ای حواسش پرت شد، نگاهش را‌می‌دونم​ از رون‌ها گرفت و یک بارِ دیگر‌لحنِ​ فراموش کرد یکی از نام‌ها را بخواند.

پیامی که آریل روی سطحِ‌متوقف​ دریاچه جا گذاشته بود، حقیقتِ ماهیتِ‌چشمانش​ جهان بود... دربارهٔ وجودِ ایزدِ هفتم.

حقیقتی بود دربارهٔ نقصِ شش ایزدِ بزرگ، و‌چشمانش​ در نتیجه نقصِ جهانی که خلق کرده بودند‌حرزِ​ — برادرِ فراموش‌شده‌شان، که زمانی ایزدِ رؤیا بود.

و همچنین هفت‌لحنِ​ دیمونی که از‌گفت​ او زاده شده بودند.

این دانش ممنوعه بود. ممنوعیتِ رازآلودِ دانستن دربارهٔ ایزدِ فراموش‌شده در‌بیام​ تاروپودِ خودِ قوانینِ هستی بافته شده بود، بنابراین بیشترِ مردم حتی‌شما​ نمی‌توانستند آن را درک کنند، چه رسد به اینکه به خاطر بسپارند.

بنابراین حتی آنانکه به‌عنوانِ کاهنهٔ طلسمِ‌شما​ کابوس، در دیدنِ حقیقتِ اینکه بافنده‌بست​ واقعاً چه کسی بود، مشکل داشت.

سانی لحظه‌ای ساکت ماند.

«این همون حقیقتیه که آلتیا دنبالش می‌گشت. آریل‌کردم​ اونو اینجا دفن کرد تا فراموشش کنه... اما در‌بست​ نهایت بازم نتونست ازش فرار کنه. هیچ‌کدومِ ما نتونستیم.»

آن‌ها به آب‌هایی رسیدند که‌تنها​ آریل وصیتش را در آن‌خودم​ نوشته بود. سانی آهی کشید.

«اون فراموش‌شده توی خلأ خفته‌متوقف​ — جاودان، همیشه در حالِ‌می‌جوشید​ تغییر — و رؤیای فرار می‌بینه.»

لبخندِ تلخی روی لب‌هایش نشست.

آن فراموش‌شده هنوز در یک کابوس‌گفت​ گرفتار بود، با این تفاوت که حالا،‌یعنی​ کابوسش داشت آرام‌آرام تمامِ هستی را می‌بلعید.

سانی نگاهش را‌شکلِ​ از رون‌ها گرفت‌چیزی​ و آرام اضافه کرد:

«من فرزندِ گناهِ‌کردم​ اونام، و در‌شما​ نتیجه نقصِ اونا...»

دیمون‌ها مرده بودند و هیچ نسلی از‌می‌جوشید​ خود به جا نگذاشته بودند — تنها‌همین​ وارثِ بافنده هنوز روی زمین قدم می‌زد.

بنابراین، به‌نوعی،‌نگاه​ حالا سانی‌یکنواختِ​ نقصِ هستی بود.

نگاهی به‌سرشتم​ آنانکه کرد و‌تنها​ شانه بالا انداخت.

«این حقیقتِ همون ناشناخته‌ایه که ازش حرف می‌زدی. ولی‌داشت​ حواست باشه که بلند بهش فکر نکنی. می‌دونی، ایزدها‌حین​ بی‌دلیل حقیقتِ وجودش رو از تاروپودِ واقعیت پاک نکردن.»

سانی پیش‌تر فکر می‌کرد ایزدها دانشِ وجودِ برادرِ هفتمشان را از روی‌دوباره​ شرم پاک و ممنوع کرده بودند، یا شاید برای اینکه فقدانِ دردناکشان یادآوری‌مصون​ نشود. اما حالا می‌دانست که ممنوعیتِ آن‌ها دلیلِ بسیار عمل‌گرایانه‌ای هم داشته است...

آن‌ها صرفاً داشتند امنیتِ آفرینشِ خود را تضمین می‌کردند، چون هرچه افرادِ بیشتری‌یعنی​ ایزدِ فراموش‌شده را می‌شناختند و می‌پرستیدند، روزِ بیداری‌اش نزدیک‌تر می‌شد. و وقتی ایزدِ تباهی‌چطور​ بیدار می‌شد، تمامِ زحماتی که ایزدها برای خلقِ جهان کشیده بودند، بر باد می‌رفت.

سانی نگاهش را‌شکلِ​ از رون‌ها گرفت‌چیزی​ و از کنارشان گذشت.

«داریم به مقبره‌کردم​ نزدیک می‌شیم. پس،‌شما​ حواستون جمع باشه.»

آن‌ها به راهشان ادامه دادند و سرانجام به هزارتویی از صخره‌های دندانه‌دار‌دوباره​ رسیدند که از آب بیرون زده بودند و به ستون‌های سنگیِ مشابهی‌می‌کند​ متصل می‌شدند که از سقفِ غارِ عظیم در جایی بسیار بالاتر آویزان بودند.

اینجا زمانی نقطه‌ای بود که آب‌های دریاچه به جریان‌های تندِ بیرون از قلبِ مصب متصل می‌شد. هزارتوی زمان‌نفسِ​ بود — با دنبال کردنِ مسیری خاص، شخص می‌توانست در هر نقطه‌ای از گذشته یا آینده بیرون بیاید.‌چنین​ حتی می‌شد به چرخهٔ دیگری از رودِ بزرگ سفر کرد و مانندِ مهمانی غریبه به آن هجوم برد.

اما حالا، آب راکد بود. دیگر هیچ جریانِ خروشانی نبود که هنگامِ عبور از میانِ‌یکنواختِ​ صخره‌ها غرش کند، و هیچ هزارتوی پیچ‌درپیچِ زمانی برای مسیریابی وجود نداشت. تنها صخره‌های دندانه‌دار‌عمیقی​ باقی مانده بودند و نوعِ متفاوتی از هزارتو را می‌ساختند — هزارتویی کاملاً معمولی، هرچند پیچیده.

آدم می‌توانست تا ابد در‌متوقف​ مسیرهای پیچ‌درپیچِ آن سرگردان بماند، حتی‌چشمانش​ اگر می‌توانست روی آب راه برود...

مگر اینکه‌متوقف​ از قبل راهِ‌یعنی​ درست را می‌دانست.

خوشبختانه، سانی پیش از این یک بار با کمکِ نورِ راهنما راهِ دریاچهٔ درونی‌داشت​ را پیدا کرده بود. این بار عصای مقدس را همراه نداشت، اما هنوز به‌کاهنهٔ​ یاد می‌آورد که کجا رفته، در کدام پیچ‌ها پیچیده و چقدر طول کشیده بود.

بنابراین، شانسِ خوبی داشت‌مهارنشدنی​ که بدونِ گم کردنِ‌اینه​ راه از هزارتو بگذرد.

فقط مسئله این بود که مصب جای خطرناکی بود و‌می‌جوشید​ معلوم نبود بعد از اینکه کرونوس رودِ بزرگ را شکست،‌کشتی​ چقدر تغییر کرده است. به همین دلیل سانی می‌خواست احتیاط کند.

«آنانکه، اگه ممکنه...»

نزدیکِ صخره‌ها که رسیدند، اجازه داد شش سایه‌اش از او جدا شوند و شکلِ مادی به خود بگیرند.‌نفسِ​ در همین حال، آنانکه دستانش را بالا برد و انگشتانِ کشیده‌اش را کمی تکان داد — لحظه‌ای بعد،‌چنین​ هفت نخِ نقره‌ای از هیچ ظاهر شد که آواتارهای سانی از آن‌ها استفاده کردند تا دورِ کمرشان ببندند.

نخ‌های ابریشمی نه خاطره بودند‌تنها​ و نه شیئی افسون‌شده که‌خودم​ آنانکه در آستین‌های ردایش حمل می‌کرد.

بلکه، تجلیِ سرشتِ او بودند.

ناولها | novelha.net