---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2988: زنده‌باد پادشاه • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2988: زنده‌باد پادشاه

0

سکوت و تاریکی بر تالارِ خالیِ زیرزمینی حاکم‌برایش​ بود. آینه‌ای که در مرکزش قرار داشت اکنون‌تواناییِ​ شکسته، و تکه‌هایش کفِ زمین پخش شده بود.

آینه دیگر نبود...

مردی که زمانی‌مرتکب​ پادشاهِ هیچ بود‌انتقام​ نیز دیگر وجود نداشت.

هیچ جسدی از او به‌نشسته​ جا نمانده، و هیچ ردی‌بسته​ از وجودش باقی نمانده بود.

انگار که‌عمرش​ اصلاً هرگز‌زیبا​ وجود نداشت.

تنها تکهٔ خونینِ آینه‌ای در میان‌حال​ بود که مردی که به پادشاهِ هیچ‌زبانه​ تبدیل شده بود، هنوز در دست داشت.

تشخیصِ اینکه خونِ چه‌می‌شد​ کسی شیشهٔ سرد را‌موردرتِ​ آغشته کرده بود، دشوار بود.

چهارزانو روی زمین نشسته بود و منظم نفس می‌کشید.‌چشمانش​ چشمانش بسته و چهره‌اش بی‌احساس بود. با این حال،‌توفانی​ پشتِ آن نقابِ بی‌حالت، توفانی تاریک و مهیب زبانه می‌کشید.

پس از دهه‌ها درهم‌شکستگی و نقص، موردرت آخرین تکهٔ خودش‌جای​ را کشته و جذب کرده بود تا سرانجام دوباره کامل‌تمامِ​ شود. تا همان کسی شود که پیش‌تر بود... یک انسان.

اما چه جور انسانی بود؟

موردرتی که در گسترهٔ پرخطرِ عالمِ رؤیا پرسه می‌زد‌سربه‌زیر​ و در حالی که انواع اعمالِ پست و نابخشودنی را‌ساخته​ مرتکب می‌شد رؤیای انتقام در سر می‌پروراند، اکنون دیگر نبود.

موردرتِ سربه‌زیر و دلسوز که بیشترِ عمرش‌نفس​ را در سرابی زیبا گذرانده بود که آینهٔ‌پشتِ​ بزرگ برایش ساخته بود... نیز دیگر وجود نداشت.

به جای آن‌ها، مردی باقی مانده بود که نه دلسوز بود‌آن‌ها​ و نه کاملاً بی‌رحم؛ مردی که رفته‌رفته با تواناییِ تازه‌یافته‌اش برای‌باید​ حس‌کردنِ تمامِ چیزهایی که یک انسان باید حس می‌کرد، کنار می‌آمد.

بارِ این توانایی مانند یک نفرین بود.‌پشتِ​ موردرت هر دو زندگی‌اش را به یاد‌دهه‌ها​ می‌آورد و از یادِ هر دو عذاب می‌کشید.

چون حالا می‌توانست بابتِ کارهایی که کرده بود، احساسِ‌سربه‌زیر​ گناه و پشیمانی کند. همچنین می‌توانست درد و اندوهِ‌برایش​ کارهایی را که با او کرده بودند حس کند.

خنده‌دار بود...

نقصِ موردرت درهم‌شکسته بودن بود، و حالا‌بزرگ​ دیگر شکسته نبود. با این حال، معنایش‌بی‌رحم​ این نبود که از نقصش رها شده است.

اگر کسی گلدانی چینی را می‌شکست و بعد تکه‌هایش را‌توفانی​ به هم می‌چسباند... آیا گلدان بی‌نقص می‌شد؟ نه. ردِّ شکستگی‌کشته​ روی سطحش باقی می‌ماند و آن را برای همیشه مخدوش می‌کرد.

در موردِ موردرت نیز همین‌طور بود. حتی اگر تکه‌های خودش را دوباره سرِ هم‌زیبا​ کرده و به انسانی کامل تبدیل شده بود، باز هم جای زخم‌های درهم‌شکستگی‌اش باقی‌برای​ می‌ماند — همیشه باقی می‌ماند، به او شکل می‌داد و شرایطِ وجودش را تعیین می‌کرد.

هرگز نمی‌توانست از نقصش فرار کند. تمامِ زندگی‌اش با آن‌بسته​ شکل گرفته بود، و حالا کاری جز این از دستش‌مهیب​ برنمی‌آمد که یاد بگیرد چطور به‌عنوانِ ظرفی ناقص زندگی کند.

موردرت باید هم با بارِ سنگینِ گذشته‌اش دست‌وپنجه نرم می‌کرد‌جای​ — گذشته‌ای که برای اولین بار می‌توانست با تمامِ وضوحِ‌تمامِ​ تلخش تجربه‌اش کند — و هم با گسترهٔ تاریکِ آینده‌اش.

علاوه بر آن،‌چهره‌اش​ باید با مطلق‌حال​ شدنش هم کنار می‌آمد.

عجیب بود — موردرت تا همین یک سال پیش فقط یک بیدارشدهٔ ساده بود، اما در عین حال، به یاد‌جای​ می‌آورد که یک فرمانروا بوده است. یادِ حکمرانی بر قلمروِ آینه در ذهنش پاره‌پاره و به‌شدت ناقص بود، اما آن‌زندگی‌اش​ را به یاد می‌آورد. اقتدارِ مهیبِ تسلیم‌کردنِ جهان در برابرِ اراده‌اش، و آن حالتِ غیرانسانیِ پاره‌پاره شدن میانِ میلیون‌ها ظرف...

البته در حالِ‌چهارزانو​ حاضر چندان هم یک‌نفس​ مطلق به حساب نمی‌آمد.

تمامِ ظرف‌هایش نابود شده بودند. بازتاب‌هایش نیز از بین رفته‌جای​ بودند. تنها یک هستهٔ روح برایش باقی مانده بود... قلمروش‌تمامِ​ نابود شده، و از پادشاهی‌اش چیزی جز پادشاه باقی نمانده بود.

پادشاهی که بر هیچ‌کس حکومت نمی‌کرد و هیچ‌چیز نداشت.‌بی‌حالت​ با شنیدنِ صدای قدم‌هایی که با عجله از پله‌ها‌آخرین​ پایین می‌آمدند، موردرت آهی کشید و چشمانش را باز کرد.

چشمانش که زمانی جهان را‌رؤیای​ در خود بازتاب می‌دادند، اکنون‌دلسوز​ خسته، کدر و غم‌زده بودند.

سربازانِ قلمروِ گرسنگی‌چهارزانو​ داشتند می‌آمدند تا‌منظم​ او را بکشند.

و برخلافِ‌عمرش​ پادشاهِ هیچِ قبلی،‌گذرانده​ موردرت نامیرا نبود.

چقدر نفرت‌انگیز.

لحظه‌ای بعد، جنگجویان به داخلِ تالارِ زیرزمینی هجوم آوردند.‌سربه‌زیر​ ده‌ها نفر بودند — برخی قدرتمند و برخی ضعیف.‌برایش​ موردرت دقیقاً نمی‌دانست هدفشان از آمدن به اینجا چیست.

برادرش را تعقیب می‌کردند به این امید که جانورِ اعظمی را‌چهره‌اش​ که به آن تبدیل شده بود بکشند؟ یا دنبالِ خودِ موردرت‌دهه‌ها​ می‌گشتند تا با کشتنش، به زندگیِ نامقدسِ پادشاهِ هیچ پایان دهند؟

«فکر کنم مهم نیست.»

صدایش آرام و بی‌تفاوت بود.

چهره‌ای آشنا سربازانِ قلمروِ گرسنگی را رهبری می‌کرد؛ چهره‌ای پیر و منفور که به لطفِ‌گذرانده​ موهبتِ شومِ سرودِ سقوط‌کردگان، در یادهایی که موردرت از برادرش به ارث برده بود، نقشِ‌تمامِ​ پستی داشت. او قدیس جِست بود، مردی که زمانی کارهای کثیفِ خاندانِ دلاوری را انجام می‌داد.

با دیدنِ قیافه‌اش، موردرت‌روی​ تمامِ آنچه را که‌می‌کشید​ باید دربارهٔ هدفشان می‌دانست، فهمید.

انگار اصلاً‌عمرش​ انتظار نداشتند او‌گذرانده​ را آنجا ببینند.

به‌محضِ اینکه چشمِ جِستِ پیر به‌حال​ موردرت افتاد، صورتش در هم رفت. کسری‌زبانه​ از ثانیه خشکش زد و بعد غرید:

«همه چشماتون رو ببندید!»

اما دیگر دیر شده بود.

وقتی جِست چشمانش را بست، دیگر‌آینهٔ​ هیچ‌چیز جز صدای فریاد و ریختنِ‌مانده​ خون روی زمین در اطرافش نبود.

...با این حال،‌چهره‌اش​ تنها چند لحظه‌حال​ بعد، فریادها قطع شد.

چون دیگر‌نابخشودنی​ کسی نمانده بود‌رؤیای​ که فریاد بکشد.

سکوتی مرگبار همچون شنلی‌روی​ او را در بر‌می‌کشید​ گرفت و به لرزه‌اش انداخت.

در آن‌عمرش​ سکوت، صدای‌زیبا​ آرامی شنید:

«چشماتو باز کن، پیرمرد.»

جِست دندان قروچه‌مرتکب​ کرد؛ می‌دانست این‌انتقام​ بار راهِ فراری ندارد.

چند لحظه درنگ کرد، سپس آهی کشید‌نفس​ و چشمانش را باز کرد. به مردی که‌پشتِ​ با لبخندی کج روبه‌رویش ایستاده بود نگاه کرد.

«فکر می‌کردم تو راهِ‌زیبا​ گوری، بچه. ولی به‌برایش​ نظر خیلی هم سرحال میای.»

موردرت لبخندِ محوی زد.

«اینجا گورِ منه.»

مدتِ کوتاهی پیرمردی را که‌نشسته​ روبه‌رویش ایستاده بود برانداز کرد‌بسته​ و بعد با لحنی یکنواخت گفت:

«جِست از خاندانِ داگونت... اگه درست یادم باشه، تو مسئولِ کمینی بودی که بدنِ‌بی‌رحم​ اصلیِ منو نابود کرد. همین‌جا تو جزایرِ زنجیری اتفاق افتاد، اون‌همه سال پیش. و‌مانند​ با این حال الان اینجاییم. خنده‌داره که زندگی بعضی وقتا چطوری پیش میره، نه؟»

جِست لحظه‌ای به‌چهره‌اش​ او خیره شد‌حال​ و بعد تک‌خنده‌ای کرد.

«واقعاً زندگی خنده‌دارترین چیزه.‌می‌شد​ همه‌ش یه شوخیِ بزرگ‌موردرتِ​ و وحشتناکه... بدترین شوخیِ ممکن.»

کمی ساکت ماند‌چهارزانو​ و بعد با‌منظم​ لحنی آرام پرسید:

«من از‌عمرش​ اینجا زنده بیرون‌گذرانده​ نمیرم، مگه نه؟»

موردرت مدتی براندازش کرد.

سرانجام گفت:

«تو به خانوادهٔ من خیلی وفادار بودی، مگه نه؟ قطعاً همچین‌چهره‌اش​ وفاداری‌ای باید پاداش بگیره. آه، اما وفاداریِ کورکورانه چطور... وفاداریِ کورکورانه‌دهه‌ها​ کاملاً متفاوته. در حالی که وفاداری یه فضیلته، وفاداریِ کورکورانه فقط پَسته.»

جِست مدتی به او‌زیبا​ خیره ماند، سپس کمی‌برایش​ چانه‌اش را بالا گرفت.

نفسِ عمیقی کشید‌چهره‌اش​ و به چشمانِ‌حال​ موردرت نگاه کرد.

«کورکورانه نبود.»

نگاهِ موردرت در نگاهش‌روی​ گره خورد؛ حالتِ چهره‌اش‌می‌کشید​ سرد و بی‌رحم شد.

سپس یک قدم جلو رفت،‌گذرانده​ دستش را روی شانهٔ جِست‌جای​ زد و از کنارش گذشت.

«کمی بیشتر زنده بمون، پیرمرد.»

موردرت که چند قدم‌می‌شد​ دور شد، جِست پلک زد‌سربه‌زیر​ و با لحنی بهت‌زده پرسید:

«تو... نمی‌خوای‌دشوار​ منو بکشی؟‌روی​ ولی چرا؟»

موردرت شانه‌ای بالا انداخت.

«شاید صرفاً‌بسته​ دلیلی برای‌بی‌احساس​ کشتنت ندارم.»

ایستاد، برگشت و لبخند زد.

«شایدم می‌خوام یه سری به خانواده‌ت‌منظم​ بزنم و مجبورت کنم اول مردنِ‌بی‌احساس​ اونا رو تماشا کنی. کی می‌دونه؟»

جِست دندان قروچه کرد.

«لعنت بهت!»

موردرت شانه‌ای بالا انداخت، سپس سرش را‌می‌پروراند​ بلند کرد و رو به هوا حرف‌زیبا​ زد، انگار کسی را مخاطب قرار داده باشد.

«کاسیا؟ تویی؟»

لحظه‌ای مکث کرد‌سرابی​ و بعد با لحنی‌بزرگ​ آرام و اندوهگین پرسید:

«تو می‌دونستی، مگه‌چهره‌اش​ نه؟ دربارهٔ اتفاقی که‌پشتِ​ قرار بود برامون بیفته.»

موردرت تک‌خنده‌ای‌نابخشودنی​ کرد و‌می‌شد​ سر تکان داد.

«یه‌جورایی باورش برام سخته.‌روی​ ولی فکر کنم زیاد‌می‌کشید​ مهم نیست. می‌خوای چیکار کنم؟»

لحظه‌ای بی‌حرکت‌عمرش​ ماند، سپس‌زیبا​ آهی کشید.

«اوه، اون؟‌بسته​ خب... باشه.‌بی‌احساس​ میشه ترتیبشو داد.»

اجسادِ سربازانِ قلمروِ گرسنگی در‌رؤیای​ اطرافش روی زمین ریخته بودند،‌دلسوز​ غرق در گودالی از خون.

موردرت در بازتاب‌هایی‌چهارزانو​ که روی سطحِ آن‌نفس​ گودال می‌درخشیدند، ناپدید شد.

...لحظه‌ای بعد، روی عرشهٔ باغِ شب ظاهر شد. بدنهٔ زندهٔ آن کشتیِ‌مانده​ غول‌پیکر سعی کرد او را ببلعد، اما او صرفاً خم شد و‌کنار​ مشتش را روی چوبِ باستانی فرود آورد و آن را خرد کرد.

مدافعانِ دژِ بزرگ — قدیس‌های شب،‌حال​ پدرسالارشان و بقیه — تا آن‌مهیب​ موقع او را محاصره کرده بودند.

موردرت در‌نابخشودنی​ برابرشان لبخندی‌می‌شد​ دلنشین زد.

«روز بخیر آقایون. احساس می‌کنم باید بهتون هشدار بدم؛ دو راه برای حل‌وفصلِ این‌حال​ وضعیت وجود داره. یه راهِ دلنشین و یه راهِ وحشتناک. انتخاب با شماست. من‌کشته​ به همون اولی رضایت میدم... آه، اما واقعاً امیدوارم که شما دومی رو انتخاب کنید...»

ناولها | novelha.net