چپتر 2369: نخِ ظریف
0سانی بار دیگر به کای و کُشنده هر کدام یک مجسمهٔ یشمیِ جانور داد تا بهخراش معبدِ حقیقت تقدیم کنند. همهچیز مثل قبل پیش رفت؛ مجسمهها روی محراب به خاکستر تبدیل و جذبِآرمیده بدنشان شدند. حلقهٔ دومی به حلقهای که از قبل دورِ هستههای روحشان را گرفته بود، اضافه شد...
البته در موردِ کای، هستهٔ روح بود. اما در موردِ کُشنده،روبهرو سانی کاملاً مطمئن نبود آن شرارهٔ درخشان در قلبِ وجودِ بینهایت تاریکشتیرهایشان را چه بنامد. شاید تکهای از یک هسته در سایهٔ یک روح.
با نگاه به آن، حرفی را که یوریس زمانی به او زده بود به یاد آورد.میتوانستند اینکه سایههایش کاملاً بینقص و کامل نبودند... اما اگر راهی برای کامل کردنشان وجود داشت، سانیراستش نمیدانست آن راه چیست. یا اصلاً نیازی به این کار بود و سودی داشت یا نه.
تنها چیزی که میدانست این بود که کُشنده پیش ازنفرینشدهها کشته شدن با تیغهٔ او کامل بود، اما حالا، بخشیدستکم از وجودِ خودش شده بود — درست مثل بقیهٔ سایههایش.
«یه معمای دیگهحال که باید حلمیگرفتند بشه... یه روزی.»
حلقهٔ دومِ خاکستر کای و کُشنده را بسیار قویتر کرد. این کارمیشد همچنین به سانی اجازه داد ارادهٔ بسیار بیشتری به آنها تزریق کندبدون — آنقدر که دیگر نگرانِ فرستادنشان به نبرد با موجوداتِ کابوسِ اعظم نباشد.
اما در موردِ نفرینشدهها، خب... خودِ سانی هم وقتی با آنها روبهرو میشد چندان به خودش مطمئنپای نبود. با این حال، با قدرتی که همراهانش از ارادهٔ او میگرفتند، دستکم میتوانستند در از پایموهبتِ درآوردنِ نفرینشدهها کمکش کنند. تیرهایشان دیگر بدون انداختنِ حتی یک خراش، از گوشتِ آن خدایانِ سقوطکرده کمانه نمیکرد.
«همینم خودش خیلیه.»
راستش را بخواهید، این موهبتِ بزرگی بود. سایههای گرگ و گلهاش حالاتیرهایشان در روحِ او نیز آرمیده بودند — تا زمانی که سانی میتوانستراستش سایهٔ دیوِ مقدس را احضار کند، ارتشِ کوچکش به طرزِ فوقالعادهای قدرتمندتر میشد.
با این حال...
سومین مجسمهٔ یشمی — مجسمهٔنفرینشدهها دیوِ برف — را کهچندان کفِ دستش مانده بود، برانداز کرد.
خودش هم میخواست قویتر شود. تا همین جا پنج تن از پلیدهای تایرنتِ برفمیشد به دستِ او کشته شده بودند، از جمله سه نفرینشده... اما تجربهٔ آن نبردهاحتی بهجای اینکه به او احساسِ امنیت بدهد، فقط ترس و دلهره به جانش میانداخت.
نبرد با گرگ بسیار پایاپای بود. در نهایت پیروز شده بود و پیروزیِبدون بسیار تماشاییای هم بود. با این حال، هیچکس بهتر از خودِ سانی نمیدانستموهبتِ که چقدر راحت ممکن بود جانش را در این راه از دست بدهد.
چطور میخواستفرستادنشان با یکموجوداتِ اهریمنِ نفرینشده بجنگد؟
قدرت از هیولاها تا دیوها جهشی کیفی داشت، چون دیوها خردمند بودند. اما از دیوهادستکم تا اهریمنها هم جهشِ چشمگیری وجود داشت، چون اهریمنها قدرتهایی کفرآمیز و هولناک در اختیارهمینم داشتند. وقتی خدایی سقوطکرده قدرتهایش را بر سرِ او آوار میکرد، چه کاری از دستش برمیآمد؟
اگر آن خدا نه جانور،نبرد بلکه هیولا به همراه داشت چه؟خودِ یا حتی موجوداتی از طبقهٔ بالاتر؟
پس... سانی دستِحال رد به سینهٔمیگرفتند قدرتِ بیشتر نمیزد.
با این وجود،نبرد دلش میخواست حقیقتاعظم را هم بفهمد.
هر قدرتی که از تقدیم کردنِ مجسمهٔ دیوِ برف به معبدِ حقیقت نصیبش میشد، اگردستکم ناچیز نبود، دستکم چشمگیر هم نبود. کای و کُشنده میتوانستند به کمکِ خاکستر ارادهٔ او راخیلیه قرض بگیرند، اما خودِ سانی چه چیزی قرض میگرفت؟ در بهترین حالت، قدرتش کمی بیشتر میشد.
اما از سوی دیگر، دانش سرچشمهٔ تمامِ قدرتها بود. این راخودِ کسی جز خودِ بافنده نگفته بود... پس، فهمیدنِ یک حقیقتِ بهدردبخورپای میتوانست بسیار بیشتر از قربانی کردنِ یک مجسمه به او قدرت بدهد.
یا نه.
تصمیمم رو گرفتم.
سانی آهی کشید.
«فکر کنمآنقدر میخوام اینو بندازمنبرد تو مواد مذاب.»
کای که داشت کمانش راهمراهانش میکشید تا به قدرتِ تازهاش عادتکمکش کند، نگاهِ کوتاهی به او انداخت.
«هر چیفرستادنشان خودت فکرموجوداتِ میکنی بهتره.»
بعد کمان را پایین آورد و درستوحسابی بهروبهرو او نگاه کرد. حالتِ عجیبی در چهرهٔ کای دیدهپای میشد؛ دقیقاً اخم نبود، اما چیزی شبیهبه آن بود.
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چیه؟»
کای کمیفرستادنشان ساکت ماند، بعدکابوسِ سر تکان داد.
«نه، هیچی. فقط...اعظم اون دیو. وقتی باهاشوقتی میجنگیدی چیزِ عجیبی ندیدی؟»
سانی چند بار پلک زد.
«اون دیو یه خدایقدرتی هولناک بود. همهچیزش عجیبمیتوانستند بود. منظورت دقیقاً چیه؟»
کای کمی مکثنبرد کرد و بعداعظم شانهای بالا انداخت.
«فقط... فکر کنم وقتی داشتم با اون غولِروبهرو برنجی میجنگیدم یه چیزی دیدم. منظورم وقتیه کهمیتوانستند داشتم به اون کرمت کمک میکردم باهاش بجنگه.»
با بردنِ نامِ فراوانی چهرهاشنبرد کمی در هم رفت ونفرینشدهها باعث شد سانی پوزخند بزند.
«این چیه که دارم حس میکنم؟ یه کم حسِ انزجار نسبت به فراوانی؟ بیخیال کای، اونخراش فقط یه کرمه... یه کرمِ واقعاً گنده و مقدس. راستش رو بخوای، عملاً یه وایرمه. اژدهایاننیز و وایرمها با هم فامیلن، پس این یهجورایی شما دو تا رو خواهر و برادر نمیکنه؟»
کای مورمورش شد.
«هیچ کرمی با من خواهرنفرینشدهها و برادر نیست، خیلی ممنون! لطفاًحال از این حرفای وحشتناک نزن، سانی!»
سانی خندید.
«خب، باشه. نمیخواد بهت بربخوره. به هر حال، اونپای چیزی که دیدی چی بود؟ جفتمون میدونیم بیناییت چقدرخدایانِ خاصه، کای، پس این اشتباه رو نکن که دستکمش بگیری.»
رتبهٔ سانی از کای بالاتر بود و قدرتِ بسیار بیشتری داشت، اما این بدان معنا نبود که دردستکم همهچیز از دوستش برتر است. برای مثال از نظرِ ادراک، کای خیلی از او جلوتر بود — یابخواهید در واقع، از هر کسِ دیگری. از این رو، سانی تمایل داشت هرچه را کای دیده بود جدی بگیرد.
کای مدتی بااعظم اخم مکث کردخودِ و سرانجام گفت:
«موقعِ نبرد... چند بار فکر کردم یه چیزی تو هوا پشتِ سرِ غول داره برقچندان میزنه. ولی هر بار که سعی میکردم دقیقتر نگاه کنم، هیچی اونجا نبود. با خودمگوشتِ میگفتم حتماً اشتباه دیدم، اما بعداً دوباره حواسم به اون درخشش پرت میشد. در نهایت...»
لحظهای مکثچندان کرد وقدرتی بعد افزود:
«فکر کردم یه نخِ نقرهای دیدم که از پشتش امتداد پیدا کرده بود و تو دوردست ناپدید میشد. اونقدرمیتوانستند نازک و ظریف بود که انگار اصلاً وجود نداشت، واسه همین حتی من هم نمیتونستم واضح ببینمش. بعد توبزرگی یه چشمبههمزدن غیبش زد، واسه همین مطمئن نیستم که همهچیز فقط خیالِ خودم نبوده باشه. بالاخره نبردِ خیلی پرهرجومرجی بود.»
سانی مدتی ساکتاعظم ماند و بهخودِ او نگاه کرد.
«نگفتی که یه چیزِ عجیبی در موردِ همهٔاعظم پلیدهای برف وجود داشت؟ ممکنه اونا هم نخهایحال عجیبی داشته باشن که از پشتشون امتداد پیدا کرده؟»
خودِ سانی هیچ نخی ندیده یا حس نکرده بود. اما اگر اینتیرهایشان رشتهها همانطور که کای گفته بود بینهایت نازک بودند، هیچ سایهای رویراستش زمین نمیانداختند — و در نتیجه، چیزی برای حس کردنِ او وجود نمیداشت.
با این حال، کاملاً مشکوک به نظر میرسید و تصویرِ عروسکهایی را تداعیچندان میکرد که با نخهای عروسکگردان کشیده میشوند. تایرنتِ برف باید به طریقی پیکرهایشحتی را کنترل میکرد، از این رو این تصویر ذهنِ سانی را بهشدت درگیر کرد.
کای شانهای بالا انداخت.
«نمیدونم.»
سانی آهی کشید.
«...پس تو روزهای آینده حواستکابوسِ به این نخها باشه. اگهوقتی بازم چیزی دیدی، خبرم کن.»
با این حرف،اعظم به راه افتاد ووقتی معبد را ترک کرد.
سانی به سمتِ لبهٔ سکو رفت و به دریاچهٔ موادنفرینشدهها مذاب نگاه کرد. گرمای آنجا تقریباً غیرقابلتحمل بود، برای همیندستکم معطل نکرد و مستقیماً پیکرهٔ یشمی را به درونِ دریاچه انداخت.
وقتی گدازههای جوشان پیکرهقدرتی را بلعیدند، چند قدممیتوانستند به عقب برداشت و نشست.
ببینیم چی میشه...
سانی روی سؤالاتی که بیشتر از همه جوابشانروبهرو را میخواست تمرکز کرد، به این امید کهمیتوانستند روی حقیقتی که این بار دریافت میکرد تأثیر بگذارد.
جهان چطور به پایانفرستادنشان رسیده بود؟ ایزدان چطوراعظم مرده بودند؟ بافنده چه...
بعد، ناگهانچندان در جایقدرتی دیگری بود.