چپتر 2434: بهای هولناکِ نجاتِ جهان
0آیکو وقتی میگفت سلاح به کارش نمیآید، بلوف نمیزد.قبل نه جنگجو بود و نه هیچ آرزویی برای جنگجوراههای شدن داشت... اما این بدان معنا نبود که بیخطر است.
هر چه باشد، او هم عضوِ سابقِمیخواست ارتشِ رؤیابین بود. از ساحلِ فراموششده جانمیدادند به در برده بود و این اتفاقی نبود.
فکر کردی اداره کردنِکار یه قمارخونه تو اوناجازه قلعهٔ روشنِ لعنتی کارِ راحتیه؟
قطعاً نبود.
...خاطرهای که آیکو احضار کرده بود، آینهٔ ارتباطیای بود که اعضای خاندانِ سایه در مأموریتها به کاراینکه میبردند. این آینه به آنها اجازه میداد از راهِ دور با هم صحبت کنند... یا اگر ازیعنی قبل در جای تاریکی پنهان شده بود، به گفتگوها گوش بایستند. نه اینکه راههای بهتری برای استراقسمع نباشد.
البته آیکو برای تماس با افی و خبر دادنِ وضعیتِصاحبانشان وخیمشان واقعاً نیازی به آینه نداشت؛ کاسی از قبل میدانست،فقط و این یعنی افی هم تا الان خبردار شده بود.
اینکه بدانی کاسی ممکن است هر لحظه در حالِ تماشایت باشد کمی معذبکننده بود، اما در مواردِتاریکی نادری مثلِ این، مایهٔ تسلی هم میشد. اگر هم چیزی بود، آیکو میتوانست افتخار کند که دروخیمشان میانِ افرادِ بیشماری که پیشگوی نابینا به عنوانِ چشمانش استفاده میکرد، هدفی با اولویتِ بالا به حساب میآمد.
در هر حال، آیکو آینهٔ نقرهای را برای دلیلِ دیگری میخواست. این آینهها گذشته ازمیآمد اینکه به صاحبانشان اجازهٔ برقراریِ ارتباط میدادند، میتوانستند آنچه را در برابرشان بود از راهِبرابرشان دور بازتاب دهند. فقط کافی بود شخصِ دیگر خاطرهٔ مشابهی داشته باشد، که افی داشت.
رئیسِ آیکو آن افسونِ خاص را در لحظهای از کینهتوزیِ بچگانه بافته بود و با لحنی دیوانهوار چیزیراههای دربارهٔ «دزدیدنِ حقههای اون عوضی» زمزمه میکرد. او حدس میزد که آن عوضیِ مذکور چه کسی است، وخبردار گاهی با خود فکر میکرد آن مردِ بیچاره چه کرده که اینطور در لیستِ سیاه رئیسش قرار گرفته است.
با توجه به اینکه به نظر نمیرسیدمیخواست انداختنِ یک دیوِ نفرینشده روی سرش سانیمیدادند را راضی کرده باشد، حتماً موضوعِ مهمی بود.
اما آنچه در این لحظه اهمیت داشت، این بود که آیکو میتوانست ازکنند آینه برای بازتاب دادنِ محیطِ اطرافش به افی استفاده کند. به عبارتِ دیگر،استراقسمع چیزی که میخواست مخابره کند، هشداری مبنی بر اینکه در دردسر افتادهاند نبود.
...بلکه دادههای هدفگیری بود.
کیلومترها دورتر، در بالای قلعهٔ عظیم، پروردهٔ گرگها رو به شمالتاریکی چرخیده و نیزهاش را احضار کرده بود. سپس با دقت نشانهالبته گرفت و با غُرشی خفه آن را به آسمان پرتاب کرد.
توفانی به پا خاست، پرچمهای برافراشته برمیخواست فرازِ دژ را پارهپاره کرد و مردممیدادند را وادار کرد از ترس کز کنند.
در حالی که آیکو داشت با ظرفِ پوستدزد حرف میزد، نیزه آسمانصحبت را میشکافت. فاصلهای را که یک انسانِ معمولی برای طی کردنش باراههای پای پیاده به روزها زمان نیاز داشت، در کمتر از یک دقیقه پیمود.
تا زمانِ رسیدنِ نیزه،بیشماری آیکو با دست چشمانِچشمانش لینگِ کوچک را پوشانده بود.
بهخاطرِ ترس از پوستدزد نبود...
بلکه به این دلیل بوددلیلِ که یک پسربچه نباید میدیدصاحبانشان در ادامه چه اتفاقی میافتد.
وقتی چیزی بالای سرشانکار غرید، ظرفِ ترورِ اعظماجازه سرش را بلند کرد...
این آخرینمیانِ کاری بود کهپیشگوی در عمرش کرد.
وقتی نیزه از آسمان فرود آمدصحبت و با دقتی بینقص به رئیسِ پیشینِشده کاروان خورد، صرفاً بدنش را سوراخ نکرد.
بلکه بدنش پودر شدنقرهای و به ابری از غبارِگذشته سرخ و ظریف تبدیل شد.
سپس نیزه سنگفرشها را شکافت، زلزلهٔ کوچکی به جانِ بازار انداخت و شکافی عمیق از نقطهای که نوکشپنهان به زمین خورده بود تا واگنهای بزرگِ کاروانِ آسیبدیده ایجاد کرد. یکی از آنها وقتی چرخِ زرهپوشش منفجرنیازی شد و به توفانی از تراشههای چوب بدل گشت، کج شد و سپس با غژغژی کرکننده واژگون شد.
دیوارهای کلیسای کوچکی کهبیشماری کوئنتین به آن اشارهچشمانش کرده بود، ترک برداشت.
دوردستها، بر فرازِ دریاچه، پیکرهایی سریع از همان موقع داشتندجای از چمنزارهای زمردینِ جزیرهٔ عاج پایین میپریدند — آنها آتشبانان بودندنباشد که بهسوی دروازههای شهر میشتافتند. البته، افی احتمالاً خیلی زودتر میرسید.
هرچه باشد، معلوم نبود که آیا این ظرفِ پوستدزدگذشته تنها موردی است که از شناسایی قسر در رفته یادهند نه. هر یک از اعضای کاروان میتوانست پلیدی تغییرقیافهداده باشد...
نه. در واقع، پوستدزد تصادفاً تواناییاش را برای فرار از جادویی کهصحبت تا الان او را از دژهای انسانی بیرون نگه داشته بود لوراههای داده بود، و این یعنی هر کسی در حصار میتوانست یک ظرف باشد.
در حقیقت، هر کسی درپیشگوی هر یک از شهرهای انسانیِمیکرد عالمِ رؤیا میتوانست ظرف باشد.
پس هر شهرِ انسانی قرار بود دورهای از بیثباتی را از سر بگذراند. حکومتِگفتگوها نظامی باید اجرا میشد تا شکلِ تازهای از جادو توسعه یابد... سپس شهرها بایدوخیمشان پاکسازی میشدند و هر ظرفی که در نتیجهٔ آن کشف میشد، باید از بین میرفت...
همهٔ اینها به این خاطر بوددیگری که آیکو تصمیم گرفته بود لینگبرقراریِ لینگ را به یک ماجراجوییِ کوچک ببرد.
و اگرچه هنوز نمیدانست، اما در هفتههای آینده، چندین آلودگیِ پنهانِ پوستدزد درکنند دژهای دورافتادهٔ مناطقِ شرقیِ عالمِ رؤیا کشف میشدند. خوشبختانه پیش از آنکه ترورِ بدخیمنباشد بتواند واقعاً رشد کند، ریشهکن میشدند و بدین ترتیب از فاجعهای وحشتناک جلوگیری میشد.
شاید آیکو تصادفاً دنیا را نجاتنابینا نداده بود... اما کاری که کردهاولویتِ بود هم دستکمی از چنین شاهکاری نداشت.
لعنت بهش.اجازه فقط میخواستم روزِدور تعطیلم خوش بگذرونم.
با ناامیدیمیآمد به پاییننقرهای نگاه کرد.
...سپس، چشمانشسایه از وحشتکار گرد شد.
«وای، نه!»
کفشهای خوشگلش! مقداریمیداد از ظرفِ پودرشدهٔ پوستدزدکنند روی آنها پاشیده بود!
نابود شده بودند.
«لعنت!»
خسارتِ وحشتناکی بود.
لینگِ کوچک که چونراهِ چشمانش پوشیده بود هنوز نمیتوانستقبل چیزی ببیند، با بیقراری پرسید:
«ها؟ لعنت یعنی چی خاله؟»
لبش را گازمأموریتها گرفت و بعدآینه با لحنی بغضآلود گفت:
«چی؟ هـ—هیچی!میانِ اصلاً یادتبیشماری بره چیزی شنیدی!»
لینگِ کوچک لحظهای ساکت شد،دور سپس تکانی خورد و سعیجای کرد از آغوشش بیرون بیاید.
«لعنت از اونحال حرفای بدیه کهدیگری میگن؟ مگه نه؟»
رنگ از رویِ آیکو پرید.
«گفتم یادتمیانِ بره گرگ کوچولو!پیشگوی تو هیچی نشنیدی!»
شانههایش افتاد.
«باشه خاله.میآمد من... همیننقرهای الانم یادم رفت.»
همانطور که او را بهسمتِ کالسکهآینه میکشید و نگاهی پُرمعنا به کوئنتینصحبت میانداخت، لینگِ کوچک آهی کشید و افزود:
«واقعاً هیچی یادمافرادِ نمیاد. لعنت! حافظهمنابینا چقدر بد شده...»