---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2968: شورش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2968: شورش

0

در آن سوی قلمروِ گرسنگی، جت به کای نگاه می‌کرد که به دیواری تکیه‌صورت​ داده بود و نفس‌نفس می‌زد. در یکی از راهروهای بی‌پایانِ کاخِ یشم، داخلِ تورفتگیِ‌می‌توانست​ دیوار پنهان شده بودند. کمی دورتر، صدای قدم‌هایی به گوش می‌رسید که داشتند دور می‌شدند.

تازه از سلولِ رونی فرار کرده بودند؛ همان جایی که کای پس از‌سلطهٔ​ رفتنِ سیشان و خواهرانش به جنگِ آستریون، در آن رها شده بود. به‌محضِ‌مغزی​ بیرون آمدنشان کسی تهِ راهرو ظاهر شده بود، برای همین مجبور شدند پنهان شوند.

جت حس می‌کرد که این روز به خون‌ریزی ختم‌چون​ می‌شود، اما هنوز برای درگیری با بردگانِ رؤیازاد آماده نبود.‌می‌شد​ دست‌کم نه پیش از آنکه قدم‌های بعدی‌اش را مشخص کند.

با احتیاط از تورفتگی سرک کشید‌ناپدید​ و نگاهی به اطراف انداخت تا‌چون​ مطمئن شود کسِ دیگری آن دوروبر نیست.

اوضاع... پیچیده بود.

انگار دنیا داشت به پایان می‌رسید. قلمروِ اشتیاق سقوط کرده بود و ظاهراً آستریون در جزایرِ‌بسیار​ زنجیری در آستانهٔ نابودیِ موردرت بود؛ آخرین مانعی که میانِ او و ضیافتِ وحشتناکِ روحِ انسان‌ها‌فاصله‌ای​ قرار داشت. هیچ اثری از نفیس و سرورِ سایه‌ها نبود و کاسی هم بی‌ردونشان ناپدید شده بود...

یا مرده‌بی‌ردونشان​ بود یا جایی‌بعید​ پنهان شده بود.

جت بعید می‌دانست کاسی دربند شده باشد، چون در آن صورت، اوضاع برای‌صورت​ تمامِ کسانی که هنوز در برابرِ سلطهٔ آستریون مقاومت می‌کردند، بسیار وخیم‌تر می‌شد. هرچه‌می‌توانست​ باشد، چه چیزی بدتر از مطلقی بود که می‌توانست آدم‌ها را شست‌وشوی مغزی بدهد؟

مطلقی که می‌توانست آدم‌ها را شست‌وشوی مغزی بدهد و حالا‌می‌دانست​ دستش به قدیسی می‌رسید که قادر بود از هر فاصله‌ای در‌بسیار​ گوشت نجوا کند و مجرایِ قدرتِ پستش شود؛ این بدتر بود.

اما اوضاعِ خودِ جت... کای را پیدا کرده بود، ولی کای حال‌وروزِ بدی داشت. نه‌تنها زبانش را از دست‌هرچه​ داده بود و همین مخوف‌ترین توانش را بی‌فایده می‌کرد، بلکه به‌شدت ضعیف هم شده بود. با اینکه هیچ زخمِ آشکاری‌خودِ​ روی بدنش نبود، انگار خونِ زیادی از دست داده بود. جوهرش هم تقریباً ته‌کشیده بود و تازه داشت ذره‌ذره برمی‌گشت.

«به نظرت باید چی‌کار کنیم؟»

به چهرهٔ رنگ‌پریدهٔ کای نگاه کرد. کای نگاهش را‌می‌دانست​ جواب داد، چند لحظه بی‌حرکت ماند و بعد به‌مقاومت​ سمتی اشاره کرد که قلبِ کاخِ یشم آنجا بود.

جت پوزخندِ شومی زد.

«شورش، هان؟ گرفتنِ کاخِ یشم وقتی رؤیازاد نیست... خب، اینم یه راهیه. هرچی‌سلطهٔ​ باشه زورمون قدِ یک‌ونیم قدیس هست—اون وروجک رو هم نباید فراموش کنیم. به نظرم‌بدهد​ همین برای شکست دادنِ نگهبانایی که اون مردک جا گذاشته، از سرمون هم زیاده.»

اهریمنِ کوچکی که همراهشان در تورفتگی پنهان شده‌باشد​ بود، با افتخار سینه‌اش را جلو داد. جت‌می‌کردند​ نگاهش کرد و گوشهٔ لبش کمی بالا رفت.

اما بعد، چهره‌اش گرفته شد.

«ولی بعدش چی؟»

نفیس و سانی بالاخره یک روز برمی‌گشتند، اما‌چون​ اصلاً معلوم نبود کِی. تا آن موقع... ذهنِ جت‌وخیم‌تر​ به‌سرعت کار می‌کرد تا به یک نقشهٔ عملی برسد.

سرانجام گفت:

«همون بهتر که به‌جاش به جهانِ بیداری فرار کنیم، خودمونو برسونیم قطبِ جنوب و از یکی از دروازه‌های ردهٔ‌می‌کردند​ ۴ اونجا استفاده کنیم تا به مصافِ کابوسِ چهارم بریم. طبیعتاً شانسِ اینکه فقط دوتایی بتونیم یکی از اونا‌نجوا​ رو فتح کنیم کمه، اما... بهتر از اینه که صرفاً امید داشته باشیم با یه معجزه نجات پیدا کنیم.»

کای مدتِ درازی به او نگاه کرد؛ اخمِ‌مرده​ کمرنگی روی ابروهایش نشسته بود. در نهایت، فقط‌کسانی​ یک بارِ دیگر به اعماقِ کاخِ یشم اشاره کرد.

جت او را برانداز کرد‌می‌دانست​ و بعد با سردی به‌تمامِ​ سمتی که اشاره می‌کرد نگریست.

چند ثانیه‌بی‌ردونشان​ در سکوتی‌مرده​ پرالتهاب گذشت.

در نهایت، خنده‌ای کوتاه کرد.

«خب... کی میگه نمی‌تونیم هر دو کار رو بکنیم؟ اول این دژ رو می‌گیریم و بعداً به جهانِ‌سلطهٔ​ بیداری فرار می‌کنیم. رؤیازاد هر چقدر هم قوی باشه، از دست دادنِ یه دژِ اعظم حتماً حداقل یکم‌قادر​ قدرتش رو به هم می‌ریزه. و یه به هم ریختگیِ کوچیک وسطِ یه نبردِ سهمگین می‌تونه خیلی اثرگذار باشه.»

دست دراز کرد، تیغهٔ‌بعید​ مه را احضار کرد و‌صورت​ نگاهِ عبوسی به کای انداخت.

«اما باید بهت هشدار بدم. اگه امیدوار بودی که من هم‌تمامِ​ مثلِ تو قلبِ زاغ رو بگیرم، بلبل — بدونِ ریختنِ حتی‌بدتر​ یه قطره خون — باید ناامیدت کنم. این سبکِ من نیست.»

لحظه‌ای مکث کرد‌سایه‌ها​ و بعد با‌ناپدید​ لحنی تاریک افزود:

«شاید حتی یه قطره‌سایه‌ها​ خون هم نریزه، اما قراره‌بعید​ جنازه‌های زیادی به جا بمونه.»

با دیدنِ اینکه اخمش‌بعید​ غلیظ‌تر شد، جت لب‌هایش‌چون​ را روی هم فشرد.

لعنت به اون قیافه...

نگاهش را‌سرورِ​ دزدید و‌کاسی​ با آهی افزود:

«باشه... بهترین قولی که می‌تونم بدم‌بی‌ردونشان​ اینه که حواسم باشه تا جای‌باشد​ ممکن جنازهٔ کمتری به جا بمونه.»

تخصصش نابود کردنِ روح‌ها بود. این‌گونه دشمنانش را شکست می‌داد و بقای خودش را‌مقاومت​ هم به همین شکل تضمین می‌کرد. جت در میدانِ نبرد حضوری بسیار رعب‌آور داشت،‌حالا​ اما چیزی که اصلاً در آن مهارت نداشت، رسیدن به پیروزی از راه‌های غیرکشنده بود.

با این حال، کسانی که آستریون برای نگهبانی از یکی از مهم‌ترین پایگاه‌هایش‌برابرِ​ جا گذاشته بود، بی‌گناه بودند. در واقع، احتمالاً کسانی بودند که جت می‌شناخت و‌مغزی​ در زمانِ مأموریتش به‌عنوانِ فرستادهٔ حکومت به قلمروِ سرود، با آن‌ها روابطِ دوستانه‌ای داشت.

پس این‌طور هم نبود که دلش بخواهد آن‌ها را بکشد. زنده نگه داشتنِ بیدارشدگان و عروج‌یافتگان به‌اندازهٔ کافی آسان‌می‌کردند​ بود، اما قدیس‌ها — که حتماً حداقل یکی از آن‌ها نگهبانِ کاخِ یشم بود — قضیه‌شان فرق می‌کرد. بسته‌نجوا​ به اینکه چه کسی آنجا بود، جت نمی‌توانست قول بدهد که می‌تواند آن‌ها را تمیز و بی‌دردسر شکست دهد.

و اصلاً معلوم نبود رؤیازاد چه چیزهای دیگری آنجا جا گذاشته باشد. هر چه باشد،‌تمامِ​ او در دربند کردنِ موجوداتِ کابوس هم کاملاً توانا بود. بنابراین، جت حسی داشت که به‌مغزی​ دست گرفتنِ کنترلِ دژِ اعظم قرار نیست به همان آسانی باشد که به زبان آورده بود.

لحظه‌ای ساکت ماند،‌مرده​ سپس به دیوِ‌دربند​ سیری‌ناپذیر نگاه کرد.

«من حواسم هست که تا جای ممکن آدمِ‌باشد​ کمتری بکشم. تو هم حواست باشه که کاخِ‌می‌کردند​ یشم نسوزه و با خاک یکسان نشه. باشه؟»

آن موجودِ جهنمی فقط با چشمانِ‌ناپدید​ درخشان و آتشینش به او خیره‌چون​ شد و بعد شانه‌ای بالا انداخت.

منظورش کاملاً روشن بود...

«قولی نمی‌دم.»

ناولها | novelha.net